من کی ام؟ اینجا کجاست؟

انقدر نخوابیدم که مجنون شدم. نه روز خوابم می بره نه شب. درد همه ی مفاصلمو فرا گرفته و غذا از گلوم نمیره پایین. سیستم دفاعی بدنم گویا پلمیده. شاید ایدز گرفته باشم. دارم فکر می کنم کجا کار خبطی کردم که ایدز گرفتم. هیچی یادم نمیاد. حافظه ام هر چند دقیقه مغشوش میشه می زنه کانال دو. میخوام رکورد گینسو تو نخوابیدن بشکنم. حسابی چت زدم ، یعنی الان اصلا نمی فهمم دارم چی میگم. ساعت چهار و سی دقیقه ی صبحه …

دماغش مدل پاک کنی بود. از این پاک کنا که گوشه های تیزش رفته و لکه های سیاهشو کشیدی به موکت و فرش. خواستم برم بهش بگم چطوری دماغ پاک کنی ، منم لاک غلط گیرم. ولی نگفتم. با انگشتان سبابه و دبابه و ربابه و کبابه ، دستی به دماغ خودم کشیدم و دیدم دماغ خودم هم پاک کنیه. می خواستم برم بگم منم دماغ پاک کنی دارم که دیگه نگفتم. پیاده شدم.

میگن مهندسشو از شهرداری بازنشست کردن. مثل بلاژویچ. اما انصافا از هر طرف بهش نگاه کنی گیج میشی. لامصب انقدر پیچ در پیچه که فکر می کنی آدم فضاییا شونزده هزار سال قبل از میلاد میداوودی عنر عنر اومدن اینا رو ساختن بعد برگشتن لونه اشون. حالا موندم راننده ها چطوری باید مسیرشونو پیدا کنن. بس که پیچ تو پیچه.

از بابام پرسیدم چنده خب؟ گفت صدو پنجا تومن. بعدش الان شصت هزار سال نوریه که این قضیه رو دست گرفته هرجا تو بحث کم میاره میگه. اصلا فکر نمی کنه من پسرشم. میگه تو مگه کجا قبول شدی که چشمت بزنن؟ میگم آره من دانشگاه آزادی ام ، من خنگم پس امسال ارشد قبول نمیشم. میگه خب حالا چقدر زود به خودت می گیری. منظورم اینه که تلاش کن. میخواستم بگم آره حتما تلاش می کنم. اصلا کاش دختر بودم و جای اینکه من تلاش کنم ، تلاش می اومد منو …

سفره ی دلمو پیشش وا کردم. می خواستم بگم خیلی خاصم. بهش گفتم که بچگیم چهار سال از سر لجبازی با کسی حرف نزدم. به قیافه اش نمی خورد تعجب کرده باشه. فکر کردم چون صورتش جدیه ، لابد قبول کرده. نگو سوژه گیر آورده واسه دستگاه گرفتن. من دیگه عمرا وا کنم … سفره امو میگم.

بعد از اینکه نیمه جون می شدن مینداختمشون رو مورچه ها. بندگان خدا چه تقلایی می کردن. ولی مورچه ها خیلی خر بودن. سرگرمیمون همین بود دیگه. مادربزرگم که همیشه ی خدا پیر بوده و هست یه دفعه اومد هرچی رشته بودم پنبه کرد. با جارو خاک اندازش افتاد به جون مگسا و مورچه ها. حالا انگار جاروشون کنه کم میشن. والا. تفاوت نسلاس دیگه.

از این حرکتا هیچ خوشم نمی اومد. آقا من نمی خورم. من هیچ وقت گشنه ام نمیشه که بخورم. حتی اگه گشنه ام هم بود حاضر نبودم عین الاغ کله امونو بکنیم تو آخور. میگه دم پنجره بشینیم دخترا رو نگاه کنیم. فکر می کنه اونا ما رو نمی بینن. اصلا دوست ندارم جلو دخترای سانتی مانتال کله امو بکنم تو خورجینم و نشخوار کنم. حتی اگه مثانه ام هم بترکه جلوی تانیث! جماعت نمیرم دستشویی …. من همینم. حس قلمان بودن دارم.

هی به ناخونم نگاه می کنه. منم که شدید استرس گرفتم. ناخن شستمو با چشمش گرفته ولم نمی کنه. شاید انتظار داره ناخونما مانیکور پتیکور کنم. به لپم نگاه می کنه. اصلا فکر نمی کنه استرس می گیرم. منم پا میشم میرم قبل از اینکه با چشاش بخوردتم.

سیگاری تیر بود. می خواست بیاد تو یه گالن ادکلن رو خودش خالی می کرد که بوی سیگارش تابلو نشه. گمان برده بود با یک عده نفهم طرفه که نهصدهزار سال قمری از دنیا عقبن. اما ما می دونستیم. چندبار تو آبدارخونه رویت شده بود که با چه هوسی از سیگار کام می گیره. انگار سیگار معشوقه اش باشه. صورتش با غلامرضا عنایتی مو نمی زد. یه بار عکس عنایتی رو از مجله دنیای ورزش کندم بردم سر کلاس ، بچه ها چسبوندن به دیوار پشت میزش. قبل از اینکه بیاد یکی از بچه مثبتا رفت عکسو جر داد.

هوووووووووففففففففففففففف … ساعت پنج و بیست دقیقه ی کله ی سپیده و سحر و سودابه.

دیدگاهی بنویسید


مهمانی شوم

خیلی وقته که داستان ننوشتم ولی قصدش رو دارم. تو داستان نویسی هم سبک خاصی دارم که هدف خاصی رو دنبال نمی کنه و هرچی به ذهنم بیاد مینویسم. نمونه اش هم داستان زیره که تو سایت قبلی منتشرش کرده بودم.

—————————————————————————–

حامد تارانتینو present …

اپیزود اول – کودکی پسر

پسر خیلی به بارون علاقه داشت. هروقت بارون شروع به باریدن می کرد چترشو برمی داشت می رفت تو کوچه. مادرش آدم فرهیخته و دانایی بود. بهش سخت نمی گرفت ، می خواست انرژی بچه خالی بشه. می خواست به علائقش برسه. پسر چترشو باز می کرد و از صدای ضربات قطره های آب روی پوسته ی چتر غرق لذت می شد. اونقدر به این صدا علاقه داشت که حتی با چتر می رفت حموم.

تو شهرشون اونقدرا بارون نمی بارید. بارون براش مثل معشوقه ای بود که فقط ترمی چندبار می دیدتش. پسرک حس نوع دوستی هم داشت. مردم می گفتن این اخلاقو از بارون تحصیل کرده. دوست داشت بقیه هم از بارون لذت ببرن. اما مگه چندبار تو سال بارندگی می شد ؟ پسر برای ارضای حس نوع دوستیش بعضی اوقات به بالکن خونشون می رفت. شلوارشو می کشید پایینو مردمی رو که از زیر بالکن رد می شدن غرق حظ می کرد.

اپیزود دوم – دخترعمو

پسر یه دخترعمو داشت که همه دوسش داشتن. چهره ای جذاب و بچگونه و موهایی خرمایی رنگ داشت. وقتی تو خیابون قدم می زد همه ی سرها به طرفش برمی گشت. از سر کوچه که رد می شد پسرای علاف نقش زمین می شدن. تعداد کسایی که بهش شماره داده بودن ناشمارا بود . از پسری که توی کوه دیدتش بگیر تا راننده ی اتوبوسی که یه بار سوارش شده بود. هر کی دختره رو می دید می گفت اینکه ما رو هیچ حساب نمی کنه ، کاش لااقل فامیلش بودیم یه ذره باهاش حرف می زدیم دلمون وا می شد.

دخترک خیلی مغرور بود. با هرکسی دمخور نمی شد. شاید فوق فوقش به بعضیا اجازه می داد از بوی ادکلنش لذت ببرن. یه نفر بود تو مایه های …… …… ( اسم به عهده ی خواننده ) . یه روز باباش تصمیم گرفت سری به خونه ی برادرش بزنه و از اونجایی که مطمئن بود دخترش همراهیشون نمی کنه هیچ حرفی نزد. اما غرور دختر اونو تنها کرده بود. گفت حوصله اش سر رفته و استثنائا باهاشون میاد.

حدود یک ساعتی از تلاقی دو خانواده گذشته بود. نه پسر غیر از سلام و احوالپرسی حرفی زده بود نه دختر. بزرگترا گرم صحبت بودن . دخترک از اینکه به این مهمونی اومده به شدت پشیمون شده بود. اما یه احساسی بهش دست داد. یه احساس شدید که به یکباره ظاهر شد. خودش نمی دونست چرا و از کجا . تا حالا اینطوری نشده بود. خطاب به عموش گفت : ببخشید عموجان ، من احساس می کنم یه جوش توی صورتم دراومده. کجا میتونم ببینمش ؟ عموش محل دستشویی رو بهش نشون داد.

وارد دستشویی شد. بوی چندان خوشایندی نمی اومد. شایدم بخاطر خوشبویی دختر بود. به سمت کاسه توالت حرکت کرد و نشست. کارش که تموم شد شیر آبو باز کرد تا آب با فشاری که از شیلنگ خارج میشه محتویات ظرفو پاک کنه. تا حالا تجربه نکرده بود. اگه جایی توالتشون فرنگی نبود نمی رفت. اما اون روز مجبور بود. بعد از چند ثانیه کلنجار رفتن متوجه شد که آب پایین نمیره. انگار یه مشکلی وجود داشت. مستاصل شده بود. هیچ راهی واسش باقی نبود. دستشو فرو کرد تا حداقل موادی که از بدنش خارج شده بودنو بفرسته پایین. ولی لوله هیچ رقمه کوتاه نمی اومد.

اپیزود سوم – ؟

بعد از این حادثه دختر افسرده شد. احساس می کرد به شدت تحقیر شده. چندماهی گذشت. پدر مادرش به توصیه های روانشناسا عمل می کردن اما نتیجه بخش نبود. دختر هم حاضر نبود از خونه بیرون بیاد. کم کم چهره ی زیباش داشت مضمحل می شد. زیر چشماش گود افتاده بود و چند تار از موهاش سفید شده بودن. مردم می گفتن دختر عمو پسرعمو چقدر به هم میان ! پسر ش*شو ، دختر عنو ! دیگه تحمل نداشت. آخرین تصمیم زندگیشو گرفت و در حالیکه یه هفته می شد که ن*یده بود ، رگ دستشو برید و آروم آروم خوابش برد و دیگه هم بیدار نشد.

همه ناراحت بودن. علافای محل ، راننده اتوبوس ، پدر مادرش ، کل آشناها و دوستاش. موقع تدفینش قبرستون پر شده بود از آدم. بعد از اینکه کار تموم شد و همه رفتن ، پسرک موندو تلی از خاک که زیرش جسد آدمی خوابیده بود که یک عمر مردمو خواب می کرد. هوا بارونی نبود. ابری هم نبود. پسر بالای قبر دختر ایستاد. کمی پاهاشو از هم باز کرد. زیپ شلوارشو کشید پایین و شروع کرد به شا*یدن روی قبر دخترک. بعدشم راشو کشید رفت خونشون.

نتیجه گیری اخلاقی : ش*شیدم به این زندگی که به اندازه ی یه بار ری*ن هم ارزش نداره.

دیدگاهی بنویسید


یادگیری در سه سوت

تجربه ثابت کرده هرچی زور بزنی بدتره. مثلا وقتی بری دستشویی ولی چیز خاصی نداشته باشی هرچقدر هم که زور بزنی فایده نداره و فوق فوقش چارتا پشکل. میخوای درس بخونی ولی هیچ نمی فهمی حالا هی زور بزن هی فشار بیار. تاثیر نمی کنه. میخوای بخوابی خوابت نمیاد. یه قل اینور یه قل اونور ، فکر و خیال و رادیو و قرص و این کارا هم افاقه نمی کنه. حالا مصداق زیاده ولی کلا زور زدن چیز خوبی نیست. مثلا من سه روزه دارم زور می زنم قسمت هشتم این عقشولانه یه چی دربیارم نمیشه. الانم همینجوری خیاری بدون فکر قبلی دارم مینویسم.

امروز تلویزیون یه فیلمی نشون داد که دوبله نشده ش رو داشتم ولی عمرا می دیدمش. راسل کرو بازی می کرد و داستانش درباره مردی بود که زنشو به اشتباه بخاطر قتل یه نفر به حبس ابد محکوم کرده بودن و حالا این مرده می خواست زنشو فراری بده. فیلم چیز خاصی نداشت فقط اگه دوبله نشده بود و منم بیکار و الاف والوات نبودم امکان نداشت دو ساعت بشینم پای تلویزیون.

تو این فیلم راسل کرو برای پیشبرد نقشه ی فرار از اینترنت کمک می گرفت. مثلا یه ویدئو تو یوتیوب می دید که آموزش ساخت شاه کلید می داد. یا نحوه ی باز کردن در ماشینای ون رو باز از اینترنت یاد گرفت. من فکر نمی کنم ما به زبون فارسی همچین آموزشایی رو اینترنت داشته باشیم و همه کلیپامون یا شوی موزیکه یا کلیپ خنده داره یا ببخشید کلیپ …. . از این کلیپ آخریا که گفتم نوع ایرانیش پر شده تو اینترنت و حتی من که دنبالش نیستم بهشون برمی خورم. واقعا بعضیا چه فکر درباره پارتنرشون می کنن که اجازه میدن موقع عملیات ازشون فیلم بگیرن. بگذریم.

قبلا یه پسر اصفهانی که دانشجوی ایتالیا (احتمالا) بود یه کانال زده بود و به شکل طنز و کمدی آشپزی و پخت غذاهای مختلفو یاد می داد. البته بیشتر جنبه ی خنده داشت تا آموزش. اسم پسره هم اردشیر بود. تو غربت چندتا رفیق پایه پیدا کرده بود و این برنامه رو راه انداخته بودن و انصافا هم بازدید داشت. نمی دونم هنوز هم ویدئو میده یا نه.

راستش من کلی از این ایده ها دارم که میشه تبدیل به ویدئوهای طنزشون کرد اما تنها ایده ی خالی کافی نیست که. امکانات میخواد و از همه مهمتر چندتا آدم پایه که حتی اگه امکاناتشو هم بشه جور کرد آدماشو نمیشه. دیدم و شنیدم که بچه های دانشگاهای دولتی از این کارا زیاد می کنن. نمونه ی ساده ش هم بچه های شریف که کلیپ سوسن خانومو بازسازی کرده بودن. عیب این ایده ها هم اینه که اگه رو کاغذ نوشته بشن اون جذابیت لازمه رو از دست میدن و فقط و فقط باید کلیپشون کرد. به دوستان هم پیشنهاد دادم اما اونا صرفا یا کاری که توش پول باشه انجام میدن یا عملی که بشه باهاش مخ دختری رو زد.

واقعا وب فارسی آنچنان که باید و شاید به آموزش زندگی کردن نمی پردازه. خب ما ایرانیا هم آدمای معاشرتی و اجتماعی هستیم و منی که جوون هستم نیاز به این آموزشا دارم قبل از اینکه تجربه شون کنم. اصولا تجربه معلم بدیه که اول امتحان می گیره بعد آموزش میده. (چه جمله ی خزی)

نمی دونم قحطی آدم پایه س. حتی یکی نیست با من بیاد بریم کتابفروشی چهارتا کتاب بخرم. تنهایی هم که حال نمیده حس خیاری بهم دست میده. والا. یه شهر کتاب نزدیک خونه مون هست نمی دونم چطور روشون شده اسم خودشونو بذارن شهرکتاب. دو طبقه ساختمونه همه ش اسباب و وسایل ملیله دوزی و منجنیق بافی و نقاشی و این کارا. تو این کتابفروشیای خیابون انقلاب هم که میری هی یارو میاد میگه بفرمایید چی میخواین. خب به تو چه چی میخوام. اصلا اومدم تو مغازه دارم با یه جایی بازی می کنم. والا . نه اون نمایشگاشون که کم مونده تو لباس زیرم هم دست کنه بگرده که توش کتاب نذاشته باشم بپیچونم. حالا این هیچی. فکر کن فرضا پس فردا علاقه ای به بچه – چه پسر چه دخترش – نداشته باشم و بخوام برم داروخونه برای قضای حاجت. یارو داروخونه چی بگه جانم بفرمایید. خب من نمی تونم بگم. البته بعضی دوستان میگن لازم نیست حتما بگی …. میخوای. میتونی اسم مارکشو بگی اونا خودشون ختمن میفهمن. البته خب تکنولوژی پیشرفت کرده و میشه اینترنتی هم خرید کرد مخصوصا از اون سوسکا که خیلی حال کردم باهاشون دمشون گرم.

حالا میخوام اینترنتی کتاب بخرم ، اون کتابایی که میخوام تو انبار نیست. یه سایت دیگه هم میگه اول پولو بریز به حساب بعد ارسال می کنیم. خر گیر آورده هرچند که من الاغم ولی دیگه نه تا این حد. یادمه یه بار می خواستم یه دامینو بخرم (دامن نه‌ها. دامنه) و مبلغو اینترنتی پرداختش کردم. بعد صدتا تک تومن مشکل پیدا کرد و یعنی در اصل اونا همون روزی که دامنه رو خریدم صد تومن فی رو بردن بالا. حالا من هرچی میخوام اینترنتی بریزم نمیشه و از طرفی هرلحظه امکان داره یکی دامنه رو قاپ بزنه. (اگه دامنه آی آر خریده باشین متوجه میشین چی میگم) خلاصه به چه مکافاتی صدتا تک تمون رفتم بانک واریز کردم. سوژه ای شده بودما.

آره بچه های خوب و تمیز. نکنید این کارا رو مگه ما که کردیم کجا رو کردیم؟ از تجربیات بزرگترا سود بجویین و هرکار ریسکی و خطرناکی رو دست نزنین و تو هر سوراخی سرک نکشین که ما کردیم و هیچ نیافتیم. جای اینکه بشینین از موشک فاتح و عملیات خیبر فیلم بگیرین و پخش کنین بیاین با من سه تایی بریم کتاب بخریم و بعد سرفرصت یه جای ساکت بخونیم. والا به خدا خوبیت نداره و البته خوبیت هجوه و بهتره بگیم خوبی نداره که اگه اینو بگیم معنی نداره و بهمون یاد دادن بگیم خوبی ها نداره و ما هم می گیم خوبی ها نداره این اعمال.

نکته ی اخلاقی : یکی منو از پریز بکشه.

دیدگاهی بنویسید


آقای شاس!

خب الان تو خود عیدیم و دیگه نمیگم نوروز پیشاپیش مبارک و باید مدنظر داشت که از این کلمه ی پیشاپیش هیچ خوشم نمیاد. با اینکه آدم منفی بین و پوچ گرایی هستم ولی واسه خالی نبودن عریضه ، امیدوارم امسال سال خوبی باشه و هر اتفاقی میخواد بیوفته ، بیوفته فقط نمیریم! عزیزانمون هم همینطور. آرزوها و تغییر و تحول پیشکش. ( سیاه بینی تا کجا آخه؟)

چند شب پیش با یکی از دوستان چت می کردم. حالم خوب بود و شنگول. اما بعد از دریافت سیگنال نگاتیو از دوست گرام ، گند زده شد در احوالاتم و افتادم در ورطه ی لیوان خالی و این صوبتا. من خودم قبلا اینطوری بودم که غیر از موج منفی فرستادن کار دیگه ای نداشتم اما بعد از یه مدت خودم فهمیدم که چقدر حالگیریه که یه نفر هی ضدحال بزنه ، لیکن دیگه سعی می کنم منفی نباشم.

می دونین ، من بعد از چند سال دانشجو بودن خیلی دچار تغییر و تحول شدم. بهتر شدم. بزرگتر شدم. اعتماد به نفسم بیشتر شده و اهداف زندگیم رو پیدا کردم و روشون برنامه ریزی نیز. اما از طرفی غمگین تر شدم. رغبت به تنهایی دارم تا در جمع بودن. علتش هم مشخصه دیگه ، بخاطر همون قضیه لاوینگ و ایناس. دوست دارم فقط درباره این ماجرا با بقیه حرف بزنم و بنا به کلی دلیل خب نمی تونم. اما تو این پست می خوام بیشتر به عقب برگردم و برم به دوران کودکی.

من تو بچگی و مخصوصا دوره ی دبستان آدم فوق العاده خاصی بودم. البته بعضی آدما مثل مورینیو هم خاص هستن و هم موفق اما این خاص بودن من فقط ضرر داشت و نشانه ی حماقت بود. شاید اگه بهتون بگم که چه کارایی می کردم تعجب کنین و حتی باور هم نکنین و منم ابایی از اینکه کودکی عجیب خودمو توضیح بدم ندارم اما چون کسایی هستن که منو میشناسن و اینجا رو می خونن فعلا نگم بهتره. البته الان تقریبا آدم نرمالی شدم و اگه همونطوری می موندم الان زندگی وحشتناکی داشتم. دلیل رفتار اون موقعم رو نمی دونم اما احتمالا بخاطر لجبازی بوده و لوس بودن بیش از حدم باعث اون خلق و خو شده بوده.

عنفوان هفت سالگی‌م!

چند روز پیش اومدم اسم یکی از معلمای ابتداییمو جستجو کردم ببینم می تونم ردی ازش بگیرم یا نه. البته همون موقعش هم نسیه زنده بود و الان هشت تا کفن پوسونده ولی چون فقط فامیلی این معلمم خاص بود سرچ کردم ببینم چی درمیاد. فامیلیش کیموس بود و خیلی سعی می کرد رفتار منو درست کنه اما من الاغ تر از این حرفا بودم. اسمو سرچ کردم اما اثری از معلم احتمالا فقید نیافتم اما معنی کیموسو فهمیدم که میشه اون غذایی که تو معده اس و هنوز وارد روده و بعدش وارد خون نشده.

خلاصه همینجا به معلم مرحومم سلامی دوباره میدم و خدمت روحش عرض می کنم که خانوم معلم! من می دونم که کلی پشت سر من حرف زدی و رفتی تو فامیل گفتی یه پسره اس تو کلاسم شاگرد اوله اما بدبخت فلان مشکلو داره و کرکر بهم خندیده بودین و می دونم که با والده ی عزیزم دست به یکی کرده بودین تا منو به راه راست هدایت کنین اما با اینکه الان به این سن و سال رسیدم هیچ خاطره ی خوبی ازت ندارم و شاید تنها خاطره ی خوب این باشه که می گفتم مثلث تشدید داره و شما با هفتاد سال سابقه نمی دونستی و با اینکه یه راه حل ساده می خواست تا من آدم بشم اما روش های تربیتی شما واسه زمان هابیل قابیل بود و همون بهتر که الاغ موندم و حالتو گرفتم.

یه معلم هم کلاس چهارم داشتم که از روستاهای اطراف کلیبر اومده بود و یادمه وقتی یه بار مقنعه اش از پشت رفت بالا ، بچه ها سر کلاس چیکار می کردن. حالا خوبه اون موقع ماهواره و اینترنت نبود. اون سال هم مثل سالای قبل شاگرد اول بودم و دلیلی نمی دیدم که مشق بنویسم. سال شخمی ای بود.

اما سال اول. همون روز اول مدرسه یه حرکتی زدم که کمتر خری پیدا میشه این اتفاق جزو خاطره هاش باشه. معلممون هم علاقه به خط کش داشت و زرت و زاپ بچه ها رو میزد. اون موقع یه تزی داده بود که اگه دانش آموزی دیکته بیست می شد یه ستاره می چسبوند جلو عکسش. با مقوا هم یه بورد درست کرده بود و عکس خرخونایی مثل من رو زده بود بهش. بعد وقتی ستاره ها به یه تعداد مشخصی می رسید به اون بچه یه کادویی می داد. مثلا یه بار به من مداد رنگی داد یه بار جامدادی و تا اینکه یه شب بابام برام شطرنج خرید. فرداش هم قرار بود خانوم معلم بهم جایزه بده و احتمالا حدس زدین که همون شطرنجه رو بهم داد. یه سال سرکار بودیم و فکر می کردیم مدرسه واسه تشویقمون داره هدیه بهمون بده ارواح خیکمون.

کلی خاطره شخمی از اول دارم که بعدا بیشتر تعریف می کنم. اما یکیش اینطوری بود که اون زمان مد بود بچه ها قلعه و خرپلیس و از این بازیای خرکی زیاد می کردن. یه بار یادمه چله زمستون به دیوار تکیه داده بودم که دیدم یکی از ته حیاط داره به سرعت به طرفم می دوه و بعد از چند ثانیه خوابم برد. وقتی بیدار شدم داشتم روی خط صف تلو تلو می خوردم اما سعی می کردم پاهامو جفت روی خط نگه دارم. یکی دو ماه بعد ناظم مدرسه که خانم تپلی بود اومد سر صف و گفت بچه ها خاک ارواحتون کمتر بدو بدو کنین. می خورین به همدیگه کار میدین دستمون. همین چند وقت پیش یکی خورد به یکی از دانش آموزا و بیهوش شد و بردیمش بیمارستان و سه ماه تو کما بود. اون لحظه فهمیدم که ای بابل! اینا احتمالا منو میگن لابد! (سه ماهو اغراق کردم البته!)

واقعا چه خاطراتی که از بچگیمون نداریم. شخم می زدیم سر زمین بهتر از این بود. از دوران کودکی و مدرسه متنفرم و اصلا دلم نمیخواد دوباره بچه باشم. الانم رو هم دوست ندارم. یحتملا آینده هم تخیلی تر از حال و گذشته اس و من فعلا منتظرم ببینم میشه بمیرم برم بهشت پیش حوریا؟ وانگهی اگه فی الحال هم بهم حوری بدن می پذیرم. حوری دوست دارم.

دیدگاهی بنویسید


آدما کلا دو دسته‌ن!

زنهار! چند روز پیش صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و با اینکه ترم هشت هستم و نباید هفته ی آخر برم یونی لکن انگیزه های دیگه ای غیر از درس منو به این راه کشوند. اون روز خیلی کسل و استرسی بودم. خب شاید بگین که چی حالا؟ ملت فوج فوج تو ژاپن دارن افقی میشن و تو لیبی جنگ داخلیه و بودجه نود هنوز بسته نشده و چند روز دیگه کنسرت ابیه و اون وقت تو نشستی میگی وقتی که از خواب پا شدم سرد بود؟ منم میگم که چیزی ندارم بگم.

درحالیکه من باید چند ترم پیش درس شیوه ارائه رو برمی داشتم اما به علت تداخل ساعتاش و به هم ریختن برنامه ام برنداشتم و این ترم مجبور شدم هر روز و ساعتی که شده بردارمش. از اسم درس هم مشخصه ، باید بیایم سرکلاس یه مطلبی رو ارائه بدیم. ترمای قبل بچه های خودمون سرکلاس بودن و حالا اکثرا ورودی های جدید هستن و دختراشون هم هیکلشون دو برابر منه. من از ارائه دادن باکی ندارم و قبلا هم سر یه درس دیگه این کارو کرده بودم اما چند روز پیش یکی از بچه ها داوطلبانه ارائه داد و مطلب خیلی قوی و جذابی تو چنته داشت و حدود نیم ساعت هم حرف زد. خب من خیلی دوست داشته و دارم که ارائه ی من آس باشه و حتما خلاقیتی توش وجود داشته باشه اما اولا من تو مباحث تخصصی خیلی سررشته ندارم و ثانیا وقت ارائه من حدود پنج دقیقه اس! اینطور شد که استرسم بیشتر شد.

ساعت بعدش هیچ کدوم از دوستان نزدیکترم نیومده بودن و من عین هویج تنها نشسته بودم یه گوشه. می دونستم آخرین روزیه که می تونم خانومو ببینم اما استادی که ساعت بعد باهاش کلاس داشت نیومده بود و احتمال قوی خودش هم نمی اومد دانشگاه. گفتم گداخورد یکی دو ساعت وایمیستم شاید اومد. بعد از کلاس با دوتا از بچه ها که خیلی باهاشون حال نمی کنم همراه شدم که اگه نمی شدم تنها می موندم. تو چندساعتی که باهاشون بودم متوجه مطالبی شدم. اینکه چقدر طرز فکر من باهاشون فرق می کنه. اصلا دوتا دید متفاوت نسبت به دنیا داریم. اصولا همکلاسیای من دو دسته هستن. یکیشون کسایی که دید مادی نسبت به دنیا دارن و هر کاری می کنن تا از زندگیشون لذت ببرن برخلاف من که اصلا مخالف همچین عقیده ای هستم. یه عده دیگه کلا بی خیال دنیا هستن و هیچ برنامه ای واسه آینده ندارن و پیرو جمله ی هرچه پیش آید خوش آید هستن. حرفای جدی نمی زنن و اگه بخوای جدی باشی سوژه میشی. و باز من با این تفکر مشکل دارم هرچند کمتر از اون یکی.

من خودم بیشتر بُعد معنوی زندگی رو می بینم و از فعالیتایی که جنبه ی روحی داره بیشتر استقبال می کنم. مثلا همین بلاگنویسی که غیر از تخلیه ذهن و هیجان سود دیگه ای نداره. آدمایی که طرز فکر مشابه من دارن تقریبا مخالف مذهب و دینن اما من چون معتقد هستم دچار مشکل و تناقض شدم. کلا خیلیا هستن که مثل من فکر می کنن اما من تو بچه های دانشگاه خودمون پیدا نکردم. دلیلش هم مشخصه دیگه. دانشگاه آزاد ، نزدیک تهران ، تراز پایین ، شهریه بالا. معلومه کیا میان اینجا دیگه. زیاد وارد جزئیات نشم. اما خب با دختراش که حرف نزدم ولی می دونم اونا بدتر از پسرا کاملا تو یه دنیای دیگه هستن. اما چندباری که با خانوم حرف زدم از اینکه هرچی می گفت طوری بود که انگار خودم دارم اون حرفو می زنم واقعا لذت بردم. هرچند نمی دونم اونا حرف خودشه یا کسی بهش گفته اینارو بگو. به هرحال.

تو راه برگشت با همون دو دوست سوار اتوبوس شدیم و دوتا از دخترای ورودی جدیدتر هم اومدن و کنار ما نشستن. یعنی ما سمت راست اتوبوس و اونا سمت چپ. یکیشونو میشناختم. عکساشو تو فیس بوک دیده بودم. قبلا که سایت داشتم هم به لیست دوستان مسنجرم اضافه اش کرده بودم و حتی درباره سایت و دانشگاه هم باهاش چت کرده بودم. خب اینا که چی حالا؟ دختره اسمش گلریزه ولی یحتمل تو خونه بهش میگن گلی! به هرحال دختر قشنگیه و عملا خیلی قشنگه و مهمتر اینکه شباهتی هم با خانوم داره. همینطوری که داشتیم حرف می زدیم یکی از اون دوتا دوست گفت حامد سمت چپیه رو میخوای؟ گفتم نه من راستی رو میخوام!! البته شوخی کردما و دوستان هم فهمیدن و شوخی شوخی ، شوخی کردن. خلاصه یه مقدار تابلو بازی درآوردن و فکر کنم دختره فهمید که بین ما سه تا خبرایی هست ولی زیاد برام مهم نبود و نیست. دیگه از ذغال سیاه تر که نداریم که.

خلاصه اینکه احساس تنهایی می کنم. یه جمله ای هست که فکر کنم از امام علی باشه که میگه ضعیف اونیه که نتونه دوست پیدا کنه و ضعیفتر کسیه که دوستاش رو هم از دست بده. البته من دوست و رفیق دارم ولی با کسی صمیمی نیستم و دلیلش هم آدمایی بودن که سر راهم قرار گرفتن. اما بالاخره بعد از بیست و خورده ای سال بالاخره یکیو پیدا می کنم که طرز فکرش به من نزدیک باشه. حتما… شاید … نمی دونم.

دیدگاهی بنویسید


پروستات بی قرار

امروز با اینکه کلاسم ساعت ۴ شروع می شد اما برای انجام پروژه ی با همگروهیام قرار گذاشتم که دو ساعت زودتر برم دانشگاه. از نکات قابل توجه این پروژه اینه که حتی با تعالیم ارزشمند استاد هم امکان نداره بتونیم انجامش بدیم. بنابراین باید تو اینترنت بگردیم تا شاید بلکه یه فایلی به درد بخوره. البته این پروژه ی ما رو با قیمتای ناعادلانه به فروش می رسونن اما من به یکی از دوستانی که الان داره ارشد می خونه ابراز کردم که آره ، همچین پروژه ای لازم داریم. اون بنده خدا هم دریغ نکرد و یه پروژه ی کامل برام فرستاد.

حالا امروز ساعت ده صبح و درحالیکه در خواب غوطه ور بودم و خواب دختر پادشاه! رو می دیدم یکی از همگروهیا زنگ زد که آقا ، این پروژه امون که کامله ، پس فقط داری میای از نموداراش پرینت هم بگیر. خلاصه من قبول نکردم و گفتم میام دانشگاه دستی می نویسیم. اومدم دانشگاه و چون دوستان نیومده بودن بعد از نیم ساعت چرخیدن با یکی قصد کردیم بریم بوفه. من تازه شیکم رو پر کرده بودم و دوستم ناهار می خواست. خلاصه من چایی خوردم و همینجا بود که کار افتاد دستم.

همگروهیای گرام تشریف فرما شدن و بنده هم شروع کردم به کشیدن نمودارا. بعد حالا هی غر می زنن که چرا اینقدر کند می کشی زود باش دیگه. بیان نمودن که همه کارا رو ما کردیم تو چیکار می کنی پس؟ به هرحال گذشت و تصمیم گرفتیم بی خیال امروز بشیم و یه وقت بهتر روی پروژه امون کار کنیم.

سر کلاس نشسته بودم و هنوز ربعی از ساعت نگذشته بود که حس غریبی در مثانه ام ایجاد گشت. اینم بگم که بخاطر اخلاق خاص و گندی که دارم بیرون از خونه نمیرم دستشویی و کلا به نظرم قضای حاجت کاریست بس چیپ. به هرحال. اواسط کلاس یکی از دخترا که کنار یکی از دوستان نشسته بود گویا فامیلی دوستمون یادش نمیاد و حالا هم میخواد صداش کنه. پس از اسم کوچیکش استفاده می کنه و میگه سجاد ، میشه یه لحظه جزوه اتو بدی؟ و من و سایر دوستان هم که دنبال همچین سوژه هایی هستیم بسیار از این اتفاق مشعوف گشتیم.

استاد آنتراک داد و مثانه ی من لبریز شده بود. بیرون از کلاس شروع کردیم به تیکه انداختن به سجاد. یکی گفت سجاد دیگه شب خوابش نمی بره. اون یکی گفت [بوق][بـــــــوق] و بقیه هم چندتا از این حرفای بوقی زدن و بنده خدا یه دفعه قاطی کرد و بعد کلاس هم بدون خداحافظی ما رو بدرود گفت.

در راه برگشت طوری بودم که هرآن امکان داشت کنترلم از دست بره اما سعی می کردم خونسرد باشم. حتی توی مترو این حس بهم دست داد که انگار یه چیزی داره از پاهام پایین میره که خوشبختانه توهم بود وگرنه با این دوستانی که من دارم باید دانشگامو عوض می کردم. بعدش هم که رسیدم خونه و یکراست اومدم دارم براتون از خاطرات امروزم مینویسم. الانم می خوام بخوابم فردا کلی کار و بار دارم.

پی نوشت: راستی امروز خیلی سرد و بارونی هم بود.

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • <