مرده ی یه لبخندم!

خب بازیای آسیایی هم تموم شد و همچین خرکی مدال گرفتیم. دمشون گرم ورزشکارا – و نه مسئولا – خیلی زحمت کشیدن. اما از این حرفا گذشته ، یه صحنه ی جالبی تو این بازیا دیدم که خیلی حالی به حولی شدم. تیم ورزشی ویتنام تا روزای آخر بازیا حدود سی تا مدال گرفته بود ولی تو این مدالا طلا نداشت. یه وزنی تو کاراته بانوان بود که ورزشکار ما تصادف کرد و به بازی نرسید و از تهران یکیو جاش فرستادن و برنز گرفت. اما نفر اول این وزن یه دختر ویتنامی بود که تلویزیون ما روی سکو رفتنش رو پخش نکرد اما یه لحظه نشونش داد درحالیکه خنده ی شیرین و بانمکی می کرد و می شد شادی یه ملتو تو خنده اش دید. واقعا حیف می شد اگه ورزشکار ما مصدوم نمی شد و طلا رو تصاحب می کرد و این خوشحالی رو از مردم یه کشور فقیر می گرفت. با اینکه ربطی نداره ولی بعضیا هستن که خیلی کم می خندن ولی وقتی یه لبخند می زنن فشارت می افته و دلت غنج میره. هیییییییییی !

پی نوشت : le Bich Phuong دختره کاراته کای ۵۵ کیلوگرمه که تنها طلای ویتنامو گرفته و فقط هیجده سالشه!

دیدگاهی بنویسید


من و بازی های کامپیوتری

همونطوری که قبلتر گفتم چشم چپم دچار ترکیدگی مویرگ شده و خون جلو چشامو گرفته . از طرفی من علاقه ی وافری به گشت و گذار تو اینترنت و فیلم دیدن و مجله خوندن و بازیای کامپیوتری دارم . مشکل هم همین بازیا هستن که اجازه نمیدن آدم وسطش پلک بزنه . خب منم جوونم دل دارم میخوام مدرن وارفایر ۲ بازی کنم خب :cry:

دقیقا یادم نمیاد اولین بار کِی با بازیای کامپیوتری آشنا شدم اما یادمه هفت هشت ساله بودم که بابام یه دستگاه میکروجنیوس حافظه ای برام آورد و گفت که این امانتیه و چند ماه دستت باشه تا پسش بدم . منم که از همون بچگی علاف و بیکار بودم و کلاسی هم وجود نداشت که بخوام مهمونی برم (بعدا درباره اش توضیح میدم) پس مثل بچه های خوره ی عقده ای نشستم و صبح تا شب بازی کردم . البته اون موقع ها ساعت ده می خوابیدم وگرنه احتمالا شب تا صبح هم از لذت بردن غافل نمی شدم . مشکلی که اون دستگاه داشت این بود که نمی شد نوار بذاری توش و فقط بازیای تو حافظه ی خودشو می تونستی بازی کنی . فکر کنم حدود شصت تا بازی داشت که معروفترینشون هم ماریو یا همون قارچ خور بود . از همون زمانا بود که فهمیدم چقدر به علوم کامپیوتری علاقه مندم و از همونجا تصمیم گرفتم که مهندس کامپیوتر بشم و با اجازتون یکی دو سال دیگه به این مهم نائل میشم .

بالاخره بابام میکروی نازمو برد پس داد . مثل اینکه واسه همکارش بوده . دقیقا یادم نیست . اصلا من چیکارم به این کارا . خلاصه از همون موقع معتاد بازی کامپیوتری شدم و چندماه بعدش بابام مجبور شد بخاطر فشارهای وارده از سوی من ، یه دستگاه سگای ۶۴ بیتی ! بخره و بندازه جلوی من تا صدام بیوفته . خب مشکل دیگه این بود که دستگاه حافظه نداشت و باید از بیرون نوار تهیه می کردی و میذاشتی توش . اوایل کار کرایه می کردم . می رفتم کلوپ و شناسنامه امو می دادم و یکی دوتا نوار برمی داشتم. چه دورانی مزخرفی بود . چه بازیای مزخرفی . و چه زندگی مزخرفی . آخه خدا من کی می میرم پس؟! (اسمایلی امیدواری به آینده!) البته یه چندتا نوار هم خریدم که دوتاشون فوتبال بودن . این نوارا مکانیسم خیلی باحالی داشتن . شصت و سه لبه ، صد و چهارده لبه ، برو تا آخر لبه . جالب تر اینجا بود که یه نوار یه لبه می خریدی بعد دو روز بعد می رفتی مغازه می دیدی همون بازی تو یه نوار هشتاد لبه هم بوده .

البته همینطوری کشکی کشکی هم نبود که راحت و با فراغ خاطر بشینم بازی کنم . کلی دردسر داشت . از غرولند اعضای خانواده مبنی بر اینکه بابا ما هم میخوام یه ذره تلویزیون ببینیم که بگذریم ، خود روشن کردن دستگاه مکافاتی داشت که نمی دونم تاوان کدوم جنایتم بود ؟!! آداپتور فابریکش که خیلی زود به لقاالله پیوست . خودمون یه آداپتور چندلبه! داشتیم که برای یه ضبط صوت بود . یه درجه ای روی آداپتور بود که می تونستی مقدار ولتاژ خروجی رو تنظیم کنی . ایرادی هم که داشت این بود که سرش سوکت نداشت و سیم لخت بود . باید با کلی بدبختی سیما رو می کردم تو سوراخ دستگاه و تازه شانس می آوردم اگه وسط بازیم دستگاه خاموش نمی شد . بعد مطلعید که ، اون موقع مثل الان نبود که هی زرت و زرت قدم به قدم بازی سیو بشه . نخیر! از این سوسول بازیا هیچ خبری نبود . اگه می باختی بازی شوتت می کرد مرحله ی اول . حالا آداپتور هیچی . این نوارا طوری بودن که خاک وارد بوردشون می شد و قبل از اینکه نوارو بذاری تو دستگاه باید یه فوت جانانه هم توش می کردی . حالا بازم این هیچی . دسته هاش آدمو بیچاره می کرد . به روز سیاه مینشوند . البته من یه تکنیک خاصی یاد گرفته بودم و با تف کارا رو حل و فصل می کردم اما بعد از یه مدت اون قسمتی که دسته رو واردش می کردی زنگ زد و مجبور شدم بدم بیرون عوضش کنن .

البته خاطرات کامپیوتری دوران کودکی من به سگا محدود نشد . دو سه سال بعد یه دستگاه خدایی اومد که بهش می گفتن سونی! من عاشقش شده بودم . و اینجا برای دومین بار بود که تو زندگیم طعم عشق رو می چشیدم و صدالبته که بار آخر هم نبود ! (بار اولش هم که همون ویژه نامه ی جام جهانی ۹۸ بود) می رفتم کلوپ تنهایی با خودم بازی می کردم . هرچقدر به بابام اصرار می کردم برام یه دستگاهشو بخره زیر بار نمی رفت که نمی رفت . قرار بود یکی از عمه هام که تو کویت زندگی می کنه برام یه دستگاه سوغاتی بیاره ولی نمی دونم سر از کجا درآورد و پیش کی رفت و الان کجاست و من کی ام اینجا کجاست؟! دیگه جونم به لبم رسیده بود . می رفتم یه دستگاهشو با چندتا سی دی کرایه می کردم و عین خری که تی تاپ دیده باشه از بازی کردن لذت می بردم . حتی یه بار به قدری زیاده روی کردم که ناخنای شستم کبود شدن و بعد از یه مدت افتادن . بابامم که دید این وضعیته کوتاه اومد و یه پی اس وان برام خرید .

بعد از یه مدت بازی کردن دیگه اون عشق و علاقه رو نداشتم . اصلا دیگه دور شده بود دور کامپیوترای شخصی . منم کوچ کردم به این سمت . اولین بازی فکر کنم قلعه بود که شرکت دارینوس دوبله اش کرده بود . انصافا بازی خوش ساختی بود که البه با کدتقلب و ترینر و رمز و اینجور چیزا خیلی زود تموم شد . کلا تب بازی تو من فروکش کرده بود و خوره ی اینترنت شده بودم . اما بعد از یه مدت گذرم به روزنامه فروشی افتاد و مجله ی بازینما رو دیدم و همونجا بود که دوره ی جدید عشق و علاقه به بازی در من آغاز شد . پاتوقم شده بود خیابون انقلاب و سایتای بازی . انواع و اقسام بازیا رو می خریدم و بیشترشون هم بازی نمی کردم . کلا شاید چندتا بازی کامپیوتری باشه که تمومشون کرده باشم . مافیا و ندای وظیفه ۲ و ۴ . بیشتر به فیفا و پرو اوولوشن ساکر علاقه داشتم . الان هم دو سه سالی میشه که غیر از pes بازی دیگه ای نکردم ولی الان میخوام cod 6 رو به امید خدا شروع کنم و منتظر دعای خیر همه ی شما هم هستم . به امید آن روز ! الهی آمین !

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 3 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3