آه! ولنتاین من!

یکی از فیوریت های من (مگه مجبوری آخه؟ بگو علاقمندی) اینه که تو سرما قدم بزنم اما وسط قدم زدن یهو حوصله ام سر میره و افکار منفی و پوچ هجوم میارن و تا مدتی دپ می زنم. سر یکی از همین قدم زدنا بود که تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم و رو به روی ایستگاه هم یه سینما بود که بلیتای جشنواره رو میفروخت. جمعیت نسبتا زیادی صف کشیده بودن. مردی که پیش من ایستاده بود پرسید اونجا چه خبره؟ یه پسری گفت مثل اینکه بلیت میفروشن. بعد یه ذره شروع کردن به غر زدن که چقدر مردم بیکارن و چه حوصله ای دارن بخاطر یه فیلم تو صف وایستادن و اسکولن و خوشی زده زیر دلشون و … . تو اون جمعیت مذکور تعداد زیادی دختر جوون و نوجوون هم بودن که احتمالا بخاطر دیدن بازیگر مورد علاقه اشون تو سینما بوده که حاضر شدن یکی دو ساعت تو صف وایستن.

حقیقتش من مثل اون دو دوستمون فکر نمی کنم. یعنی فکر می کردم اما الان اینطور نیست. قبلا وقتی می دیدم خانوما جلو طلافروشی وامیستن و زل می زنن به انگشتر و النگو و درباره ی قشنگی و قیمت و خریدشون با هم بحث می کنن ، پوزخند می زدم و می گفتم ببین چه دنیای کوچیکی دارن این بندگان خدا. اما الان اینطور فکر نمی کنم. اونی که دم سینما صف می کشه ، جلو طلافروشی وایمسیته ، پاساژگردی می کنه و چیزی نمی خره حداقل یه هدف و آرزویی داره. هدفش اینه که فیلم ببینه. آرزوش اینه که مثلا قشنگترین گردنبندو بخره. حتی اگه آرزوش خیلی کوچیک باشه اما بالاخره نقطه ای هست که امیدوارش می کنه. واقعا غبطه می خورم به این حالت و از فرط غبطه خوردن میخوام بشینم زمین های های زار بزنم.

از کنار یه پسر هفت هشت ساله ای رد میشم که یه ترازو گذاشته کنار دستش و کتاب درسی و دفتر مشقش جلوش بازه. می دونم که این دفتر و کتاب الکیه و فقط واسه اینه که احساسات مردمو تحریک کنه و من هم نه رابین هودم نه حاتم طایی اما وقتی این صحنه رو می بینم دلم میخواد فواره ی اشک راه بندازم. از اینکه پسرک مجبوره برای کسب درآمد دست به هرکاری بزنه و غیر از وزن کردن مردم و پول گرفتن هدف دیگه ای نداره. نمی دونم ، شایدم هدف دیگه ای هم داشته باشه اما به همین حداقل هدفش هم غبطه می خورم. قطعا از زندگیش راضی نیست ولی سعی می کنه زندگی کنه.

می خواستم سوار مترو بشم و ایستگاه ما هم خیلی شلوغ بود. هنوز سوار قطار نشده راننده درو بست و ملت هم برای اینکه جا نمونن شروع کردن به هل دادن. در دوباره باز شد اما دست یه پیرمرده لای در گیر کرد و وقتی سوار شدیم هی آه و ناله می کرد و نق می زد که شما هل دادین دستم موند لای در. دور از جون شبیه ترمیناتور بود. چشم راستش سبز و سفید شده بود و شاید بخاطر همین قضیه بوده که ندیده انگشتشو کجا میذاره. با خودم گفتم چه پیرمرد سوسولی. حالا دستت مونده لای در دیگه اینقدر کولی بازی نداره که. اما وقتی دستشو نشون داد دیدم اولین بند انگشت کوچیکش در رفته و پوستش هم کنده شده. ولی نمی دونم چرا هیچ دلم نمی خواست زار بزنم. راستش اصلا ناراحت نشدم اما هیچ نمی خواستم این اتفاق واسه خودم بیوفته.

این روزا دلم خیلی میخواد با یه دختربچه ی دو سه ساله ور برم. دوست دارم لپشو بکشم یا انگشتمو بذارم تو دستش و اونم دستشو مشت کنه. میخوام لپشو بوس کنم. میخوام بغلش کنم. میخوام بوش کنم. (چقدر لوس و فوفولم ولی حقیقت همینه)

احساس می کنم دوباره دچار مشکلات روانی شدم. دوباره نسبت به همه چی حساس شدم. خداییش صف کشیدن دم سینما و وایستن جلو طلافروشی و پسرک ترازویی و پیرمرد ترمیناتوری چقدر اهمیت دارن که اینقدر ذهن منو مشغول کردن و حال منو گرفتن؟ انصافا چند وقته نه می تونم با آرامش یه فیلمو تا آخر ببینم و نه می تونم یه کتابو تا ته بخونم. وسطش یه دفعه غمگین میشم. ذهنم منحرف میشه و نمی تونم ادامه بدم. میرم تو وبلاگا می گردم. اونایی که اهل حاشیه نیستن درباره ولنتاین و قلب و لاو و شکسپیر و این صوبتا نوشتن. اصلا هم به این فکر نمی کنن که شاید یکی ببینه و دلش ولنتاین بخواد. بعد امروز یکی از نمره هام اومد. درحالیکه خیلی بیشتر از این انتظار داشتم و باز حالم گرفته شد. پنجشنبه و جمعه هم کنکور دارم و یه مقدار دچار استرس شدم درحالیکه مطمئنم هیچ تستی رو نمی تونم بزنم. به هر روی این روزا هم میگذره و یه روز خوب میاد. البته شاید هم نیاد و روزای خوبم همین الان باشه. شاید هم آینده ای نباشه که بخواد خوب هم باشه.

دیدگاهی بنویسید


بی انصاف ، درک کن احساسمو

بعد از حدود ده روز آرامش ، از دیروز روزای پر استرسم شروع شد و یحتمل تا تعطیلات عید ادامه داشته باشه. دیروز ، روز انتخاب واحد بود و من برای اینکه بهترین انتخاب واحدو داشته باشم تمام مدت روی صندلی میشینم و صفحه رفرش می کنم تا بالاخره به کلاسی که میخوام ظرفیت بدن. دیروز هم حدود هشت ساعت این کارو انجام دادم. مشکل دیگه ی من اینه که برای چند نفر همزمان باید انتخاب واحد کنم. البته این ترم دو نفر بودن ولی ترمای قبل غیر از خودم برای پنج شیش نفر باید کلاس برمی داشتم. این کار خیلی به مغزم فشار میاره و مجبورم مغزمو اورکلاک کنم بنابراین بعد از انتخاب واحد حسابی داغ می کنه و دور فنش تند میشه. اینکه بدونی طرف چه کلاسایی میخواد و برنامه اشو تو روزای کم مرتب کنی و کلاساشو با بقیه قاطی نکنی به این وابسته اس که حافظه ی خوبی داشته باشی. خدا رو شکر من هرچی نداشته باشم حداقل یه حافظه ی فوق العاده دارم که غیر از موارد درسی ، همه جا ازش نهایت استفاده رو بردم و البته بیشترش هم سوء استفاده بوده.

حاصل این همه زور زدن های دیروز تقریبا هیچ بود. چون مدیر گروه محترم عقده ای ، کلاسای پرطرفدار رو باز نکرد و نگه داشت واسه دافای دانشگاه و ما جماعت ذکور بوگندوی زشت هم چون ترم آخرمون بود مجبور شدیم با استادایی کلاس برداریم که از همین الان می دونیم درسشونو پاس نمی کنیم. البته بنده با لابی هایی که دارم بالاخره به سرمنزل مقصود می رسم اما این خیلی بی انصافیه که چندتا دختر ترگل ورگل برن پیش مدیر گروه و هرکلاسی دلشون خواست بردارن و وقتی دوست من که شبیه چینیاس از استاد گرام میخواد به کلاسا ظرفیت بده با توهین از اتاق پرتش کنه بیرون.

بی انصافی بدتر اینه که ………….. و ما هم که بخیل نیستیم ولی فقط میگیم که این ته بی انصافیه.

و غایت بی انصافیا اینه که یکی بدقولی کنه و دستتو بذاره تو پوست گردو. چقدر پسندیده اس که وقتی حرفی می زنیم روش وایستیم و حداقل اگه زیر قولمون می زنیم طرف رو هم آگاه کنیم.

“این خیلی بی انصافیه ، خیلی بی انصافیه” این جمله رو یک خانوم خوش اسمی تو یه برنامه ای که هرشب از شنبه تا سه شنبه پخش میشه بیان کرده و دلیل حرفش این بوده که خودش به بقیه امتیازای بالا داده و کسی که برنده شده به همه کم امتیاز داده تا خودش برنده بشه. و در آخر هم یه آهنگ با اسم و مضمون بی انصافی براتون میذارم هرچند که از خواننده و آهنگ و سبک موزیکش خوشم نمیاد.

دانلود آهنگ بی انصاف از سروش


پی نوشت: این هفته کنکور دارم و از الان استرسش شروع شده. با این حال فکر نمی کنم بتونم تستی رو درست بزنم.

دیدگاهی بنویسید


کورم‌ کن

یه قسمت دیگه ی سایت مربوط میشه به خاطرات گذشته ی دانشگاه که احتمالا اصلی ترین بخش سایت هم باشه . اولین قسمتشو از این پست شروع می کنیم .

بعد از اینکه امتحانای نهایی تموم شد و نمره های درخشانمو تو کارنامه ام دیدم ، افتادم دنبال ثبت نام پیش دانشگاهی . از قبل می خواستم تو یکی از دوتا مرکزی که تو محلمون بود ثبت نام کنم که کردم . کلاسا از تابستون شروع می شد و هوا خیلی گرم بود . روز اول رفتم مرکز و برنامه ی کلاسا رو بهمون دادن . اون روز عربی داشتیم و دیفرانسیل . معلم عربی همون معلم دبیرستان بود که گلاب به روتون شاسکوله شاسکول تشریف داشت و عملا تو دبیرستان سرویسمون کرده بود . فکر کنم بچه باز هم بود چون دائما با بچه خوشگلای کلاس ور می رفت . حالا گفتم اشکال نداره این یه دونه استثناس ، تحملش می کنیم . نگو این خوبشون بوده . ساعت بعد معلم دیفرانسیل اومد . یه پیرمرد حدودا شصت ساله ی ریزنقش . اول که مثل این معلم خودشیرینا اومد تک تک به همه دست داد . بعدش گفت بالای دفترتون بنویسین عجل لولیک الفرج ، الان میام دونه دونه چک می کنم . بعدشم شروع کرد به درس دادن و مرور کردن مبحثای دبیرستان با شعر . زنگ تفریح شد و ما گیج و ویج از کلاس زدیم بیرون . وقتی برگشتیم معلمه اون روی خودشو نشون داد . مثلا یه دفعه جلوی بچه ها از این بشکن پسرونه ها می زد . هرکی چشمش یه ذره خمار بود می رفت می زد تو گوشش . خلاصه از این شوخی کارگریا . مثلا می خواست بگه خیلی با شما صمیمی ام خیرسرش .

دیدم اینطوری نمیشه . تقریبا همه ی بچه ها و دوستام رفته بودن اون یکی مرکز و این معلما هم که اینجوری چپرزیندار بودن . دیگه تصمیممو گرفتم و رفتم اون یکی مرکز ثبت نام کردم . یادمه اون موقع جام جهانی هم بود . روز بعده فینال رفتیم واسه کلاس توجیهی . هوا هم به شدت گرم بود . تو کلاس توجیهی فهمیدیم که کلا دهنمون آسفالته تو این یه ساله . گفتن یکشنبه ها روز تعطیلتونه که خود مرکز ازتون آزمون تستی می گیره ، جمعه ها هم که قلم چی مارو مورد عنایت قرار می داد . روزای دیگه هم تا ساعت سه چهار کلاس داشتیم . واقعا دوران وحشتناکی بود . معلم دیفرانسیلمون موجی بود . هر دفعه می بردت پای تخته اگه غلط جواب می دادی یا میرید بهت یا می گرفت می زدت . معلم گسسته وقتی بچه ها شلوغ می کردن سرشو میذاشت رو میز می گفت من دیگه مُردم تموم شد . معلم شیمی که میومد جوکای بالای بیست و سه سال تعریف می کرد . بابا تو زن داری بچه داری خجالت بکش . معلم هندسه وقتی حرف می زد کل کلاس خوابشون می برد . یه بار من پنج دقیقه در حالت نشسته خوابم برده بود وقتی بیدار شدم دیدم شب شده .

حالا معلما رو بی خیال . بچه های مارو تقسیم کردن . خرخونا تو یه کلاس ، تنبلا تو یه کلاس . منم به طرز محیرالعقولی افتادم با خرخون عینکیا . دوستای نسبتا صمیمیم هم از این بچه اسکولا بودن بالطبع افتاده بودن تو کلاسای دیگه . اینطوری شد که تا یه ماه کسی بغل دست من نمی نشست و سرور و سالار خودم بودم . تا اینکه یه پسر درب و داغونی به جمعمون اضافه شد و اومد کنار من نشست . اسمش آرمان بود . این بشر از هر پنج کلمه ای که از دهنش خارج می کرد سه تاش الفاظ زیر شکمی و بالا شکمی بود . بنده ی خدا نمی دونم چه مشکلی داشت که همه جاش مو درمیاورد . باید مدام می رفت دکتر دارو می خورد و کرم می مالید . هر دفعه هم تعریف می کرد . می گفت آخ حامد نبودی رفتم مطب عجب منشیه …… داشت . یه بار از مریضای دیگه تعریف می کرد . یه بار از دکتر . چند بارم می گفت حامد بیا بچه ها دختر هرزه آوردن مکان یا پسر مفعول آوردن بیا بریم حال کنیم. (اون از کلمه های دیگری استفاده می کرد) . پشت سریم یه پسر که چه عرض کنم ، یه مردی بود بهش می گفتن آقاجون کلاس . این از معلم اجازه می گرفت می رفت بیرون چند ثانیه بعد میومد تو . بعدم که بهش می گفتیم چقدر کارت زود تموم شد می گفت حتما بایدم برینم تا راضی بشین ؟

حالا تعریف نمی کنم ولی اعجوبه هایی بودنا . عید شد و فی الواقع دهنمون از سه طرف کاملا جر خورد . باید هر روز می رفتیم مرکز تو کلاسا میشستیم و بدون سرصدا درس می خوندیم . از ساعت هشت صبح تا شیش شب . خداییش عذاب الهی بود که بر سر ما نازل گشته بود . همه هم خرخون ، یه کلمه باهاشون حرف می زدی لختت می کردن . به هرشکل این عذاب تموم شد و برگشتیم به همون عذاب قبلی . بعد از عید کم کم موتور منم روشن شده بود و ساعتای بیشتری درس می خوندم . کاملا احساس می کردم که گیراییم چند برابر شده و هر مطلبی رو به سرعت می گرفتم . برخلاف الان که کودن احمق خنگ شدم . بعد از اتمام امتحانای خرداد یه عذاب دیگه از جانب پروردگار فرو فرستاده شد . باید هر روز می رفتیم مرکز و معلما درسو مرور می کردن و ما هم گوش می دادیم. از همون ساعت هشت صبح تا شیش شب . این دوران هم گذشت و روز کنکور رسید . شب قبلش به هر ضرب و زوری که بود ساعت ده خوابیدم و صبح سرحال رفتیم که کنکور بدیم . رو صندلیم مستقر شدم و برگه ها رو پخش کردن . رو به روم دیوار بود و پشتم یه در ، که وقتی باز می شد از سه طرف محبوس می شدم . وسط امتحانم یه پنکه آوردن کنار دست من نشوندن .  همینطوری تو حال و هوای خودم بودن که دیدم صدای چق چق زیاد میاد . من که هیچ جارو نمی دیدم ولی کم کم داشت اعصابم خرد می شد . بعد از امتحان فهمیدم که وزیر از کنارم رد شده و من حالیم نبوده . وقتی تو تلویزیون تصاویر کنکورو نشون می داد همه ی بچه ها رو میشناختم . اون پسره آرمانم توشون بود . یه دستکش زنونه ی سفید دستش کرده بود چون دستش خیلی عرق می کرد برگه اش خیس آب می شد . اواخر امتحان گلاب به روتون شدید نیازمند به مستراح شدم . همینطوری هول هولکی تستا رو زدم و اومدم بیرون . احساس خاصی نداشتم فقط می خواستم برم بش.اشم .

هفته ی بعدش کنکور دانشگاه آزاد بود . روز کنکور وارد محوطه شدم . چقدر دختر ! طبق محاسبه ای که داشتم به این نتیجه رسیدم که به هر کدوممون سه تا می رسه . به هرحال کنکور شروع شد و باز هم اواخر امتحان مستراح لازم شدم طوریکه نیم ساعت مونده به پایان امتحان برگه رو دادم و رفتم . و این بود داستان کنکور ما . قسمت بعدی ثبت نام و ترم اول دانشگاهو با هم مرور می کنیم .

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 3 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3