شمع تمساح

خارجیا هم مثل ما بعد از اینکه شخصیت معروفی رو از دست میدن براش گریه و زاری می کنن و مجلس ختم و ترحیم و هفت و چهل می گیرن. البته یه سنت حسنه دیگه هم دارن که میرن دم در خونه ی متوفی و شمع روشن می کنن و تکون تکونش میدن.(شمعو تکون میدن نه مرده رو) البته بنده وقتی اسم شمع رو میشنوم جای اینکه یاد رفتن برق و شام غریبان و امامزاده بیوفتم ، بیشتر یاد میدون محسنی (مادر) می افتم و همینطور اشکیه که واسه قربانیان ترور اخیر در کشور نروژ از چشمانم سرازیر میشه. خداییش بعضیا هم دنیایی دارنا.

چند روز پیش خواننده ی شهیر انگلیسی که تا بحال اسمش به گوشم نخورده بود بخاطر مصرف زیاد الکل و هروئین و شیشه و کراک و اکس و انواع و اقسام مواد اولیا مخدره ، جون به جان آفرین تسلیم می کنه و داغ عروس شدنش رو به دل مامانش میذاره. امی واین هاوس خواننده ی بیست و هفت ساله ی انگلیسی که نه تنها من ، بلکه شما هم اولین باره که اسمشو میشنوین ، بسیار محبوب و مشهور بوده و عده ای از هوادارانش با تاثی از حرکت میدون مادر ، دم در خونه ی امی جمع شدن و براش شمع روشن کردن.

حالا اینجا دوتا نکته مطرحه. یکی اینکه امی خانوم تو خونه اش مرده و اینکه اورژانس و پلیس چطور خودشونو به محل رسوندن جای سواله. آقا شاید لباس تنش نبوده یا شاید داشته یه کاری می کرده که دوست نداشته بقیه بفهمن. همینطوری کلید انداختی اومدی تو؟ ناموس مردمو دید می زنی؟ خوبه منم نصف شب بیام در خونتونو باز کنم دید بزنم؟ نه این انصافه؟

نکته ی بعدی اینه که Amy Winehouse آدم مورد داری بوده. اصلا به فامیلیش نگاه کنین. ترجمه اش میشه خونه ی شر*اب. خودش هم که الکلی و معتاد بوده و وقتی کسی چنین مسلکی داشته باشه با مردان بسیاری هم آره. بعدش این امی خانوم اصلا قیافه ی درست درمونی هم نداشته. حالا من نمی فهمم ملت چرا خودشونو در زمان حیات و ممات ایشون جر می دادن. شاید بگین بخاطر هنرش مردم عاشقش شدن ولی به نظر من این بنده خدا همچین صدایی هم نداشت و تو دستگاه کانتری و جاز آواز می خوند که به شخصه از این سبک متنفرم.

واقعا قضیه خیلی پیچیده اس. میدون محسنی ، امی واینهاوس ، الکل ، ناموس و … . برقراری ارتباط بین این کلمات کار هرکسی نیست خدا وکیلی.

دیدگاهی بنویسید


مهمانی شوم

خیلی وقته که داستان ننوشتم ولی قصدش رو دارم. تو داستان نویسی هم سبک خاصی دارم که هدف خاصی رو دنبال نمی کنه و هرچی به ذهنم بیاد مینویسم. نمونه اش هم داستان زیره که تو سایت قبلی منتشرش کرده بودم.

—————————————————————————–

حامد تارانتینو present …

اپیزود اول – کودکی پسر

پسر خیلی به بارون علاقه داشت. هروقت بارون شروع به باریدن می کرد چترشو برمی داشت می رفت تو کوچه. مادرش آدم فرهیخته و دانایی بود. بهش سخت نمی گرفت ، می خواست انرژی بچه خالی بشه. می خواست به علائقش برسه. پسر چترشو باز می کرد و از صدای ضربات قطره های آب روی پوسته ی چتر غرق لذت می شد. اونقدر به این صدا علاقه داشت که حتی با چتر می رفت حموم.

تو شهرشون اونقدرا بارون نمی بارید. بارون براش مثل معشوقه ای بود که فقط ترمی چندبار می دیدتش. پسرک حس نوع دوستی هم داشت. مردم می گفتن این اخلاقو از بارون تحصیل کرده. دوست داشت بقیه هم از بارون لذت ببرن. اما مگه چندبار تو سال بارندگی می شد ؟ پسر برای ارضای حس نوع دوستیش بعضی اوقات به بالکن خونشون می رفت. شلوارشو می کشید پایینو مردمی رو که از زیر بالکن رد می شدن غرق حظ می کرد.

اپیزود دوم – دخترعمو

پسر یه دخترعمو داشت که همه دوسش داشتن. چهره ای جذاب و بچگونه و موهایی خرمایی رنگ داشت. وقتی تو خیابون قدم می زد همه ی سرها به طرفش برمی گشت. از سر کوچه که رد می شد پسرای علاف نقش زمین می شدن. تعداد کسایی که بهش شماره داده بودن ناشمارا بود . از پسری که توی کوه دیدتش بگیر تا راننده ی اتوبوسی که یه بار سوارش شده بود. هر کی دختره رو می دید می گفت اینکه ما رو هیچ حساب نمی کنه ، کاش لااقل فامیلش بودیم یه ذره باهاش حرف می زدیم دلمون وا می شد.

دخترک خیلی مغرور بود. با هرکسی دمخور نمی شد. شاید فوق فوقش به بعضیا اجازه می داد از بوی ادکلنش لذت ببرن. یه نفر بود تو مایه های …… …… ( اسم به عهده ی خواننده ) . یه روز باباش تصمیم گرفت سری به خونه ی برادرش بزنه و از اونجایی که مطمئن بود دخترش همراهیشون نمی کنه هیچ حرفی نزد. اما غرور دختر اونو تنها کرده بود. گفت حوصله اش سر رفته و استثنائا باهاشون میاد.

حدود یک ساعتی از تلاقی دو خانواده گذشته بود. نه پسر غیر از سلام و احوالپرسی حرفی زده بود نه دختر. بزرگترا گرم صحبت بودن . دخترک از اینکه به این مهمونی اومده به شدت پشیمون شده بود. اما یه احساسی بهش دست داد. یه احساس شدید که به یکباره ظاهر شد. خودش نمی دونست چرا و از کجا . تا حالا اینطوری نشده بود. خطاب به عموش گفت : ببخشید عموجان ، من احساس می کنم یه جوش توی صورتم دراومده. کجا میتونم ببینمش ؟ عموش محل دستشویی رو بهش نشون داد.

وارد دستشویی شد. بوی چندان خوشایندی نمی اومد. شایدم بخاطر خوشبویی دختر بود. به سمت کاسه توالت حرکت کرد و نشست. کارش که تموم شد شیر آبو باز کرد تا آب با فشاری که از شیلنگ خارج میشه محتویات ظرفو پاک کنه. تا حالا تجربه نکرده بود. اگه جایی توالتشون فرنگی نبود نمی رفت. اما اون روز مجبور بود. بعد از چند ثانیه کلنجار رفتن متوجه شد که آب پایین نمیره. انگار یه مشکلی وجود داشت. مستاصل شده بود. هیچ راهی واسش باقی نبود. دستشو فرو کرد تا حداقل موادی که از بدنش خارج شده بودنو بفرسته پایین. ولی لوله هیچ رقمه کوتاه نمی اومد.

اپیزود سوم – ؟

بعد از این حادثه دختر افسرده شد. احساس می کرد به شدت تحقیر شده. چندماهی گذشت. پدر مادرش به توصیه های روانشناسا عمل می کردن اما نتیجه بخش نبود. دختر هم حاضر نبود از خونه بیرون بیاد. کم کم چهره ی زیباش داشت مضمحل می شد. زیر چشماش گود افتاده بود و چند تار از موهاش سفید شده بودن. مردم می گفتن دختر عمو پسرعمو چقدر به هم میان ! پسر ش*شو ، دختر عنو ! دیگه تحمل نداشت. آخرین تصمیم زندگیشو گرفت و در حالیکه یه هفته می شد که ن*یده بود ، رگ دستشو برید و آروم آروم خوابش برد و دیگه هم بیدار نشد.

همه ناراحت بودن. علافای محل ، راننده اتوبوس ، پدر مادرش ، کل آشناها و دوستاش. موقع تدفینش قبرستون پر شده بود از آدم. بعد از اینکه کار تموم شد و همه رفتن ، پسرک موندو تلی از خاک که زیرش جسد آدمی خوابیده بود که یک عمر مردمو خواب می کرد. هوا بارونی نبود. ابری هم نبود. پسر بالای قبر دختر ایستاد. کمی پاهاشو از هم باز کرد. زیپ شلوارشو کشید پایین و شروع کرد به شا*یدن روی قبر دخترک. بعدشم راشو کشید رفت خونشون.

نتیجه گیری اخلاقی : ش*شیدم به این زندگی که به اندازه ی یه بار ری*ن هم ارزش نداره.

دیدگاهی بنویسید


پل مدیریتم آرزوست!

همونطور که پیشتر گفتم نهاد آدما دوست داره هر کاری که دوست داره بکنه اما یه سری شرایط محیطی و محاطی این اجازه رو ازش می گیره و فرد امیال درونیش رو سرکوب می کنه و هرچقدر سرکوبگری بیشتر باشه ، عقده های درونی فرد هم بیشتر میشه.

چند روز پیش یه پسر عاشقی ، می افته دنبال دختر مورد علاقه اش و بالای پل عابر ترتیبشو میده. البته منظور از دادن ترتیب اینه که با ضربه های چاقو میفرستش دیار باقی. بعدش هم مردم گیرش میندازن و احتمالا چند روز دیگه هم از بالای همون پل آویزونش می کنن تا درس عبرتی باشه واسه آدمایی که عقلشون تو سینه اشونه. شاید یه دلیل این انتقامجویی ، حس کینه ای باشه که پسره بخاطر برخورد تحقیرآمیز دختره به دل گرفته باشه اما این واقعا برای من سواله که چرا تو کشورای توسعه یافته همچین اتفاقاتی نمی افته و چرا کشورایی مثل ما با این مشکل انتقامجویی عشقی مواجه هستن؟

یکی از فیلمایی که عاشقشم ، فیلم امریکن بیوتیه. فیلم پر از نکات اخلاقی و غیراخلاقی و فلسفیه. شاید اگه قرار باشه بهترین فیلمایی که دیدم رو رتبه بندی کنم ، زیبایی آمریکایی تو رتبه دوم باشه. تو سایت قبلی بعضی نکاتش رو بررسی کردم. یکی از نکات پندآموزش اینه که اگه از معشوقت جواب رد شنیدی ، برای تسکین رنجت برو بکشش. قضیه از این قراره که مرد همسایه از همسایه اشون که نقش اول مرد فیلم هم هست خوشش میاد و بخاطر سوء تفاهماتی عاشقش میشه. بعد یه روز که می زنه بالا ، میره و نقش اولو بوس می کنه و اون هم میگه که داره درباره اش اشتباه فکر می کنه و این کاره نیست و زن و بچه داره و این صوبتا. مرد همسایه هم که سرخورده و مایوس شده ، میره با یه تفنگ دولول مغز کوین اسپیسی رو میریزه تو نعلبکی.

من خیلی فکر کردم که چرا پسرای ما وقتی نه میشنون به فکر انتقام می افتن و یا چرا شکست عشقیشون اینقدر سنگینه. البته من جامعه شناس نیستم که بخوام تز بدم اما فکر می کنم علت این امر اینه که پیدا کردن جایگزین برای عشق از دست رفته کار سختیه. طرف مدتی درگیر ماجراس و بعد از طرد شدن زمانی رو هم باید صرف کنه تا از ناراحتی شکست بیاد بیرون و حالا با خاطره ای تلخ به ادامه ی زندگی می پردازه و چون ارتباط با جنس مخالف محدوده ، عملا به سختی می تونه فردی رو جایگزین عشق از دست رفته بکنه. تو همین فیلم هم ، مرده چون پیدا کردن یک جایگزین براش دشوار بوده ترجیح میده صورت مسئله رو پاک کنه. اما تو روابط مختلط جوامع پیشرفته فرد همزمان چند نفر رو زیر سر داره و با هر کدوم کنار نیومد دیگری هست و حتی اگه همه رو هم از دست بده ، پیدا کردن آدم جدید بسیار ساده اس. دروغ میگم بگو.

خلاصه اینکه ما که بخیل نیستیم. هرچند آرزوی محالیه اما امیدوارم همه عاشقای واقعی به محبوبشون برسن و همه معشوقای حقیقی هم به عاشقشون. امیدوارم عشق در همه امور جای پول و مادیات رو بگیره هرچند این هم امری محاله. آری برادر … زمانه سختی است. و با توجه به آخرین دیدگاه های سمت راست ، آری خواهر … روزگار نامردیست.

آه …

دیدگاهی بنویسید


مرگ گرا

در بهشت زهرا …

بابام: میخوای بری قطعه هنرمندا؟

من: آخه من که هنرمند نیستم.

دیدگاهی بنویسید


منم که شهره شهرم

خوابم میاد. بوی کاغذی که آغشته به ادکلن باسه تو مشامم پر شده. همیشه وقتی حالم گرفته میشه ، تو ایستگاه مترو از پسرایی که کاغذای خوشبو تعارف می کنن یه دونه می گیرم و بو می کنم و میذارم تو جیبم. بعد میارم خونه و میذارم رو میزم کنار سیستم. بوش خفه ام می کنه. حالم به هم می خوره. لکن دلم نمیاد بندازمش دور. امروز دلم واسه پسره سوخت. همونی که عطر و ادکلن میفروخت. یه کاغذ تستر ازش گرفتم و خیلی سریع یه مقدار از شیشه ی عطری که دستش بود به مچم زد. بعد به سرعت رفت سمت دکه اش و گفت ادکلنای دیگه هم دارم. حال نداشتم. خیلی وقته که حال ندارم. بهش گفتم بعدا … بعدا … و با لبخندی پر از یأس به چهره ی بهت زده اش خیره شدم و راهمو گرفتم رفتم.

الان دارم جدیدترین آهنگ آریا آرام نژادو گوش میدم. اگه گوش نمی دادم انگیزه و حس نوشتنم نمی اومد. ملودی قشنگی داره و ترانه اش هم اعتراضیه. سه سال پیش و قبل از جریانات پیرالسال هم یکی از آهنگاشو دانلود کرده بودم. خوشم اومد. اون موقع هنوز معروف نشده بود. وانگهی … الانم زیاد مشهور نیست.

خب طبق پیش بینی ناصر حجازی هم فوت کرد. می دونین ، حجازی واسه من اسطوره نبود. الگو نبود. برام یه آدم معروفی بود مثل بقیه آدما. اما دوسش داشتم. اما تو زندگیم تاثیرگذار بود. چون نام خانوداگی من شبیه فامیلیش بود حس خاصی نسبت بهش داشتم. حقیقتش حس افتخار. دوست نداشتم بمیره. حداقل الان نه. ولی رای خدا قاطع تر از حرف چند میلیون نفر آدمه. خدا بعضی اوقات که نه ، خیلی وقتا صفت حکیم رو به رحیم ترجیح میده. نمونه اش ناصر حجازی. مثالش من.

امروز روز مادر بود. مامان من دقیقا همون تصوریه که میشه از یک مادر داشت. همون تصوری که همه از لفظ مادر دارن. فوق العاده از لحاظ عاطفی بهش وابسته ام. دیشب از نت یه اس ام اس تبریک رو یه تیکه کاغذ نوشتم و گذاشتمش تو جیبم تا وقتی امروز خونه نیستم براش بفرستم. تاثیرش بیشتره اینطوری. درعین ناامیدی و تلخی و زهرکامی تو اتوبوس براش تایپ کردم و فرستادم. نمی دونم از کجا یه جمله ای درجواب برام فرستاد. یه عبارت امیدوارکننده بود. می دونه. می بینه که حالم خوش نیست. می فهمه. می دونم. مطمئنم دوستم داره.

میخوام آخر هر پست چندبیت شعر بذارم. چه شعر کلاسیک و چه ترانه. ضمنا واسه آینده برنامه های وِیژه ای دارم. اگه اتفاق امیدوارکننده ای نیوفته به انجام می رسونمشون.

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری است رنجیدن

خدا بگم خواجه رو چیکار نکنه که شعراش به درد همون هزار سال پیش می خوره. راستش به تناسخ اعتقاد ندارم اما فکر می کنم تو زندگی قبلیم رفیق حافظ بودم!!

دیدگاهی بنویسید


چه تیتری بزنم آخه

بعد از اینکه یکی از بلاگرا به راست یا دروغ از زندگی ساقط شد ، دارم به این فکر می کنم که اگه من مردم شما چطوری میخواین بفهمین؟ می دونین ، هیچ راهی وجود نداره. من اگه تو دنیای واقعی بمیرم شما متوجه نمیشین فقط چون دیگه مطلبی نمی نویسم فکر می کنین بی خیال شدم و رفتم پی زندگیم. شاید هم فکر کنین مردم. چه فرقی می کنه؟ من که دیگه واسه شما وجود ندارم.

تو دانشگاه با یکی از بچه ها قدم می زدیم که یه پسری با دوتا عصا و کلی مشقت و لنگ لنگان از کنارمون رد شد. احتمال معلولیت بیشتر از مصدومیت بود. دوستم به جای اینکه بگه برو خدا رو شکر کن گفت خاک تو سرت. دوست داشتی اینطوری بودی؟ گفتم آدم دلش خوش باشه ، حالا دوتا پا هم نداشته باشه مشکلی نیست. بعدش به این فکر کردم که اگه خودم علیل بشم چه اتفاقی واسه ام می افته؟ صد در صد خودمو خلاص می کردم.

دوست ندارم احساسات درونیمو بروز بدم. تو جمع دوستان هم تا جایی که بتونم خودمو کنترل می کنم اما بعد از یه مدت یه دفعه ساکت میشم و میرم تو فکر. خر که نیستن. می فهمن. راستشو بخواین شخصا به این نتیجه رسیدم که نمی تونم از پس بحران بربیام. البته برای حل این مشکل برنامه هایی دارم که در صورت انجامشون شصت سال آینده ی عمرمو تباه کردم. نیاز به یه ناجی دارم. آدمای اطرافم نمی تونن کمکم کنن. یکی باید از آسمون بیوفته پایین منو بکشه بالا. همین که بتونم از جام بلند شم دیگه میرم بالا. همینطور بالا میرم تا بالاخره به یه جایی گیر کنم. شاید هم گیر نکردم و بازم رفتم بالاتر. کی می دونه. اصلا ممکن هم هست بمیرم یهویی. که این بهتره. بخوام برم بالا که چی بشه؟ آخرش با یه تیکه کرباس میرم زیر خاک. حالا چه برام مقبره بسازن چه تو بیابونی جایی دفنم کنن. واسه من که فرقی نمی کنه.

نیاز به تنوع دارم. نمی دونم شاید رفتم بانجی چامپینگ و فرتی پریدم پایین. البته قبلش با چاقو کشمو می برم طوری که وسط راه پاره بشه و با مغز رو صخره ها فرود بیام. شاید چند وقتی رفتم شمال. بعد میرم کنار دریا و یه وزنه ی بیست سی کیلویی می بندم به پام و می زنم به آب. ولی خب غرق شدن خیلی ترسناکه. تازه شاید جسدت رو هیچ وقت پیدا نکردن. شاید هم دو هزار سال بعد یه ماهیگیری قلابش گیر کنه به جنازه ام و … دیگه حالم داره به هم می خوره. تنوع نخواستم اصلا. یکی نیست بگه وقتی نمیذارن مجبوری مگه بنویسی آخه؟

دیدگاهی بنویسید