رانندگی در شب با عینک ۱۴

از وقتی دوران مدرسه ام تموم شده حس خوبی نسبت به پاییز داشتم. همیشه قوی ترین نوستالژی هام برای این فصل بوده اما تا اینجا که روزا خیلی کسل کننده و رو اعصاب گذشته. هوا هم خنک نمیشه تا دوباره اون کت (یا اورکت) معروفمو بپوشم و از اینکه هیکلم رو فرم اومده احساس غرور کنم. البته سایر اعضای خونواده هنوز تو جو تابستون موندن و همچنان کولرو روشن می کنن درحالیکه من اینجا جلوی مانیتور دارم قندیل می بندم.

دوشنبه کلاس داشتم که تعطیل بود. . چهارشنبه یه کلاس داشتم و ساعت قبلش یه درسی داشتم که کلاسش پرده نداشت و آفتاب دل انگیزی مستقیم می خورد پس کله امون. حالا شاید این سوال پیش بیاد که چرا جاتو عوض نکردی که منم جواب میدم مگه صندلی خالی بود که بخوام تغییر مکان بدم؟ حالا این هیچی ، شوربختانه نمی تونیم به کسی بگیم بیاد پرده ی این کلاسا رو بزنه. ملت همه ذهنشون منحرفه.

ساعت بعد در اوج کسالت و خواب آلودگی همراه با تنی چند از دوستان درب و داغون توی کلاس ولو شده بودیم. بعد از اینکه کلاس تموم شد دیدم که ای بابل. الان تک و تنها باید برم خونه. دونه دونه از بچه ها می پرسیدم ماشین دارن یا نه که بالاخره یکیشون که دوست دختر نداشت گفت دارم ولی میخوام خواهرمو ببرم. این خواهر و برادر با یه سال اختلاف سنی با هم اومدن دانشگاه.

یه نگاه تو کلاس انداخت و فهمید خواهرش نیست. گفت خب پس بیا با هم بریم. بعد از پایان کلاس با چند نفر داشتیم به سمت در خروجی می رفتیم که بحث سربازی شد. اون دوستمون گفت من معاف شدم. گفتیم چرا؟ گفت آخه شماره چشمام چهاردهه. یه مقدار ترسیدم. یکی دیگه از بچه ها گفت این پنجاه پنجاه رانندگی می کنه سالم برسی خونه باید یه سفر بری مشهد. گفتم میتی! (اسمش مهدیه. مهدیه نه ، مهدی) ماشینت چیه؟ گفت کورولا ! اینو که گفت کلی به وجد اومدم و به بچه ها گفتم میخوام با کرولا برم دلتون بسوزه! اونا هم متفق القول گفتن ما هم تا یه جایی برسونین دیگه. خلاصه اینجا بود که فهمیدم چرا دخترا ماشینای مدل بالا رو بیشتر دوست دارن!

به ماشینش رسیدیم دیدم که زرشک! ماشینش پرایده که. ای خدا اینم دیگه مارو دست میندازه. صندلی جلو نشستم. انگار رو کاپوت نشسته باشم. نه که خودشو خواهرش قدشون کوتاس ، صندلیو تا جایی که می تونسته کشیده جلو. راه افتادیم و با اینکه سعی می کرد خیلی محتاطانه رانندگی کنه و سرعتش از هشتادتا بالاتر نره ولی همون شماره عینکه کار دستمون داد و چندباری چسبوند به ماتحت ماشینای دیگه. گفتم میتی یه ذره دقت کن نزنی به ماشین جلویی. گفت نه بابا نترس پراید خیلی محکمه طوریش نمیشه. تازه نوربالاشم خیلی قویه نگاه کن! و چندبار پشت هم نور بالا زد که نزدیک بود ماشین جلویی تصادف کنه. توی مسیر کلی هم خالی می بست. می گفت یه بار ماشینم ۴۰۵ بود با یه پرایده کل انداخته بودم. بعد با سرعت صد تا رفتم کنارش گفتم خوار…. ننه…. . چندتا زنم عقب نشسته بودن حسابی حساب کار دستش اومد!

خونه هامون تقریبا به هم نزدیک بود منتها چون از یه جایی مسیرمون جدا می شد زنهار منو وسط اتوبان پیاده کرد و گفت اینجا تاکسی زیاد میاد من همیشه دوستامو هیمنجا پیاده می کنم. هر جوری فکر کردم دیدم هیچ رقمه ارزش نداره واسه پنج دقیقه پیاده روی شیشصد تومن پیاده شم زنهار راه افتادم هرچند که مسیرو بلد نبودم و هوا هم تاریک بود. با خودم گفتم بالاخره به یه جایی می رسم دیگه. از کوچه های تاریک و خرابه های متروک و خیابونای خلوت گذشتم و همواره آماده به یراق بودم که اگه بعضی از دوستان قصد خفت کردنمو داشتن شروع به دویدن کنم. بعدش هم رسیدم خونه و گرفتم خوابیدم. همین.

دیدگاهی بنویسید


دوستانی بهتر از قهوه تلخ

یه طیفی توی جامعه ی ما وجود داره که با اینکه شاید حداکثر ده میلیون نفرو پوشش بده اما توی مسائل اجتماع خیلی تاثیرگذاره. قشری که جزو دهکای بالا به حساب میاد و صاحب ثروت و رسانه اس. حالا اگه هنرمند یا ورزشکاری برخلاف عقیده ی این افراد عمل کنه از طرف اونا بایکوت میشه و مورد توهین و تحقیر قرار می گیره. از طرف دیگه کسایی که قدرتو تو دستشون دارن مقابله به مثل می کنن و تقریبا طرفو از صحنه میندازن بیرون.

من اینطور حس می کنم که کارایی که خواننده ها و فیلمسازای ما انجام میدن بیشتر برای همون قشر تاثیرگذاره و قطعا اگه غیر این باشه اون درآمدی که مدنظرشونه بدست نمیاد. ضمنا اکثریت و شاید تمامی خواننده ها و فیلماسازا و بازیگرای معروف ما آدمای مرفهی هستن. با این تفاسیر من چندان رغبتی به پول دادن برای دیدن کارای این هنرمندا ندارم و اصولا معتقدم هنرمند واقعی کسیه که هنرش رو رایگان در اختیار مردم بذاره. همونطوری که قبلا هم گفتم افکار من کاملا ضد لیبرالیسمیه اما فضا طوریه که فکر می کنم فقط خودم اینطوریم و قطعا خیلی زود منم تغییر می کنم.

چند روز پیش که رفته بودم دانشگاه چندتا از بچه های پرمایه! دانشگاه رو دیدم. کلا با اکثر پسرا ارتباط دارم اما از این رابطه لذت نمی برم! (هرکی ذهنش منحرفه بره خودشو اصلاح کنه!) دیدم سی دی قهوه ی تلخ دستشونه. بهشون گفتم من قسمتای اولشو دانلود کردم که ناگهان گویی به نوامیسشون تجاوز کرده باشم برافروختن و انگار برده ی اونا باشم منو امر به معروف و نهی از منکر می کردن. البته من سری اول قهوه تلخو با اکراه خریده بودم و قصد نداشتم سری دومو بخرم اما بروبکس خانواده چنین قصدی نداشتن و قسمت دوم رو هم تهیه نمودن.

چند روز گذشت و با تنی از دوستان بی مایه فتیره! مشغول صحبت بودیم که بحث قهوه ی تلخ شد. متفق القول ابراز داشتن چقدر مرخرف بود بابا من که یه قسمتشو دیدم حالم به هم خورد. لازم نیست بگم که این دوستان سی دی رو نخریدن و از این و اون گرفتن یا کپی کردن. درحالیکه به نظر من این مجموعه برخلاف انبوهی از سریالای ایرانی خیلی هم فاخر و پر از نکته اس. اما شاید اگه مجانی از تلویزیون پخش می شد این دوستان من هم نظرشون چیز دیگه ای بود. درحقیقت به عقیده ی اونا قهوه تلخ ارزش خریدنو نداره.

اون بچه هایی که اول عرض کردم به لحاظ اعتقادی با من در تضادن. من کمی به مسائل مذهبی گرایش دارم درحالیکه اونا دید منفی به این قضایا دارن. دوستانی هم که دوم براتون گفتم از نظر فکری با من اختلاف دارن. مثلا هیچ کدومشون علاقه ای به کتاب و فیلمای پیچیده ندارن و از اطلاعات عمومی پایینی رنج می برن. مثلا به یکیشون گفتم رضا یزدانی یه آلبوم داده که من ازش خوشم اومده. گفت رضا یزدانی کیه دیگه؟ گفتم همونی که برای فیلمای مسعود کیمیایی آهنگ خونده. گفت کیمیایی؟ نمیشناسم. گفتم بابا همون کارگردانه که حکم و محاکمه در خیابانو ساخته. گفت اسم این فیلمارو شنیدم. گفتم قیصر و گوزن ها هم که دیگه خیلی معروفه این یارو ساخته. گفت من اصلا فیلمای ایرانی نگاه نمی کنم و منم بی خیال معامله شدم کلا.

نمی خوام بگم آدم خیلی شاخی هستم و از همه بالاترم و پسر بیل گیتسم اما هنوز نتونستم دوست ایده آلم رو پیدا کنم. من از بچگی تا حالا دوست صمیمی نداشتم و عادت عجیبی به تنهایی دارم. حتی شده یکی دو ماه با کسی حرف نزدم اما زیاد دچار افسردگی نشدم. امام علی هم یه جمله ای در این باب گفته. که کسی ضعیفه که نتونه برای خودش دوستی پیدا کنه و از اون ضعیف تر کسیه که دوستاش رو هم از دست بده. به هرحال پسرا که نتونستن منو ارضا کنن ببینیم بقیه چیکار می تونن بکنن!

پی نوشت: اگه خیلی بیکار بودین و علاقه مند ، می تونین از لینکدونی سمت راست هم مستفیض بشین.

دیدگاهی بنویسید


آقای پیری

نشستن توی اتاق و لم دادن روی صندلی و خیره شدن به مانیتور هیچ وقت نمی تونه اون حس هنری آدمو زنده کنه . الان و تو همچین وضعیتی بیشتر دوست دارم بخونم تا بنویسم . می ترسم سوژه هایی رو که قبلا به ذهنم رسیده سوخت بشن . فعلا تا باز شدن مدرسه ها! صبر می کنم .

حدود بیست روز پیش آخرین هفته ی ترم تابستونی بود و قرار بود من و دو تن دیگه از دوستان یه مطلبی رو سر کلاس ارائه بدیم. البته استاده که مدیر گروه هم هست برای اینکه وقت بگذره این ایده به ذهنش رسیده وگرنه اصلش اینه که درس بده و یه ذره اونجای مبارکو هم تکونی بده . به هرحال به هر زحمتی بود چند صفحه مطلب جور کردیم و یه روز که من و یکی دیگه از دوستان کلاس داشتیم قرار گذاشتیم پاورپوینت قضیه رو هم درستش کنیم . اون یکی دوستمون که کلاس نداشت بهمون خبر داد که بخاطر آماده کردن پاورپوینت رفته لپ تاپ نهصد تومنی خریده و ما هم از حسودی تا مرز ترکیدن پیش رفتیم . حتی هفته ی بعدش منم می خواستم برم لپ تاپ بخرم اما با خودم گفتم که من همیشه ی خدا که تو خونه ام . کامپیوترم هم که بازیای جدیدو اجرا می کنه دیگه واسه چی برم لپ تاپ بخرم؟ اینارو میگم اما بعضی اوقات جو گیر میشم. نمی دونم . شایدم تا قبل از دانشگاه خریدم .

اون روز با کلی دردسر و ناهماهنگی یه چندتا اسلاید درب و داغون درست کردیم و باقی کارا رو هم واگذار کردیم به خدا . می دونین ، حقیقت اینه که این دوتا یکی دوساعت با خودشون ور رفتن نتونستن چندصفحه مطلبی رو که از اینترنت گرفته بودمو مرتب کنن اما من ظرف چند دقیقه هم مطلبو آماده کردم هم پاورپوینتو . خداییش اگه یه ذره همت می کردم الان مدیر پروژه ای چیزی شده بودم . بعد از اینکه رفتیم خونه و یه خرده استراحت کردم بخشایی که هرکس باید ارائه می داد رو مشخص کردم و بعد از اینکه فایل مطلب رو براشون فرستادم بهشون زنگ زدم که از صفحه ی فلان تا فلان مال توئه . خودمم چون می دونستم استاده اصلا گوش نمیده چی میگیم و دانشجوها هم که نمی فهمن زیاد نگرانی نداشتم و تا شب قبل از ارائه حتی یه بار هم مطلبو نگاه ننداختم.

روز موعود فرا رسید . مطلبی که قرار بود من ارائه بدم حدود چهار صفحه بود که خوندنش نزدیک بیست دقیقه طول می کشید . وقتی داشتیم با هم تمرین می کردیم نمی تونستیم جلوی خنده امونو بگیریم و نگران بودیم که نکنه وسط ارائه هم این کنترلو رو خودمون نداشته باشیم . به هر ترتیب رفتیم سر کلاس و اول یه دختره ارائه داد که بعدا درباره شخصیتش بهتون توضیح میدم . حدود پنج دقیقه درباره ویندوز ویستا و اینکه منوش کجاست و ویندوز مدیا پلیرش چطوریه حرف زد . بعدش استاد که اصلا گوش نمی داد دختره چی میگه بهش گفت اینا که داستانه اصل موضوع رو بگو . دختره هم گفت تموم شد استاد . بعد استاد هم خنده ای شیطانی کرد و گفت باشه . بعدش به ما گفت من ساعت سه جلسه دارم ارائه اتونو تو یه ربع تمومش کنین . حالا ارائه ی هر کدوممون بیست دقیقه اس . موضوع ما هسته ی لینوکس بود که یه موضوع خیلی تخصصی و سنگینیه . یکی از دوستان شروع کرد و عملا دو سوم مطالبو نگفت و نوبت به من رسید . هنوز دو سه کلمه از دهنم خارج نشده بود که یه دفعه بلندگوی کلاس به صدا دراومد و گفت : آقای پیر هرچه سریعتر به دفتر پژوهش مراجعه کنن. آقای پیر … . سعی کردم نخندم و فقط یه لبخند زدم . یکی دو خط دیگه ادامه دادم و یارو دوباره گفت آقای پیری بیا دفتر . دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و درحالیکه کل کلاس و دوستایی که کنار دستم نشسته بودم داشتن ریسه می رفتن یه پوزخند کوتاهی زدم و ادامه دادم . هنوز یک دقیقه نگذشته بود که استاد گفت نفر بعد … افتضاح بود . حالا خوبه اصلا گوش نمی داد چی میگم و داشت با یه استاد دخترباز حرف می زد . دوستم شروع به ارائه کرد و بازم استاد گفت اینا داستانه . مطلب تخصصی بگو . حدود بیست نفر ارائه دادن و به همشون همینو گفته . بدبختی مدیر گروه هم هست نمیشه بهش چیزی گفت .

این پیری هیچ جا ولمون نمی کرد

یه هفته قبل از این ماجرا برای اینکه در مورد کارآموزی توجیه بشیم با یکی از دوستان که قراره با همدیگه بریم شرکت باباش و الکی مهر بخوریم ، رفتیم پیش استاده . حالا استاده کیه؟ همونیه که رئیس دانشکده اس و بخاطر سایت ازم تعهد گرفته بود . خلاصه گفتش که به جای گزارش کار برام سایت طراحی کنین میخوام نمره هارو بذارم توش . ما هم گفتیم خب خودش میگه ساده دیگه زنهار قبول کردیم و قرار شد هفته ی بعد درباره جزئیاتش بیشتر توضیح بده . هفته ی بعد رفتیم و اونم شروع کرد . سایتو با asp.net طراحی کنین . بعد چندتا بخش داشته باشه . یه قسمت یه جدول باشه که بتونم لیست نمره ها رو توش بذارم . بعد وقتی رو این جدوله کلیک می کنم فیلدا باز بشه تا اگه خواستم تغییری بدم بتونم . یه گزینه ی اعتراض هم داشته باشه . بعدش یه صفحه ی اخبار میخوام . یه قسمت هم برای فرم تماس باشه که توش گزینه های اعتراض و پیشنهاد و انتقاد داشته باشه و اینا رو تو صفحه ی مدیریت دسته بندی کنه . یه دیتابیس هم داشته باشه که هر دانشجویی برای اعتراض اسمشو ثبت کرد بره توی دیتابیس .

نمی دونم استاده چه فکری کرده بود . اصولا این کارا رو برای درس پروژه میدن . ما هم موندیم تو رودرواسی و هیچی نگفتیم . به دوستم میگم ما نمی تونیم این سایتو طراحی کنیما . من فقط بلدم وردپرس و جوملا و این چیزا رو نصب کنم. میگه اشکال نداره یاد می گیریم خب . میگم asp.net خودش تنهایی یه دوره ی شیش ماهه کلاس آموزشی داره غیر از اون پیاده سازیش هم هست . قبول نمی کنه . حالا هم میخوام زنگ بزنم بهش ببینم چه گلی زده به سرمون .

دیدگاهی بنویسید


کفر نعمت ، نعمتت افزون کند؟!

طاقواز روی تخت دراز کشیدم . باد خنک و مطبوع کولر فضای اتاقو پر کرده . در اتاقم بازه و یه نور ملایم سفیدرنگی وارد اتاق میشه . احساس آرامش می کنم . این بیشترین لذتیه که از زندگی می برم . کلا با روند زندگیم حال نمی کنم . ازش لذت نمی برم .

نگرانم . از این می ترسم که اومدیم و روزه گرفتم ، نماز خوندم ، سعی کردم طبق اصولی که یاد گرفتم آدم خوبی باشم ، حیا داشتم و زیر این همه فشاری که به هر جوونی وارد میشه تسلیم نشدم ، خودمو از لذتای جسمی و مادی محروم کردم و آخرش هیچی به هیچی . می ترسم که نتونم تحمل کنم و آخرش بند اعتقادات سستم پاره بشه .

توی دوستای دانشگاهیم کم پیدا میشن که اهل مذهب باشن . یا اگر هم باشن فقط نماز خوندن و روزه گرفتنشو یاد گرفتن . بعضیاشون خیلی صریح اعلام می کنن که مشروب می خورن و هر از چندگاهی رابطه ی جن*سی دارن و بعضی دیگه هم این کاراشونو حداقل از من مخفی می کنن ولی از وجناتشون مشخصه که اهلشن . خیلی هم شاد و خوش خرمن و محبوب قلب ها . اما منو امثال من دچار یاس و سرخوردگی شدیم . از مسلمون بودن خیری ندیدیم . نه لذتی نه آرامشی نه موفقیتی .

تاثیرشو کاملا حس می کنم . تا همین دو سه سال پیش خیلی به شبای قدر معتقد بودم و با اینکه اهل مسجد و قرآن به سر گرفتن نبودم ولی از تلویزیون و رادیو دعاها رو گوش می کردم . الان دیگه اینطوری نیستم . هیچ حسی نسبت به این شبا ، هیچ حسی به ماه رمضون ، کلا هیچ حسی نسبت به مراسم و شئونات مذهبی ندارم . نمی دونم ، شاید سال دیگه که اینجا سر زدین ، بگم که کافر شدم . مثل خیلی از همکلاسیام .

دیدگاهی بنویسید


هرمیون گرنجر

به شخصه تا حالا پیش نیومده که گناه خیلی سنگینی انجام داده باشم و عذاب وجدان روحمو سوراخ کرده باشه . ولی خب ، مثل خیلی جوونای دیگه گناهای ریز داشتم که چندان به ترکشون تو این ماه امیدی ندارم . نمی دونم ، شاید یه روزی تو همینجا اومدم و اعتراف هم کردم .

پارسال پاییز دسته جمعی رفته بودیم … بخشید به گیرنده هاتون دست نزنین . تاثیر این پارازیتاس . البته برای کم شدن تاثیرش و جلوگیری از مبتلا شدن به سرطان راهای زیادی وجود داره که یکی از راها رو در ذیل! براتون شرح میدم . داشتم می گفتم . پارسال آبان ماه بود و حمید عسکری تازه آلبوم داده بود . یکی از دوستام توی دانشگاه دائما با تلفن حرف می زد و همه اش از شرکت و حاج احمد و دفتر و این چیزا صحبت می کرد . خیلی کنجکاو شده بودم ولی کلا با سوال کردن مستقیم حال نمی کنم . یعنی اصلا با حرف زدن مستقیم میونه ای ندارم و تفکرم هم اینه که طرف باید خودش از رفتار و صحبتای من بفهمه چی میخوام. یه چند روزی گذشت تا اینکه دوستمون به حرف اومد و گفت فردا میام دنبالت که بریم شرکت . گفتم چه شرکتی؟ گفت بیا خودت میفهمی . خب منم فکر کردم الان می برتم یه شرکت کامپیوتری و دوزار تخصص یاد می گیرم . خلاصه خیلی خوشحال بودم که بالاخره کار پیدا کردم .

دنبالم نیومد . زنگ زد گفت با مترو بیا من راهنماییت می کنم که کجا پیاده بشی . منم که همچنان فکر می کردم با یه شرکت کامپیوتری مواجه خواهم شد با ذوق و شوق قبول کردم و راه افتادم سمت شرق تهران . با کلی دردسر و مکافات منو پیدا کردن و راه افتادیم سمت دفتر . بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدیم و به دفتر شرکت کامپیوتری! دخول کردیم . چند نفر تو یه آپارتمان حدودا هفتاد متری تو همدیگه می لولیدن . به چندتاشون سلام و عرض ادب نمودیم و رفتیم تو یه اتاق خالی . از زور بیکاری نگام رفت به در و دیوار . دیدم عکس دستبند و گردنبند زیورآلاته . با خودم گفتم زرشک! حتما الان میگن بیا برامون بازاریابی کن اینا رو بفروش به خلق الله . قبل از اینکه صاحابش بیاد بچه ها گفتن بیا بهت یاد بدیم چیکار کنی که یه وقت نرینی . انصافا ترسیدم . گفتم الان چیکارم میخوان بکنن . گفتن قلاب بگیر . یا خدا . قلاب گرفتم و بعد گفتن با مشت تو دستت فشار میدیم تو دستتو باز نکن خم هم نشو . مشتو فشار داد و خیلی سریع سقوط کردم . بعد یه دستبند بستن به دستم و دوباره فشار دادن که هیچ از جام تکون نخوردم هرچی زور زدن . گفتن حالا خم شو دستتو بزن به نوک پات . منی که دستم به زانوهام هم نمی رسید انگشتامو زدم به زمین . یه چندتا آزمایش دیگه هم کردن که من کلی تعجب کردم . تازه می گفتن سرطانم خوب می کنه . می گفتن این دستبندا حالت مگنتیک دارن و امواج رادیویی رو میفرستن تو باقلواها .

بالاخره صاحابش اومد و هی ور زد و آزمایش انجام داد . دوستان عزیزتر از جانم هم تو سررسیدشون چیز می نوشتن. حرفاش که تموم شد متوجه شدم که درست متوجه شدم و باید کار بازاریابی انجام بدم . اما دوستام گفتن که بره رو پلن بی! (یکی دو روزه افتادم تو خط کال آف دیوتی!) بعد از چند دقیقه تنفس دوباره اومد و کم کم دوریالیم افتاد که بله ، شرکت هرمیه و زیرمجموعه و الانم دارن منو پرزنت می کنن . جلسه خیلی طول کشید چون من زیاد سوال می پرسیدم . بعد از جلسه هم منو با اعضا آشنا کردن . یکیشون باباش مرده بوده و تا یه ماه پیش سرچهار راها جوراب میفروخته . یکی باباش ورشکسته شده و خونه اشون از فرشته اومده قیطریه . یکی ظرف یه سال ویتارا خریده چون می خواسته که پولدار بشه و زحمت کشیده و خاک صحنه خورده . نکته ی بارزش هم این بود که همشون و حتی دوستای گل من به شدت سیگار می کشیدن و همه اشون از دم مصرفشون بالا بود . اون روز هم گذشت و قرار شد یه روز دیگه هم بیام ولی موقع خداحافظی دوستم یه حرفی زد . گفت حامد حالا چقدر پول داری؟ گفتم صد تومن دویست تومن . گفت کمه . گفتم خب سیصد تومن . گفت نه باید یک و دویست جور کنی . گفتم ندارم . گفت فردا بیا با هم صحبت می کنیم . گفتم خب الان صحبت کن گفت نمیشه فردا بیا اون یارو بهتر برات توضیح میده .

دوباره رفتم اونجا یه مقدار بحث کردم اونام هی توجیه می کردن . حوصله نداشتم زیاد جنگ و جدل کنم . خواستم خودمو راحت کنم گفتم من اونقدر پول ندارم . گفتن اشکال نداره الان ما یه راهی جلو پات میذاریم که پولت جور بشه . گفتم خب ، شاید الان یه تبصره ای چیزی داشته باشن یا مثلا به من اعتماد کنن و دستبندا رو مجانی بدن تا براشون بفروشم و بعد پولشونو پس بدم . ولی زهی خیال پوچ! یه برگه دادن بهم و گفتن اسم هرکیو میشناسی توش بنویس . گفتم کیارو ؟ گفتن فامیل دوست آشنا همکلاسی . اسم همکلاسیای دبستانت هم بنویس . گفتم بابا من که دیگه اونا رو تا ابدالدهر نمی بینم که ، گفتن نه تو چیکار داری بنویس . یه هشتاد تا اسم شد . بعد گفتن حالا بنویس چقدر پیششون اعتبار داری از پنج بهشون نمره بده . بعد گفتن حالا بنویس هرکدوم اگه ازشون پول بخوای چقدر بهت پول میدن . گفتم خب بستگی داره که چقدر پول بخوام . مثلا اگه واسه تاکسی باشه فرق می کنه با اینکه افتاده باشم رو تخت بیمارستان . کلی سر این موضوع بحث کردیم آخرش رفتن پیش رئیسشون . داشتم لب خوانی می کردم . گفت این بچه اینا رو میگه چی بگم صداشو بندازم؟ رئیسش گفت هرچی گفت بگو آره همونه تو درست میگی . بعد اومد پیشم و گفت فکر کن تو بیمارستانی داری می میری . دیگه وارد جزئیات بیماریش نشدم و مبالغو وارد کردم . یکی هزار تومن یکی پنج هزار تومن . کر خنده بود این قسمتش .

بعد که کارم تموم شد گفت حالا شماره تلفن همه اینارو هم بنویس و بهشون زنگ بزن . دیگه اینجا بود که با جدیت وارد شدم و گفتم من حاضر نیستم به دوست دخترم رو بندازم بهش بگم دوسِت دارم اونوقت زنگ بزنم شوهرخاله ام که چندساله ندیدمش بگم به من کمک کن؟ عمرا . زکی خیال واهی! گفتن برای پول درآوردن باید تلاش کنی. فکر کردی همینطوری پول ریخته؟ گفتم من اهل مادیات نیستم . گفتن تو نیستی ، شاید اون باشه پس باید پولدار باشی . خلاصه هرچی می گفتم یه چی می گفتن ولی آخرش من کوتاه نیومدم و تیرخلاصو زدم . گفتم شرکت هرمیه من نمیخوام بیام . کلی هم دوستام ناراحت شدن که به ما اعتماد نداری و و شک داری و سکوت قلبتو بشکن و برگرد ، نذار این فاصله بیشتر از این شه و این صوبتا . با این حال قضیه ختم به خیر شد و دست از سر با موهای پرپشت من برداشتن .

چندماه گذشت . کم میومدن دانشگاه و واحد کم برمی داشتن تا به امورات دستبند فروشی و زیرمجموعه داریشون برسن . تا اینکه یه ماه پیش همون دوستم بهم اس ام اس داد و گفت فردا بیا بریم دفتر جدیدو بهت نشون بدم و یه سری خبرای خوب بهت بگم . بعدش هم میریم یه جای توپ حال کنی . نه نگفتم . فکر کردم لابد می دونن که من کار نمی کنم . فردا با ماشین اومدن دنبالم و رفتیم یه جای جدید تو همون شرق تهران . منو بردن دفترشون که مثلا نشون بدن چقدر بزرگ شده و ملت کرور کرور میان اونجا دستبند بخرن و پرزنت کنن. دختراشم زیاد شده بودن که تعدادیشون جوراب هم نپوشیده بودن!!! یه اتاق کنفرانس پیشرفته هم درست کرده بودن واسه کسایی که می خواستن محصول بخرن و از اونجایی که نمی شد رو دختر مردم آزمایشاتشونو تست کنن از سیستمای مولتی مدیا بهره می جستن . دخترایی رو می دیدم که با خانواده اومده بودن تا اونا رو به خرید راضی کنن. قسمت بالکنشون هم کرده بودن برای سیگار کشیدن و چقدر هم می کشیدن . مصرفشون از اون دفعه بالاتر زده بود . علاوه بر این دائما حرف از سمینار و کوالالامپور و سنگاپور و ویزا و این چیزا بود . بعدش هم منو بردن بیلیارد . یه ذره خودشون بازی کردن و بعدش به منم یاد دادن که مثلا نمک گیر بشم و یه زیرمجموعه بهشون اضافه بشه . به دوستم میگم تو الان یه ساله داری کار می کنی ماهی چقدر درمیاری؟ میگه فعلا چیز زیادی درنمیارم ولی سال دیگه همین موقع ماهی شونزده میلیون درآمد دارم . راستی اینم یادم رفت بگم که اسم این شرکت تو لیست وزارت اطلاعاته و اگه تا الان جمع نشده احتمالا بخاطر اینه که مردم متوجه نمیشن که دستبند سی هزارتومنی رو سیصد هزار تومن می خرن .

به هرحال از نوع رفتار سرد من متوجه شدن که من اینکاره نیستم و دیگه باهام تماس نگرفتن . حقیقتش اگه از دستگیر شدن و دستمالی کردن مردم واسه عضو شدن بگذرم نمی تونم از درآمد حرومش بگذرم. تازه اونم درآمدی که بعد از دوسال شاید رو دور بیوفته . مطمئنا اگه کار و کاسبی درستی بود ظرف چند روز اون پولو جور می کردم و میوفتادم دنبالش ولی این پولا خوردن نداره . پس فردا بچه ام کج و کوله به دنیا میاد . راستی گفتم بچه . میگم که با اجازه بزرگترا واسه بچه ام دنبال مامان می گردم . اگه یه مادر خوب و زحمتکش وخوشگل! سراغ دارین مارو هم از الطافتون در این ماه رحمت بی نصیب نذارین و مطمئن باشین حتما تو عروسیتون جبران خواهم کرد ! الهی آمین!

دیدگاهی بنویسید