گزارش یک آهن ربایی

هر روزی که از این روزها میگذره امیدم برای قبولی کمرنگ تر میشه و همتم برای درس خوندن کمتر. البته قبول نشدن خیلی برام وحشتناک نیست اما اکثر برنامه هایی که واسه آینده ریختم به هم می ریزه و من می مانم و حوضم.

دیروز برای اینکه یکی دو تا کتاب درسی بگیرم رفتم انقلاب. بعد از اینکه کتابا رو گرفتم مطابق عادت همیشگی راه افتادم تا محصولات فرهنگی دستفروشان محترم رو هم بی نگاه نذارم و گوشه چشمی هم به اون ها داشته باشم. به اولی که رسیدم دیدم یه دختر سپیدروی تپلی همراه با پدرش برای خرید کتاب مقدس و یه کتاب داستان درپیت با فروشنده چونه می زنه و آخر سر هم فروشندهه کرد تو پاچه اشون و خوشحال و خرسند رفتن رد کارشون. نگاهی به کتابا انداختم و وسوسه ی دهشتناکی بر من مستولی گشت. منم مثل خانوما که در مقابل زیورآلات و لوازم آرایشی بهداشتی تاب مقاومت ندارن دچار فشار از ناحیه ی تحتانی بر نواحی فوقانی شدم اما مثل همیشه سعی کردم بر این فشار فائق بیایم.

آخرین باری که زیر این وسواس خناس شکستم، دوران نمایشگاه کتاب بود که سه بار رفتم نمایشگاه و در کل بیش از صدهزار تومن کتاب خریدم و البته بعدها هم در نمایشگاهی دیگر حدود پنجاه شصت تومن کتاب خریدم و از همین دستفروشا هم چندتایی تعبیه(!) نموده ام. بدبختانه کتابای درسی هم شامل این وسوسه میشن و عین الاغی که با چوب در فلانش می کنی به خرید کتب درسی هم علاقمندم فقط نمی خونمشون. گویا بابام هم این مرض رو داشته چون تعداد متنابهی کتاب داره که خیلیش هم شر و وره.

به دستفروش بعدی رسیدم درحالیکه اندام میانی دچار انقباض شده بودن. گفتم کتاب مقدس چند؟ گفت پوست پیازیه اصله خارج ده تومن چون تویی هشت تومن. گفتم حالا کاغذش که مهم نیست. گفت چیش پیس چیش نه نگو. تمامی جوانح و جوارحم سیخ شده بودن و نفس اماره ی بیچاره هم ول کن نبود. دیوان فروغ فرخزاد رو برداشتم نگاه کردم. یه دختری اومد به دستفروشه گفت این کتاب چنده؟ (کتاب مارکز بود) گفت فلان تومن. گزارش یک آدم ربایی رو هم دارما. و در این هنگام بود که عنان از کف بدادم و آب رفته به جوی بازنگشت و هر دو کتاب مارکز و دیوان فروغ و یه کتاب از زرین کوبو برداشتم. یارو داشت حساب می کرد که گفتم ایرج میرزا رو هم برمی دارم تخفیف بده. و برداشتم. گفت اگه بازم میخوای انتخاب کن. گفتم اگه به من باشه که همشو برمی دارم. و سپس درحالیکه احساس کرختی و رخوت داشتم به راه خودم ادامه دادم و باز دستفروش دیدم و کم مونده بود کتابای صادق چوبک و عمه ی صادق هدایت و جزوه ی ابراهیم حنفیه رو هم بخرم.

رفتم و رفتم تا رسیدم به یک شو& فروش. یعنی دستفروشی که شو* مردونه میفروخت. اتفاقا فروش خوبی هم داشت. چند روز پیش عده ای معلوم الحال از مردم خیلی یه کاره پا شدن رفتن هایپراستار و هرچی به ذهنشون می رسید رو شخم زدن. از نسکافه و چایی و برنج بگیر تا خمیردندون و کرم و شو*. بله درست خوندین. قسمتی که فلان مردونه میفروخت خیلی شلوغ و پرمشتری بود و احتمالا مردم فکر کردن قراره شو* هم تحریم بشه و بناچار به برند مامان دوز روی بیارن. وانگهی، نمی دونم مامان دوزاش چطوریه و همیشه فکر می کردم و می کنم که طرف مثلا شو& کاموایی پوشیده.

بگذریم. از بحث فرهنگی دور نشیم. هرچند شو% هم تاثیر بدون انکاری در فرهنگ ملل داره که از توضیحات بیشتر در این زمینه چشم پوشی کرده و به ادامه ی زر زرهامون می پردازیم. رسیدم خونه و کتابا رو دیدم زدم. یکی از کتابا رو جلد یه چیزی نوشته بود و توش یه چیز دیگه. مثلا در این حد که رو جلد زده بود همسر و داخلش نوشته بود روث*. خلاصه، کتاب ایرج میرزا رو هم از نظر گذروندم که پر از نقطه چین بود و از سر ناچاری مجبور شدم یه سوراخی قایمش کنم تا دست کسی بهش نرسه و خدا هم نتونه پیداش کنه. (نه اشتباه حدس زدین. تو زیرشلوارم قایم نکردم. باور نداری بیا بگرد.)

حالا من موندم و حجم وسیعی از دروس نخونده و از یاد رفته و یک گالم(!) کتاب توقیف شده و نشده و بی تربیتی و باتربیتی. و در آخر بیان می کنم که سلام سرباز! بزن سرباز! و در خواب می بینم که تیری وسط دو پیشانی فرمانده کوفته ام.

و چون اسبق آه … و سابقا آه …

دیدگاهی بنویسید


من از عهد عتیقم

عرض نکردم؟ تا پای جک باوئر رسید به عمان همچین دوران زندان و بیداری اسلامی رو فراموش کرد که مثل الاغ افتاد رو سارا شوره و یه ..ی از هم گرفتن که کم مونده بود فک جفتشون بیاد پایین. حداقل نکردن برن یه خلوتی یه قبرستونی جایی که کسی نباشه. جلو شونصدهزارتا دوربین. اون فتیل فتالین هم نقش نخودی رو داره و وقتی جک باوئر نباشه میره پیش سارا شوره می خوابه. به خدا خوبی به این اجنبیا نیومده.

امروز با دوستی رفته بودیم لباس نظامی بخریم تا وقتی برمی گرده خدمتش لباس نو داشته باشه. یه مغازه گفت سی تومن و جنسش کتونه. یکی گفت نخی اصل آمریکا نود تومن. دیگری بیان فرمود کتون یشمی خال خال پشمی نیمه پلاستیکی بیست پنج تومن. پرسیدیم نخی نداری؟ گفت نه بابا نخی به درد نمی خوره توش کپک می زنی. خلاصه منصرف شد و رفتیم چندتا کتاب کنکوری بگیریم و خیرسرمون بخونیم.

در حال قدم زنی بودیم که دوتا از دخترای همکلاسی رو دیدیم و از اونجا که من آدم به شدت یبس و گنده دماغ و آشغالی هستم ، رومو کردم اونور و به راهم ادامه دادم. فکر کنم از اینکه حسابشون نکردم ناراحت شدن. اما خب ، منم از اینکه منو حساب کردن ناراحت شدم. من هیچ جام خنده دار نیست که وقتی منو می بینن لبخند می زنن.

کتاب درسی که نخریدیم ارواح خیکم اما چندتا از این بساط فروشا کنار خیابون کتابای غیرمجازو پخش و پلا کرده بودن و منم که عاشق این کتابام. به طرف گفتم این انجیلا چند؟ (دقت کنید. منظور انجیر خشک یا آنجلا مرکل نیست) گفت کوچیکه هفت تومن بزرگه پنج تومن. در این موقع مغز من هنگ کرد چون اصولا هرچی گنده تر بالطبع گرون تر. گفتم یه ارزونشو میخوام. گفت این بزرگتره هست سه تومن. و دیگه اینجا بود که مغزم پکید. دید که دارم گیج می زنم گفت اون هفت تومنیه کاغذش خارجیه واسه همین گرونه. حالا اصلا چرا انجیل برمی داری؟ بیا این عهد عتیق و جدیدو بردار که تورات هم داره. خوشحال شدم و گفتم خب این چند؟ گفت دوازده تومن. و منم سوت زنان بی خیال شدم و حتی به جزوه های تبلیغی برادران اهل سنت حتی نگاه هم ننداختم.

بعدش رفتیم پیش یکی دیگه از دوستان که جلال و جبروتی راه انداخته و یه دفتر واسه شرکتش اجاره کرده و کلی کارمند و بازاریاب داره. هنوز وارد دفتر نشده بودیم که به دوستی که همراهم بود گفتم که دوست شرکت دارمون یکی از دخترای همکلاسی رو استخدام کرده و الان هم اون دختره تو اتاق دوستمون سکنی گوزیده. این دوستم هم که خیلی پسر محجوب و مأخوذیه و فقط چندبار جلو دخترا با گفتن الفاظ به … رفتم و … خل ، آبرو برامون نذاشته گفت من خجالت می کشم و نمیام. که البته بردیمش.

دخترک سخت مشغول کار بود ولی برامون چایی و شیرینی آورد. من شخصا غیر از سلام حرف دیگه ای بهش نزده بودم درحالیکه چهارتایی عین مرغ و خروس تو مرغدونی چمباتمه زده بودیم. دوست شرکتی غذا سفارش داد و بعد از چندی پیک گرامی بدون اینکه در بزنه وارد اتاق شد و غذاها رو روی میز گذاشت. سه پرس غذا بود. دوستم می گفت این (اشاره به دختره که در اون لحظه تو اتاق نبود) هیچی نمی خوره. و بعد عین گاو شروع به خوردن کردیم و حتی یه تعارف هم به وی نزدیم. وانگهی ، من چون معده ی ناقصی دارم نتونستم تا ماتحتش بخورم.

دختره هر سه تامونو تا حد زیادی میشناخت. منم رودرواسی رو کنار گذاشتم و تیکه های پسرونه به دوستان مینداختم که با ندای هیس هیس مواجه می گشتم. اصولا من از دوتا حرکت خوشم نمیاد. یکی اینکه یکی بهم بگه هیس و دیگری اینکه کسی بهم بگه به تو ربطی نداره. از شنیدن این عبارات ناراحت میشم هرچند گوینده به هیچ جاش هم نیست که من ناراحت میشم.

در آخر به منزل بازگشتم و درحالیکه برام هیچ حسی شبیه تو نیست بود ، وارد فضای اینترنت شدم و چشام به مواردی روشن شد که نباید می شد و سخت دل چرکین شدم. این قضیه به یکی از دوستان مربوط می شد و بلافاصله توی یاهومسنجر براش پیغام گذاشتم تا در مورد این اتفاقات توضیح بده. فعلا که نیومده اما امیدوارم بحث خیانت و خنجر و این حرفا نباشه. الانم که مشغول تحریر هستم به شدت عصبانی ام و می تونم شتر با بارشو یه جا بخورم. در اینجور مواقع شاعر میگه که «دلبر بلا ، اون قد و بالا ، جیگر طلا ، وای حنا» و در ادامه « حنا به خدا ، بده یه ندا ، تا بشم فدا ، وای حنا» و پس از گفتن این حرفا حنای مورد نظر شونصد میلیون بار از اتاق پرو بیاد بیرون و اعضای مربوطه رو در چشم سایرین فرو کنه و شاعر هم یک *لاخ بهش بده و بگه : ایتس گود … ایتس وری وری گود …

و برخلاف همیشه اه … اوووووآخ … تف

دیدگاهی بنویسید


فرت فرت

سلام. ساعت یازده و پنج دقیقه اس و من شدیدا چت زدم. تو این سایت دومین باریه که اول پست سلام می کنم و شما بذارین به حساب چت زدنم. وقتی چت می زنم نبوغم فوران می کنه و طبق توصیه ی پزشکان برای غلیان فوران و یا قلیان فراوان باید مست کرد و از اونجایی که اگه من مست کنم دیگران منو … بنابراین در شبانه روز چند ساعت بیشتر نمی خوابم و در نتیجه بیشتر اوقات فرت فرت چرت و ایضا چت می زنم. بارون هم که میاد.

امروز با تنی چند از کلام دوستان همکلام شده بودم و قرار بر این بوده که بهم زنگ بزنن و بگن ارواح شیکمشون کِی میخوان برن واسه کلاسای کنکور ثبت نام کنن. امروز همگی متفق القول بیان نمودند که ریدی و ما نمی خوایم ثبت نام کنیم و خودت گمشو برو ثبت نام کن. از طرفی ابراز داشتن که این کلاسا هیچ دو زار هم ارزش نداره و من هم گفتم اگه نرم بابام دندونامو ارتودنسی می کنه و این هم لازمه. اصلا می دونین ، من هیچ رغبتی به درس خوندن ندارم و دوست دارم پول دربیارم و هرچی پول دارم بدم نیروگاه آمنه. لکن پدر می فرمایند که گه نخور بچه. فعلا بشین درستو بخون بعد از کنکور اگه خواستی فرت فرت بخور. حالا من موندم و دو دلبر ، اینور بدم یا اونور. البته منظور از دادن ، قر دادن می باشه و نه مسئله ی دیگه ای. آره دوست جونام حالا نمی دونم چیکار کنم و همش غصه می خورم. برام دعا کنین. آخه می دونین چیه ، چون خیلی ناناحنم ناخونام کج در اومدن و حالا باید کلی پتیکور کنم و موهامم که فرت فرت ریزش گرفته و نیاز به بیگودی(؟!) داره. بله عجیجانم…

ظرف امروز و دیروز و بلکمم دیروز و امروز ، دو نفرو در ملأ اعدام کردن. یکی با خنده و شوخی دستی رفت پای چوبه و دیگری با کلی زاری و التماس و افت فشار. یکی برای قتل از مدت ها قبل نخشه کشیده و بعد با گلوله فرت فرت طرفو سوراخ کرده و اون یکی واسه اینکه بیشتر کتک نخوره ، فرت فرت چاقو رو کرده تو طرف. هفته ی پیش هم کوشا رفت قاطی باقالیا. همونی که فرت فرت چاقو رو کرده بود تو دختره. می بینین ، در مدت دو ماه چطور زندگی آدما از اینور به اونور میشه؟ مثلا همین خود من. الان بیست و دو ساله نه اینور دادم نه اونور. والا. آدمم اصلا من؟

تازگی وقتی روزنامه ها و خبرگزاریا رو می خونم دلم میخواد فرت فرت عق بزنم. دلیلش اینه که خبر روز اختلاسه و من نمی فهمم قضیه اش چیه و حوصله ی فهمیدنش رو هم ندارم. مغزم کار نمیده. اصلا نمی فهمم کی کیو اختلاس کرده و کی کیو نکرده اختلاس. فقط می دونم با سه هزار میلیارد کلی استادیوم آزادی میشه پر کرد. کافیه سه هزار میلیارد رو تقسیم بر صد هزار کنین. هان؟ (آدم خوشمزه ای هستم)

به شخصه اعتقاد دارم که مغزم از دست رفته و حالا که مغز ندارم چه خوبه که به فکر بالدی بیلدینگم باشم و بنابراین هفته ی پیش رفتم دمبل گرفتم و فرت فرت در انواع و اقسام حرکات مختلف زدمش و کلی هم عضلاتم هنگ کردن. بعد از اینکه یخده ورزش می کنم کانهو سگ اعتماد به نفس پیدا می کنم دچار طراوت مفرط میشم و از اونجایی که قر تو کمرم فراوون میشه و به هرحال نمی دونم کجا بریزم لکن میرم دستشویی و قرها رو دفع می کنم. البته لازم به ذکر است که من حتی در روز عروسیم هم نخواهم رقصید و بابام و باباش هم این کارو نکردن و حتما به پسرم هم میگم نرقصه. وانگهی ممکنه بچه ام دختر بشه و دیگه جرأت نکنم بهش حرفی بزنم. آخه می دونین ، کلا انسان مونث ذلیلی هستم.

ساعت مُک یازده اس. خیلی خوبه. انگار زمان متوقف شده. اگه مهمون نداشتم حتما بازم مینوشتم اما دور از جون شما جبرئیل اومده میگه بیا حکم بزنیم. خب قبل از اینکه دوستان ارزشی بنده رو بازداشت کنن و از داربست آویزون ، شما رو بدرود می کنم… خب … حکم پیکه… من عاشق پیکه ام. (چطوری جرارد؟ به شکیرا سلام برسون. از طرف من بوسش کن. کار دیگه ای هم خواستی انجام بدی اشکال نداره البته)

دیدگاهی بنویسید


روش های معافیت سربازی

«گفتم نکن کردی. گفتم بکن نکردی.حالا این خوبته؟ زور بزن حالا … دیگه. الان هیچ کاری از دستت برنمیاد منم که شخصا کلا هیچ غلطی نمی تونم بخورم در این زمینه. می خواستی حرف گوش کنی.»

این ها جملاتیست که این روزها یکی از دوستان همکلاسیم میشنوه.خرداد پارسال بهش می گفتیم عزیزجان بیا بی خیال شو و یه ترم درستو کش بده. چه عجله ای داری؟ بشین واسه ارشد بخون اگه قبول هم نشدی که نشدی. قبول نکرد و درسشو هفت ترمه و در بهمن پارسال به اتمام رسوند. اسفند دفترچه خدمتشو پست کرد و اول تیر اعزام شد. افتاده بود ارتش و دو ماه آموزشیش تهران بود. هر دو هفته یکبار اجازه داشت پنجشنبه شب بیاد خونه و جمعه ظهر برگرده پادگان. ساعت ده شب باید می خوابیدن و چهار صبح موقع اذان بیدار می شدن و تا شب یه کله سر کلاسای تئوری و عملی جون می دادن. می گفت انقدر زیر آفتاب موندم رنگ پس دادم.

القصه دو ماه گذشت و روز تقسیم فرا رسید. این بنده خدا چون داداشش هم خدمت رفته و تهران افتاده بود گمان می کرد خودش هم چنین وضعیتی داشته باشه اما روز تقسیم بهش گفتن که افتاده اهواز. از بین صد و پونزده نفر پنج نفر شهرستان افتادن و یکیش هم ایشون بوده. یه بچه آبادانی هم افتاده بوده تهران. بهش گفته بیا عوض کنیم گفته نخیرمم. به هرحال اگه از هوای تهران بگذریم از داف هاش که نمیشه گذشت. در هر صورت دوستم به قولی پاره اس و باید تو گرمای پنجاه درجه و رطوبت نود درصد بره واسه خودش عشق و حال کنه.

فردا یا شایدم پس فردا میخوام برم دانشگاه تا مقدمات مرخصی گرفتنم رو آماده کنم. کلا پنج واحد برام باقی مونده که قصد دارم ترم بهمن بردارم. دلیل این کار هم دوتاس. یکی اینکه فرصت کافی داشته باشم تا برای کنکور ارشد درس بخونم و ثانیا بتونم از خدمت معاف بشم. داستان اینه که بابام اول سال نود و دو ، وارد شصت سال میشه و منم تک پسر خونواده ام. البته با شانسی که من دارم این احتمال هست یه دفعه قانون عوض شه و مثلا بشه شصت و یک سال. اون وقت خودمم پاره خواهم شد.

واسه رفتن به دانشگاه گشادیم میاد. من دو ساعت تو راهم تا برسم اونجا و بالطبع دو ساعت هم برگشت. بعدش نمی دونم پیش کی باید برم کجا باید بگم هل من ناصر ینصرنی؟ تازه اصلا معلوم نیست اون اشخاصی که کارمو راه میندازن حضور داشته باشن یا نه. کلا خیلی گشادم. خیلی …

دیدگاهی بنویسید


نمایشگاه کتبز

در حقیقت بعد از اینکه چندماه پیش و بعد از خوندن بوف کور که خریدش هم داستانی داشت ، جو کتابخونی گرفتتم و افتادم دنبال پیدا کردن و خریدن و خوندن کتابای رمان معروف. اما سال نود تصمیم گرفتم تا شروع نمایشگاه کتاب نخرم و یه دفعه تو نمایشگاه خودمو تخلیه کنم. البته روز شروع نمایشگاه از یکی از دستفروشای انقلاب که افغانی هم بود ، یه کتاب غیرمجاز خریدم.

نمایشگاه شروع شده بود و با چندی از دوستان قرار گذاشتیم بریم. هفت هشت نفر می شدیم و در آخر فقط سه نفر بودیم. یکی ساعت هشت صبح واسه اشون مهمون اومده بود و یکی ظرفاشو نشسته بود (پسره طرف). اون یکی رگ سیاتل پاش گرفته بود و یکی دیگه باباش اجازه نمیداد بیاد. خلاصه رسیدیم و من یه لیستی تهیه کرده بودم و با توجه به پراکندگی غرفه و ناشرا باید همه جا رو می گشتم تا پیداشون کنم اما با توجه به اینکه سرانه ی مطالعه ی اون دوتا دوست در سال حدود چند دقیقه اس تصمیم گرفتم اول بریم ببینیم اونا چی میخوان بخرن و بعدش موقع برگشت کتابامو پیدا می کنم.

حدود دو ساعت تو سالن کتب دانشگاهی یورتمه می رفتیم تا یکی از بچه ها کتاب برنامه نویسی بخره واسه انجام پروژه اش. فی الواقع یه پروژه برداشته که برنامه نویسیش رو از بیخ بلد نیست. بالاخره بعد از گذشت چند ساعت یه کتاب چهار هزار تومنی خرید و برگشتیم سمت سالن عمومی تا منم رمانایی رو که می خواستم بگیرم اما همونطور که پیش بینی می کردم غر غر و نق نقشون شروع شد. دو سه تا از ناشرا رو دیدم و چندتا کتاب خریدم و کلافه از اون دوتا بی خیال بقیه ی لیست شدم. در راه برگشت هم بخاطر اینکه ژامبون با نوشابه و آب خورده بودم داشتم بالا می آوردم و بوی عرق توی مترو مزید بر علت شد که بیارم بالا اما با استفاده از تکنیک هایی مقاومت کردم و با بدبختی رسیدم خونه.

همون شب به یکی دیگه از بچه ها که بهونه آورده بود و نیومده بود گفتم بیا فردا بریم و گفت باشه. ساعت هفت صبح اس ام اس داده که امروز نمی تونم بیام بارون میاد. نمی خواستم برم اما یه حسی هی وول می زد و پا شدم شال و کلاه کردم و رفتم.

هفت هشت تا کتاب خریدم و یکی از کتابا رو پیدا نمی کردم. مجبور شدم از غرفه دارا بپرسم که این کتابو دارن یا نه. یه نکته ای که متوجه شدم و یاد گرفتم اینه که وقتی یه کتابو میخوای لازم نیست اسمشو کامل بگی. مثل دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم میشه دلتنگیا. عقاید یک دلقک میشه عقاید. یا بار دیگر شهری که دوست می داشتم میشه بار دیگر و الی آخر. خلاصه این کتابی که من می خواستم و ناشرش نمایشگاه رو تحریم کرده بود ، اولش سلاخ داشت.

رفتم تو یکی از غرفه ها که بقیه کارای نویسنده رو داشت و یه خانوم زیبارویی اونجا بود. البته اینکه میگم زیبارو بود صرفا چیزی که دیدمو میگم وگرنه نظر ندارم که. بهش گفتم ببخشید سلاخ دارین؟ نمی دونم ، انگار امواج اصواتم با صدای ملت قاطی شد و فکر کنم به گوشش رسید که ببخشید بیلاخ دارین؟ یه مقدار جا خورد و بعد از مدتی گفت نه.

عین الاغ دونه دونه غرفه ها رو از نظر گذروندم. گفتم الاغ. یه کتابی بود عاشقانه های یک الاغ خر. یه کتاب روانشناسی هم می خواستم منتهای مراتب یا خیلی گرون بودن یا خیلی تخصصی. انصافا تنها بودم و آقای خودم. فقط از این پسرایی که با دختر اومده بودن و هیچ از کتاب نمی فهمیدن زورم می گرفت. اصلا یه وضعی بودا. اعصابم خرد شد. من اینقدر کول ، انقدر روشنفکر. اون پشمای …نش از شلوارش زده بیرون و صبح تا شوم فکر اینه که بگرده بهترین رستورانای شهرو پیدا کنه. فی نفسه هرچی احمق تر باشی راحت تری.

جمعه کنکور داشتم. به نیت چهارده معصوم از هشتادتا تست چهارده تا زدم و بیسکویت و ساندیسمو گرفتم و اومدم بیرون. تصمیم داشتم بازم برم نمایشگاه چون اولا یکی دوتا کتاب تو مغزم وول می زدن و ثانیا اون جایی که کنکور دادم به نمایشگاه خیلی نزدیک بود و چندتا ایستگاه فقط فاصله داشت.

ساعت یازده نمایشگاه بودم و خیلی شلوغ بود. به خدا سه چهارم جمعیت واسه کلک بازی اومده بودن. واقعا یعنی جای بهتری واسه تفریح و گردش نیست؟ آخه نمایشگاه شلوغ و بمال بمال چه لذتی داره من نمی فهمم.

بعد از اینکه کتابامو خریدم همون دوستی که گفته بود بارون میاد اس ام اس داد که چند ساعت دیگه میخواد بره نمایشگاه. زنگ زدم گفتم من اونجام بیا تا یه ساعت دیگه. اومد و دو بار من شبستانو از این سر تا اون سر رفتم تا پیداش کردم. باز خدا رو شکر موبایل اختراع شده. اونم مثل اسب منو راه برد. هی میگم بابا من از پنج صبح دارم راه میرم میگه چقدر سوسولی بابا. کتابام هم سنگین. ناهارم که نخوردیم. در عین جنازگی و درحالیکه خودمو برای یه ساعت وحشتناک در مترو آماده می کردم که دیدم یه اتوبوس نسبتا خالی میره اونجایی که میخوام.

بیشتر از بیست تا کتاب و نزدیک به صدهزار تومن خرید کردم. بازم شنبه می خواستم برم ولی جونی واسه ام نمونده بود. البته من چون یه مقدار لاغرم خیلی دیر خسته میشم و خیلی کم به غذا نیاز پیدا می کنم و تازه هرچی هم دلم بخواد می تونم بخورم. (چه ربطی داشت؟) به هر روی امیدوارم سال دیگه با انسان های بهتر و زیباتر و فرهیخته تری برم نمایشگاه و امیدوارم با پولایی که خودم بدست آوردم کتاب بخرم و بیش از همه امید دارم که زنده باشم که بتونم برم. آمین.

دیدگاهی بنویسید


کنکور فوق ارشد دکترا

بالاخره کنکور هم گذشت و حذف و اضافه هم تموم شد و یه ذره بار روانی و استرسم کمتر شد. آزمون ما رو به دو پارت تقسیم کرده بودن. علت دقیقش رو نمی دونم ولی احتمالا چون زمان آزمون حدود چهار ساعت بود و ساعت شروعش هم سه بعد از ظهر ، احتمالا نمی خواستن به شب بخوره. پارت اول روز پنجشنبه بود و محل برگزاری آزمون دانشگاه امیرکبیر. اولین بار بود که وارد یه دانشگاه معروف می شدم. خدا وکیلی تفاوت دانشگاه رو با دانشگاهچه ی خودمون فهمیدم.

آزمون قرار بود ساعت دو و نیم شروع بشه و گفته بودن ساعت دو در ورودی رو می بندن. اما عملا ساعت سه شروع کردیم به باز کردن بسته ی سوالات و تا چند دقیقه بعدش هم داوطلبا رو راه می دادن. چهار سال پیش و سر کنکور سراسری هم همچین وضعی داشتیم. من شروع کرده بودم به زدن تستا که یکی اومد نشست سر جلسه. همون روز تلویزیون دخترای کنکوری رو نشون می داد که چند ثانیه دیر رسیده بودن و نگهبانه راهشون نمی داد و گریه می کردن. به هر حال کنکور شروع شد و منم از قبل می دونستم که هویج بهتر از من تست خواهد زد بنابراین به اون شکل استرس نداشتم که دستشوییم بگیره. از مجموع هشتادتا تست ۱۰ تا تست زبان زدم و یه دونه ریاضی و یه دونه تخصصی. خیلی هم از اینکه به این تعداد تست زدم خوشحالم و به خودم می بالم.

ادامه ی آزمون جمعه صبح بود و من با نهایت افتخار و بالندگی تونستم دوتا تست بزنم و بیسکوییت و ساندیسمو بگیرم و بیام بیرون. بعد از کنکور هم با اینکه تا چند ساعت بعدش راهپیمایی شروع می شد ولی یه گشتی همون حوالی دانشگاه زدم و یه مقدار پیاده روی کردم و از مناظر و ساختمونا لذت بردم.

دوشنبه ، یعنی دیروز ساعت شیش بعدازظهر حذف و اضافه شروع می شد. صبحش که چه عرض کنم ، ظهرش غرق خواب بودم که یکی از بچه ها زنگ گفت چه نشسته ای که همه اومدن اینجا و اون کلاسی رو که میخوان و میخوای برداشتن. گفتم الاغ مگه نگفتم وقتی میری یونی به منم بگو بیام؟ گفت نمیشنوم چی میگی اینجا موتور رد میشه صدات نمیاد و بعدش قطع کرد. چون من یه درسی رو می خواستم و ترم آخرم هم هست فی الفور حاضر شدم و رفتم دانشگاه. البته با اینکه خیلی زور زدم زود برسم ولی یک ساعت و نیم تو راه بودم و خب ، از این زودتر هم نمی شد. خوشبختانه مدیرگروه سگ ما هنوز تو اتاقش بود و مشغول پاچه گرفتن. قبلا وصف این استاد گرام رو براتون گفته بودم. بدبختی هشت واحد هم باهاش داشتم و بدترین نمراتم رو هم از این بابا گرفتم.

گفت چیکار داری؟ گفتم فلان درسو میخوام. گفت اون یکی درسو برداشتی؟ گفتم آره. گفت اون یکی رو چی؟ گفتم تداخل داره. گفت ترم آخرته؟ گفتم آره. یه چندتا سوال دیگه هم پرسید که با تسلط خاصی جوابشو دادم و تکشو با پاتک جواب دادم و نتونست مثل بقیه حال منو بگیره. اما من چه ساده بودم و خر. بالاخره بعد از کلی دروغ بافی اون درسی رو که می خواستم برام برداشت. البته من ترم آخرم می تونه باشه ولی برای فرار از سربازی یک سال درسمو کش میدم و چون فقط دوتا خواهر دارم و تک پسرم و بابام دو سال دیگه پنجاه و نه سالش تموم میشه معاف میرم. خوش به حالم.

عصری رسیدم خونه و حذف و اضافه شروع شد. بعد دیدم که بَه! مردک واسه من کلاس ساعت بعدشو برداشته. یعنی من یکی از کلاسام ساعت ۱۲ تموم میشه و تا ساعت ۴ فضای گپ دارم. خلاصه زنگ زدم به داداش همون استادی که باهاش کلاس داشتم و گفتم یه جوری اینو درستش کنه و اونم قبولید. بعدش یه ذره گند زدم به انتخاب واحد دوستام و کلی حال کردم. اونایی هم که پسوردشونو به من ندادن ضرر کردن چون من همیشه بهترین انتخاب واحدو واسه همه انجام میدم و خیلی هم الاغم.

در آخر بگم که راستش تا به حال پیش نیومده که آلبوم خواننده ای رو برم بخرم و همیشه دانلود کردم و خیلی هم غلط کردم و می کنم. اما از اونجایی که به محسن چاوشی ارادت دارم دوتا آلبوم اخیرش رو خریدم. این آلبوم آخری هم مثل کارای قبلی ترانه های فوق العاده قشنگی داره و چون بعضی از شعراش دقیقا وصف حال منه بیشتر باهاش حال می کنم. مخصوصا ترانه ی آهنگ زیبایی. اما متاسفانه به نظرم یه مقدار توی آهنگسازی و تنظیم عجله کرده و واقعا دلیلی نداره که هرسال یه آلبوم ریلیز کنه. خلاصه اینکه به لحاظ آهنگ و تنظیم ضعیف تر از سه تا آلبوم قبلیش بود. درکل همین.

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • <