چه کسی خواهد دید مردنم را…؟

در راستای پست قبل عرض کنم که الان که دارم این سطور رو مینویسم به شدت خسته ام. بیش از اندازه ی معمول. دیشب نتونستم بخوابم و صبح چون کلاس داشتم ساعت پنج و نیم بیدار شدم و عملا فقط چهار ساعت خوابیدم. دانشگاه واقعا خسته کننده شده و بی انگیزگی درسی رو من اثر گذاشته.

ساعت نه رسیدم خونه و الان ساعت یازده اس. خیلی خوابم میاد. اما حقیقتش دلم میخواد بخوابم و در همون حال روح بطور کامل از تنم جدا بشه و خیلی آروم و راحت جون بدم. از ته قلب از خدا میخوام که امشب توی خواب بمیرم. امشب نشد فردا شب و شبای دیگه ولی هرچه سریعتر بهتر.

از مردن می ترسم. خیلی بیشتر از بعضیا. اگه مثلا بهم بگن سرطان داری و چند وقت دیگه می میری ، به تقلا می افتم که نمیرم. اما اگه مرگ ناگهانی سراغم بیاد شاید یه لحظه کوتاه غافلگیر بشم ولی بعد از مدتی حس خوب مردنو درک می کنم.

یکی از آرزوهای اصلی من اینه که در نزدیکترین زمان و به راحت ترین شکل قبض روح بشم. به پوچی مطلق رسیدم. حس می کنم وجودم واسه کسی مهم نیست. یه تیکه کثافت شدم که آدما پاشونو روم میذارن و اه اه می کنن. فکر می کنم خب ، حالا اومدیم و چند سال دیگه عمر کردم. چیکار میخوام بکنم؟ میخوام یه زندگی معمولی داشته باشم یا دنیا رو تکون بدم؟ اصلا مگه فرقی هم می کنه؟ آخر کار که باید بمیرم پس چه بهتر که همین الان خلاص شم. شاید خیلیا اینطور فکر کنن اما من به باور رسیدم. اگه امشب تو خواب بمیرم نه تنها گله نمی کنم بلکه خیلی هم شکرگزار خدام.

از خودکشی هم می ترسم. آدم معتقدی هم هستم و از عاقبت کار ترس دارم وگرنه لحظه ای به دلم شک راه نمی دادم. به مرزی از پوچی و ناامیدی و بی انگیزگی رسیدم که مرگ رو به زندگی ترجیح میدم. اما نمی تونم بمیرم چون دست خودم نیست. آدم ضعیفی هم هستم و نمی تونم خودمو درمان کنم پس بهتر اینه که صورت مسئله رو پاک کنم.

خدا رو شاکرم. جسم سالم دارم. کمی هوش و استعداد. از بهترین پدر مادرا که جونشونو واسه بچه هاشون میذارن. زندگی بدون فراز و نشیب و آینده ای مشخص. اما حس می کنم روح ندارم. من می فهمم. من بیشتر می فهمم. من روح ندارم. می فهمم که دارم عذاب می کشم. می فهمم که بقیه خوش و شادن. من نمی تونم. به خدا خود خدا می دونه که تواناییشو ندارم.

هنوز زندگی می کنم. کارای روزمره رو انجام میدم چون شاید احتمالا روزی برسه که پشیمون بشم. خودمو نمی کشم چون امکان دارم بعدش نادم بشم. ولی نمی تونم. تاب موندن ندارم. تنهام. آدما دورم هستن. منو می بینن. بعضیا می فهممن. اما هیچ کس مثل من فکر نمی کنه. به خدا که نمی تونم. نمی تونم فکرمو تغییر بدم. میخوام اما نمی تونم.

دروغ نمیگم. خالی نمی بندم. خالصانه از اله میخوام صبح بیدار نشم. ازش میخوام اگه نمی تونه خوبم کنه دست کم بمیرونتم. نمی دونم. شاید بخوابم و بیدار شم و نخوام بمیرم. شاید بازم خواستم که بمیرم. شاید هم مردم. دروغ چرا؟ احساس می کنم آدمی روی زمین وجود نداره که از من خوشش بیاد. مطمئنا خدا هم ازم خوشش نمیاد. شما نمی دونین. من می دونم. خدا می دونه.

گریه میخوام. بغل مامان میخوام. امشب نیست که تو بغلش گریه کنم. ولی بسه. تو رو خدا بسه. میخوام بخوابم. بخوابم شاید دیگه روز فردا رو ندیدم. من دیگه نمی دونم. من نمی تونم.

دیدگاهی بنویسید


آرزوم مردن محضه

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، به ماشینای تندرو ، یا مردم پیاده

نسیم پوست نوازی ، رو صورتم میشینه ، از بهترین لذتا ، برای من همینه

دلم میخواد لحظه ای ، خواب به چشام بیارم ، دلم میخواد سرم رو ، رو پنجره بذارم

غرقه ی افکارمم ، اندیشه های نافهم ، چیزی نمیشه فهمید ، از این خیال مبهم

آخر خط رسیدم ، به انتها و بن بست ، بریده و منقطع ، از هرچی بوده و هست

نه حس دارم نه حالی ، به بارون بهاری ، از خوشیای دنیا ، بیزارم و فراری

نه اهل فسق و جورم ، نه اهل مهربونی ، نه با کسی رفیقم ، نه اهل همزبونی

نه عشق می دونم چیه ، نه طعم دوست داشتنو ، نه نرمی ِ جسم گرم ، نه سختی ِ آهنو

زندگی من تو این ، دنیای پویا گمه ، وجود من بی تاثیر ، در احوال مردمه

بسته اس چشام هنوزم ، دوست ندارم که وا شن ، می خوام که تا همیشه ، بسته ی بسته باشن

یکی از آرزوهام ، مردن به وقت خوابه ، آرزویی غیر از این ، برای من سرابه

کاش اتوبوس همین وقت ، پرت بشه توی دره ، درجا بمیرم و تن ، تقسیم بشه به ذره

زندگی اما هنوز ، برای من جاریه ، با اینکه روز و شب هام ، پر از غم و زاریه

دلم میخواد بمیرم ، اما خدا نمیخواد ، قدرت مطلقه لیک ، راه با دلم نمیاد

—————————————-

منم یه مرد مظلوم ، که خدا نفرتش از من ، نفرت روح و خیاله ، از به دنیا بودن ِ تن

آرزوم مردن ِ محضه ، حتی تقدیرم نباشه ، بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه

میسپارم روحمو یکبار ، به مشیئت خداوند ، نه گویا اینطور نمیشه ، خوشاینده مرگ بند بند

زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما ، آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا

نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم ، تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام

کم کَمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه ، به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده

خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل ، تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گِل

—————————————-

به نظرم افسرده شدن واسه غربیا و سوسولاس اما احساس می کنم واقعا افسردگی گرفتم. امیدوارم هرچه زودتر درمون بشم.

دیدگاهی بنویسید


آروم من پس کجاست؟

این پست رو دقیقا یک سال و پونزده روز پیش نوشتم. اون موقع اتفاقاتی افتاد که فعلا نمیخوام یادآوریشون کنم و بعدش وقتی رسیدم خونه همینطوری گریه می کردم و این باصطلاح شعرا می اومد تو ذهنم. البته الان که می خونم ، می بینم به لحاظ تکنیکی و وزن و قافیه بعضی جاهاش مشکل داره و یه جاهاییش هم معنی رو فدای قافیه و مقصودم کردم اما به هرحال بازخونیش خالی از لطف نیست. البته اون موقع خیلی به آینده امیدوار بودم. برخلاف الان.

———————————————————

توی خونه نشستم ، خیره شدم به بیرون ، به بارون و برگای ، قرمز و زرد خزون

زیبایی دنیارو ، امیده به فردا رو ، ترجیح میدم به گریه ، دوست ندارم دردا رو

من نمیخوام بشینم ، برم به اوج خیال ، قلبمو هیچ نمیخوام ، بره به سمت زوال

فهم شما عاجزه ، از درک احساس من ، نمی تونین بفهمین ، علت وسواس من

من بهترینو میخوام ، بهتر نیستم ، همینم ، بهترینا رو میخوام ، با اینکه بدترینم

———-

بی کوله بارو توشه ، میرم به سمت هدف ، از توی جنگل و کوه ، بیابون بی علف

مقصد من تعالیست ، اخلاقو بی گناهیست ، دارم می بینمش لیک ، جاده پر از تباهیست

قدم گذاشتن تو این ، راهِ پر از حادثه ، مرد میخواد ، نه هرزه و فاحشه

زبونمم قاصره ، از گفتن حقیقت ، از گفتن این همه ، وقاحت و رذیلت

طاقت من تاب شدو ، امید من بریده ، لباس من پاره و ، جسم و تنم دریده

باختم و دشمنا هم ، با حیله و با نیرنگ ، پیروز این ماجران ، بدون لحظه ای جنگ

من نرسیدم اما ، جسممو پل می کنم ، هرکی که خواست رد بشه ، اونو تحمل می کنم

تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی تلخه اما ، نگار من چه زیباست !

———-

به التماس افتادم،به پای هر ناکسی،خاک شدم،خوار،با هر صدا هر نفسی،با هرنگاه هر غضبی،هر حرفِ هر بی ادبی

بخاطر نگاهم ، دائمی تحقیر شدم ، جوونیه من اومد ، حیف ، چه زود پیر شدم ، زار و زمینگیر شدم

بخت منو تو برزخ ، با دوزخی نوشتن ، هرچی تونستن بستن ، هرچی که بود نوشتن (سرشتن)

گناه ناکرده ام ، خوشیه نادیده ام ، حروم ناخورده ام ، صدای نشنیده ام

میگن که توی دنیا ، زیادی عاشق بودی ، فکر می کردی که خوبی ؟ ، هه ، بدجوری فاسق بودی

حرف حساب اونا ، جواب برام نذاشته ، این سرنوشت بد رو ، کی تو کاسه ام گذاشته ؟

———-

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد ، اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغضوب قهر دنیام ، سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

———-

دورم شلوغه اما ، تنهاترین غریبم ، بی همدمو بی دوستو ، بی عشق و بی رفیقم

میرم به سوی خدا ، شاید که تو تنهایی ، منو حسابم کنه

شاید خدا قلبمو ، هوشیار از این خواب عشق ، یا از سرابم کنه

احساس من به شدت ، درگیر آرزوهاست ، قرار من گم شده ، آروم من پس کجاست ؟

تو خواب و تو بیداری ، به چنگ غم اسیرم ، من حاضرم نباشم ، آماده ام بمیرم

دغدغه های دنیا ، باعث رنجیدنم ، مردن و پر کشیدن ، عامل خندیدنم

جز خدای مهربون ، کی مونس من میشه ؟ ، آخه دلم میخواد ، این خواسته ی آخرو ، نیاز اولیشه

دلم میخواد تو باشی ، حتی اگه نباشی ، حتی اگه برای ، یکی دیگه فداشی

توی شبم تو ماهی ، با این همه ستاره ، غیر تو این دلم که ، هیشکیو دوست نداره

ای خدا روز نشه ، صبحو نمیخوام ببینم ، فقط بذار ، یه کم بذار ، ماهو تو دستم بگیرم

اما شبم روز شد و من منتظر نشستم انگار ، نمیخواد شب برسه ، برسه لحظه ی دیدار

تنها راه رسیدن به اون بالا مردنمه ، باید از این تن خاکی بکَنم ، بپرم ، تا برسم ، به اون که تنها عشقمه

———-

روی زمین افتادم ، آماج رنج و دردام ، تو فکر فرو رفتمو ، به انتظار فردام

چند وقتیه که قلبم ، آرامشو ندیده ، رنگ به سر و صورتم ، نمونده و پریده

شاید که بی خیالی ، مسکّن جون بشه ، آروم کنه دلم رو ، چند روزی درمون بشه

این آرامش مقطعیست ، من دائمیشو میخوام ، برای کسبشم هم ، هرجا بری تو میام

برای چشمای تو ، شعرمو پیش میارم ، آخه جز این چندتا خط ، چیزی دیگه ندارم

پس نزنش دستمو ، رد نکن این خواستمو ، بذار که بگذرونم ، رنج و غمو ماتمو

دیدگاهی بنویسید


من چرا نمی میرم؟

امروز تو ایستگاه تاکسی وایستاده بودم که راننده یکی از تاکسیا از ماشینش پیاده شد و از پشت ماشین اومد سمت در شاگردو نگاه کرد و گفت بمب نذاشته باشن یه دفعه؟ در همون لحظه به این فکر کردم که حامد؟ تو چرا نمی میری؟

فردا صبح شهلا رو اعدام می کنن. واقعا حامد ، تو کی می میری؟

امروز درحالیکه بهم ریده شده بود ، تو قسمت اتوبوسرانی ایستگاه مترو صادقیه یه پسره اومده می پرسه : ببخشید آقا میخوام برم صادقیه از کجا برم؟ من که کنار اتوبوسای پونک ایستاده بودم گفتم همینو سوار شو برو. گفت مگه اینجا ایستگاه صادقیه نیست؟ پس چی؟ منم که خیلی عصبانی بودم گفتم برو بابا ! و راهمو کشیدم و رفتم درحالیکه پسره از فرط تعجب به خنده افتاده بود. خداییش من چرا نمی میرم پس؟

مرگ حقه. ولی انگار واسه من ناحقه.

بچه تر که بودم ، تو خونه مادربزرگم یه استخری بود که هیچ وقت از آب پر نبود. می رفتم توی استخر و شروع می کردم با چوب مورچه ها رو قتل عام می کردم و حتی اسم یه ناحیه رو هم گذاشته بودم قتلگاه. در همون دوران وقتی ماهی قرمز عید می مرد ، سرشو از تنش جدا می کردم و سرشو یه جا و تنشو یه جا دیگه خاک می کردم و منتظر میشستم تا نفت شه. حالا سوال اینه. چرا تقاص این کارامو پس نمیدم؟ چرا نمی میرم آخه؟

محسن خان چاوشی در جایی می فرماید که : غم و غصه شده حق دل من ، به همینا مستحق دل من. و در جایی دیگر : منتظر کدوم خوشی بمونم ، دنیا مگه چی داشته و رو نکرده. هلاکتم چاوشی! دهنت سرویس با این شعرات!

این همه تصادف تو کشور رخ میده و کلی آدم کشته و ناقص میشن ولی من تا حالا هیچ تصادفی نکردم. یعنی نمی خوام بمیرم؟

دیروز دوستم می گفت نشستم با این gprs موبایلم کل آهنگای تیلور سوئیفتو دانلود کردم. بعد گفت خاک تو سرمون همسن ماست و ما هیچ پخی نشدیم. منم گفتم خاک تو سرمون. ما چرا نمی میریم اصلا؟

امروز یکی از شخمی ترین روزای عمرم بود. هنوزم باورم نمیشه این من باشم که این اتفاقات براش افتاده. حالا هم می خوام بمیرم اما نمی دونم چرا این اتفاق نمی افته.

الانم اصلا به لحاظ جسمی و روحی حالم خوب نیست و میخوام چندتا قرص مسکن بخورم و بخوابم. شاید خوابیدم و زنده پا نشدم. شایدم حداقل خواب مردنمو دیدم. به امید آن شب!

پی نوشت : چایی میخوام! میخوام یکی برام چایی دم کنه بریزه بیاره بخوره!

دیدگاهی بنویسید


سلام همسایه رو جواب بدیم

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، سواریای تندرو ، به مردم پیاده ، خورشید ناز و خوشگل ، با آفتاب لطیفش ، مذاب نموده مغزم ، تف به دل خبیثش ، پرده نداره اینجا ، بد می سوزونه گرما ، اما ته اتوبوس ، چند تا دافن برنزه ، امید میدن به قلبو ، پوستِ سیامو سبزه ، منم میشم اون رنگی ، داف نمیشم ولیکن ، شاید بشم ویل اسمیت ، یا فیفتی سنت یا جردن !

تو سایت قبلیم ، قبل از هر مطلب دو سه خط از این سجع نوشتا میذاشتم. انصافا ذوقم چند ماهه کور شده و در حقیقت میشه گفت کورش کردن. حالا شاید با خنک شدن هوا دوباره حس شِر! نوشتن بیاد.

دور از جون شما اگه غیبت نباشه ، قبلا همسایه های خیلی جالبی داشتیم. مثلا یکیشون یه خانومی بود که یه دختر و پسر همسن داشت. یه مدت گذشت و ما چشممون به بابای جماله! روشن نشد. خانومه می گفت شوهرم رفته کره اونجا ماموریته و ال جی و این حرفا. بعد نه که اون موقع بچه بودم و عقل نداشتم (تقریبا مثل الان) فکر می کردم این بچه ها هم کره ای اند و با اینکه چشاشون بادومی نبود ولی اون تصویری که ازشون تو ذهنم مونده شبیه همون چینی ژاپنیاس. یه مدت گذشت و بالاخره باباهه اومد. همون شب سر ناسازگاری گذاشت چون همسایه ی دیوار به دیوار ما بودن صدای دعواشونو می شنیدیم. باباهه پشت سرهم رگباری به بچه هاش فحش می داد و از هر سه تا فحشی که می داد دوتاش توش پدر داشت. مثلا پدرسگ ، پدر ان و … .

فقط همون یه روز بود که از بیانات مرد خونه اشون مستفیض می شدیم و دوباره غیبش زد و با خود می پنداشتیم یحتمل رفته کره پیش ال جی اینا دیگه. اندکی گذشت و اون بندگان خدا هم چون مستاجر بودن نقل مکان کردن. اما همسایه های فضول ما پا از سرشون برنداشتن و بعد از اینکه آدرسشونو پیدا کردن خراب خونه اشون شدن. تو همین جلسات پر فیض بود که کاشف به عمل اومد باباهه کره نمی رفته بلکه رفته بوده قصر آب خنک می خورده. به هرحال مستاجرای جدید اومدن. یه زن و مرد با دوتا بچه. دخترشون از من بزرگتر بود. حداقل اینطور به نظر می اومد. پسره هم شاید همسن شایدم کوچیکتر. طفلکی یه ذره خل وضع بود. در همین ایام بود که تهران زلزله اومد و ملت لخ*ت و عور تنگ غروب ریختن تو خیابون. دختر همسایه امون هم تو مستراح بوده (اینطور تعریف کردن وگرنه من خودم به شخصه ندیدم. اون موقع که زلزله اومد داشتم جنگای صلیبی بازی می کردم!) و موقع زلزله همینطوری نشُسته کشیده بالا و پریده تو راه پله. البته تحریک نشین ، همچین زیاد هم مالی نبود!

چندوقت گذشت و پسر بزرگ خانواده از سربازی تشریف فرمایید. کم کم متوجه شدیم دعواها توی خونه اشون زیاد شده و طبق گوش وایستادن های مکرر به این نتیجه رسیدم که تو هر دعوا و کتک کاری یکی داره یکی دیگه رو می زنه. یعنی مثلا یه روز پسر بزرگه خواهرشو ، یه بار باباهه پسر کوچیکه رو ، یه دفعه مامانه پسر بزرگه رو ، یه شب پسر کوچیکه مامانه رو و الخ. اواخر روزایی که مهمون ما بودن هم چهارتایی ریختن سر پسرکوچیکه – که گفتم خل مزاج! بود – و میذاشتنش لای این صندلی تاشوها و می کوبیدنش به دیوار. دختره هم می گفت بزنینش ، حقشه ، بکشش و … . می خواستم بگم تو برو دستشوییتو بکن که دیگه نگفتم. روز آخری هم که می خواستن برن اول صدای دعوای دوتا زن میانسال رو شنیدم. بعد که قشنگ گوشامو تیز کرده بودم شنفتم که مرده داره نصیحت می کنه و میگه بابا با هم مهربون باشید با هم دعوا نکنین هوای همدیگه رو داشته باشین. خلاصه شاخکای من به صدا دراومدن و فهمیدن که این بابا زناشو تو یه خونه نگهداری می نموده.

حالا همسایه بغلی به کنار. یه همساده هم زیر ما بودن.(طبقه ی زیرین ما نه زیر خود ما) یه پسر بیکاری داشتن که شبا حوالی دو و سه آواز خوندنش می گرفت و آهنگ نازنین داریوشو میذاشت و می زد زیر آواز. گلاب به روتون اگه تو این مسابقه ی پرژن استار شرکت می کرد حتما یه تمشکی زرشکی چیزی می برد. واسه ساکت کردنش هم مجبور بودم تا جایی که مشت هایم توان خواهد داشت بکوبم کف زمین. البته این کار خیلی موثر بود و برای حداکثر پنج دقیقه وقت می گرفتم تا بخوابم. همین چند وقت پیش هم بود که باباهه بازنشست شد و یه پولی رسید بهشون. پسره گفت یالا برام ماشین بخرین میخوام مسافرکشی کنم. اونام براش یه ۴۰۵ دست دوم خریدن و بعد از اینکه چند بار کوبوندش به در و دیوار و ماشینای مردم ، زیر قیمت فروختش و یه ۲۰۶ خرید. حالا اینکه مگه با ۲۰۶ هم مسافرکشی می کنن بماند که این کارو می کنن ولی از ذکر جزئیاتش می پرهیزیم.

همسایه جهنمی رو بازی کردین؟

حدود یه ماه پیش یه خبری خوندم که یه پسر و دختر پونزده شونزده ساله تو کرج بخاطر اینکه خونواده هاشون با ازدواجشون مخالف بودن ، خودشونو از یه ساختمون پرت کردن پایین و پسره در دم سقط شده و دختره هم مغزش ترکیده و ضربه شده. یه همسایه دیگه داشتیم که دوتا پسر داشتن. کوچیکه چاق و خپل بود که باهاش کاری نداریم. بزرگه که از من دو سه سال کوچیکتر بود یه مقدار چت مغز بود و تو ادای کلمات مشکل داشت. مثلا یه بار زنگ خونه امونو زد و گفت ببخشید گیف دارین؟ ما جمیعا هرچی فکر کردیم نفهمیدیم گیف چیه. گفتیم منظورت لیفه؟ گفت نه ، مامانم گفته برو گیف بگیر. از اونجایی که من از همون دوران نوجوانی خیلی باهوش بودم (الان دیگه نیستم) سریع گفتم یه عکس با فرمت گیف میخوای؟ گفت نه. خلاصه بعد از توضیحات فراوان و شور و مشورت ما ، آخرش فهمیدیم قیف میخواد. یه بار هم داشتم از تو خیابون رد می شدم و این بچه مچه ها داشتن بیست سوالی بازی می کردن. فرض کنید جواب مثلا نارنگی بود بعد این بشر خواست حدس بزنه ، گفت آدمیجاده؟ بگذریم. خلاصه اینکه خیلی خر بود. و الانم هست. همچنین عاشق سینه چاک گوجه فرنگی بود. یه زمان که گوجه فرنگی گرون و نایاب شده بود کل خانواده بسیج شده بودن از همسایه ها واسه این چندتا گوجه بگیرن.

این بچه چند ماه زودتر از من حقیر ای دی اس ال دار شد. این دو برادر هم علاقه ی وافری به سینمای نوآر هالیوود داشتن و فقط کافی بود یه فیلم Rated R بیاد بیرون تا اینا برای دیدنش شیرجه بزنن. از اینترنت دار شدن پسره چندی می گذشت. بابا مامانش اومدن خونه امون مثلا مهمونی. باباهه تعریف می کرد یه ماه پیش اینترنت پسرمو قطع کردن گفتن از اینترنت یکی دیگه داره استفاده می کنه. الانم از یه شرکت دیگه براش گرفتم. حالا میگه داره هیتلرشکن میفروشه هر روز کلی پول می ریزن به حسابش. غیرقانونی نیست که؟ با یه خنده ی احمقانه ای گفتم خلاف که هست ولی به اون صورت گیر نمیدن. تو دلم گفتم آره صبر کن تا بیان ببرنش اوین بهش نوشابه بدن ، اون وقت حالشو می پرسم.

مامانش هم شروع کرد به شرح وقایع الاتفاقیه. گفت پسرم تو چت با یه دختره آشنا شده دختره تو گرگانه. اینا عاشق همدیگه ان. اینقدر تو گوشمون خوند که رفتیم گرگان دختره رو ببینیم. (در اینجا عکس دختره رو به والده ی گرامه نشون داد که بعدا برام تعریف کرد و گفت ابروهای دختره پاچه بزی بود.) به هرشکل پسره گفته الا و للا من اینو همین الان میخوام یالا پاشین بریم بگیرمش. بهش میگن بابا بی خیال شو تو نه کاری داری نه تحصیلاتی نه خونه ای نه عقل درست و حسابی ای و… تو گوشش نمی رفت که نمی رفت. می گفت میارمش تو اتاق خودم زندگی می کنم. ننه باباهه هم هی می گفتن صبرله صبرله بالام جان اما پسرک انگار خیلی عجله داشت گویی اون فیلمای نوآر کار خودشونو کرده بودن. هی از این اصرار و از اونا انکار تا اینکه پسره قاطی بود و قاطی تر هم کرد و نیمه های شب تنهایی بدون هیچ پول و پله ای پا شد رفت گرگان خبر مرگش. فعلا تا همینجا ازش خبر دارم ، اگه خبر تازه ای شد بهتون میگم. بیچاره پدر مادرا. البته غیر از بابای مامان من چون من خیلی خوب و الاغ و سر به زیر و خلاصه خیلی خوب و خَرم. مامان اون پسره که تو چت عاشق ابرو بزی شده می گفت سر این گوساله حامله که بودم قرص اعصاب زیاد می خوردم فکر کنم واسه همینه که بچه ام بدین وضع دراومده. به هر ترتیب خدا همه رو شفا بده و به منم یه دوست دختر خوب!!

پی نوشت۱: این نصفه جمله ی آخر ، کاملا شوخی بود! هرچند زیاد هم بدم نمیاد!

پی نوشت۲: همین الان وبلاگشو پیدا کردم. اسم دختره دل*یار ه. بعد هی به من گیر بدین حالا!

پی نوشت۳: می بینم که همه سایتای موزیک ترکیده شدن. وقتی از هاستینگ ایرانی فضا بگیری همین میشه دیگه.

دیدگاهی بنویسید


اوتانازی

اکثر قریب به اتفاق خودکشیا ناشی از شکست عشقیه و طرف باید خیلی ژاپنی بازی دربیاره که بخاطر ورشکستگی خودشو بکشه. من شاید هنوز هیچ مصیبت بزرگی رو تجربه نکرده باشم اما مطمئنم حتی اگه شکست عشقی هم بخورم باز خودمو نمی کشم و فوق فوقش یه مدتی افسردگی بگیرم و بعدش برمی گردم به زندگی. اما بعضی موارد هست که هنوز مطمئن نیستم. مثلا فوت پدر یا مادر. یا اینکه یه مریضی سختی بگیرم که خودمو و اطرافیام عذاب بکشن. مثلا یه سری به اینجا بزنین. دختره برحسب اتفاق نصف صورتش از بین رفته و بدتر از همه اینکه علاوه بر زیبایی چشماشو هم از دست داده. شک نداشته باشین اگه همچین اتفاقی برای من می افتاد خودمو می کشتم. شاید بتونم کر و لال شدنو تحمل کنم اما کور شدنو عمرا. حتی تصورش هم نمی تونم بکنم.

یا اینکه اگه دلشو دارین عکسای اینجا رو هم ببینین. واقعا تحمل طولانی مدتش خیلی سخته. بیماری های دیگه ای هم هستن مثل سرطان و ام اس که جون آدمو به لبش میارن تا جونشو بگیرن. البته ممکنه بعضی بیماری ها هم از بدو تولد با آدم باشه که به هرحال قابل تحمل تره اما مثلا بیماری دوشن یا اسم کاملترش دیستروفی ماهیچه ای دوشن رو در نظر بگیرین. طرف با انواع و اقسام زجرها رو به رو میشه تا اینکه تو عنفوان جوانی می میره. من که از خودم اطمینان دارم. اگه یکی از این مریضیا رو بگیرم یه جوری خودمو خلاص می کنم و بی خیال بهشت و تجری من تحتهم النهار میشم.

احتمالا کلمه ی اوتانازی به گوشتون خورده. یه فیلمی بود که چند سال پیش اکران شد. شاید شما هم مثل من فیلمو ندیده باشین و مثلا الان فکر می کنین که اتانازی لابد اسم دختره نقش اول فیلمه. اما اوتانازی یه لفظ لاتینه که به فارسی میشه مرگ راحت و خوب. یعنی وقتی یه بنده خدایی داره زجر می کشه با اوتانازی خلاصش می کنن. فیلم عزیز میلیون دلاری ساخته ی کلینت ایستوود هم یکی از مصادیق اوتانازی رو به نمایش گذاشته بود و واقعا هم فیلم قشنگی بود. اوتانازی طوریه که یا بیمار خودش خسته میشه و از پزشکا میخواد که خیلی راحت و آروم بکشنش یا اینکه مریض دچار مرگ مغزی شده و عملا فقط یه زندگی نباتی داره. گفتم نبات چقدر هوس چایی کردم. به قولی یک جلد کلام ا… مجید و یک عدد آینه و شمعدان و یک شاخه نبات و یک عدد گل آیا وکیلم؟ (بچه ام چقدر عروسی دوست داره. آخی!)

اوتانازی توی کشور ما غیرقانونیه. تو خیلی از کشورای دیگه هم هست. مهمترین دلیلش اینه که ادیان الهی به شدت با این عمل مخالفن و میگن که کسی حق نداره خودشو دیگرانو از بین ببره. ولی تو این دوره زمونه کی به این چیزا گوش میده. الان تو بعضی کشورای اروپایی عملیات مرگ خوش و خرم انجام میشه و حتی اگه بیماری خاصی هم نداشته باشی اونا می کشنت! دلیل دیگه ی مخالفت با اوتانازی اینه که جلوی پیشرفت علم پزشکی رو می گیره و هر دکتری واسه راحتی خودش میاد می زنه طرفو سَقط می کنه. البته بعضی موارد هست که تو اکثر کشورا انجام میشه و اونم بریدن لوله های اکسیژن یا لوله ی غذای بیمار مرگ مغزیه که تو کشور ما هم هست. خب پس تا اینجا میشه نتیجه گرفت که اتانازی خوب و اخلاقی نیست اما یه مسئله ای هست. بعضیا میگن بر فرض اومدیم و یارو بیماریش خیلی پیشرفته بود و داشت زجر می کشید. خودش هم دائم اصرار می کرد که راحتش کنن. بعد زدو یهویی سکته کرد. حالا میشه بی خیال احیای طرف بشیم و بذاریم به درد خودش بمیره؟ میگن نه. بعد موافقا میگن چرا؟ اونام جواب میدن محض اِرا !

به شخصه آدم فوق العاده سالمی هستم. نه به لحاظ خونی ، نه از نظر پوستی و نه از لحاظ مغزی هیچ مشکلی ندارم. اما بخاطر اینا باید خدا رو شکر کنم؟ آیا این حق طبیعی من نیست که سالم باشم و اگه نباشم یعنی اینکه از حقم محروم شدم؟ یعنی وقتی دچار نقص و بیماری شدم نباید به خدا ایراد بگیرم؟ اگه یکی دچار مشکل بشه ، بهش اون دنیا حوری میدن؟ حالا نمیشه همین دنیا بدن؟ حالا اگه حوری هم نشد ، نمیشه یه دوست دختر در حد حوری بدن بهم؟ باز اگه اینم نشد میشه یه دوست خوب برام جور کنن؟ بعد میشه من با این دوستم برم یه ذره شهرو بگردم و هی غر غر نشنوم؟ اگه بشه که خیلی خوب میشه ولی من با این چیزا خر نمیشم. سلامتی از همه چی بهتره. حوری هم مال خودتون نخواستیم خسیسا .

دیدگاهی بنویسید