آخرش اِز کرد

مامانم گفت برو ظرفا رو بشور تا بفهمم بزرگ شدی. جواب دادم که نمیرم. گفت اگه نری تا ده سال دیگه برات نمیرم خواستگاری. دست گذاشت رو نقطه ی حساسی و منم که قاشق. اما عزت نفسمو حفظ کردم و گفتم با این اخلاق یبسم کی میاد زن من بشه آخه؟ رک گفت: همین دخترعموت. واقعا جای تحسین داره که از فامیلای خودش مایه نمیذاره.

یه پسردایی کچل دارم که الان حدودا چهل سالشه. هفت ساله که بوده مادرش تصادف می کنه و می میره و باباش – که دایی کچل من میشه – میره چندتا زن دیگه می گیره و این بچه هم که ضربات عاطفی خورده بوده ازدواج نمی کنه و الان هم با اینکه مهندس کشاورزیه اما یه از خودش یه خونه نداره و با یه پراید قسطی تو آژانس کار می کنه.

چندسال پیش عمه هاش آستینا رو بالا زدن و افتادن دنبال دختر واسه این شازده کچل. بابای من هم یه دختری رو از فامیلای همکارش شناسایی می کنه و گویا تفاوت سنی هم مناسب بوده. پسرداییم که از خواستگاری رفتن خسته شده میگه اول باید تو پارک همدیگه رو ببینیم بعد بریم خواستگاری. که بالطبع طرف قبول نمی کنه و همینطوری عذب می مونه.

حقیقتش واقعا نمی دونم مردایی که ازدواج نمی کنن اون میل سرکششون رو چطوری می خوابونن و معتقدم عفت پیشه کردن براشون کار فوق العاده سختیه و احتمال زیاد با خانومای اونجوری روابط اینجوری دارن وگرنه دیوونه میشن. البته این جدای از مسائل روانی عاطفیه که برای شخص عذب بدبخت بوجود میاد.

خلاصه سالیان سال گذشت و گذشت و نمی دونیم آقای کچل از کجا یه پیردختری رو پسند کرد و مقدمات ازدواجو فراهم نمود و الان هم اواخر آبان عروسیشونه که یه کارت دعوت هم به ما دادن ولی چون مراسم شماله شاید حضور به هم نرسونیم. من خودم نزدیک ده ساله حموم …. ببخشید، عروسی نرفتم. می ترسم برم بعد بگن حامد باید برقصه از شوهرش نترسه  و منم که میشناسین یه دفعه عصبانی میشم و شلوارمو می کشم پایین.

الان تنگ غروب که میشه، کارتو می گیرم جلو صورتم و خیلی آرزومندانه براندازش می کنم و از ته معده آه می کشم.(اصولا از ته معده یه کار دیگه می کنن ولی معده ی من چندکاره اس) مامانم هم که گفته دیگه برام نمیره خواستگاری و احتمالا منم مثل کچل تو چهل سالگی برم یه دختر ترشیده پیدا کنم و اونقدر بهم فشار اومده باشه که همونجا وسط عروسی حین رقصیدن شلوارمو بکشم پایین.

حالا همون ترشیده رو هم موندم از کجا گیر بیارم. میگن دخترای شمالی استایل خوبی دارن و ممکنه مثل جناب کچل برم یه ترشی بادمجون از شمال تهیه کنم اما نه، ضمن احترامی که برای ترشیده های شمالی و استایلشون قائلم ولی ترجیح میدم برم جاپون و یه دختر جوون ژاپنی تهیه و تنظیم کنم و بعد از نه ماه یه فرزند افغانی تحویل جامعه بدم. البته من که نه، همسر ژاپنیم. راستش روم نمیشه بگم، گلاب به روتون، زبونم لای دندونم، حقیقتش من از خواهر سوباسا خیلی خوشم می اومد و الان هم میاد. دیگه اینه … خلاصه

پی نوشت۱: میگن پسرای احمق ازدواج می کنن و زرنگاشون یه کار دیگه می کنن. به هرحال احمقتیم!

پی نوشت۲: از همین تریبون اعلام می کنم که هرکس با من ازدواج کنه یا دوست بشه در قرعه کشی هفتگی جوایز پاییز شرکت داده میشه و میتونه از جوایز نفیس این دوره بهرمند بگرده.

پی نوشت۳: تا حالا بیشتر از چهل پنجاه تا دختر خواستن باهام دوست شن ولی من پا ندادم. (اسمایلی پسرایی که اگه یه دختر اون سر پیاده رو سرفه کنه فکر می کنن میخواد باهاشون دوست شه)

پی نوشت۴: به به، آسمون ابری و هوا بارونی و فردام عید و منم که قاشق :twisted:

دیدگاهی بنویسید


لب شیکری

راستش با اینکه هیچ ارادتی نسبت به جابز نداشتم اما نمی دونم چرا دیروز متاثر از مرگش بودم. احتمالا دلیلش عادت کردن به چهره اش توی اخبار و روزنامه ها و مجلات و سایتا و وبلاگا بوده. اصلا اگه بنابر انتخاب باشه ، من محصولات آندرویدی و ویندوزی رو ترجیح میدم اما این دلیل نمیشه که به احترام استیو جابز از جام بلند نشم و دست نزنم! (احمقو نگاه کن. الاغ این کار واسه یه وقت دیگه اس نه الان)

چند روز پیش بالای لبم یه جوش کوچیک زده بود و اینقدر باهاش ور رفتم که کمی متورم شد. بعد والدین پیشنهاد کردن از مایعی که بهش می گفتن “دتول” استفاده کنم و تاکید می کردن که به صبح نرسیده جوشه رفته رو هوا و پودر شده. منم گفتم لابد اطلاعات موثق و صحیحی در این مورد دارن و از اون مایع با پنبه مالیدم به بالای لبم و کمی هم روی لبم. اولش یه مقدار می سوخت که فرمودن طوری نی داره خوب میشه. شب موقع خواب سوزشش بیشتر شد و این جمله به ذهنم اومد که طوری نی داره خوب میشه.

صبح از خواب بلند شدم و احساس کردم یه ذره لبم سر شده. فکر کردم محلوله کار خودشو کرده و جوش رو ترکونده. رفتم جلو آینه و مشاهده کردم که یک چهارم از لبم علاوه بر تورم به شدت قرمز شده طوری که انگار ماتیک غلیظ قرمز کشیدم روش. قضیه رو مطرح کردم که باز ندا اومد طوری نی داره خوب میشه. کم کم علاوه بر سر بودن و تورم و تغییر رنگ ، کمی لبم چروکیده شد و باز به ایشان مراجعه کردم و در انتظار شنیدن جمله ی طوری نی داره خوب میشه بودم. اما گفتن واسه اینکه لبت نترکه و خون نپاچه در و دیوار و تا یه ماه از سر و شکل بیفتی ، بیا اینو بمال به لبت. بعد والده ی مکرمه یه چیزی شبیه رژ لب به سمتم تعارف کرد و منم مثل کسی که بهش کراک تعارف می کنن از جا پریدم و گفتم نه …. امکان نداره …. . جواب اومد که بابا نوشته فور من. رژ رو گرفتم و هرچی سر و تهش رو وارسی کردم کلمه یا عبارتی مبنی بر فور من بودنش نیافتم.

از ضایعترین پروفایل های فیص بوق

چاره ای نبود. لبم از ریخت افتاده بود و می خواستم برم نمایشگاه دیجیتال و مستحضر هستید که چه دخترایی میرن اونجا. بله. ماتیک بی رنگ رو به لبم مالیدم و بعدش رفتم جلو آینه ببینم چطور شده که دیدم همه سیبیلام سفیدک سفیدکی شده و حالا بیا اینو درستش کن. خوشبختانه سیبیلم تا حدی میاد پوشش میده و نمیذاره رنگ قرمز نصف لبم تو چشم بزنه اما شوربختانه مکانیسم ریش سیبیل من طوریه که فرفریه و یه ذره که بلند میشه کات می گیره و برمی گرده سمت پوستم و دچار خارش مفرط میشم.

حالا هی بگین اخه و بده. الان اگه این اتفاق واسه یه دختره افتاده بود در عرض چند دقیقه درستش می کرد. والا. دخترا کبره هم ببندن و کپک بزنن باز میشینن درستش می کنن. واسه همین همه اشون شبیه هم میشن و من همیشه اشتباه می گیرم و چندبار کم مونده بود بندکیف چند نفرو به اشتباه بکشم. آخه من مرض کشیدن بند کیف دارم.

و آه …

دیدگاهی بنویسید


من کی ام؟ اینجا کجاست؟

انقدر نخوابیدم که مجنون شدم. نه روز خوابم می بره نه شب. درد همه ی مفاصلمو فرا گرفته و غذا از گلوم نمیره پایین. سیستم دفاعی بدنم گویا پلمیده. شاید ایدز گرفته باشم. دارم فکر می کنم کجا کار خبطی کردم که ایدز گرفتم. هیچی یادم نمیاد. حافظه ام هر چند دقیقه مغشوش میشه می زنه کانال دو. میخوام رکورد گینسو تو نخوابیدن بشکنم. حسابی چت زدم ، یعنی الان اصلا نمی فهمم دارم چی میگم. ساعت چهار و سی دقیقه ی صبحه …

دماغش مدل پاک کنی بود. از این پاک کنا که گوشه های تیزش رفته و لکه های سیاهشو کشیدی به موکت و فرش. خواستم برم بهش بگم چطوری دماغ پاک کنی ، منم لاک غلط گیرم. ولی نگفتم. با انگشتان سبابه و دبابه و ربابه و کبابه ، دستی به دماغ خودم کشیدم و دیدم دماغ خودم هم پاک کنیه. می خواستم برم بگم منم دماغ پاک کنی دارم که دیگه نگفتم. پیاده شدم.

میگن مهندسشو از شهرداری بازنشست کردن. مثل بلاژویچ. اما انصافا از هر طرف بهش نگاه کنی گیج میشی. لامصب انقدر پیچ در پیچه که فکر می کنی آدم فضاییا شونزده هزار سال قبل از میلاد میداوودی عنر عنر اومدن اینا رو ساختن بعد برگشتن لونه اشون. حالا موندم راننده ها چطوری باید مسیرشونو پیدا کنن. بس که پیچ تو پیچه.

از بابام پرسیدم چنده خب؟ گفت صدو پنجا تومن. بعدش الان شصت هزار سال نوریه که این قضیه رو دست گرفته هرجا تو بحث کم میاره میگه. اصلا فکر نمی کنه من پسرشم. میگه تو مگه کجا قبول شدی که چشمت بزنن؟ میگم آره من دانشگاه آزادی ام ، من خنگم پس امسال ارشد قبول نمیشم. میگه خب حالا چقدر زود به خودت می گیری. منظورم اینه که تلاش کن. میخواستم بگم آره حتما تلاش می کنم. اصلا کاش دختر بودم و جای اینکه من تلاش کنم ، تلاش می اومد منو …

سفره ی دلمو پیشش وا کردم. می خواستم بگم خیلی خاصم. بهش گفتم که بچگیم چهار سال از سر لجبازی با کسی حرف نزدم. به قیافه اش نمی خورد تعجب کرده باشه. فکر کردم چون صورتش جدیه ، لابد قبول کرده. نگو سوژه گیر آورده واسه دستگاه گرفتن. من دیگه عمرا وا کنم … سفره امو میگم.

بعد از اینکه نیمه جون می شدن مینداختمشون رو مورچه ها. بندگان خدا چه تقلایی می کردن. ولی مورچه ها خیلی خر بودن. سرگرمیمون همین بود دیگه. مادربزرگم که همیشه ی خدا پیر بوده و هست یه دفعه اومد هرچی رشته بودم پنبه کرد. با جارو خاک اندازش افتاد به جون مگسا و مورچه ها. حالا انگار جاروشون کنه کم میشن. والا. تفاوت نسلاس دیگه.

از این حرکتا هیچ خوشم نمی اومد. آقا من نمی خورم. من هیچ وقت گشنه ام نمیشه که بخورم. حتی اگه گشنه ام هم بود حاضر نبودم عین الاغ کله امونو بکنیم تو آخور. میگه دم پنجره بشینیم دخترا رو نگاه کنیم. فکر می کنه اونا ما رو نمی بینن. اصلا دوست ندارم جلو دخترای سانتی مانتال کله امو بکنم تو خورجینم و نشخوار کنم. حتی اگه مثانه ام هم بترکه جلوی تانیث! جماعت نمیرم دستشویی …. من همینم. حس قلمان بودن دارم.

هی به ناخونم نگاه می کنه. منم که شدید استرس گرفتم. ناخن شستمو با چشمش گرفته ولم نمی کنه. شاید انتظار داره ناخونما مانیکور پتیکور کنم. به لپم نگاه می کنه. اصلا فکر نمی کنه استرس می گیرم. منم پا میشم میرم قبل از اینکه با چشاش بخوردتم.

سیگاری تیر بود. می خواست بیاد تو یه گالن ادکلن رو خودش خالی می کرد که بوی سیگارش تابلو نشه. گمان برده بود با یک عده نفهم طرفه که نهصدهزار سال قمری از دنیا عقبن. اما ما می دونستیم. چندبار تو آبدارخونه رویت شده بود که با چه هوسی از سیگار کام می گیره. انگار سیگار معشوقه اش باشه. صورتش با غلامرضا عنایتی مو نمی زد. یه بار عکس عنایتی رو از مجله دنیای ورزش کندم بردم سر کلاس ، بچه ها چسبوندن به دیوار پشت میزش. قبل از اینکه بیاد یکی از بچه مثبتا رفت عکسو جر داد.

هوووووووووففففففففففففففف … ساعت پنج و بیست دقیقه ی کله ی سپیده و سحر و سودابه.

دیدگاهی بنویسید


اسکیزوفرنی هات دارم

عده ای توی پارک رو به روی خونه امون تولد گرفتن. از نعره ها و عربده هاشون مشخصه که تولد یک شخص نر خره. البته واژه ی نر خر از علاقمندی های پدر محسوب میشه و به همه این صفت رو اطلاق می کنه ، حتی اگه طرف مونث باشه. از واژگان مورد علاقه ی والده هم می تونم به بنده ی خدا اشاره کنم که هر وقت قصد تخریب و تحقیر بنده رو داره به من میگه بنده ی خدا. انگار خودش نیست. مثلا میگه یه کم غذا بخور بنده ی خدا داری از ضعف می میری. خب وقتی نمی تونم بخورم و غذا از گلوم پایین نمیره ضعف می کنم دیگه. میشم شخصیت اول رمان مسخ که اینقدر غذا نخورد تا مرد.

البته گویا روزهایی خاکستری و تاریک من رو به پایانه. ظرف دو روز سه پیشنهاد برای کلاسای آموزشی و درسی بهم شده یک پیشنهاد کاری هم داشتم که بخاطر درس و کنکور رد کردم. حالا یه وقت فکر نکنین چه آدم با کلاسی هستم و میخوام کلاس بذارم. نه ، اصلا اینطوری نیست اما آدم باکلاسی هستم کلا. برفرض به اسم کوچیک من دقت کنین. حامد. یکی از های کلاس ترین اسم هاس و اگه می تونستم اسم بچه امو میذاشتم حامد. وانگهی اگر بچه دختر بشه باید این آرزو رو به گور ببرم و از اونجایی که طبق قانون مدنی نمی تونم اسم بچه امو همنام خودم انتخاب کنم ، لکن در هر صورت این آرزو رو به گور می برم.

گفتم گور. این زبون قاصرم چند مدتیست که دچار مشکلات عدیده شده و فی الحال اون درز وسطش یه قاچ عظیم خورده و هرچی می خورم – حتی بزاق – دچار سوزش میشه. جوش های قرمز بدون درد روی زبونم پر شده و این ها از علایم سرطان زبانه. البته من همیشه از خدا می خواستم که منو بمیرونه و یه فرصتی هم بهم بده که هارد کامپیوترمو پاک کنم و بعدش خیلی ریلکس بمیرم. اما خیلی ضایعس که بعد از مرگم بگن طرف سرطان زبون داشت. پیش خودشون میگن بچه اینقدر حرف نزد که زبونش ترکید.

حالا فکر کنین بخاطر سرطان زبونمو ببُرن. باید کم کم به فکر یادگیری زبان باغچه بونی باشم. من الان فقط شکلک آخ*ند رو بلدم که یه دایره اس. ضمنا به لطف کم خوابی و استفاده ی مفرط از مانیتورهای مختلف ، چشمای بلوریم هم رو به کوریه و بعد از اینکه کور شدم و زبونمو بریدن ، فقط می تونم صداهای اطرافمو بشنوم و دقیقا میشم مثل شخصیت اول رمان مسخ.

خب ، چراغای پارکو خاموش کردن که نر خرها تشریف ببرن خونه اشون. عرض کنم که من تا حالا پامو تو پارک رو به روی خونه امون نذاشتم ولی تو پارک اونوری زیاد رفتم. بیشتر حالت لجبازی داره. مادر گرام میگه چقدر ضعیف شدی بنده ی خدا برو یه ذره تو این پارک رو به رو با این دستگاها ورزش کن یه ذره عضله بیاری. واقعا عضله بیارم که چی بشه؟

طفیل که بودم قد یک الاغ انرژی داشتم و صبح تا شوم بالا پایین می پریدم. با پسرداییام و بکس کوچه می رفتیم فوتبال و دوچرخه سواری. یه دقه آروم نداشتم. اوقات تنهایی هم توپو می زدم به دیوار برمی گشت شیرجه می زدم می گرفتمش. یه بار نشد دیواره بی معرفتی کنه توپو پس نده. دمش گرم.

واقعا همین دیوار درس بزرگی به ما میده. میگه که نیاز به بقیه ی آدما نیست و فقط اگه می شد مثل حلزون از خودمون بارور می شدیم ، اون وقت هیچ نیازی به هیچ کسی نداشتیم. اما من صد در صد با نظریه ی دیوار موافق نیستم ولی نود و هشت و دو دهم درصد موافقم. البته من خودم یه نظریه دارم که اسمشو گذاشتم تئوری پیش فرض یا دیفالت. با این مضمون که برای هر اتفاق و پدیده ای یک پیش فرض وجود داره و اگه اتفاقی غیر از پیش فرض بیفته ، در نتیجه پیش فرض نقض شده. مثلا پیش فرض شوت زدن به دیوار اینه که توپ برگرده ولی اگه توپ بره تو شیکم دیوار پیش فرض نقض شده.

در انتها یک توصیه ی اخلاقی به شما می کنم. اگه ظرف مدت چهل و هشت ساعت سرجمع هفت ساعت خوابیدین و اگر در همین مدت ، تنها دو وعده ی غذایی تناول کردین ، به هیچ عنوان تصمیمای بزرگ نگیرین و قول های اساسی ندین زیرا وقتی که به هوش بیاین می فهمین که چه شکری خوردین. چون من الان یادم نمیاد دیروز چه کارهایی انجام دادم و چه تصمیماتی گرفتم و مغزم به قدری قوزفیش شده که الان یادم نیست پاراگراف اول درباره چی بود.

حالا باور می کنین اگه بگم از پارک رو به روی خونه امون داره صدای عرعر میاد؟

دیدگاهی بنویسید


دوش وقت سحر

رادیو : الـلـهـم انـی …

بابام : حامد شده جنی …

پی نوشت: البته ایشون مزاح می فرمایند. بـله.

دیدگاهی بنویسید


شورش در شهر

این یه ماهی که از پایان امتحانات گذشته ، جای اینکه بشینم طبق برنامه به تحصیل علم مشغول بشم و روزانه ورزش کنم ، نشستم و با اعضا و جوارحم ور میرم و اعتراف می کنم که تو این مدت هیچ فعل مثبتی انجام ندادم.

دقیقا روز قبل از شروع ماه رمضون تصمیم گرفتم برم چندتا بازی کامپیوتری بگیرم و اوقات گرسنگی و تشنگیمو به بازی بگذرونم. برای یافتن فروشگاه مورد نظر یا باید می رفتم راسته ی انقلاب یا یه مسیر طولانی رو طی می کرذم تا به یه پاساژ در حوالی خونه امون برسم. دیدم هوا گرمه و تصمیم گرفتم روزی دیگر با دوستی برم خیابون انقلاب و شال و کلاه کردم به قصد رفتن به پاساژ.

می دونین ، اون روز سه هفته بود که دست به محاسنم نزده و چهره ی خوفناکی پیدا کرده بودم. البته شاید شما یاد برخی دوستان در بعضی ارگان ها بیفتید ولی من بیشتر شبیه بن لادن و ملاعمر و طالبان میشم. تازه بابام میگه نزن ، ریشت اندازه مختار بشه. البته خودم هم بدم نمی اومد ولی بس که دچار خارش شدم قید مختار و ملاعمرو زدم. یادم میاد اوایل دانشگاه که جمعیت نسوان رو به هیچ می گرفتم ، دو ماه ریشمو نزدم و واقعا حس ترس و انزجارو در چهره ی دخترکان مشاهده می نمودم.

داشتم می گفتم. عازم سفر شدم و در راه مردمانی رو می دیدم که با مشاهده ی من پا به فرار میذاشتن. به هرطریق با کلی پیاده روی به پاساژ مورد نظر رسیدم و از یکی دوتا مغازه پرسیدم و گفتن ما نداریم. نمی دونم ، شاید هم از من ترسیدن. به هر روی یکی از مغازه ها گفت دارم ولی باید رایت کنم. گفتم سگ خورد ، این همه راه اومدم. بعد ناخودآگاه یاد خواهر کوچیکم افتادم که به جی تی ای علاقه داره و در اوان کودکی بازیایی مثل سان آندریاس و مافیا رو تجربه کرده و از اینکه با اتومبیل ملتو زیر بگیره لذت می بره. گفتم جی تی ای آی وی رو هم داری؟ گفت نه.

یه پسر بچه ی عینکی و فوفولی با مادرش تو مغازه بود و نمی دونم چه فکری کرده بود و اینکه آیا من شبیه پدر خدابیامرزش بودم یا چیز دیگه ای ، برگشت بهم گفت:«من دارم. ۱۶ گیگه.» خواستم بگم خب حالا که چی؟ چیکارت کنم حالا؟ اما نگفتم. فروشنده هم که دید من نشئه ی بازی ام گفت که نسخه جدیدترشو داره و گفتم بزن.

حدود یه ساعتی تو خیابون چرخ زدم تا رایت بازیا تموم بشه. راستشو بخواین من ظرف این چندسال دچار مشکلات روانی عدیده ای شدم و یکی از این مسائل اینه که فکر می کنم هیچ دختر زیبارویی تو دنیا وجود نداره که به دلم بشینه. وقتی تو خیابون گذری به چهره ی نوامیس مردم می نگریستم این حس در من تقویت شد.

بازیا رو گرفتم و قصد بازگشت کردم. هدف این بود که از یه مسیر دیگه برگردم و یه مقدار بیشتر پیاده روی کنم. در حال قدم زدن بودم که رسیدم به ساختمون عظیم مجتمع فنی. نگاهی به ساختمون شیشه ای انداختم و به این فکر کردم که آیا بعد از ماه رمضون توی کلاساش ثبت نام کنم یا که نه ، خودم بشینم تو خونه یاد بگیرم؟ در همین احوال بودم که دوتا دختر از در مجتمع اومدن بیرون.

یکیشون که پشتش به من بود ، موهای بلوندی داشت و از پوست روشنی بهره می برد. قدش دو برابر بود و وزنش سه برابر. از دیگر مشکلات روانی که بهش مبتلا شدم اینه که وقتی چهره ی دختر جوونی رو نمی بینم ، دلم میخوادش. دوست داشتم همونجا چشامو ببندم و دستشو بگیرم اما مطمئن بودم که وی دوست نداره همچین کاری بکنم. و من هم با کوله باری از عقده و بیماری و غصه به منزل بازگشتم و از معبود خواستم که حالمو زیبا کنه.

آه …

دیدگاهی بنویسید