خواب دیدم خواب دیدم، قلبمو بی تاب دیدم

خواب دیدم با تعدادی از آشنایان و اقوام و دوستان تو یه خونه درندشتیم که ناگهان می فهمیم یه عده آدم مسلح ِ خیلی خفن ریختن تو شهر و همه مردمو سوراخ سوراخ کردن و الان هم حوالی خونه ی ما هستن. درحالیکه همه شدیدا گرخیدن گرفتیم بعد از مدتی می ریزن تو خونه و همه رو به طرز وحشیانه ای آبکش می کنن و حتی خودمم رو می کشن.

واقعا خدا رو شکر خوابم مثل جی تی ای و چرخدنده های جنگ سوم شخص بود وگرنه اگه مثل کال آو دیوتی و بتلفید اول شخص بود که آخر خوابو نمی دیدم. خدایا شکرت …

دیدگاهی بنویسید


ذهنیت منفی

با اینکه احساس می کنم آدم کولی هستم ولی اصلا دوست ندارم با شخصی مثل خودم مواجهه داشته باشم. چون اصولا خاطرات دیر از حافظه ی من پاک میشن و وقتی یه نفر جلوی من یه اتفاقی واسه اش میفته یا سوتی میده و کار خبطی می کنه دیگه امکان نداره از یاد من بره و وقتی طرفو می بینم یاد اون اتفاق یا کار میفتم.

مثلا طفیلی بیش نبودیم و داییم و زن و پسرش اومده بودن خونه امون. پسرداییم یه سال از من کوچیکتره و از معدود افرادیست که توی فامیل سنش بهم نزدیکه. خلاصه اون روز من و اون پای تلویزیون به پلی استیشن بازی نشستیم و کمی اونطرف تر هم بزرگترا با هم صحبت می کردن. داشتیم درایور بازی می کردیم و دسته ی بازی دست من بود. از ماشین پیاده شدم تا برم یه ماشین دیگه سوار شم اما وقتی از کنار مردم رد می شدم ، ملت می گرخیدن فرار می کردن. این عمل واسه من هیچ مزه ای نداشت ولی پسر داییم – که فکر کنم سیزده چهارده سالش بود – خیلی با این قضیه حال می کرد و از ته معده می خندید. منم ول کن نبودم و میفتادم دنبال مردم و اونام فرار می کردن و پسرداییه می خندید. بزرگترا هم ساکت شده بودن و مارو نگاه می کردن که یه دفعه پسرداییم وسط خندیدن گفت زرررررررررررت… . من که به روی خودم نیاوردم و رفتم سوار ماشین شدم. ولی بزرگترا لبخند می زدن. در همین لحظه پسردایی گو*وم برگشت به باباش گفت : «چی شده بابا؟» مثلا از هیچی خبر نداره.

اجازه بدین در همون دوران بمونیم. یادمه راهنمایی که می رفتم یه پسری تو کلاسمون بود کانهو پنجه ی آفتاب. بهش می گفتن سفیدبرفی بس که خوشگل بود. اصلا نمی دونم چرا خدا پسر آفریده بودتش. خب بالطبع تو اون سن بچه ها در سن بلوغ هستن و دیگه سال سوم نمی تونستن خودشونو نگه دارن. خلاصه بعد از سال ها بی خبری سه سال پیش تو نت پیداش کردم و کمی چت کردیم. ولی دیگه قرار نذاشتم چون همه اش یاد خوشگلیش و کارای دیگه ی بچه ها میفتادم.

تو همون مدرسه بخاطر فضای خاصی که داشت هر پنجشنبه قبل از شروع کلاسا می رفتیم تو نمازخونه زیارت عاشورا می خوندیم و سینه می زدیم. اوایل دانش آموزا کمتر برهنه می شدن ولی خب ، کم کم تحت تاثیر بزرگترا رو آوردن به این کار و اصلا مراعات حال دیگران رو هم نمی کردن. من خیلی دوست داشتم اون پسر خوشگله هم ل*خت شه سی%نه بزنه ولی یه ذره حیا داشت. اما یه پسر خوشگل دیگه ای بود (ای بابا ، یه وقت فکر نکنین اون موقعا من تو کف بودما. دارم واقعیتو تعریف می کنم) که نمی دونم حواسم کجا رفت یهو برگشتم دیدم که بله. بعد کمی که بیشتر دقت کردم این سوال برام پیش اومد که چرا س*نه هاش کمی بیش که چه عرض کنم ، خیلی بیش از حد مجاز متورمه. بعد از دیدن این صحنه هیچ وقت تو مدرسه باهاش حرف نزدم. اصلا معلوم نبود ما مدرسه می رفتیم یا تران*کچوال خونه.

سال دوم دبیرستان یه معلم ادبیات خیلی پیری داشتیم که قرار بود اون سال بازنشست بشه. یه بار اومد سر کلاس و مدتی از شروع درس نگذشته بود که متوجه شدم بچه ها خیلی پچ پچ می کنن. معلمه هم کلا کاری به کسی نداشت و می زدی تو گوشش هم چیزی نمی گفت. کم کم خبر به گوش منم رسید. گویا آقا معلم صبح که می خواسته بیاد قصد داشته پیرهنشو بذاره تو شلوارش ، لکن اشتباها کرده بود تو شو*تش. بعد شو*تش از زیر شلوار زده بود بیرون و سفید بود. حالا اسلیپ یا پاچه دار بودنش رو نمی دونم ولی اصولا پیرمردا از اون مدلایی می پوشن که خشتکش تا زیر زانوئه. بدبختی اون روز از روی درس گیله مرد هم باید می خوندیم و توش هی می گفت: صدای جیغ زنی می آمد … صدای جیغ زنی از وسط جنگل می آمد … . خدا دیگه اون روزو نیاره ، فکر کنم هیچ وقت توی عمرم به اندازه ی اون یک ساعت نخندیده باشم. همگی دلمونو گرفته بودیم و سرمونو گذاشته بودیم رو میز. خوب شد روده پوده هام جر نخورد. اما اثرات این اتفاق وقتی نمایان میشه که من به عکس بزرگ علوی روی جلد کتاب چشمهایش نگاه می کنم. هی فکر می کنم بزرگ علوی پیرهنشو کرده تو شو*تش.

ترم اول دانشگاه و همون هفته های ابتدایی سرجامون نشسته بودیم که ناگهان چشمم افتاد به پاچه ی کوتاه دختر جلویی. یه دختر مسن بود که با زانتیا می اومد دانشگاه و اسمش هم ملیحه بود. البته اصولا پاچه ی بالا رفته منو تحریک نمی کنه اما موضوع این بود که طرف پشم و پیل پاشو نزده بود و نزدیک دو ساعت فقط عق می زدم. حالا یکی نیست بهم بگه تو خودت سه ماه سه ماه ریشتو نمی زنی کسی چیزی میگه؟ به هر روی هر وقت تو این چند سال دیدمش حالم بد شده و یه بار هم که با دوستی که کنارم بود حرف می زد به قدری حالم بد شد که خداحافظی کردم و رفتم لای درخت چمنا نفس عمیق کشیدم.

خلاصه عرض کنم که آره. این زندگی ماست.

دیدگاهی بنویسید


شورش در شهر

این یه ماهی که از پایان امتحانات گذشته ، جای اینکه بشینم طبق برنامه به تحصیل علم مشغول بشم و روزانه ورزش کنم ، نشستم و با اعضا و جوارحم ور میرم و اعتراف می کنم که تو این مدت هیچ فعل مثبتی انجام ندادم.

دقیقا روز قبل از شروع ماه رمضون تصمیم گرفتم برم چندتا بازی کامپیوتری بگیرم و اوقات گرسنگی و تشنگیمو به بازی بگذرونم. برای یافتن فروشگاه مورد نظر یا باید می رفتم راسته ی انقلاب یا یه مسیر طولانی رو طی می کرذم تا به یه پاساژ در حوالی خونه امون برسم. دیدم هوا گرمه و تصمیم گرفتم روزی دیگر با دوستی برم خیابون انقلاب و شال و کلاه کردم به قصد رفتن به پاساژ.

می دونین ، اون روز سه هفته بود که دست به محاسنم نزده و چهره ی خوفناکی پیدا کرده بودم. البته شاید شما یاد برخی دوستان در بعضی ارگان ها بیفتید ولی من بیشتر شبیه بن لادن و ملاعمر و طالبان میشم. تازه بابام میگه نزن ، ریشت اندازه مختار بشه. البته خودم هم بدم نمی اومد ولی بس که دچار خارش شدم قید مختار و ملاعمرو زدم. یادم میاد اوایل دانشگاه که جمعیت نسوان رو به هیچ می گرفتم ، دو ماه ریشمو نزدم و واقعا حس ترس و انزجارو در چهره ی دخترکان مشاهده می نمودم.

داشتم می گفتم. عازم سفر شدم و در راه مردمانی رو می دیدم که با مشاهده ی من پا به فرار میذاشتن. به هرطریق با کلی پیاده روی به پاساژ مورد نظر رسیدم و از یکی دوتا مغازه پرسیدم و گفتن ما نداریم. نمی دونم ، شاید هم از من ترسیدن. به هر روی یکی از مغازه ها گفت دارم ولی باید رایت کنم. گفتم سگ خورد ، این همه راه اومدم. بعد ناخودآگاه یاد خواهر کوچیکم افتادم که به جی تی ای علاقه داره و در اوان کودکی بازیایی مثل سان آندریاس و مافیا رو تجربه کرده و از اینکه با اتومبیل ملتو زیر بگیره لذت می بره. گفتم جی تی ای آی وی رو هم داری؟ گفت نه.

یه پسر بچه ی عینکی و فوفولی با مادرش تو مغازه بود و نمی دونم چه فکری کرده بود و اینکه آیا من شبیه پدر خدابیامرزش بودم یا چیز دیگه ای ، برگشت بهم گفت:«من دارم. ۱۶ گیگه.» خواستم بگم خب حالا که چی؟ چیکارت کنم حالا؟ اما نگفتم. فروشنده هم که دید من نشئه ی بازی ام گفت که نسخه جدیدترشو داره و گفتم بزن.

حدود یه ساعتی تو خیابون چرخ زدم تا رایت بازیا تموم بشه. راستشو بخواین من ظرف این چندسال دچار مشکلات روانی عدیده ای شدم و یکی از این مسائل اینه که فکر می کنم هیچ دختر زیبارویی تو دنیا وجود نداره که به دلم بشینه. وقتی تو خیابون گذری به چهره ی نوامیس مردم می نگریستم این حس در من تقویت شد.

بازیا رو گرفتم و قصد بازگشت کردم. هدف این بود که از یه مسیر دیگه برگردم و یه مقدار بیشتر پیاده روی کنم. در حال قدم زدن بودم که رسیدم به ساختمون عظیم مجتمع فنی. نگاهی به ساختمون شیشه ای انداختم و به این فکر کردم که آیا بعد از ماه رمضون توی کلاساش ثبت نام کنم یا که نه ، خودم بشینم تو خونه یاد بگیرم؟ در همین احوال بودم که دوتا دختر از در مجتمع اومدن بیرون.

یکیشون که پشتش به من بود ، موهای بلوندی داشت و از پوست روشنی بهره می برد. قدش دو برابر بود و وزنش سه برابر. از دیگر مشکلات روانی که بهش مبتلا شدم اینه که وقتی چهره ی دختر جوونی رو نمی بینم ، دلم میخوادش. دوست داشتم همونجا چشامو ببندم و دستشو بگیرم اما مطمئن بودم که وی دوست نداره همچین کاری بکنم. و من هم با کوله باری از عقده و بیماری و غصه به منزل بازگشتم و از معبود خواستم که حالمو زیبا کنه.

آه …

دیدگاهی بنویسید


از توکیو با عشق

طفیل که بودیم و هنوز تکنولوژی به قدر الان پیشرفت نکرده بود و تنها سرگرمی ما نقاشی کشیدن رو دیوار غار بود ، یکی از علایق اکثریت بچه ها این بود که برن کلوپ برقصن! البته با دسته های پلی استیشن می رقصیدن. خلاصه ، بعضی از خویشاوندان ما در شهری زندگی می کردن و می کنن که مردمش به  مداری شهره اند. حتی رو پیرهن تیم فوتبال سقوط کرده اشون هم دست از این مداری برنمی داشتن.

با همسن و سال های فامیل می رفتیم و وینینگ الون و درایور و تیکن می زدیم. بازی اولی و دومی زیاد مشکل نداشتن اما هماره برای تیکن مصیبت داشتیم. اولا باید شصت تا دکمه رو با هم می زدی تا مثلا بروسلی بگه هودا ! و یه آبدولی چاگی(؟) بزنه تو چونه ی حریف. البته کاراکتر مورد علاقه ی من یه پیرمرد میگساری بود که علیل بود و نمی تونست از رو زمین پاشه. دهن همه رو سرویس می کردم با این پیریه. داشتم می گفتم ، فشردن همزمان این همه دکمه هنر و فنون خاصی می طلبید که مغز ما از این توانایی فارغ بود.

مشکل دوم این بود که صاحب کافه برحسب رگِ مداریش ، می گفت تو بازی تیکن نباید زن بردارین. حالا انگار بچه های هشت نه ساله با دیدن پر و پاچه ی اون زن ژاپنیه محت*م می شدن. والا. همین الانشم منو تحریک نمی کنه. البته تو پراتنز بگم که کلا آدم تحریک ناپذیری هستم. هرچند من از یه کاراکتر زنی که اسمش نینا بود خوشم اومده بود و یک دل نه هزار دل عاشقش شده بودم. موهای بلوند و دمب اسبی داشت و لباس دو تیکه تیره و تنگ می پوشید و همیشه ی خدا هم اخمالو بود. آرزو به دل موندیم این خانوم بخنده. گفتیم یه کادویی ، گردنبندی ادکلنی چیزی براش بخریم ولی کسی جرأت نمی کرد بره بهش بده. چون اونقدر خوف بود که طرف از ترس مجبور بود همونجا خالی خالی بهش بده.

بعدا که دستگاه وارد هر خونه ای شد و جوگرفتگی ما فروکش کرد دیگه نمی رفتیم کلوپ. تو منازل همدیگه میشستیم به بازی و ما پسرا ته دیگ وینیگ الونو درآورده بودیم. دخترا هم برخلاف ذاتشون علاقه ی مفرطی به تیکن داشتن و ما هم واسه اینکه غمین نباشن هر از چندگاهی سی دی داخل دستگاه رو عوض می کردیم و تیکن میذاشتیم. نکته روانشناسی و فرویدی کار این بود که هم دخترا به کاراکترهای زن علاقه مند بودن و هم ما. یعنی شخصیتای مرد بازی نقش هویجو داشتن و صدای جیغو ویقی بود که تلویزیون به هوا برمی خاست. به عقیده ی نگارنده ، بهتره خدا ترتیبی بده که کلا نسل مذکر منقرض بشه و اینطوری همه راضی هستن و میشه گفت گور بابای ناراضی.

به هرحال اون دوران گذشت و ما هیچ گاه جرأت نکردیم واسه دلمون هم که شده یه بار نینا خانومو برداریم و هروقت هم که رقیبمون می شد فقط وایمیستادیم کتک می خوردیم. و معنای عاشقی رو این ژاپنیای کافر چه خوب بهمون آموختند. آه …

دیدگاهی بنویسید


خجالتم زیاده

راستش من اگه مینویسم صرفا بخاطر علاقه اییه که به نوشتن دارم و از اوان کودکی این علاقه رو هم بروز دادم. من هماره باید بنویسم حالا چه وبلاگ باشه چه توی کاغذ باشه یا چه هرجای دیگه. اما بعضی وقتا – مثل الان –  مسائل خیلی خیلی مهمتری وجود داره که اگه چند وقت هم از علایقم دور بشم باز ازرششو داره.

امروز هم مثل روزای قبل از خواب بیدار شدم و تصمیمم بر این بود که چند ساعتی زودتر برم دانشگاه. حالا شاید این سوال برای شما پیش بیاد که مگه من مریضم یا دیوانه ام یا احمقم که چند ساعت زودتر از خواب ناز بلند شدم. جواب شما هم اینه که دقیقا درست فکر می کنین. به هر روی رفتم سر یکی از کلاسام نشستم. منتهای مراتب من یه ساعت دیگه ی اون درسو برداشته بودم و بالطبع آخر ساعت باید به استاد می گفتم تا حاضری بزنه.

کلاس قانونا کلا چهل و پنج دقیقه بود و یکی از دانشجوها که ته لهجه ای هم داشت اومد که درباره مطالب یه کتاب ارائه بده. این بنده خدا سی و پنج دقیقه حرف زد و هرچی ما دست می زدیم و و سوت می کشیدیم و خسته نباشید می گفتیم کوتاه نمی اومد. حتی استاد هم وقتی دید کلاس ساعت بعدش چند دقیقه اس که شروع شده بهش گفت یه جمع بندی کن اما پسرک شنوا نبود. خلاصه اونقدر ساعت بعدیا ورود و خروج نمودن که صدا به صدا نمی رسید و استاد بهش گفت با یه صلوات تمومش کن.

حالا باید می رفتم که حاضری بزنم اما پسر شهرستانیه باز اومده بود دم گوش استاد و تند تند حرف می زد طوری که نمی فهمیدم چی می گفت. به هر شکل با کلی مکافات کارو به سرانجام رسوندم و سه ساعت بیکاری پیش روم بود. موقع ناهار اکثریت دوستان تصمیم گرفتن برن مرکز شهر و اونجا ناهارشونو بخورن اما یکیشون گفت چون تربیت بدنی داره ناهار نمی خوره و بنابراین اصلا نمیاد. من که کلا افتادم رو دور دیوانگی و پریشان حالی با اینکه کمی احساس گشنگی می کردم و قصد دارم برای کسری وزنم رژیم بگیرم لکن نرفتم و پیش همین دوست چلمن باقی موندم.

ساعتی بعد دوستان بازگشتند و قرار شد یکی که به تازگی لپ تاپ خریده بهمون شیرینی بده. رفتیم بوفه و رانی و بستنی گرفتیم و عینهو الاغا بستنی به دست اومدیم بیرون. کاملا الاغیت رو احساس می کردم. به هر ترتیب من به تنهایی رهسپار کلاس خودم شدم و خیلی دلم می خواست یه سری حرفا رو بزنم که هم جایز نیست و هم اینکه خجالت می کشم.

استادمون یه خانومیه که لره ولی لهجه نداره. چون یه جلسه نیومده بود یه جلسه بعد از همین کلاسش برامون جبرانی گذاشته بود و گفته بود حضور در کلاس دو نمره داره. خسته و وامونده سر کلاس نشسته بودیم که استاد با یه شی میله مانند و چهارتا حلقه وارد کلاس شد و بیان نمود که قصد داره ریسک پذیری رو بهمون درس بده و تک تک ما باید بریم جلوی کلاس و این حلقه ها رو از هر فاصله ای که خواستیم پرت کنیم تا بیوفته تو میله. حالا من در این برهه ی زمانی نه تمرکز درست و حسابی دارم و نه اعصاب و روان آرومی و بدتر از همه در پایین ترین حد از اعتماد به نفس قرار دارم. یعنی تا این حد اعتماد به نفسم پایینه که وقتی تو کوچه خیابون راه میرم از خجالت عرق می کنم. حالا باید بیام جلو تعدادی دختر که چندتاشون هم آشنا می زنن حلقه پرت کنم و اونا هم بهم بخندن.

چندتا از دخترا با وجود اصرار و تهدید استاد راضی به انجام این کار نشدن اما خب من پسرم و واقعا مایه ی وقاحتم بود اگه این دلقک بازی رو انجام نمی دادم. هرچند به مرحله ای از پستی و خواری رسیدم که اگه دویست هزار نفر هم بهم بخندن احساس ذلت نکنم. به هر حال چندتا پرتاب کردم و اتفاقا خوب هم از آب دراومد و کمی اعتماد بنفسم بالا رفت و الان هم اومدم اینجا یه پست نوشتم. چند بیت شعر هم تو راه برگشت و تو اتوبوس از خودم درآوردم که شاید پست بعدی باشه.

دیدگاهی بنویسید


آقای شاس!

خب الان تو خود عیدیم و دیگه نمیگم نوروز پیشاپیش مبارک و باید مدنظر داشت که از این کلمه ی پیشاپیش هیچ خوشم نمیاد. با اینکه آدم منفی بین و پوچ گرایی هستم ولی واسه خالی نبودن عریضه ، امیدوارم امسال سال خوبی باشه و هر اتفاقی میخواد بیوفته ، بیوفته فقط نمیریم! عزیزانمون هم همینطور. آرزوها و تغییر و تحول پیشکش. ( سیاه بینی تا کجا آخه؟)

چند شب پیش با یکی از دوستان چت می کردم. حالم خوب بود و شنگول. اما بعد از دریافت سیگنال نگاتیو از دوست گرام ، گند زده شد در احوالاتم و افتادم در ورطه ی لیوان خالی و این صوبتا. من خودم قبلا اینطوری بودم که غیر از موج منفی فرستادن کار دیگه ای نداشتم اما بعد از یه مدت خودم فهمیدم که چقدر حالگیریه که یه نفر هی ضدحال بزنه ، لیکن دیگه سعی می کنم منفی نباشم.

می دونین ، من بعد از چند سال دانشجو بودن خیلی دچار تغییر و تحول شدم. بهتر شدم. بزرگتر شدم. اعتماد به نفسم بیشتر شده و اهداف زندگیم رو پیدا کردم و روشون برنامه ریزی نیز. اما از طرفی غمگین تر شدم. رغبت به تنهایی دارم تا در جمع بودن. علتش هم مشخصه دیگه ، بخاطر همون قضیه لاوینگ و ایناس. دوست دارم فقط درباره این ماجرا با بقیه حرف بزنم و بنا به کلی دلیل خب نمی تونم. اما تو این پست می خوام بیشتر به عقب برگردم و برم به دوران کودکی.

من تو بچگی و مخصوصا دوره ی دبستان آدم فوق العاده خاصی بودم. البته بعضی آدما مثل مورینیو هم خاص هستن و هم موفق اما این خاص بودن من فقط ضرر داشت و نشانه ی حماقت بود. شاید اگه بهتون بگم که چه کارایی می کردم تعجب کنین و حتی باور هم نکنین و منم ابایی از اینکه کودکی عجیب خودمو توضیح بدم ندارم اما چون کسایی هستن که منو میشناسن و اینجا رو می خونن فعلا نگم بهتره. البته الان تقریبا آدم نرمالی شدم و اگه همونطوری می موندم الان زندگی وحشتناکی داشتم. دلیل رفتار اون موقعم رو نمی دونم اما احتمالا بخاطر لجبازی بوده و لوس بودن بیش از حدم باعث اون خلق و خو شده بوده.

عنفوان هفت سالگی‌م!

چند روز پیش اومدم اسم یکی از معلمای ابتداییمو جستجو کردم ببینم می تونم ردی ازش بگیرم یا نه. البته همون موقعش هم نسیه زنده بود و الان هشت تا کفن پوسونده ولی چون فقط فامیلی این معلمم خاص بود سرچ کردم ببینم چی درمیاد. فامیلیش کیموس بود و خیلی سعی می کرد رفتار منو درست کنه اما من الاغ تر از این حرفا بودم. اسمو سرچ کردم اما اثری از معلم احتمالا فقید نیافتم اما معنی کیموسو فهمیدم که میشه اون غذایی که تو معده اس و هنوز وارد روده و بعدش وارد خون نشده.

خلاصه همینجا به معلم مرحومم سلامی دوباره میدم و خدمت روحش عرض می کنم که خانوم معلم! من می دونم که کلی پشت سر من حرف زدی و رفتی تو فامیل گفتی یه پسره اس تو کلاسم شاگرد اوله اما بدبخت فلان مشکلو داره و کرکر بهم خندیده بودین و می دونم که با والده ی عزیزم دست به یکی کرده بودین تا منو به راه راست هدایت کنین اما با اینکه الان به این سن و سال رسیدم هیچ خاطره ی خوبی ازت ندارم و شاید تنها خاطره ی خوب این باشه که می گفتم مثلث تشدید داره و شما با هفتاد سال سابقه نمی دونستی و با اینکه یه راه حل ساده می خواست تا من آدم بشم اما روش های تربیتی شما واسه زمان هابیل قابیل بود و همون بهتر که الاغ موندم و حالتو گرفتم.

یه معلم هم کلاس چهارم داشتم که از روستاهای اطراف کلیبر اومده بود و یادمه وقتی یه بار مقنعه اش از پشت رفت بالا ، بچه ها سر کلاس چیکار می کردن. حالا خوبه اون موقع ماهواره و اینترنت نبود. اون سال هم مثل سالای قبل شاگرد اول بودم و دلیلی نمی دیدم که مشق بنویسم. سال شخمی ای بود.

اما سال اول. همون روز اول مدرسه یه حرکتی زدم که کمتر خری پیدا میشه این اتفاق جزو خاطره هاش باشه. معلممون هم علاقه به خط کش داشت و زرت و زاپ بچه ها رو میزد. اون موقع یه تزی داده بود که اگه دانش آموزی دیکته بیست می شد یه ستاره می چسبوند جلو عکسش. با مقوا هم یه بورد درست کرده بود و عکس خرخونایی مثل من رو زده بود بهش. بعد وقتی ستاره ها به یه تعداد مشخصی می رسید به اون بچه یه کادویی می داد. مثلا یه بار به من مداد رنگی داد یه بار جامدادی و تا اینکه یه شب بابام برام شطرنج خرید. فرداش هم قرار بود خانوم معلم بهم جایزه بده و احتمالا حدس زدین که همون شطرنجه رو بهم داد. یه سال سرکار بودیم و فکر می کردیم مدرسه واسه تشویقمون داره هدیه بهمون بده ارواح خیکمون.

کلی خاطره شخمی از اول دارم که بعدا بیشتر تعریف می کنم. اما یکیش اینطوری بود که اون زمان مد بود بچه ها قلعه و خرپلیس و از این بازیای خرکی زیاد می کردن. یه بار یادمه چله زمستون به دیوار تکیه داده بودم که دیدم یکی از ته حیاط داره به سرعت به طرفم می دوه و بعد از چند ثانیه خوابم برد. وقتی بیدار شدم داشتم روی خط صف تلو تلو می خوردم اما سعی می کردم پاهامو جفت روی خط نگه دارم. یکی دو ماه بعد ناظم مدرسه که خانم تپلی بود اومد سر صف و گفت بچه ها خاک ارواحتون کمتر بدو بدو کنین. می خورین به همدیگه کار میدین دستمون. همین چند وقت پیش یکی خورد به یکی از دانش آموزا و بیهوش شد و بردیمش بیمارستان و سه ماه تو کما بود. اون لحظه فهمیدم که ای بابل! اینا احتمالا منو میگن لابد! (سه ماهو اغراق کردم البته!)

واقعا چه خاطراتی که از بچگیمون نداریم. شخم می زدیم سر زمین بهتر از این بود. از دوران کودکی و مدرسه متنفرم و اصلا دلم نمیخواد دوباره بچه باشم. الانم رو هم دوست ندارم. یحتملا آینده هم تخیلی تر از حال و گذشته اس و من فعلا منتظرم ببینم میشه بمیرم برم بهشت پیش حوریا؟ وانگهی اگه فی الحال هم بهم حوری بدن می پذیرم. حوری دوست دارم.

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • <