حساس نشو

دچار حساسیت مزمن شدم. البته اصولا آدمی نیستم که بدبختی و مشکلات دیگران ناراحتم کنه و معتقدم وقتی نمی تونم به کسی کمک کنم دلیلی هم برای ناراحتی وجود نداره. من وقتی دختربچه ای رو می بینم که توی واگن شلوغ مترو از لابه لای مردا عبور و این جمله رو نوار وار تکرار می کنه که لواشک ترش و خوشمزه هزار تومن ، هیچ حس ترحمی بهش پیدا نمی کنم. یا وقتی تو اخبار میشنوم و می بینم که یکی مریضه داره می میره ولی پول درمان نداره و یکی کودک آزاری شده و دیگری قطع نخاعه و … ، به هیچ عنوان حس دلسوزی در من بوجود نمیاد.

اما وقتی یک نفرو می بینم که زندگی سختی داره ، دلم میخواد گریه کنم. وقتی بچه های دستفروشو می بینم دوست دارم فواره ی اشک راه بندازم. نه بخاطر بدبختی اون ، بلکه بخاطر خودم. اینکه چرا قدر زندگیمو نمی دونم. داشتن زندگی من آرزوی خیلی از جوونای کشورمونه اما من نه تنها شکرگزار نیستم ناراضی هم هستم.

این روزا قبل از افطار ، تلویزیون برنامه ی زنده ای داره که مجریش احسان علیخانیه. مهمونای برنامه هم آدمای زجر کشیده و مصیبت زده هستن. تو سایت قبلی گفته بودم که برخلاف شعاری که همه میدن ، معلولیت محدودیته و گله کرده بودم از عدالت خدا و اینکه چرا درجه ی حکمتش از عدلش بیشتره. گفته بودم کسی که معلوله یا کسی که تو محیط و خانواده ی بدی بزرگ میشه نباید به اندازه ی من قضاوت بشه. اما آیا واقعا این مسائل لحاظ میشه؟

یه حساسیت دیگه هم پیدا کردم و اونم اینه که از آدما متنفر شدم. علت این حساسیت هم می دونم اما نمیخوام اینجا بگم. من وقتی می بینم یکی داره غذا می خوره ازش بدم میاد. وقتی یکی می خنده ، وقتی داره با موبایل حرف می زنه ، کسی که پشت فرمون داره رانندگی می کنه ، اونی که داره درس می خونه و از همه بدتر آدمای متاهل و کسایی که با جنس مخالف رابطه ی صمیمی دارن. از همه اشون متنفرم. وقتی انسان همچین دیدی نسبت به زندگی پیدا کرد ، حتی اگه بهترین زندگی رو داشته باشه و بدنش سالم باشه ، روزگار بهش سخت میگذره. البته من بهترین زندگی رو ندارم و یه سری مشکلاتی هم هست که منطقا می تونم حلشون کنم اما عملا نمی تونم و نیاز به کمک دارم.

آدما یه شبه متحول نمیشن. شاید هم بشن. من دوست دارم فردا که از خواب بیدار میشم زندگیم زیر و رو شده باشه و زندگیم تغییر نمی کنه مگه اینکه فکر و اندیشه ی من تغییر کنه. به هر روی از اینکه سربسته نوشتم منو ببخشید ولی دوست داشتم بنویسم.

دیدگاهی بنویسید


شمع تمساح

خارجیا هم مثل ما بعد از اینکه شخصیت معروفی رو از دست میدن براش گریه و زاری می کنن و مجلس ختم و ترحیم و هفت و چهل می گیرن. البته یه سنت حسنه دیگه هم دارن که میرن دم در خونه ی متوفی و شمع روشن می کنن و تکون تکونش میدن.(شمعو تکون میدن نه مرده رو) البته بنده وقتی اسم شمع رو میشنوم جای اینکه یاد رفتن برق و شام غریبان و امامزاده بیوفتم ، بیشتر یاد میدون محسنی (مادر) می افتم و همینطور اشکیه که واسه قربانیان ترور اخیر در کشور نروژ از چشمانم سرازیر میشه. خداییش بعضیا هم دنیایی دارنا.

چند روز پیش خواننده ی شهیر انگلیسی که تا بحال اسمش به گوشم نخورده بود بخاطر مصرف زیاد الکل و هروئین و شیشه و کراک و اکس و انواع و اقسام مواد اولیا مخدره ، جون به جان آفرین تسلیم می کنه و داغ عروس شدنش رو به دل مامانش میذاره. امی واین هاوس خواننده ی بیست و هفت ساله ی انگلیسی که نه تنها من ، بلکه شما هم اولین باره که اسمشو میشنوین ، بسیار محبوب و مشهور بوده و عده ای از هوادارانش با تاثی از حرکت میدون مادر ، دم در خونه ی امی جمع شدن و براش شمع روشن کردن.

حالا اینجا دوتا نکته مطرحه. یکی اینکه امی خانوم تو خونه اش مرده و اینکه اورژانس و پلیس چطور خودشونو به محل رسوندن جای سواله. آقا شاید لباس تنش نبوده یا شاید داشته یه کاری می کرده که دوست نداشته بقیه بفهمن. همینطوری کلید انداختی اومدی تو؟ ناموس مردمو دید می زنی؟ خوبه منم نصف شب بیام در خونتونو باز کنم دید بزنم؟ نه این انصافه؟

نکته ی بعدی اینه که Amy Winehouse آدم مورد داری بوده. اصلا به فامیلیش نگاه کنین. ترجمه اش میشه خونه ی شر*اب. خودش هم که الکلی و معتاد بوده و وقتی کسی چنین مسلکی داشته باشه با مردان بسیاری هم آره. بعدش این امی خانوم اصلا قیافه ی درست درمونی هم نداشته. حالا من نمی فهمم ملت چرا خودشونو در زمان حیات و ممات ایشون جر می دادن. شاید بگین بخاطر هنرش مردم عاشقش شدن ولی به نظر من این بنده خدا همچین صدایی هم نداشت و تو دستگاه کانتری و جاز آواز می خوند که به شخصه از این سبک متنفرم.

واقعا قضیه خیلی پیچیده اس. میدون محسنی ، امی واینهاوس ، الکل ، ناموس و … . برقراری ارتباط بین این کلمات کار هرکسی نیست خدا وکیلی.

دیدگاهی بنویسید


ابی تاتلیسس

دقیق یادم نیست. شاید ده سال پیش شایدم کمتر. پسرعمه ام شهرستان زندگی می کرد و منم تابستونا می رفتم پیشش یه مدتی می موندم و اونم به همینطور. اون موقع هنوز دور ، دور نوارای وی اچ اس بود و پسرعمه ام هم افتاده بود دنبال شوهای ترکی و عربی. من خودم به شخصه از آهنگای ترکی هیچ خوشم نمیاد هرچند آهنگای عربی قابل تحمل تره و هیفا هم خوشگله!

تو این نواراش ابراهیم تاتلیسس و دخترش که فکر کنم اسمش دنیا بود و همیشه ی خدا جوراب شلواری مشکی می پوشید ویدئو داشتن و سبیل کم(؟) و سبیل پرپشت هم بودن که یه بار که سبیل از این لباسا پوشیده بود پسرعمه ی با تربیتم گفت که اگه اونجا بودم می رفتم می کشیدمش پایین ببینم چی میشه. خلاصه من هم که تو سن بلوغ …

یه فیلمی از تاتلیسس داشت که در وقت مناسب گذاشت ببینیم. می گفت ابراهیم تاتلیسس از بچگی نماز می خونده و این حرفا. بعد وسط فیلم یه دفعه رفتیم تو فاز صحنه و البته اونقدرا هم که گمان می کنین مورد نداشت ، فقط در حد ماچ و بیکـ… و این کارا. داستان فیلم از این قرار بود که تاتلیسس یه نامزد جوونی داشت و تو خونه ی ویلاییش هم یه استحر داشت که دخترای جوون می اومدن اونجا شنا می کردن. بعد یه ذره تاتلیسس دست و بدنش می جنبید و نامزدش آخرش شاکی شد و بعد اینقدر فیلم مزخرف و چرت بود که نمی دونم فیلمو تا آخر دیدم یا خوابم برد. فقط این یادمه که نامزده می رفت بستکبال بازی می کرد و نمی دونم قصدشون انجام ورزش بسکتبال بود یا آفتاب گرفتن. بعد تاتلیسس می رفت محل تمرین دید می زد. خیر سرش نماز هم می خونده.

همیشه این واسه من سوال بوده. بازیگرای هالیوودی که تو فیلما چیزی رو رعایت نمی کنن و مردم همه جاشونو دیدن. خب دیگه وقتی در انظار عمومی ظاهر میشن چرا لباس می پوشن دیگه؟ البته فکر کنم ما داریم به این سمت هم میریم و خب این پیشرفت خیلی بزرگیه.

به هر روی. چند روز پیش خبر رسید که ابی رو بعد از یه برنامه ای ترور کردن و گلوله از مغزش رد شده و شاید الان که دارین این سطور رو می خونین اون تو بهشت داره با حوریا نماز می خونه. دکترا هم گفتن تازه اش هم اگه به هوش بیاد قطع نخاع میشه و همون به که بمیره. به قول خواجه : بنده همان به که ز تقصیر خویش ، روی به درگاه خدا آورد. و در جای دیگه میگه : خداوندا مرا آن ده که آن به.

در آخر شما جوانان رو توصیه می کنم که از این فیلمای بد نبینین و همیشه و هر روز ساعت دوزاده یک بعد از ظهر بزنین کانال سه و از کرامات دکتر شریعتی مفیوض بشوید. به امید آن روز. (کدوم روز؟)

آپدیت نوشت: بی پدر مادر هفت تا جون داره! به هوش اومده ناکس! بهتون قول میدم چند روز دیگه هم سرپا وایمیسته کنسرت میذاره و وسط حوریای زمینی قر میده.

دیدگاهی بنویسید


زشت نیست؟

میگم این خانومای دوبلور که جای زن های زخمی توی فیلم حرف می زنن از اینکه آه و اوه و آی و وای می کنن خجالت نمی کشن؟ جلو همکاراشون؟

دیدگاهی بنویسید


بوزینه ی فراخینه

خیلی زشته ، خیلی بده واسه منی که ترم هشتم هفته ی اول ترم برم دانشگاه. البته یکی از مزایای رفتن می تونه این باشه که اگه از استاد خوشت نیومد می تونی درسو حذف کنی ولی با این حال من امروز نرفتم دانشگاه.

میگن شنیدن کی بود مانند دیدن یا میگن آدم تا با چشمای خودش نبینه باور نمی کنه. البته این ضرب المثلا هیچ ربطی نداره اما من وقتی می بینم مردم تو لیبی تیکه پاره شدن و عکس جنازه های آدما رو می بینم که شیکمشون پکیده و پایین تنه ندارن هیچ حس ترحم و ناراحتی در من ایجاد نمیشه اما مادامی که دارم از کنار یه عابر بانک رد میشم و مشاهده می کنم که مردم کشورمون واسه برداشت یارانه هاشون توی صف های چندمتری ایستادن خیلی غمگین میشم. باز این برمی گرده به حال این روزای من که علاوه بر این سنگینی و غمگینی خیلی مهربون و زودرنج هم شدم. شدم یه چیز تو مایه های مریم تو همون برنامه ای که از شنبه تا سه شنبه هرشب پخش میشه. همون مریمه که با منصوره و وین بود و ایضا اون پسر چاقه با زن تپلش و که همیشه موهاشو می ریخت تو چشماش و خیلی هم اعتماد به نفش داشت و عکسای عروسیشونو زده بودن به در و دیوار. مریمه حرف که می زد فکر می کردی الانه که بزنه زیر گریه. ای خاک تو سر زن صفت من کنن. برم زیر ابروهامم بردارم یه دفعه. یا حتی بدتر از اون ، سیبیلامو تیغ بزنم. ای خاک …

حالا ببینین تا چه حد مهربون شدم. روز حذف و اضافه دوستم گفته بود اگه فلان کلاس باز شد براش بردارم. این بنده خدا با کمک مدیرگروه سگمون تونسته بود بیست و سه واحد برداره و وقتی اون درسی که می خواست ظرفیت داده شد یکی از درساشو حذف کردم و خواستم درس دلخواهشو بردارم که با خطای تعداد واحد انتخابی شما بیش از حد مجاز است مواجه شدم. خلاصه هم درسشو حذف کردم و هم نتونستم اون کلاسو براش بردارم. روز بعدش رفت دانشگاه و خواست کلاسشو برداره که مدیرگروهه یبسمون بهش گفته ارور میده و باید شهریه ات رو کامل بریزی. در همین احوالات بود که بهش زنگ زدم ببینم چیکار کرده که جریانو تعریف کرد و من عین گاو عذاب وجدان گرفتم و خواستم همون موقع اینترنتی شهریه اشو بریزم اما این عقل وامونده نذاشت. عقل ناقصم مواقعی که باید نذاره، میذاره و اوقاتی که لازمه بذاره، نمیذاره. خلاصه بذار بذاره.

با این همه هیچ دلم واسه دوستان و دانشگاه تنگ نشده و اصولا آدمی نیستم که دلم تنگ بشه. غیر از خونواده و یک نفر دیگه که به هرحال یه وابستگی عاطفی بهشون دارم اما چون با هیچ کدوم از دوستام صمیمی نیستم متعاقبا دلم واسشون تنگ نمیره. البته بعضیاشونو قبلا دیدم اما اگه مشتاق بودم بازم ببینمشون حتما می رفتم دانشگاه و روزایی هم که کلاس نداشتم می رفتم. ولی الان اصلا رغبتی واسه دانشگاه رفتن ندارم و حالم از دانشگاه و مسیری که باید هر روز طی کنم و همه ی اساتید و اکثریت دانشجوها به هم می خوره. والا به خدا. تو این چهارسال یه نفر نبود باهاش حرفای فلسفی اجتماعی بزنم و یکی نبود بتونم باهاش درباره مسائل روان شناختی و جامعه شناسی صحبت کنم. هرچند یه نفر بود و هست اما خودش دوست نداره با من حرف بزنه. به قولی ، اونی که دوسش داری دوسِت نداره و اونی که دوسِت داره دوسش نداری. عجب بوزینه هایی هستیم ما. ببخشید من. چه بوزینه ای هستم من. چه شامپانزه ام.

غیر از حساسیت به نسوان و مهربونی و زودرنجی دچار گشادی هم شدم. هرچند گشاد بودم لیکن تر شدم. یعنی گشادتر شدم. راستش که شما غریبه نیستین که البته هستین وگرنه بهتون نمی گفتم. من در طول عمر دانشگاهیم تابه حال برای آزمایشگاه ها گزارش کار ننوشتم و همیشه کلاسامو طوری تنظیم می کردم که با بچه های خرخون همگروه بشم و بعد بهشون می گفتم من گزارش مزارش تو کارم نیست و اونا هم برای گرفتن نمره مجبور می شدن گزارش کار بنویسن. تا به حال نه پروژه ای رو خودم آماده کردم و نه برای درسایی که تحقیق لازم داشته رفتم تحقیق کردم. غیر از یه مورد که باید سرکلاس ارائه می دادم و اون هم فقط یه صفحه بود. درس هم که نمی خونم. پس من چیکار می کنم؟ چقدر فراخی آخه؟

به هرحال شما انتظار ندارین که با این همه حساسیت و مهربونی و زودرنجی و عدم دلتنگی و گشادی و لیبی، بیام اینجا مطلب بنویسم و چرت و پرت هم نگم. البته تجربه ثابت کرده همه ی این ها در برابر انگیزه هیچی نیستن و من اگه انگیزه داشته باشم دست و پای هلن کلر رو می بندم بعد تیربارونش می کنم و جنازه اشو میندازم کنار جاده. و در آخر توجه شما رو به این جمله ی قصار جلب می کنم که شاهکار خودمه :

آن کس که نداند و نداند که بداند ، در ظرف مرکب ابدالدهر بماند .

پی نوشت مهم : چند وقتیه ذهنم شدید مشغول شده ، خواهشا اگه می تونین کمک کنین. این تیکه کلام “یه دونه باشی” واسه کدوم بازیگره؟ هرچی فکر می کنم یادم نمیاد ولی احتمالا باید بازیگر تلویزیون باشه و همچنین به اندازه ی دانشگاهمون حالم ازش بهم می خوره.

دیدگاهی بنویسید


میخوام به عشقم برسم

حدود یک سال و نیم پیش دوتا پست توی سایت قبلی نوشته بودم که قضیه اش از این قرار بود که تو یه انجمن روانشناسی ، کاربرا مشکلاتشون رو مطرح می کردن و بقیه راهنماییشون. یه قسمتش ، بخش روابط دختر و پسر بود که من رو این قسمت انگشت گذاشتم و سوالات کاربرا رو به شیوه ی هزل جواب دادم. خوندن دوباره اش خالی از لطف نیست فقط یه مقدار شاید بعضی جاها بی ادب شده باشم! ببخشید دیگه.

———————————————————————-

۱- آقا دستم تو دامنتون ، من یه مدتیه که با یه پسری بودم و اولش ازش خوشم نمی اومد اما الان میاد . زیادم میاد طوریکه دیگه جا نداره و داره سرریز می کنه ! آخ ریخت ! اما مشکل اینه که بهش یه چند تا دروغ گفتم و حالا میترسم گندش دربیاد ! به نظر شما چیکار کنم ؟

من : خب چه دروغایی گفتی ؟

اون : مثلن گفتم که خیلی دوسش دارم ! یا گفتم خیلی باحالی ! دمت گرم ، مخلصیم ! از این حرفا . درحالیکه هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم. یکی دیگه اینکه گفتم من هیچ وقت بهت دروغ نمیگم . تو رو خدا کمک کنین ! تو رو من تو رو نرو تو رو من تو رو خدا نرو من تو رو دوست دارمش !!!!

من : خودتونو کنترل کنین ! راه حلش اینه . شما اصلن بهش نگین که قبلن دوسش نداشتین ! نه اون می فهمه که قبلن دوسش نداشتین نه اینکه می فهمه اون موقع بهش دروغ می گفتین !

اون : راست میگین ؟ خیلی ممنون دستتون درد نکنه ، خیلی تشکر !

لینک این سوال

۲- آقا دستم تو تومّونتون !! من از بچگی خیلی دختر داییمو دوست داشتم و الانم دارم و اونم داره ! همه چیزمون هم مثله همدیگه اس ، فرهنگ ، اعتقادات ، مذهب و کلا همه چی. خیلی هم با هم تفاهم داریم. فقط چون دور از هم هستیم هی واسه هم دلمون تنگ میشه و مجبوریم با تلفن صحبت کنیم. اما چون خونواده هامون خبر ندارن مجبوریم با موبایل با هم حرف بزنیم که خیلی پولش میاد . شما بگین من چیکار کنم که به عقشم برسم !

من : شما چند سالتونه ؟

اون : ۲۰ سال با اختلاف دو ماه من بزرگترم.

من : خوبه. منم بیست سالمه ولی با اختلاف دو ماه کوچیکترم!

اون : از کی ؟

من : از شما دیگه ! پس از کی ؟ عجب خری هستیا ! هرچی دلت خواست اتهام زدی بعد میگی نزدم ؟ خب . راهش اینه. شما میری به پدر مادرت خبر میدی و با هم میرین خواستگاری. قرار مدار میذارین و چند سال دیگه مزدوج میشین.

اون : آقا اجازه ! پس هزینه ی موبایل چی ؟

من : بیاه ! ( درحال اشاره به یکی از انگشتان دست !!)

لینک این سوال

۳- ببخشید گلاب به روتون ، من از یه پسر مذهبی خوشم اومده و خیلی گرفتارش شدم تا دسته !! قلبونه جیگلش بلم عجه منه ! ( ترجمه : قربون جیگرش برم عشقه منه ) ولی گفته که اصلن قصد رفاقت و دوستی نداره و من خیلی دلم میخوادش ! به دوستم گفتم بره بهش بگه ولی میگه فقط جواب داد : جــــــــــــــــــــــــــون !! میشه یه راهی بذارین زیر پام که بهش برسم ؟

من : ببینین ! منم یه پسره نسبتن مذهبی هستم ولی اصلن به کسی نمیگم جــــــــــــــــون ! خب قطعا اون پسره اهل مذهب و این حرفا نبوده و اهل ریاس. حتمن اسمش هم بهرامه که بهش میگن احمد ! و شبا هم تو خواب محتلم میشه !!(منظور فیلم چارچنگولیه که اون موقع تو بورس بوده) اگه هم بخواین باهاش دوست بشین ، اون شما رو برای یه چیز دیگه میخواد !

اون : خب اکشال نداره ، واسه یه چیز دیگه بخواد !

من : اِ ؟ خب پس مشکلی نیست ، شما اونو به من معرفی کنین تا با دستای خودم مروج فساد بشم ! استغفرالله !

لینک این سوال

۴- آقا دستم تو ……. ! میخوام با خواستگارم درباره مسائل جنـ *ی صحبت کنم ! چه سوالایی میشه پرسید که جوابای خوب و دندون شکنی بگیرم ؟!

من : استفرالله ، خدایا توبه ! خدایا منو ببخش ، خدایا از گناهانم درگذر ! خب بیا برات بنویسمشون!!!

لینک این سوال

۵- ببخشید من دانشجوام و یه چند وقت پیش از یه دختری خیلی خوشم اومد. قضیه اینطوری بود که یه روز دم در دانشگاه دیدمش که تنها سوار اتوبوس شد و رفت. منم خیلی دلم واسش سوخت . با خودم فکر کردم اون باید خیلی تنها باشه و من باید مراقبش باشم.

من : خب نباید اینطوری فکر کنی. منم هر روز تنها میرم دانشگاه.

– : آخه اون دختره

من : چه فرقی می کنه. تازه اون داره با اتوبوس میره با تاکسی نمیره که یه دفه بدزدنش ببرنش جاده خاکی. هرچند که تو جامعه ی امروز ما مردا و پسراشم جرأت نمی کنن سوار مسافرکش شخصی بشن.

– : ولی من یه احساسی دارم که میگه باید مراقبش باشی.

من : نه عزیز من ، این فکرو از سرت بیرون کن ، لازم نیست کسی مواظب کسی باشه.

– : اما من میخوام از اون محافظت کنم

من : هیچ رقمه کوتاه نمیای ؟

– : نه من میخوام مواظبش باشم.

من : خیلی خب گمشو برو مواظب اون هرزه خانوم باش. مرتیکه ی ولدالزنای احمق !

لینک این سوال

۶- آقا عرضم به خدمتتون که من سپیده و الان سی ساله هستم و چند سال پیش با یکی از همکارانم روابطی پیدا کردم و خیلی به یکدیگر علاقه مند گشته ایم و شیدا . اما بعد از مدتی بنده به خارج از کشور رفتم برای ادامه تحصیل و فقط از طریق ایمیل با این آقا در تماس بودم. بعد از بازگشت از فرنگ کمی با هم صمیمی تر شدیم و یک مقدار در یکدیگر فرو رفتیم. البته زیاد نرفتیم کم فرو رفتیم.

من : ببخشید میون کلومتون این اتفاق کجا افتاد ؟

– : تو خونمون. البته فقط سه بار . چون دیگر خانه مان خالی نبود. بعد از این اتفاقات او مرا دعوت کرد به خانه اش اما من نپذیرفتم. او باز هم اصرار کرد و من هم انکار. حالا آمده ام خدمت شما ببینم که آیا من بروم یا نروم ؟

من : خونش کجاست ؟

– : جردن

من : ممد ! بپر ……. ( ادیتش کردم )

لینک این سوال

۷- یه خانم : سلام آقای دکتر ! یک پسری هست که الان ۲۶ سالشه و تو دوران دانشجویی و موقعی که ۲۰ ساله بوده از یه دختری خوشش میاد. ولی نمیره باهاش صحبت کنه و اون دختره هم با یه پسره دیگه تو دانشگاه دوست بوده. بعدش فقط این دوتا نگاه عاشقانه به هم داشتن تا اینکه سال آخر پسره میره به دختره میگه که خیلی عاشقشه ولی دختره میگه که تا یه سال دیگه قراره با دوست پسرش ازدواج کنه. این پسره هم شکست عشقی می خوره و الان خیلی نسبت به دخترا بدبینه و میگه دخترا عشق ندارن. چه حرف مسخره ای مگه نه ؟ هه هه ها ها ( خنده ی وحشتناک )

من : خب الان میخواد چیکار کنه

– : هیچی ، چیکار کنیم که فراموش کنه قضیه رو ، و هم دیدش نسبت به دخترا عوض بشه.

من : خب چه احمقی بوده یارو ، دختره کجاشو بو می کرده بفهمه این بابا دوسش داره.

– : نمی دونم . کجاشو ؟

من : بینم ، اصلا شما چیکاره حسنی ؟

– : من ؟ من همینجوری

من : خب شما که هستین به این ماهی با شما دوست بشه.

– : اگه میشه اینو مکتوب بفرمایین که من برم بهش بدم.

من : پاشو … پاشو برو که اینجا دفتر ازدواج و طلاق نیستش که. البته در یه صورت اینجا دفتر ازدواج و طلاق میشه.

– : درچه صورتی ؟

من : من خوش تیپم ؟

لینک این سوال

۸- آقا حامد من وقتی ۲۱ سالم بود به یکی از دخترای هم دانشگاهیم علاقه پیدا کردم . اولش تو انجمن کامپیوتر با هم آشنا و کم کم با هم صمیمی شدیم. اردیبهشت امسال دیگه خیلی عاشقش شدم و گفتم که میخوام دوست دخترم بشه اما اون گفت این کار تعهد داره و اون اصلا از تعهد و قید و بند خوشش نمیاد. خیلی دختره شیطون و احساساتیه و با هم کلی بیرون رفتیم چقدر مسافرت رفتیم چقدر اومد خونمون چقدر شبا پیش هم رو تختم خوابیدیم. خلاصه خیلی دوسش دارم و میخوام که باهام دوست بشه.

من : گمشو گورتو گم کن پوفیوز الدنگ ! مردک لا ابالی هر غلطی خواستی کردی حالا میگی با هم دوست شیم ؟

لینک این سوال

چیکار کنم به عشقم برسم

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 2 از 3
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • <