نمی دونم اول دروغ سیزده بوده یا اول آوریل. نگشتم دنبالش که اول کدوم خری این رسم رو ابداع کرده ولی می خواستم امروز یه دروغ سیزده بگم و هرچی فکر کردم و دود چراغ خوردم چیزی به ذهنم نرسید. الان هم در اوج حماقت جای اینکه بیام با دروغم شما رو بذارم سرکار اومدم میگم چه دروغی سرهم کنم.
قبلا هم یادمه این سایت وبگذر که آمارگیر و امکانات واسه وبلاگ میده هر سال یه دروغی می بافت. یه سال گفت آدرس دقیق بازدیدکننده ها رو نشون میده که خیلیا هم باور کردن. یه سال دیگه هم گفت با کلیک روی فلان لینک می تونین از طریق وبکم بازدیدکننده هاتونو ببینین. ولی امسال که حرکتی نکرده.
اما غیر از این دروغ سیزده ما ایرانیا میریم تو پارک و جنگل و شروع می کنیم به گاهی دیدن طبیعت. خب الان هم یکی نیست بهم بگه این چه نکته ای بود گفتی و یکی دیگه هم نیست بگه وقتی سوژه نداری غلط می کنی مینویسی. حالا منم واسه خالی نبودن عریضه گوشه ای از خواب دیشبم رو تعریف می کنم.
خواب دیدم رئیس یه زندانم و واسه تعطیلات عید رفتم شمال. بعد زندانیا شلوغ می کنن و مجبور میشم برگردم یه سروسامونی به وضعیت زندان بدم. بعد وسطش یادم نیست اما یه دفعه میرم تو خونه ی یکی از زندانیا مهمونی و فک و فامیلش هم اونجان. این زندانیه یه پسر خردسالی داره که میاد برامون چندتا حرکت می زنه که یادم نیست دقیقا چیکار می کنه. بعد از چند روز زلزله میاد و من انگار عضو هلال احمرم و میرم که لش و جنازه ها و زیرآوارمونده ها رو بکشم بیرون. همینطوری یلخی به یه تختی می رسم و تخته ی روشو برمی دارم و زیرش کلی جنازهس که همه شون سیاه شدن. من دماغمو می گیرم ولی بوی بدی نمیاد. چندتا جنازه ی جزغاله شده میارم بیرون و بعد یه دفعه پسر همون زندانیه درحالیکه سوخته از زیر تخت میاد بیرون و همون حرکاتی رو که تو مهمونی زده بود می زنه.
امروز هم مثل روزای قبل تا حوالی ساعت سه خواب بودم. البته وسطش یکی دو ساعت بیدار شدم رژه رفتم تو خونه و دوباره خوابیدم. سایر اعضای خونه هم برای روشن نگه داشتن رسومات و حفظ سنت دیرینه و پارینه رفتن پارک روبهروی خونهمون بساط کردن و از اونجایی که من از این حرکات استقبال نمی کنم چون حوصلهم سر میره ، گرفتم سیر خوابیدم. ساعت سه هم نیم ساعتی رفتم نشستم و پیرمرد پیرزنا و دختربچه های نابالغو دید زدم و برگشتم و الان هم در خدمت شمام.
ارائه ی من حدود یه ماه دیگهس. خانوم هم دو هفته دیگه ارائه داره و البته کلاسش با من یکی نیست لکن اگه بذاره میخوام برم سرکلاسش ببینم چیکار می کنه. برخلاف من اعتماد بنفسش خیلی خوبه. می دونین ، من می تونم از بچه هایی که ترم قبل ارائه داشتن مطالبو بگیرم و پنج دقیقه حرف بزنم درحالیکه نه خودم و نه استاد و نه دانشجوها چیزی حالیشون نمیشه. ولی اینطوری خوشم نمیاد. میخوام ارائهم تک باشه. فعلا موضوع خاصی مدنظرم نیست شاید درباره سیستمای مدیریت محتوا یا شاید درباره تصاویر سه بعدی. ولی اینا منو راضی نمی کنه. اگه سوژه ای دارین که در رابطه با کامپیوتر و آی تی و حتی مطالب علمیه ، لطف می کنین به من بگین که ظرف این یکی دو هفته کار ارئهم تموم بشه و خیالم از این بابت راحت باشه.
تو این چند پست اخیر خیلی عق زدم و از اونجا که تنها نشونه ی شروع بچه دار شدن تو سریالای ما اینه که زنه تو دستشویی عق بزنه ، ذهنم منحرف شد سمت بچه و نوزاد. البته خارجیا تمام مراحل تکوینی شکل گیری و رشد و نمو نوزاد رو به تصویر می کشن که اونا ذهن منو به جاهای دیگه منحرف می کنن. داشتم می گفتم. یکی از موضوعاتی که بهش فکر کردم اینه که اگه من بچه دار شدم اسمشو چی بذارم؟ چطوری بزرگش کنم؟ البته این افکار بیشتر برای دخترای تین ایج اهمیت داره و به هیچ عنوان واسه من مهم نیست چون من اگه بخوام این توانایی رو دارم که میلیاردها میلیارد بچه تولید کنم.
حقیقتش دختر پسر بودن بچه زیاد مهم نیست فقط سالم باشه. (اولین عق) یه قل و دوقلو و سه قلو و ده قلو بودنش هم مهم نیست. من که نمیخوام تو شیکمم جاشون بدم. ولی خب پسرا یه چیز دیگهن. کر کثیف و عین نجاست. وقتی به سن بلوغ می رسن بوی گند عرقشون از صد فرسخی استشمام میشه و لباسای زیرشون هم کثافت. پاهاشون… زیر ناخونای پاشون سیاه و پر از انگل و میکروب. عـــق (دومیش). بدتر از همه اینا پشمالو و فرفری و اه وقتی میره دستشویی شماره دو ، چهار روز طول می کشه بوش بره. مهم تر از همه اینکه تربیتش با باباشه و وقتی معتاد و دزد و قاچاقچی از آب دراومد هیچ غلطی نمیشه کرد چون زورش زیاده و من پیر و لاجون.
اما بچه اگه دختر باشه از همون نوزادی ترتمیزه و خدادادی تمیز هم می مونه. می دونین من حتی این فکرو می کنم که دخترا اصلا دستشویی نمیرن و مثلا تو دانشگاه هم اگه برن دستشویی فقط بخاطر آرایشه. البته چند وقت پیش یه دختره به دوستش گفت من دستشوییم گرفته برم که یه ذره ذهنیتم به هم خورد. بحث تربیت و لباسای زیر هم که به من مربوط نمیشه و مامانش باید این مسائل رو حل کنه و من فقط وقتی یکی مزاحمش شد وارد عمل میشم. تازه وقتی پیر بشم و زنم از ریخت بیفته می تونم دخترمو نگاه کنم و یاد جوونیام بیفتم. هروقت هم که دلم خواست می تونم بزنمش چون زورم زیاده. مونس باباش هم که هست. ولی کلا دختر یا پسر بودن بچه فرقی نمی کنه اما اگه بچهم پسر شد درجا تو بیمارستان زنمو طلاق میدم و مهرم حلال جونم آزاد. من کثافت تحویل دنیا نمیدم.
اما موضوع بعدی مسئله ی اسم بچهس. همونطور که قبلا هم گفتم اسم آدما روی شخصیتشون تاثیرگذاره و منم دوست ندارم بچهم دزد و قاچاقچی و معتاد شه. به نظرم اسم گذاشتن واسه دختر آسون تره چون از اسامی پسر خاطره زیاد دارم و هرچی هم خاطره دارم همه چرک و کثافته (سومین) و کاش می شد اسم خودمو بذارم رو پسرم. اما بی شوخی به نظرم اسامی ایرانی واسه دختر بهتره. نمی دونم چرا ولی ذهنیت خوبی رو اسمای دختر عربی ندارم. حالا اینکه من چه اسمایی رو دوست دارم بماند که گفتنش خوب نیست و پشت سرم حرف درمیاد.
اما اسم پسر. اسامی عربی رو ترجیح میدم و دلیلش هم نمی دونم شاید چون اسم خودم عربیه. الان اسم خاصی مدنظرم نیست ولی اگه می شد اسمشو میذاشتم اریک. (اریک که عربی نیست) البته قبلا از کوین خیلی خوشم می اومد بخاطر فیلم تنها در خانه. کوین اسپیسی و کوین کاستنر هم که هستن و حداقل کاستنر خوش تیپه شاید پسرم هم شبیه کاستنر بشه. اما اریک چی؟ اریک کانتونا. نه بچهم شبیه سگ میشه نمیخوام. همون کوین خوبه. البته الان یادم اومد کوین کورانی هم هست که خیلی داغونه و همون میذارم اریک. راستی اریک استیفلر سری امریکن پای یادم نبود… (بس کن این حرفای خاله زنکو …)
چند ماهی میشه که باید هرچند ساعت یه بار برم دستشویی. قبلا حتی می تونستم ۲۴ ساعت خودمو نگه دارم اما الان وقتی بهم فشار میاد تمرکزم می ریزه به هم. واسه اولین بار بعد از پونزده سال هم تو دانشگاه رفتم دستشویی و نشد رکوردمو تو گینس ثبت کنم هرچند کسی هم شاهد این نبوده که من پونزده سال تو مدرسه و دانشگاه و محافل عمومی نرفتم دستشویی. الان خیلی نگرانم از اینکه نمی تونم خودمو نگه دارم. می ترسم کلیه ملیه م طوریش شده باشه پس فردا نتونم بچه دار شم و میلیاردها میلیارد رو با خودم به گور ببرم. خب شاید این سوال پیش بیاد که کلیه چه ربطی به این ماجرا داره و جوابش هم این میشه که خب شاید کلیه سنگ تولید کرده باشه و سنگه بره اونجا گیر کنه و مکافاته به خدا.
بالاخره کنکور هم گذشت و حذف و اضافه هم تموم شد و یه ذره بار روانی و استرسم کمتر شد. آزمون ما رو به دو پارت تقسیم کرده بودن. علت دقیقش رو نمی دونم ولی احتمالا چون زمان آزمون حدود چهار ساعت بود و ساعت شروعش هم سه بعد از ظهر ، احتمالا نمی خواستن به شب بخوره. پارت اول روز پنجشنبه بود و محل برگزاری آزمون دانشگاه امیرکبیر. اولین بار بود که وارد یه دانشگاه معروف می شدم. خدا وکیلی تفاوت دانشگاه رو با دانشگاهچه ی خودمون فهمیدم.
آزمون قرار بود ساعت دو و نیم شروع بشه و گفته بودن ساعت دو در ورودی رو می بندن. اما عملا ساعت سه شروع کردیم به باز کردن بسته ی سوالات و تا چند دقیقه بعدش هم داوطلبا رو راه می دادن. چهار سال پیش و سر کنکور سراسری هم همچین وضعی داشتیم. من شروع کرده بودم به زدن تستا که یکی اومد نشست سر جلسه. همون روز تلویزیون دخترای کنکوری رو نشون می داد که چند ثانیه دیر رسیده بودن و نگهبانه راهشون نمی داد و گریه می کردن. به هر حال کنکور شروع شد و منم از قبل می دونستم که هویج بهتر از من تست خواهد زد بنابراین به اون شکل استرس نداشتم که دستشوییم بگیره. از مجموع هشتادتا تست ۱۰ تا تست زبان زدم و یه دونه ریاضی و یه دونه تخصصی. خیلی هم از اینکه به این تعداد تست زدم خوشحالم و به خودم می بالم.
ادامه ی آزمون جمعه صبح بود و من با نهایت افتخار و بالندگی تونستم دوتا تست بزنم و بیسکوییت و ساندیسمو بگیرم و بیام بیرون. بعد از کنکور هم با اینکه تا چند ساعت بعدش راهپیمایی شروع می شد ولی یه گشتی همون حوالی دانشگاه زدم و یه مقدار پیاده روی کردم و از مناظر و ساختمونا لذت بردم.
دوشنبه ، یعنی دیروز ساعت شیش بعدازظهر حذف و اضافه شروع می شد. صبحش که چه عرض کنم ، ظهرش غرق خواب بودم که یکی از بچه ها زنگ گفت چه نشسته ای که همه اومدن اینجا و اون کلاسی رو که میخوان و میخوای برداشتن. گفتم الاغ مگه نگفتم وقتی میری یونی به منم بگو بیام؟ گفت نمیشنوم چی میگی اینجا موتور رد میشه صدات نمیاد و بعدش قطع کرد. چون من یه درسی رو می خواستم و ترم آخرم هم هست فی الفور حاضر شدم و رفتم دانشگاه. البته با اینکه خیلی زور زدم زود برسم ولی یک ساعت و نیم تو راه بودم و خب ، از این زودتر هم نمی شد. خوشبختانه مدیرگروه سگ ما هنوز تو اتاقش بود و مشغول پاچه گرفتن. قبلا وصف این استاد گرام رو براتون گفته بودم. بدبختی هشت واحد هم باهاش داشتم و بدترین نمراتم رو هم از این بابا گرفتم.
گفت چیکار داری؟ گفتم فلان درسو میخوام. گفت اون یکی درسو برداشتی؟ گفتم آره. گفت اون یکی رو چی؟ گفتم تداخل داره. گفت ترم آخرته؟ گفتم آره. یه چندتا سوال دیگه هم پرسید که با تسلط خاصی جوابشو دادم و تکشو با پاتک جواب دادم و نتونست مثل بقیه حال منو بگیره. اما من چه ساده بودم و خر. بالاخره بعد از کلی دروغ بافی اون درسی رو که می خواستم برام برداشت. البته من ترم آخرم می تونه باشه ولی برای فرار از سربازی یک سال درسمو کش میدم و چون فقط دوتا خواهر دارم و تک پسرم و بابام دو سال دیگه پنجاه و نه سالش تموم میشه معاف میرم. خوش به حالم.
عصری رسیدم خونه و حذف و اضافه شروع شد. بعد دیدم که بَه! مردک واسه من کلاس ساعت بعدشو برداشته. یعنی من یکی از کلاسام ساعت ۱۲ تموم میشه و تا ساعت ۴ فضای گپ دارم. خلاصه زنگ زدم به داداش همون استادی که باهاش کلاس داشتم و گفتم یه جوری اینو درستش کنه و اونم قبولید. بعدش یه ذره گند زدم به انتخاب واحد دوستام و کلی حال کردم. اونایی هم که پسوردشونو به من ندادن ضرر کردن چون من همیشه بهترین انتخاب واحدو واسه همه انجام میدم و خیلی هم الاغم.
در آخر بگم که راستش تا به حال پیش نیومده که آلبوم خواننده ای رو برم بخرم و همیشه دانلود کردم و خیلی هم غلط کردم و می کنم. اما از اونجایی که به محسن چاوشی ارادت دارم دوتا آلبوم اخیرش رو خریدم. این آلبوم آخری هم مثل کارای قبلی ترانه های فوق العاده قشنگی داره و چون بعضی از شعراش دقیقا وصف حال منه بیشتر باهاش حال می کنم. مخصوصا ترانه ی آهنگ زیبایی. اما متاسفانه به نظرم یه مقدار توی آهنگسازی و تنظیم عجله کرده و واقعا دلیلی نداره که هرسال یه آلبوم ریلیز کنه. خلاصه اینکه به لحاظ آهنگ و تنظیم ضعیف تر از سه تا آلبوم قبلیش بود. درکل همین.
خیلی زور داره. خیلی زور داره نیم ساعت با یکی چت کنی و فکر کنی پسره و آخرش بفهمی طرف دختر بوده.
خیلی زور داره وقتی با کلی شوق و تلاش روی بهترین صندلی اتوبوس میشینی بعد دوتا دختر بلندت می کنن و میری رو بدترین صندلی تو ضل آفتاب میشینی.
خیلی زور داره وقتی هنوز قهوه تلخو ندیدی و صداش داره از تو حال میاد.
خیلی زور داره وقتی چهل و پنج دقیقه زودتر می رسی دانشگاه و بعد از کلی بالا پایین کردن و با خودت ور رفتن ، متوجه میشی که استاد نیومده و باید تا شروع کلاس بعدی سه ساعت دیگه با خودت ور بری.
خیلی زور داره دوست دختر دوستت بهش زنگ بزنه بگه صبونه نخوردی یه وقت قندت نیوفته؟ و دوستت بگه نگران نباش یه پیراشکی دارم می خورم و بعد مامانت – که تنها مونثیه که یه ذره آدم حسابت می کنه – اس ام اس بده که یه ذره دیرتر بیا خونه چون ما رفتیم بیرون.
خیلی زور داره … خیلی زور داره آمریکا. ولی هیچ غلطی نمی تونه بکنه. فقط ما می تونیم بکنیم.
تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، سواریای تندرو ، به مردم پیاده ، خورشید ناز و خوشگل ، با آفتاب لطیفش ، مذاب نموده مغزم ، تف به دل خبیثش ، پرده نداره اینجا ، بد می سوزونه گرما ، اما ته اتوبوس ، چند تا دافن برنزه ، امید میدن به قلبو ، پوستِ سیامو سبزه ، منم میشم اون رنگی ، داف نمیشم ولیکن ، شاید بشم ویل اسمیت ، یا فیفتی سنت یا جردن !
تو سایت قبلیم ، قبل از هر مطلب دو سه خط از این سجع نوشتا میذاشتم. انصافا ذوقم چند ماهه کور شده و در حقیقت میشه گفت کورش کردن. حالا شاید با خنک شدن هوا دوباره حس شِر! نوشتن بیاد.
دور از جون شما اگه غیبت نباشه ، قبلا همسایه های خیلی جالبی داشتیم. مثلا یکیشون یه خانومی بود که یه دختر و پسر همسن داشت. یه مدت گذشت و ما چشممون به بابای جماله! روشن نشد. خانومه می گفت شوهرم رفته کره اونجا ماموریته و ال جی و این حرفا. بعد نه که اون موقع بچه بودم و عقل نداشتم (تقریبا مثل الان) فکر می کردم این بچه ها هم کره ای اند و با اینکه چشاشون بادومی نبود ولی اون تصویری که ازشون تو ذهنم مونده شبیه همون چینی ژاپنیاس. یه مدت گذشت و بالاخره باباهه اومد. همون شب سر ناسازگاری گذاشت چون همسایه ی دیوار به دیوار ما بودن صدای دعواشونو می شنیدیم. باباهه پشت سرهم رگباری به بچه هاش فحش می داد و از هر سه تا فحشی که می داد دوتاش توش پدر داشت. مثلا پدرسگ ، پدر ان و … .
فقط همون یه روز بود که از بیانات مرد خونه اشون مستفیض می شدیم و دوباره غیبش زد و با خود می پنداشتیم یحتمل رفته کره پیش ال جی اینا دیگه. اندکی گذشت و اون بندگان خدا هم چون مستاجر بودن نقل مکان کردن. اما همسایه های فضول ما پا از سرشون برنداشتن و بعد از اینکه آدرسشونو پیدا کردن خراب خونه اشون شدن. تو همین جلسات پر فیض بود که کاشف به عمل اومد باباهه کره نمی رفته بلکه رفته بوده قصر آب خنک می خورده. به هرحال مستاجرای جدید اومدن. یه زن و مرد با دوتا بچه. دخترشون از من بزرگتر بود. حداقل اینطور به نظر می اومد. پسره هم شاید همسن شایدم کوچیکتر. طفلکی یه ذره خل وضع بود. در همین ایام بود که تهران زلزله اومد و ملت لخ*ت و عور تنگ غروب ریختن تو خیابون. دختر همسایه امون هم تو مستراح بوده (اینطور تعریف کردن وگرنه من خودم به شخصه ندیدم. اون موقع که زلزله اومد داشتم جنگای صلیبی بازی می کردم!) و موقع زلزله همینطوری نشُسته کشیده بالا و پریده تو راه پله. البته تحریک نشین ، همچین زیاد هم مالی نبود!
چندوقت گذشت و پسر بزرگ خانواده از سربازی تشریف فرمایید. کم کم متوجه شدیم دعواها توی خونه اشون زیاد شده و طبق گوش وایستادن های مکرر به این نتیجه رسیدم که تو هر دعوا و کتک کاری یکی داره یکی دیگه رو می زنه. یعنی مثلا یه روز پسر بزرگه خواهرشو ، یه بار باباهه پسر کوچیکه رو ، یه دفعه مامانه پسر بزرگه رو ، یه شب پسر کوچیکه مامانه رو و الخ. اواخر روزایی که مهمون ما بودن هم چهارتایی ریختن سر پسرکوچیکه – که گفتم خل مزاج! بود – و میذاشتنش لای این صندلی تاشوها و می کوبیدنش به دیوار. دختره هم می گفت بزنینش ، حقشه ، بکشش و … . می خواستم بگم تو برو دستشوییتو بکن که دیگه نگفتم. روز آخری هم که می خواستن برن اول صدای دعوای دوتا زن میانسال رو شنیدم. بعد که قشنگ گوشامو تیز کرده بودم شنفتم که مرده داره نصیحت می کنه و میگه بابا با هم مهربون باشید با هم دعوا نکنین هوای همدیگه رو داشته باشین. خلاصه شاخکای من به صدا دراومدن و فهمیدن که این بابا زناشو تو یه خونه نگهداری می نموده.
حالا همسایه بغلی به کنار. یه همساده هم زیر ما بودن.(طبقه ی زیرین ما نه زیر خود ما) یه پسر بیکاری داشتن که شبا حوالی دو و سه آواز خوندنش می گرفت و آهنگ نازنین داریوشو میذاشت و می زد زیر آواز. گلاب به روتون اگه تو این مسابقه ی پرژن استار شرکت می کرد حتما یه تمشکی زرشکی چیزی می برد. واسه ساکت کردنش هم مجبور بودم تا جایی که مشت هایم توان خواهد داشت بکوبم کف زمین. البته این کار خیلی موثر بود و برای حداکثر پنج دقیقه وقت می گرفتم تا بخوابم. همین چند وقت پیش هم بود که باباهه بازنشست شد و یه پولی رسید بهشون. پسره گفت یالا برام ماشین بخرین میخوام مسافرکشی کنم. اونام براش یه ۴۰۵ دست دوم خریدن و بعد از اینکه چند بار کوبوندش به در و دیوار و ماشینای مردم ، زیر قیمت فروختش و یه ۲۰۶ خرید. حالا اینکه مگه با ۲۰۶ هم مسافرکشی می کنن بماند که این کارو می کنن ولی از ذکر جزئیاتش می پرهیزیم.
همسایه جهنمی رو بازی کردین؟
حدود یه ماه پیش یه خبری خوندم که یه پسر و دختر پونزده شونزده ساله تو کرج بخاطر اینکه خونواده هاشون با ازدواجشون مخالف بودن ، خودشونو از یه ساختمون پرت کردن پایین و پسره در دم سقط شده و دختره هم مغزش ترکیده و ضربه شده. یه همسایه دیگه داشتیم که دوتا پسر داشتن. کوچیکه چاق و خپل بود که باهاش کاری نداریم. بزرگه که از من دو سه سال کوچیکتر بود یه مقدار چت مغز بود و تو ادای کلمات مشکل داشت. مثلا یه بار زنگ خونه امونو زد و گفت ببخشید گیف دارین؟ ما جمیعا هرچی فکر کردیم نفهمیدیم گیف چیه. گفتیم منظورت لیفه؟ گفت نه ، مامانم گفته برو گیف بگیر. از اونجایی که من از همون دوران نوجوانی خیلی باهوش بودم (الان دیگه نیستم) سریع گفتم یه عکس با فرمت گیف میخوای؟ گفت نه. خلاصه بعد از توضیحات فراوان و شور و مشورت ما ، آخرش فهمیدیم قیف میخواد. یه بار هم داشتم از تو خیابون رد می شدم و این بچه مچه ها داشتن بیست سوالی بازی می کردن. فرض کنید جواب مثلا نارنگی بود بعد این بشر خواست حدس بزنه ، گفت آدمیجاده؟ بگذریم. خلاصه اینکه خیلی خر بود. و الانم هست. همچنین عاشق سینه چاک گوجه فرنگی بود. یه زمان که گوجه فرنگی گرون و نایاب شده بود کل خانواده بسیج شده بودن از همسایه ها واسه این چندتا گوجه بگیرن.
این بچه چند ماه زودتر از من حقیر ای دی اس ال دار شد. این دو برادر هم علاقه ی وافری به سینمای نوآر هالیوود داشتن و فقط کافی بود یه فیلم Rated R بیاد بیرون تا اینا برای دیدنش شیرجه بزنن. از اینترنت دار شدن پسره چندی می گذشت. بابا مامانش اومدن خونه امون مثلا مهمونی. باباهه تعریف می کرد یه ماه پیش اینترنت پسرمو قطع کردن گفتن از اینترنت یکی دیگه داره استفاده می کنه. الانم از یه شرکت دیگه براش گرفتم. حالا میگه داره هیتلرشکن میفروشه هر روز کلی پول می ریزن به حسابش. غیرقانونی نیست که؟ با یه خنده ی احمقانه ای گفتم خلاف که هست ولی به اون صورت گیر نمیدن. تو دلم گفتم آره صبر کن تا بیان ببرنش اوین بهش نوشابه بدن ، اون وقت حالشو می پرسم.
مامانش هم شروع کرد به شرح وقایع الاتفاقیه. گفت پسرم تو چت با یه دختره آشنا شده دختره تو گرگانه. اینا عاشق همدیگه ان. اینقدر تو گوشمون خوند که رفتیم گرگان دختره رو ببینیم. (در اینجا عکس دختره رو به والده ی گرامه نشون داد که بعدا برام تعریف کرد و گفت ابروهای دختره پاچه بزی بود.) به هرشکل پسره گفته الا و للا من اینو همین الان میخوام یالا پاشین بریم بگیرمش. بهش میگن بابا بی خیال شو تو نه کاری داری نه تحصیلاتی نه خونه ای نه عقل درست و حسابی ای و… تو گوشش نمی رفت که نمی رفت. می گفت میارمش تو اتاق خودم زندگی می کنم. ننه باباهه هم هی می گفتن صبرله صبرله بالام جان اما پسرک انگار خیلی عجله داشت گویی اون فیلمای نوآر کار خودشونو کرده بودن. هی از این اصرار و از اونا انکار تا اینکه پسره قاطی بود و قاطی تر هم کرد و نیمه های شب تنهایی بدون هیچ پول و پله ای پا شد رفت گرگان خبر مرگش. فعلا تا همینجا ازش خبر دارم ، اگه خبر تازه ای شد بهتون میگم. بیچاره پدر مادرا. البته غیر از بابای مامان من چون من خیلی خوب و الاغ و سر به زیر و خلاصه خیلی خوب و خَرم. مامان اون پسره که تو چت عاشق ابرو بزی شده می گفت سر این گوساله حامله که بودم قرص اعصاب زیاد می خوردم فکر کنم واسه همینه که بچه ام بدین وضع دراومده. به هر ترتیب خدا همه رو شفا بده و به منم یه دوست دختر خوب!!
پی نوشت۱: این نصفه جمله ی آخر ، کاملا شوخی بود! هرچند زیاد هم بدم نمیاد!
پی نوشت۲: همین الان وبلاگشو پیدا کردم. اسم دختره دل*یار ه. بعد هی به من گیر بدین حالا!
پی نوشت۳: می بینم که همه سایتای موزیک ترکیده شدن. وقتی از هاستینگ ایرانی فضا بگیری همین میشه دیگه.