یه درخت تن سیاه سربلند

روزی روزگاری در وسط دشتی سرسبز ، درختی تک و تنها زندگی می کرد. دور و اطراف درخت غیر از بوته و علف ، گیاه دیگری نمی زیست و بنابراین درخت بیچاره احساس دلتنگی و غربت و غم فراق و رنج هجری کشیده ام که مپرس می کرد. همیشه با خودش فکر می کرد که چی می شد خدا یه حرکتی می زد و یه حالی به ما می داد؟ وضعیت بر همین منوال گذشت تا درخت صدساله شد. احساس یأس بر او کاملا چیرگی یافته بود و شب روز دعا می کرد که یا این وضعیت تغییر کنه یا از زندگی ساقط بشه. اما خب ، درختا که دست و پا ندارن بتونن خودشونو بکشن و حتی زبون هم ندارن گاز بگیرن قطعش کنن خفه شن بمیرن.

روزی از روزها که درخت مشغول چرت بعدازظهرش بود یکی با صدای “رسایی” گفت: «برخیز ای درخت کهنسال!» درخت از عمق این صدا گرخید و چشماشو باز کرد و نگاش به یه موجود فرشته مانندی افتاد. با ترس و لرز گفت: «بابا کی هستی تو ، سر ظهری منو از خواب پروندی؟ یعنی ما نمی تونیم بعد صد سال عمر چند دقیقه راحت چرت بزنیم؟»  فرشته گفت: «خواب بودی؟» درخت جواب داد: « پـَ نـه پـَ ، داشتم چشم بسته می شا*یدم.» فرشته گفت:« خموش! من فرشته ی خدا میکاییل هستم و برات پیامی دارم.» درخت گفت: «میکاییل؟ والا تا جایی که ما خبر داریم خدا واسه این کارا جبرئیلو میفرستاد.» فرشته پاسخ درداد: «این فضولیا به تو نیومده» درخت گفت: «لااقل جبرئیلو نفرستاده حداقل یه حوری ای چیزی آخه» فرشته گفت: «ساکت شو تا ساکتت نکردم. اگه نمیخوای برم اصلا.» درخت گفت: « نه نه غلط کردم، شیره خوردم.» – : « خیلی خب. بعد از اینکه تو شب و روز دعا کردی و ضجه موره نمودی ، با اینکه به صلاحت نیست اما خدا سه تا راه حل پیش پات گذاشته تا یکیشو انتخاب کنی. اولیش اینه که همینطوری که هستی بمونی و هی نق نزنی. دومیش اینه که خدا یه زبون برزخی بهت بده تا بتونی با همه موجودات به زبون خودشون حرف بزنی. و سومیش اینه که یه عده آفت و ملخ و مورچه های گوشت خوار بریزن سرت و همه جاتو بخورن.»

درخت دقایقی اندیشید هرچند نیازی هم به اندیشه نبود و هر خری متوجه می شد که کدومو باید انتخاب کنه. بالاخره گفت: «میکی جون همین دومی رو مرحمت کنه قربون دستت.» فرشته گفت: «اوکی ، پس زین به بعد تو قادری با تمامی موجودات زنده ی عالم سخن کنی. فقط صبر کن من برم بعد.» و زین گونه بود که در غم غربت شکیب نیست.

درخت در تنه ی خودش نمی گنجید و از اینکه خدا بهش حال داده خیلی خوشحال بود. حتی به قدری دُز شادیش زد بالا که یهو میوه داد و از اونجایی که درختِ میوه نبود به یاد حضرت مریم افتاد و های های گریست. اما بعد از مدتی متوجه شد که یه جای کار می لنگه و گویا یک چیزی سر جای خودش نیست. او متوجه شده بود که خودش می تونه به زبون سایر موجودات حرف بزنه ولی اونا که نمی تونن به زبون درختا حرف بزنن. و فهمید که علاوه بر زبون برزخی به گوش برزخی هم نیاز داشته و از اونجایی که درخت بی سواد بود و مهندس نشده بود ، همون اول متوجه این جزئیات نشده و در نتیجه حالا ری*ه بود به خودش.

صد سال به همین ترتیب گذشت. یک روز درخت داشت به علفی می گفت: « آره ، یادمه زمان ما زمستون و تابستون برف و بوران بود. نه مثل الان که کلی اس*رم می ریزن رو ابرا بلکم چارتا قطره بارون ازشون دربیاد. یادش بخیر دورانی بود. ببینم تو نمیخوای چیزی بگی؟ همه اش من حرف بزنم؟ بابا یه حرفی ، حرکتی ، قری ، فری. عجبا. میکی جان خدا بگم چیت نکنه. خب قبل از اینکه پیامو بیاری یه چک می کردی ببینی چیزی یادت رفته ، نرفته ، چیزی جا گذاشتی نذاشتی. هیییییییییییییییییییییییییییییییییی …

در همین احوالات بود که صدایی به گوشش رسید. صدا دور بود و نامفهوم. اولش فکر کرد میکاییله. ولی وقتی صاحب صدا نزدیکتر شد یه آواز آشنا به گوشش خورد: « یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ ، توی ته مونده ی ذهنش نقش پررنگ یه باغ ، شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید ، … سبز خیالش سر به آسمون … ای بابا ، بقیه اش یادم نمیاد.» طرف درهمین حال بود که از کنار درخت رد شد. درخت هم با خوشحالی از اینکه بالاخره زبون یکیو میفهمه با وجد فریاد زد: « ببینم آقا ، شما حبیبی؟» مرد گفت:« نه ، طبیبم. هار هار هار …» درخت از بی بند و باری مرد کمی ناراحت شد ولی نمی خواست این موقعیتو از دست بده. گفت: « حاجی تو زبون منو می فهمی؟» مرد گفت:« معلومه که می فهمم. فقط نمی دونم این صدا از کجا داره میاد.» -: « بابا منم دیگه. همین درخت گنده ی کنارت.» مرد که انسان فرهیخته و روشنفکری بود و البته کمی هم به مقدار زیاد اسکیزوفرنی داشت ، گفت: « اِ ، درخت جان خوبی؟ ببخشید نشناختما.» – : « خدا ببخشه. حالا اگه عجله نداری بشین چند دقیقه دور هم چایی بخوریم. تازه دمه.» و مرد که خسته بود قبول کرد.

درخت داستان زندگیشو و ماجرای میکاییلو واسه مرد شرح داد. مرد گفت: «حالا میخوای چیکار کنی؟» درخت گفت: «میخوام خودمو بکشم. فقط نیاز به یه قاتل دارم.» مرد گفت: «خب من پایه ام. چیکار باس بکنم؟» -: «نمی دونم. اگه تبر داری با تبر. اره هم جواب میده.» -: « ولی من نه تبر دارم نه اره. میخوای آتیشت بزنم؟» – : « اگه این کارو بکنی که لطف کردی.» و مرد شروع به جمع آوری خس و خاشاک کرد و اطراف درخت ریخت.

نزدیک غروب بود و تلی از خاشاک اطراف درخت جمع شده بود. مرد فندک سوسمارنشانشو از جیبش درآورد و چندبار فندک زد. فندک جرقه می زد ولی روشن نمی شد. گویی اینکه گازش تموم شده بود. درخت گفت: « چیکار کنیم حالا؟ گاز نداری پرش کنیم؟» مرد گفت: «گاز که نه ولی گلاب به روت یه چیز دیگه دارم منتها بلد نیستم پرش کنم. گوش کن. من الان دیرمه. میرم یه روز دیگه میام کارو تموم می کنیم. باشه؟» درخت که چاره ای نمی دید گفت: « باشه حله. فقط زود برگرد دیگه.» و مرد رفت و درخت دوباره تنها شد.

پنج سال گذشت و هیچ خبری نبود. درخت ، پیر و فرتوت شده بود و از زندگی نکبت بارش ناراضی. اما ناگهان میکاییل بر او وارد شد و گفت پیام جدیدی واسه اش داره. درخت هم که پیر خرفت شده بود گفت: «میکی جان ، من این همه سال خیلی فکر کردم. یه سوالی واسه ام پیش اومده. سوال اینه که جبرئیل که فرشته ی وحیه.  اسرافیل هم منتظر نشسته قیامت بشه تو صور بدمه. بعد اونوقت تو چیکاره حسنی؟» فرشته گفت: «حالا وقت این نیست که شرح وظایفمو برات بگم. ببین چی میگم. خدا گفته که تو نیاز به یه همدم داری. یکی که وقتی خسته و کوفته میای خونه بهت بگه پاشو بریم خرید. یکی که هروقت بهت نیاز داره کنارش باشی و هرشب که بهش احتیاج پیدا می کنی بهونه بیاره و بگه فلانم و بیسار. حالا منم این بذرو آوردم تا کنارت بکارم و یه مونس برات دربیاد.» درخت گفت: «این زوجه ی من چند سال دیگه آماده میشه اونوقت؟» – : « حدودا بیست سال دیگه. البته می دونم ، فاصله سنیتون زیاده ولی خب ، کاچی به از هیچی. بعدش تو که دویست سال صبر کردی ، این چند سال هم روش.»

فرشته وقتی سکوت سفیه اندر عاقل درختو دید ، بی هیچ حرفی راهشو کشید و رفت. وقتی به عرش رسید انگار که مطلبی یادش افتاده باشه به خودش گفت: « اِ اِ اِ … دیدی چی شد؟ یادم رفت بهش بگم دیگه نمی تونه حرف بزنه. حالا ولش کن خودش می فهمه دیگه حال ندارم این همه راهو برگردم. این براق فلان فلان شده هم نمی دونم کجاست. کل کارامون لنگ مونده.»

ده سال گذشت و درخت همون چند روز اول فهمیده بود که نمی تونه حرف بزنه و این رو هم می دونست که خدا گر ز حکمت ببندد دری ، ز رحمت گشاید در دیگری. بذری که فرشته کاشته بود به نهالی جوان و شاداب تبدیل شده بود اما هنوز واسه بعضی کارا زود بود. هر روز صبح که درخت پیر از خواب برمی خواست به اندام رعنا و خوش استیل نهال خیره می شد و از انحناهای موزون بدنش لذت می برد. در یکی از همین روزهای بهاری و دل انگیز ، صدای خنده ی دو آدم فضای دشتو پر کرد و صدا کم کم به درختا نزدیک شدن. درخت به چهره ی زوج جوان نگریست و قیافه ی مرد رو شناخت. بله ، همون حبیب بود و فقط موهاش کمی جوگندمی شده بود. مرد وقتی از کنار درخت گذشت یاد دوران قدیم افتاد و فندکو درآورد و هرچه درخت فریاد برآورد که «الاغ ، نکن» نشنید و همراه همسرش به تماشای جزغاله شدن درخت نشستن. فوقع مالاوقع. پس شد آنچه نباید می شد.

نتیجه گیری غیراخلاقی: به مشیئت خدا اعتراض نکنین و هی آرزوهای بیخود نداشته باشین. چون میگن هرکی که زیاد دعا کنه و مقرب تر باشه ، از جام بلا بیشتر بهش میدن بخوره.

دیدگاهی بنویسید


مهمانی شوم

خیلی وقته که داستان ننوشتم ولی قصدش رو دارم. تو داستان نویسی هم سبک خاصی دارم که هدف خاصی رو دنبال نمی کنه و هرچی به ذهنم بیاد مینویسم. نمونه اش هم داستان زیره که تو سایت قبلی منتشرش کرده بودم.

—————————————————————————–

حامد تارانتینو present …

اپیزود اول – کودکی پسر

پسر خیلی به بارون علاقه داشت. هروقت بارون شروع به باریدن می کرد چترشو برمی داشت می رفت تو کوچه. مادرش آدم فرهیخته و دانایی بود. بهش سخت نمی گرفت ، می خواست انرژی بچه خالی بشه. می خواست به علائقش برسه. پسر چترشو باز می کرد و از صدای ضربات قطره های آب روی پوسته ی چتر غرق لذت می شد. اونقدر به این صدا علاقه داشت که حتی با چتر می رفت حموم.

تو شهرشون اونقدرا بارون نمی بارید. بارون براش مثل معشوقه ای بود که فقط ترمی چندبار می دیدتش. پسرک حس نوع دوستی هم داشت. مردم می گفتن این اخلاقو از بارون تحصیل کرده. دوست داشت بقیه هم از بارون لذت ببرن. اما مگه چندبار تو سال بارندگی می شد ؟ پسر برای ارضای حس نوع دوستیش بعضی اوقات به بالکن خونشون می رفت. شلوارشو می کشید پایینو مردمی رو که از زیر بالکن رد می شدن غرق حظ می کرد.

اپیزود دوم – دخترعمو

پسر یه دخترعمو داشت که همه دوسش داشتن. چهره ای جذاب و بچگونه و موهایی خرمایی رنگ داشت. وقتی تو خیابون قدم می زد همه ی سرها به طرفش برمی گشت. از سر کوچه که رد می شد پسرای علاف نقش زمین می شدن. تعداد کسایی که بهش شماره داده بودن ناشمارا بود . از پسری که توی کوه دیدتش بگیر تا راننده ی اتوبوسی که یه بار سوارش شده بود. هر کی دختره رو می دید می گفت اینکه ما رو هیچ حساب نمی کنه ، کاش لااقل فامیلش بودیم یه ذره باهاش حرف می زدیم دلمون وا می شد.

دخترک خیلی مغرور بود. با هرکسی دمخور نمی شد. شاید فوق فوقش به بعضیا اجازه می داد از بوی ادکلنش لذت ببرن. یه نفر بود تو مایه های …… …… ( اسم به عهده ی خواننده ) . یه روز باباش تصمیم گرفت سری به خونه ی برادرش بزنه و از اونجایی که مطمئن بود دخترش همراهیشون نمی کنه هیچ حرفی نزد. اما غرور دختر اونو تنها کرده بود. گفت حوصله اش سر رفته و استثنائا باهاشون میاد.

حدود یک ساعتی از تلاقی دو خانواده گذشته بود. نه پسر غیر از سلام و احوالپرسی حرفی زده بود نه دختر. بزرگترا گرم صحبت بودن . دخترک از اینکه به این مهمونی اومده به شدت پشیمون شده بود. اما یه احساسی بهش دست داد. یه احساس شدید که به یکباره ظاهر شد. خودش نمی دونست چرا و از کجا . تا حالا اینطوری نشده بود. خطاب به عموش گفت : ببخشید عموجان ، من احساس می کنم یه جوش توی صورتم دراومده. کجا میتونم ببینمش ؟ عموش محل دستشویی رو بهش نشون داد.

وارد دستشویی شد. بوی چندان خوشایندی نمی اومد. شایدم بخاطر خوشبویی دختر بود. به سمت کاسه توالت حرکت کرد و نشست. کارش که تموم شد شیر آبو باز کرد تا آب با فشاری که از شیلنگ خارج میشه محتویات ظرفو پاک کنه. تا حالا تجربه نکرده بود. اگه جایی توالتشون فرنگی نبود نمی رفت. اما اون روز مجبور بود. بعد از چند ثانیه کلنجار رفتن متوجه شد که آب پایین نمیره. انگار یه مشکلی وجود داشت. مستاصل شده بود. هیچ راهی واسش باقی نبود. دستشو فرو کرد تا حداقل موادی که از بدنش خارج شده بودنو بفرسته پایین. ولی لوله هیچ رقمه کوتاه نمی اومد.

اپیزود سوم – ؟

بعد از این حادثه دختر افسرده شد. احساس می کرد به شدت تحقیر شده. چندماهی گذشت. پدر مادرش به توصیه های روانشناسا عمل می کردن اما نتیجه بخش نبود. دختر هم حاضر نبود از خونه بیرون بیاد. کم کم چهره ی زیباش داشت مضمحل می شد. زیر چشماش گود افتاده بود و چند تار از موهاش سفید شده بودن. مردم می گفتن دختر عمو پسرعمو چقدر به هم میان ! پسر ش*شو ، دختر عنو ! دیگه تحمل نداشت. آخرین تصمیم زندگیشو گرفت و در حالیکه یه هفته می شد که ن*یده بود ، رگ دستشو برید و آروم آروم خوابش برد و دیگه هم بیدار نشد.

همه ناراحت بودن. علافای محل ، راننده اتوبوس ، پدر مادرش ، کل آشناها و دوستاش. موقع تدفینش قبرستون پر شده بود از آدم. بعد از اینکه کار تموم شد و همه رفتن ، پسرک موندو تلی از خاک که زیرش جسد آدمی خوابیده بود که یک عمر مردمو خواب می کرد. هوا بارونی نبود. ابری هم نبود. پسر بالای قبر دختر ایستاد. کمی پاهاشو از هم باز کرد. زیپ شلوارشو کشید پایین و شروع کرد به شا*یدن روی قبر دخترک. بعدشم راشو کشید رفت خونشون.

نتیجه گیری اخلاقی : ش*شیدم به این زندگی که به اندازه ی یه بار ری*ن هم ارزش نداره.

دیدگاهی بنویسید


میخوام به عشقم برسم

حدود یک سال و نیم پیش دوتا پست توی سایت قبلی نوشته بودم که قضیه اش از این قرار بود که تو یه انجمن روانشناسی ، کاربرا مشکلاتشون رو مطرح می کردن و بقیه راهنماییشون. یه قسمتش ، بخش روابط دختر و پسر بود که من رو این قسمت انگشت گذاشتم و سوالات کاربرا رو به شیوه ی هزل جواب دادم. خوندن دوباره اش خالی از لطف نیست فقط یه مقدار شاید بعضی جاها بی ادب شده باشم! ببخشید دیگه.

———————————————————————-

۱- آقا دستم تو دامنتون ، من یه مدتیه که با یه پسری بودم و اولش ازش خوشم نمی اومد اما الان میاد . زیادم میاد طوریکه دیگه جا نداره و داره سرریز می کنه ! آخ ریخت ! اما مشکل اینه که بهش یه چند تا دروغ گفتم و حالا میترسم گندش دربیاد ! به نظر شما چیکار کنم ؟

من : خب چه دروغایی گفتی ؟

اون : مثلن گفتم که خیلی دوسش دارم ! یا گفتم خیلی باحالی ! دمت گرم ، مخلصیم ! از این حرفا . درحالیکه هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم. یکی دیگه اینکه گفتم من هیچ وقت بهت دروغ نمیگم . تو رو خدا کمک کنین ! تو رو من تو رو نرو تو رو من تو رو خدا نرو من تو رو دوست دارمش !!!!

من : خودتونو کنترل کنین ! راه حلش اینه . شما اصلن بهش نگین که قبلن دوسش نداشتین ! نه اون می فهمه که قبلن دوسش نداشتین نه اینکه می فهمه اون موقع بهش دروغ می گفتین !

اون : راست میگین ؟ خیلی ممنون دستتون درد نکنه ، خیلی تشکر !

لینک این سوال

۲- آقا دستم تو تومّونتون !! من از بچگی خیلی دختر داییمو دوست داشتم و الانم دارم و اونم داره ! همه چیزمون هم مثله همدیگه اس ، فرهنگ ، اعتقادات ، مذهب و کلا همه چی. خیلی هم با هم تفاهم داریم. فقط چون دور از هم هستیم هی واسه هم دلمون تنگ میشه و مجبوریم با تلفن صحبت کنیم. اما چون خونواده هامون خبر ندارن مجبوریم با موبایل با هم حرف بزنیم که خیلی پولش میاد . شما بگین من چیکار کنم که به عقشم برسم !

من : شما چند سالتونه ؟

اون : ۲۰ سال با اختلاف دو ماه من بزرگترم.

من : خوبه. منم بیست سالمه ولی با اختلاف دو ماه کوچیکترم!

اون : از کی ؟

من : از شما دیگه ! پس از کی ؟ عجب خری هستیا ! هرچی دلت خواست اتهام زدی بعد میگی نزدم ؟ خب . راهش اینه. شما میری به پدر مادرت خبر میدی و با هم میرین خواستگاری. قرار مدار میذارین و چند سال دیگه مزدوج میشین.

اون : آقا اجازه ! پس هزینه ی موبایل چی ؟

من : بیاه ! ( درحال اشاره به یکی از انگشتان دست !!)

لینک این سوال

۳- ببخشید گلاب به روتون ، من از یه پسر مذهبی خوشم اومده و خیلی گرفتارش شدم تا دسته !! قلبونه جیگلش بلم عجه منه ! ( ترجمه : قربون جیگرش برم عشقه منه ) ولی گفته که اصلن قصد رفاقت و دوستی نداره و من خیلی دلم میخوادش ! به دوستم گفتم بره بهش بگه ولی میگه فقط جواب داد : جــــــــــــــــــــــــــون !! میشه یه راهی بذارین زیر پام که بهش برسم ؟

من : ببینین ! منم یه پسره نسبتن مذهبی هستم ولی اصلن به کسی نمیگم جــــــــــــــــون ! خب قطعا اون پسره اهل مذهب و این حرفا نبوده و اهل ریاس. حتمن اسمش هم بهرامه که بهش میگن احمد ! و شبا هم تو خواب محتلم میشه !!(منظور فیلم چارچنگولیه که اون موقع تو بورس بوده) اگه هم بخواین باهاش دوست بشین ، اون شما رو برای یه چیز دیگه میخواد !

اون : خب اکشال نداره ، واسه یه چیز دیگه بخواد !

من : اِ ؟ خب پس مشکلی نیست ، شما اونو به من معرفی کنین تا با دستای خودم مروج فساد بشم ! استغفرالله !

لینک این سوال

۴- آقا دستم تو ……. ! میخوام با خواستگارم درباره مسائل جنـ *ی صحبت کنم ! چه سوالایی میشه پرسید که جوابای خوب و دندون شکنی بگیرم ؟!

من : استفرالله ، خدایا توبه ! خدایا منو ببخش ، خدایا از گناهانم درگذر ! خب بیا برات بنویسمشون!!!

لینک این سوال

۵- ببخشید من دانشجوام و یه چند وقت پیش از یه دختری خیلی خوشم اومد. قضیه اینطوری بود که یه روز دم در دانشگاه دیدمش که تنها سوار اتوبوس شد و رفت. منم خیلی دلم واسش سوخت . با خودم فکر کردم اون باید خیلی تنها باشه و من باید مراقبش باشم.

من : خب نباید اینطوری فکر کنی. منم هر روز تنها میرم دانشگاه.

– : آخه اون دختره

من : چه فرقی می کنه. تازه اون داره با اتوبوس میره با تاکسی نمیره که یه دفه بدزدنش ببرنش جاده خاکی. هرچند که تو جامعه ی امروز ما مردا و پسراشم جرأت نمی کنن سوار مسافرکش شخصی بشن.

– : ولی من یه احساسی دارم که میگه باید مراقبش باشی.

من : نه عزیز من ، این فکرو از سرت بیرون کن ، لازم نیست کسی مواظب کسی باشه.

– : اما من میخوام از اون محافظت کنم

من : هیچ رقمه کوتاه نمیای ؟

– : نه من میخوام مواظبش باشم.

من : خیلی خب گمشو برو مواظب اون هرزه خانوم باش. مرتیکه ی ولدالزنای احمق !

لینک این سوال

۶- آقا عرضم به خدمتتون که من سپیده و الان سی ساله هستم و چند سال پیش با یکی از همکارانم روابطی پیدا کردم و خیلی به یکدیگر علاقه مند گشته ایم و شیدا . اما بعد از مدتی بنده به خارج از کشور رفتم برای ادامه تحصیل و فقط از طریق ایمیل با این آقا در تماس بودم. بعد از بازگشت از فرنگ کمی با هم صمیمی تر شدیم و یک مقدار در یکدیگر فرو رفتیم. البته زیاد نرفتیم کم فرو رفتیم.

من : ببخشید میون کلومتون این اتفاق کجا افتاد ؟

– : تو خونمون. البته فقط سه بار . چون دیگر خانه مان خالی نبود. بعد از این اتفاقات او مرا دعوت کرد به خانه اش اما من نپذیرفتم. او باز هم اصرار کرد و من هم انکار. حالا آمده ام خدمت شما ببینم که آیا من بروم یا نروم ؟

من : خونش کجاست ؟

– : جردن

من : ممد ! بپر ……. ( ادیتش کردم )

لینک این سوال

۷- یه خانم : سلام آقای دکتر ! یک پسری هست که الان ۲۶ سالشه و تو دوران دانشجویی و موقعی که ۲۰ ساله بوده از یه دختری خوشش میاد. ولی نمیره باهاش صحبت کنه و اون دختره هم با یه پسره دیگه تو دانشگاه دوست بوده. بعدش فقط این دوتا نگاه عاشقانه به هم داشتن تا اینکه سال آخر پسره میره به دختره میگه که خیلی عاشقشه ولی دختره میگه که تا یه سال دیگه قراره با دوست پسرش ازدواج کنه. این پسره هم شکست عشقی می خوره و الان خیلی نسبت به دخترا بدبینه و میگه دخترا عشق ندارن. چه حرف مسخره ای مگه نه ؟ هه هه ها ها ( خنده ی وحشتناک )

من : خب الان میخواد چیکار کنه

– : هیچی ، چیکار کنیم که فراموش کنه قضیه رو ، و هم دیدش نسبت به دخترا عوض بشه.

من : خب چه احمقی بوده یارو ، دختره کجاشو بو می کرده بفهمه این بابا دوسش داره.

– : نمی دونم . کجاشو ؟

من : بینم ، اصلا شما چیکاره حسنی ؟

– : من ؟ من همینجوری

من : خب شما که هستین به این ماهی با شما دوست بشه.

– : اگه میشه اینو مکتوب بفرمایین که من برم بهش بدم.

من : پاشو … پاشو برو که اینجا دفتر ازدواج و طلاق نیستش که. البته در یه صورت اینجا دفتر ازدواج و طلاق میشه.

– : درچه صورتی ؟

من : من خوش تیپم ؟

لینک این سوال

۸- آقا حامد من وقتی ۲۱ سالم بود به یکی از دخترای هم دانشگاهیم علاقه پیدا کردم . اولش تو انجمن کامپیوتر با هم آشنا و کم کم با هم صمیمی شدیم. اردیبهشت امسال دیگه خیلی عاشقش شدم و گفتم که میخوام دوست دخترم بشه اما اون گفت این کار تعهد داره و اون اصلا از تعهد و قید و بند خوشش نمیاد. خیلی دختره شیطون و احساساتیه و با هم کلی بیرون رفتیم چقدر مسافرت رفتیم چقدر اومد خونمون چقدر شبا پیش هم رو تختم خوابیدیم. خلاصه خیلی دوسش دارم و میخوام که باهام دوست بشه.

من : گمشو گورتو گم کن پوفیوز الدنگ ! مردک لا ابالی هر غلطی خواستی کردی حالا میگی با هم دوست شیم ؟

لینک این سوال

چیکار کنم به عشقم برسم

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت چهارم)

اون : سلام

من : سلام

اون : خوبی؟

من : نه ، فقط تو خوبی.

————————————————————

اون : اِ ؟ کتابو تا آخر نخون ، منم میخوام بخونم.

————————————————————

اون : خدافظ بچه ها

– : خدافظ. از پیاده رو برو .

– : رسیدی زنگ بزن.

– : نامه بفرست.

– : پول مول داری جیبت؟

– : بابا رو ببوس.

– : نیوفتی تو جوب.

– : از خودت نگهداری کن.

– : میوه زیاد بخور.

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت سوم)

من : کاش همون موقع به حرف بابام گوش می دادما …

اون : خب ، چی می گفت؟

من : چه می دونم چی می گفت. من که گوش نمی دادم.

————————————————

من : فردا صبح ساعت ده بریم یونی درس بخونیم؟

اون : اوکی من میام.

… ساعت هشت صبح فردا …

اون (اس ام اس) : آقا شرمنده واسمون مهمون اومده نمی تونم بیام.

————————————————

همون (اس ام اس) : آقا ، ولی زاده می رید؟

من (اس ام اس) : اگه نمیرید که می ترکید.

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت دوم)

اون : این پروژه رو برات تو سی دی میل کنم؟

من : نه ، تو بشقاب میل کن.

———————————————————–

-: در بیت زیر چه آرایه ای وجود دارد؟

-: آرایه ادبی

———————————————————-

دختر : ببخشید شما با استاد میرروشندل کلاس دارین؟

من : نه ندارم.

دختر : خب استاد امروز نمیاد.

دیدگاهی بنویسید