غم و غصه شده حق دل من

چند وقت پیش به گوشم رسید که یکی از دوستام گویا قراره با یکی از همکلاسیامون ازدواج کنه و حتی با خونواده های همدیگه هم صحبت کردن. اگه اینطور باشه این چهارمین ازدواجیه که فی مابین همکلاسیا اتفاق می افته و اصلا هم نکته ی عجیبی نداره اما چرا. مثل اینکه نکاتی در این ماجرا هست.

اول اینکه دوستم کلا خوشگل پسند بود! و همچنین اعتماد به نفس فوق العاده بالایی داره و هروقت باهاش ارتباط دارم بعدش روحیه بهتری پیدا می کنم. اما دختر دلخواهش نه تنها زیبا نیست بلکه اخلاق جالبی هم نداره و بیشتر تو مایه های این دختر لوساس که از هیچی سردرنمیارن. ثانیا دختره کاملا فیریه و خیلی علاقمند به پسرا بوده و زود هم باهاشون صمیمی می شده و اصلا وجهه ی خوبی تو دانشگاه نداشته. و همه ی این ها باعث تعجب من شده و واقعا نمی فهمم این علاقه چطور و از کجا بوجود اومده و اصلا آیا دلیلش عشق و علاقه اس یا چیزای دیگه ای؟

چند روز پیش همین دوستم گفت یه هارد برام میاره تا فیلمامو بریزم توش بدم بهش. قرارمون دم خونه امون بود و چون به هم نزدیکیم وقتی گفت دارم میام، حاضر شدم و رفتم بیرون. بعد زنگ زد گفت چرا اینقدر زود اومدی؟ میخوام برم دنبال […] بیایم بریم پاساژ دم خونه اتون. گفتم مشکلی نیست یه ذره قدم می زنم تا بیای. در همین حین قدم زدن کلی پسر و دختر دیدم که دوتایی و بعضا چهارتایی و سه تایی با هم مشغول چرخ زدن و چرت گفتن و چرت شنیدن بودن. جدا میگم، احساس خوبی نداشتم. وقتی پسرا رو می دیدم کاملا می فهمیدم که اگه خیلی تاپ تر از اینا نباشم دیگه کمتر هم نیستم و همین موضوع منو غمگین می کرد.

دوستم با دختره اومد و دقایقی توی ماشینش به صحبت نشستیم و فارغ از هر داستانی، این گفتگو بیشتر منو غمگین کرد. ارتباط صمیمانه اونا و طرح این سوال که مگه دوستم چی داره که من ندارم باعث غمگینی هرچه بیشترم شد. واقعا اینکه کسی منو پایین تر از دیگران بدونه انصافا در حق من ظلم کرده. بارها شده مثل این دخترای ترشیده وقتی نظرم به آینه افتاده، خودمو توش ورانداز کردم و واقعا زشتی و کراهت ندیدم. نمی دونم. دلیل بی انصافیا رو نمی دونم.

جدای از این غمگینی، استرس کنکور و حذف معافیتم هم فشار دو چندانی رو بهم وارد می کنه و محل و مجالی برای تخلیه ی روانی ندارم. از طرفی فیص بوق هم خیلی بیخود و بی جهت بر نگرانی من اضافه می کنه و شوربختانه اجازه ی حرف زدن در هیچ جایی رو هم ندارم. من از این غمگینی مزمن چندساله خسته ام و لکن مفری نیست.

و مثل همیشه آه …

پی نوشت: اگه احیانا مطلب رمزدار نوشتم، شما عفو بفرمایین.

دیدگاهی بنویسید


یک سرگذشت معمولی

به اون دوستم که خدمتش اهواز افتاده دلداری می دادم. حدودا یه ماه پیش و قبل از اعزامش. می گفتم «بابا میری اونجا دختر خوشگل زیاد داره! اونام بچه تهرون چشم رنگی دوست دارن.» نمی دونم. با این حرف بهش دلگرمی می دادم یا میریدم تو حالش اما امروز از تلفن عمومی اهواز بهم زنگ زد و چند تا سوال کامپیوتری پرسید. گویا انداختنش بخش رایانه و زیر کولر گازی عشق و حال می کنه.

پسر خوبیه. دوتا برادر داره و خودش بچه وسطیه. بچه ی وسط بودن عذابیه که از جانب الهی نازل میشه و خدا رو شکر من بچه اولم. از اونجایی که خواهر نداره تو ارتباط با دخترا شدیدا مشکل داره و وقتی با یه دختر حرف می زنه عرق می کنه و تابلو میشه که دست و پاشو گم کرده. ترم اول دانشگاه هم عاشق یه دختری شده بود. دختر که چه عرض کنم بهتره بگم پیر دختر. همون موقع به من نگفته بود. زیاد با هم ارتباط نداشتیم ولی چندتا از بچه ها خبر داشتن و هر از گاهی سوژه اش می کردن. برخلاف من که آرزوی درخواست از دختر رو به گور خواهم برد ، اون همون موقع رفت با دختره حرف زد.

کمی تعقیبش کرده بود و وسط پیاده رو مشغول صحبت شده بودن. تعریف می کرد که عرق از سر و روش می باریده و به زور حرف می زده و تمام گوشت ناخوناشو می کنده. بالطبع نباید انتظاری جز جواب منفی داشت. ول کرد تا ترم بعدش به یکی از بچه ها گفت بره با دختره صحبت کنه. گویا بعدش قضیه کمی بهتر شده بوده اما بخاطر شکی که نسبت به دوستمون داشته تصمیم می گیره خودش یه بار دیگه بدون خبر اقدام کنه.

حالا من از ماجراش خبر دارم. آمار دختره رو براش درمیارم. محل زندگی ، محل و تاریخ دقیق تولد ، اسم پدر و کارنامه و سایر اطلاعاتی که عملا به دردش نمی خورد. دختره دوسال ازش بزرگتر بود و بخاطر چهره ای که داشت ما بهش می گفتیم راسو. هنوز هم بعد از سال ها نفهمیدیم این پسره از کجای این دختره خوشش اومده بوده.

من خودم درگیر همین مسائل بودم و فشار زیادی بهم وارد می شد. دیگه نمی تونستم واسه اون هم فکر کنم و راهکار بدم. یه روز خودش دلو به دریا زد و رفت تو دانشگاه صحبت کرد. گویا چند دقیقه بیشتر طول نکشید و دختره بهش گفته که نامزد داره. اون روز خیلی حالش گرفته بود و ما هم که خبر نداشتیم هی بهش تیکه مینداختیم تا اینکه یه دفعه عصبانی شد و یه حرفی زد که تا عمر داریم این سوتی سنگینشو از یاد نمی بریم. همون موقعش هم از خنده جر خوردیم. متاسفانه چون لفظ رکیکی بود نمی تونم اینجا بنویسمش.

بعد از این واقعه همش می گفت دوست دارم برم یه مشت بزنم تو صورتش. می گفت همون اولش بهم نگفت نامزد داره و دو سال منو مسخره ی خودش کرد. همین چند روز پیش هم که مرخصی گرفته بود بهم گفت غروبا وقتی تنهام یادش می افتم خیلی حالم گرفته میشه. حرفی واسه دلداری بهش نزدم چون خودم هم همچین وضعیتی دارم و رطب خورده کی منع رطب کند.

امروز بعد از اینکه سوالاش تموم شد گفتم خب چیکارا می کنی؟ حال می کنیا! گفت بد نیست فقط یه کم گرمه. حالا از فردا باید برم یه مجتمعی به زنا کامپیوتر یاد بدم. گفتم پیرزن میرزن؟ گفت نه دخترن ، جوونن. من درحالیکه خنده ام گرفته بود گفتم دیدی بهت گفتم؟ حالا مواظب خودت باش ، اونا بچه تهرون چشم رنگی خیلی دوست دارن!

حالا دارم به این فکر می کنم که اون وقتی یه دختر می دید هول می شد حالا چطوری میخواد بره سر کلاس و به جمعی از دختران درس بده؟ نمی دونم ، شاید قسمتش این بوده. با اینکه می گفت اینجا خیلی سختگیری می کنن اما شاید از یکی از همینا خوشش اومد و یه عروسی افتادیم! کما اینکه همونطور که در گذشته گفتم من اصلا اهل رقص نیستم و قطعا اگه عروسی دعوت بشم نخواهم رقصید و اگه خیلی بخوام حال بدم دست می زنم. به امید آن روز (کدوم روز؟)

دیدگاهی بنویسید


من از عهد عتیقم

عرض نکردم؟ تا پای جک باوئر رسید به عمان همچین دوران زندان و بیداری اسلامی رو فراموش کرد که مثل الاغ افتاد رو سارا شوره و یه ..ی از هم گرفتن که کم مونده بود فک جفتشون بیاد پایین. حداقل نکردن برن یه خلوتی یه قبرستونی جایی که کسی نباشه. جلو شونصدهزارتا دوربین. اون فتیل فتالین هم نقش نخودی رو داره و وقتی جک باوئر نباشه میره پیش سارا شوره می خوابه. به خدا خوبی به این اجنبیا نیومده.

امروز با دوستی رفته بودیم لباس نظامی بخریم تا وقتی برمی گرده خدمتش لباس نو داشته باشه. یه مغازه گفت سی تومن و جنسش کتونه. یکی گفت نخی اصل آمریکا نود تومن. دیگری بیان فرمود کتون یشمی خال خال پشمی نیمه پلاستیکی بیست پنج تومن. پرسیدیم نخی نداری؟ گفت نه بابا نخی به درد نمی خوره توش کپک می زنی. خلاصه منصرف شد و رفتیم چندتا کتاب کنکوری بگیریم و خیرسرمون بخونیم.

در حال قدم زنی بودیم که دوتا از دخترای همکلاسی رو دیدیم و از اونجا که من آدم به شدت یبس و گنده دماغ و آشغالی هستم ، رومو کردم اونور و به راهم ادامه دادم. فکر کنم از اینکه حسابشون نکردم ناراحت شدن. اما خب ، منم از اینکه منو حساب کردن ناراحت شدم. من هیچ جام خنده دار نیست که وقتی منو می بینن لبخند می زنن.

کتاب درسی که نخریدیم ارواح خیکم اما چندتا از این بساط فروشا کنار خیابون کتابای غیرمجازو پخش و پلا کرده بودن و منم که عاشق این کتابام. به طرف گفتم این انجیلا چند؟ (دقت کنید. منظور انجیر خشک یا آنجلا مرکل نیست) گفت کوچیکه هفت تومن بزرگه پنج تومن. در این موقع مغز من هنگ کرد چون اصولا هرچی گنده تر بالطبع گرون تر. گفتم یه ارزونشو میخوام. گفت این بزرگتره هست سه تومن. و دیگه اینجا بود که مغزم پکید. دید که دارم گیج می زنم گفت اون هفت تومنیه کاغذش خارجیه واسه همین گرونه. حالا اصلا چرا انجیل برمی داری؟ بیا این عهد عتیق و جدیدو بردار که تورات هم داره. خوشحال شدم و گفتم خب این چند؟ گفت دوازده تومن. و منم سوت زنان بی خیال شدم و حتی به جزوه های تبلیغی برادران اهل سنت حتی نگاه هم ننداختم.

بعدش رفتیم پیش یکی دیگه از دوستان که جلال و جبروتی راه انداخته و یه دفتر واسه شرکتش اجاره کرده و کلی کارمند و بازاریاب داره. هنوز وارد دفتر نشده بودیم که به دوستی که همراهم بود گفتم که دوست شرکت دارمون یکی از دخترای همکلاسی رو استخدام کرده و الان هم اون دختره تو اتاق دوستمون سکنی گوزیده. این دوستم هم که خیلی پسر محجوب و مأخوذیه و فقط چندبار جلو دخترا با گفتن الفاظ به … رفتم و … خل ، آبرو برامون نذاشته گفت من خجالت می کشم و نمیام. که البته بردیمش.

دخترک سخت مشغول کار بود ولی برامون چایی و شیرینی آورد. من شخصا غیر از سلام حرف دیگه ای بهش نزده بودم درحالیکه چهارتایی عین مرغ و خروس تو مرغدونی چمباتمه زده بودیم. دوست شرکتی غذا سفارش داد و بعد از چندی پیک گرامی بدون اینکه در بزنه وارد اتاق شد و غذاها رو روی میز گذاشت. سه پرس غذا بود. دوستم می گفت این (اشاره به دختره که در اون لحظه تو اتاق نبود) هیچی نمی خوره. و بعد عین گاو شروع به خوردن کردیم و حتی یه تعارف هم به وی نزدیم. وانگهی ، من چون معده ی ناقصی دارم نتونستم تا ماتحتش بخورم.

دختره هر سه تامونو تا حد زیادی میشناخت. منم رودرواسی رو کنار گذاشتم و تیکه های پسرونه به دوستان مینداختم که با ندای هیس هیس مواجه می گشتم. اصولا من از دوتا حرکت خوشم نمیاد. یکی اینکه یکی بهم بگه هیس و دیگری اینکه کسی بهم بگه به تو ربطی نداره. از شنیدن این عبارات ناراحت میشم هرچند گوینده به هیچ جاش هم نیست که من ناراحت میشم.

در آخر به منزل بازگشتم و درحالیکه برام هیچ حسی شبیه تو نیست بود ، وارد فضای اینترنت شدم و چشام به مواردی روشن شد که نباید می شد و سخت دل چرکین شدم. این قضیه به یکی از دوستان مربوط می شد و بلافاصله توی یاهومسنجر براش پیغام گذاشتم تا در مورد این اتفاقات توضیح بده. فعلا که نیومده اما امیدوارم بحث خیانت و خنجر و این حرفا نباشه. الانم که مشغول تحریر هستم به شدت عصبانی ام و می تونم شتر با بارشو یه جا بخورم. در اینجور مواقع شاعر میگه که «دلبر بلا ، اون قد و بالا ، جیگر طلا ، وای حنا» و در ادامه « حنا به خدا ، بده یه ندا ، تا بشم فدا ، وای حنا» و پس از گفتن این حرفا حنای مورد نظر شونصد میلیون بار از اتاق پرو بیاد بیرون و اعضای مربوطه رو در چشم سایرین فرو کنه و شاعر هم یک *لاخ بهش بده و بگه : ایتس گود … ایتس وری وری گود …

و برخلاف همیشه اه … اوووووآخ … تف

دیدگاهی بنویسید


همه بو میدن

یکی از خصوصیات اخلاقی ما اینه که تا وقتی یه خارجی سفیدپوست می بینیم کلی ذوق می کنیم و میخوایم بهش هی حال بدیم. شاید چون زبونمونو نمی فهمه فکر می کنیم مثل یه بچه معصومه (معصومه نه ، معصوم است یعنی). همین چند روز پیش اون آمریکاییا رو آزاد کردن. فتیل فتالین و جاشوآ بل و جک باوئر و سارا شوره رو هم که قبلا ول داده بودن. (ای بابا … چهار نفر شدن که) چند سال پیش هم با کلی خدم و حشم ملوانای انگلیسی رو بدرقه کردن و بعدش اون زنه با روسریش عکس انداخت و طوری روسری رو دستش گرفت که انگار بو میده. البته اگه روسری بو میده پیشنهاد میشه از شال و یا در مواقع احتیاج از مقنعه استفاده بشه و غیر از اینا هم چیزی به ذهنم نمی رسه. بیگودی نمیشه؟ نه؟ زیاد اطلاعات درستی ندارم.

چند شب پیش با دوستی چت می کردم. ترم اول دانشگاه بیشتر با هم بودیم اما کم کم ارتباطمون کم شد و الان هم که فقط هرچند ماه یکبار با هم چت می کنیم. البته همین که این ارتباط ادامه پیدا کرده از اوپن مایندی! منه وگرنه اصلا نباید این دوستی شکل می گرفت زیرا من هیچ نقطه مشترکی بینمون نمی بینم. خلاصه با تف دوستی رو نگه داشتیم فعلا.

به هر حال. گفتش که سال دیگه میخواد از ایران بره و اصلا هم براش فرقی نمی کنه کجا باشه. هرجا راهش دادن میره. من نپرسیدم اما مطمئنم که قصدش اقامته و نه تحصیل. اصلا به جرأت میشه گفت درصد بالایی از کسایی که مهاجرت می کنن به نیت تحصیل و شغل نمیرن و بلکه نیات دیگری دارن. به هرشکل به دلیل عرف و قانون حاکم بر کشور بعضی کارا رو نمیشه انجام داد و یا انجام دادنشون کلی دردسر داره و عده ای هم که دوست دارن این اعمال رو به دفعات زیاد تجربه کنن ، راهی سفر میشن و میرن. پولدارا اروپا و کانادا و آمریکا و بی بضاعتا هم مالزی و تایلند و کشورای عربی.

قطعا متوجه منظور من هستین که هدفشون اقامته و قصد یکی دو هفته گشت و گذار ندارن. وگرنه من شخصا خودم عاشق اینم که برم دنیا رو ببینم و حتی بدم هم نمیاد غذای چینیا رو امتحان بکنم اما بحث موندگار شدن جداس. بالاخره برای رشد و نمو هر آدمی کلی هزینه میشه و اینکه عین گاو سرشو بندازه بره یه کشور دیگه و هیچ سودی واسه کشورش نداشته باشه یک نوع بی غیرتی و خیانت به کشوره. البته منکر سختی زندگی تو اینجا نیستم اما اولا طرف می تونه جای دیگه زندگی کنه اما نفعش به وطنش برسه و ثانیا مگه ما چقدر قراره زندگی کنیم که همه اش هم توی غربت باشه؟ هی پول رو پول بذاریم و بخوریم و بنوشیم و بکنیم و بمیریم؟

حالا اصلا خیرتو نخواستیم شر نرسون حداقل. میرن کشور اجنبی و شروع می کنن بد گفتن از ایرانیا. چه می دونم میگن ایرانیا دزدن و وحشی و گوساله و الاغن و مثل سگ می خورن و عین گاو می رینن و از این حرفا دیگه. حالا اگه طرف با حکومت مشکل داشته باشه یه چیزی ولی آخه یکی نیست بهش بگه مگه خودت از این مردم نبودی؟ انقدر از این تازه به دوران رسیده ها بدم میاد. اصلا می دونین چیه؟ از آدمای سوسول هم بدم میاد. از اینا که میگن وای سوسیس نمی خوریم جوش می زنیم و از کسایی که تا یه بارون می زنه مثل قحطی زده ها هجوم می برن زیر سقف و سایه بون. باور کنین حاضرن شیکم همدیگه رو هم جر بدن تا خیس نشن. بدم میاد از اونایی که حاضر نیستن پنج دقیقه پیاده برن و تاکسی می گیرن. به شخصه از همه بدم میاد و اصلا من تازه به دوران رسیده ام و الان هم میخوام برم ناخونامو مش(؟!) کنم. من خیلی خوب هستم. حیف که فوق ندارم وگرنه کاندید مجلس می شدم.

و مثل همیشه آه …

دیدگاهی بنویسید


محو تدریجی

ساعت چهار و بیست دقیقه ی بامداد. من خواب آلودم. کمی هم افسرده. از پنجره شهرو نگاه می کنم. چراغا چشمک می زنن و به این فکر می کنم چراغای خونه هاس یا خیابونا و اتوبانا؟ یه دوست چت میخی دارم که فکر می کنه وقتی باد میاد چراغای شهر چشمک می زنن. هرچی توضیحات علمی تخیلی واسش میریم ، بی فایده اس.

مسنجر یاهو رو بالا میارم و لاگین می کنم. میخوام ببینم چند نفر آنلاینن. از وقتی سایتمو بستن کمتر با مسنجر کار دارم. امشب از نظر آنلاین رکورد می زدم اگه این دختره نبود. اولین بار می شد که هیچ کس توی لیست عریض و طویلم چراغش روشن نبود. اما این دختره ی همکلاسیم لامپشو روشن گذاشته. تا حالا باهاش چت نکردم و بخاطر سایت به لیستم اضافه اش کردم. تو دانشگاه هم یکی دوبار بیشتر با هم حرف نزدیم. مثلا یه بار از همه پرسید چند شدی ، از منم پرسید و جواب دادم. دیگه اینقدرام یبس نبودم که جواب ندم. گفت خوش بحالت. اینقدر یبس بودم که هیچ نگفتم.

اما یه خاطره تعریف کنم. دقیقا ترم سوم بود. با یکی از دوستان قرار بود برگردیم خونه. ماشین داشت و منو تا یه جایی می رسوند. در لحظه ی آخر گفت دوتا از دخترای همکلاسی هم میان. گفتم پس من نمیام. اما زبون ریخت و منم که حس با اتوبوس رفتنو نداشتم بنابراین قبول کردم.

من جلو نشسته بودم. دخترا کم کم می اومدن. یکیشون همین دختری بود که الان آنلاینه. اون یکیشون اما این نبود چون دو نفر در آن واحد نمی تونن یک نفر باشن. اون یکی خیلی مورد علاقه ی دوستم بود. می گفت یه بار سوار ماشینش کرده و بوق زده. البته ملتفین که. این بوق با بوق دوچرخه فرق می کنه. اکثر ذکور علاقه به بوق زدن دارن و جالب اینجاست که عده ای از نسوان جوان و و زنان مطلقه! از مردایی خوششون میاد که علاقه به بوق زدن داشته باشن و از این بابت براشون تاسف می خورم. برای این دسته از نسوان.

داشتم می گفتم. عقب نشستن و راه افتادیم. من با دوستم کمی حرف زدم ولی تا آخر مسیر هرگز با اونا همکلام نشدم. همین دختره که الان آنلاینه چندبار تقلا کرد منو وارد بحث کنه و کلامی از زیر زبونم بیرون بکشه ولی موفق نشد. من بدم نمی اومد یه ذره باهاشون حرف بزنم. قطعا از این امر لذت می بردم و نمی خواستم ببرم. چون دلم جای دیگه بود و این یک خیانت محسوب می شد. شوخی نمی کنم. خیلی جدی میگم. با اینکه تو دانشگاه و مخصوصا دانشگاه ما فرصت های لاس زنی فراوانی داشتم و حتی بخاطر سایتم از موقعیت ویژه ای برخوردار بودم اما خیانت نکردم. هرچند … فقط در ذهن خودم خیانت بود و این ناشی از تربیت غلطه که براصل خوب بودن استواره.

دارم اونسنس گوش میدم. بالاخره بعد از پنج سال آلبوم جدید داده. می دونین ، من به عنوان هنرمند از هیچ شخصیت زنی خوشم نمیاد. و این اصل تنها یک مثال نقض داره و اونم امی لی و یا به قولی ایمی لیه. به نظرم حتی بهترین خواننده ی دنیاس. و همچنین آلبوم فالن بهترین آلبوم دنیا. وانگهی هرچقدر زمان گذشته بیشتر به سمت راک و متال کشیده شده که من خوشم نمیاد. اما از صدای جادویی این خانوم نمیشه راحت رد شد. اندازه یه خری نفس داره. مگه نفسش بند میاد اصلا.

آهنگ لیثیوم یکی از بهترین آهنگای خارجیه که گوش کردم. کل آهنگ هم فقط به صدای خواننده استواره. دوست داشتین دانلود کنین.

دانلود آهنگ Lithium از Evanescence

پی نوشت : همچنان از معبود دلخورم. ولی فکر کنم همین روزا از دلم دربیاره!

دیدگاهی بنویسید


من کی ام؟ اینجا کجاست؟

انقدر نخوابیدم که مجنون شدم. نه روز خوابم می بره نه شب. درد همه ی مفاصلمو فرا گرفته و غذا از گلوم نمیره پایین. سیستم دفاعی بدنم گویا پلمیده. شاید ایدز گرفته باشم. دارم فکر می کنم کجا کار خبطی کردم که ایدز گرفتم. هیچی یادم نمیاد. حافظه ام هر چند دقیقه مغشوش میشه می زنه کانال دو. میخوام رکورد گینسو تو نخوابیدن بشکنم. حسابی چت زدم ، یعنی الان اصلا نمی فهمم دارم چی میگم. ساعت چهار و سی دقیقه ی صبحه …

دماغش مدل پاک کنی بود. از این پاک کنا که گوشه های تیزش رفته و لکه های سیاهشو کشیدی به موکت و فرش. خواستم برم بهش بگم چطوری دماغ پاک کنی ، منم لاک غلط گیرم. ولی نگفتم. با انگشتان سبابه و دبابه و ربابه و کبابه ، دستی به دماغ خودم کشیدم و دیدم دماغ خودم هم پاک کنیه. می خواستم برم بگم منم دماغ پاک کنی دارم که دیگه نگفتم. پیاده شدم.

میگن مهندسشو از شهرداری بازنشست کردن. مثل بلاژویچ. اما انصافا از هر طرف بهش نگاه کنی گیج میشی. لامصب انقدر پیچ در پیچه که فکر می کنی آدم فضاییا شونزده هزار سال قبل از میلاد میداوودی عنر عنر اومدن اینا رو ساختن بعد برگشتن لونه اشون. حالا موندم راننده ها چطوری باید مسیرشونو پیدا کنن. بس که پیچ تو پیچه.

از بابام پرسیدم چنده خب؟ گفت صدو پنجا تومن. بعدش الان شصت هزار سال نوریه که این قضیه رو دست گرفته هرجا تو بحث کم میاره میگه. اصلا فکر نمی کنه من پسرشم. میگه تو مگه کجا قبول شدی که چشمت بزنن؟ میگم آره من دانشگاه آزادی ام ، من خنگم پس امسال ارشد قبول نمیشم. میگه خب حالا چقدر زود به خودت می گیری. منظورم اینه که تلاش کن. میخواستم بگم آره حتما تلاش می کنم. اصلا کاش دختر بودم و جای اینکه من تلاش کنم ، تلاش می اومد منو …

سفره ی دلمو پیشش وا کردم. می خواستم بگم خیلی خاصم. بهش گفتم که بچگیم چهار سال از سر لجبازی با کسی حرف نزدم. به قیافه اش نمی خورد تعجب کرده باشه. فکر کردم چون صورتش جدیه ، لابد قبول کرده. نگو سوژه گیر آورده واسه دستگاه گرفتن. من دیگه عمرا وا کنم … سفره امو میگم.

بعد از اینکه نیمه جون می شدن مینداختمشون رو مورچه ها. بندگان خدا چه تقلایی می کردن. ولی مورچه ها خیلی خر بودن. سرگرمیمون همین بود دیگه. مادربزرگم که همیشه ی خدا پیر بوده و هست یه دفعه اومد هرچی رشته بودم پنبه کرد. با جارو خاک اندازش افتاد به جون مگسا و مورچه ها. حالا انگار جاروشون کنه کم میشن. والا. تفاوت نسلاس دیگه.

از این حرکتا هیچ خوشم نمی اومد. آقا من نمی خورم. من هیچ وقت گشنه ام نمیشه که بخورم. حتی اگه گشنه ام هم بود حاضر نبودم عین الاغ کله امونو بکنیم تو آخور. میگه دم پنجره بشینیم دخترا رو نگاه کنیم. فکر می کنه اونا ما رو نمی بینن. اصلا دوست ندارم جلو دخترای سانتی مانتال کله امو بکنم تو خورجینم و نشخوار کنم. حتی اگه مثانه ام هم بترکه جلوی تانیث! جماعت نمیرم دستشویی …. من همینم. حس قلمان بودن دارم.

هی به ناخونم نگاه می کنه. منم که شدید استرس گرفتم. ناخن شستمو با چشمش گرفته ولم نمی کنه. شاید انتظار داره ناخونما مانیکور پتیکور کنم. به لپم نگاه می کنه. اصلا فکر نمی کنه استرس می گیرم. منم پا میشم میرم قبل از اینکه با چشاش بخوردتم.

سیگاری تیر بود. می خواست بیاد تو یه گالن ادکلن رو خودش خالی می کرد که بوی سیگارش تابلو نشه. گمان برده بود با یک عده نفهم طرفه که نهصدهزار سال قمری از دنیا عقبن. اما ما می دونستیم. چندبار تو آبدارخونه رویت شده بود که با چه هوسی از سیگار کام می گیره. انگار سیگار معشوقه اش باشه. صورتش با غلامرضا عنایتی مو نمی زد. یه بار عکس عنایتی رو از مجله دنیای ورزش کندم بردم سر کلاس ، بچه ها چسبوندن به دیوار پشت میزش. قبل از اینکه بیاد یکی از بچه مثبتا رفت عکسو جر داد.

هوووووووووففففففففففففففف … ساعت پنج و بیست دقیقه ی کله ی سپیده و سحر و سودابه.

دیدگاهی بنویسید