حساس نشو

دچار حساسیت مزمن شدم. البته اصولا آدمی نیستم که بدبختی و مشکلات دیگران ناراحتم کنه و معتقدم وقتی نمی تونم به کسی کمک کنم دلیلی هم برای ناراحتی وجود نداره. من وقتی دختربچه ای رو می بینم که توی واگن شلوغ مترو از لابه لای مردا عبور و این جمله رو نوار وار تکرار می کنه که لواشک ترش و خوشمزه هزار تومن ، هیچ حس ترحمی بهش پیدا نمی کنم. یا وقتی تو اخبار میشنوم و می بینم که یکی مریضه داره می میره ولی پول درمان نداره و یکی کودک آزاری شده و دیگری قطع نخاعه و … ، به هیچ عنوان حس دلسوزی در من بوجود نمیاد.

اما وقتی یک نفرو می بینم که زندگی سختی داره ، دلم میخواد گریه کنم. وقتی بچه های دستفروشو می بینم دوست دارم فواره ی اشک راه بندازم. نه بخاطر بدبختی اون ، بلکه بخاطر خودم. اینکه چرا قدر زندگیمو نمی دونم. داشتن زندگی من آرزوی خیلی از جوونای کشورمونه اما من نه تنها شکرگزار نیستم ناراضی هم هستم.

این روزا قبل از افطار ، تلویزیون برنامه ی زنده ای داره که مجریش احسان علیخانیه. مهمونای برنامه هم آدمای زجر کشیده و مصیبت زده هستن. تو سایت قبلی گفته بودم که برخلاف شعاری که همه میدن ، معلولیت محدودیته و گله کرده بودم از عدالت خدا و اینکه چرا درجه ی حکمتش از عدلش بیشتره. گفته بودم کسی که معلوله یا کسی که تو محیط و خانواده ی بدی بزرگ میشه نباید به اندازه ی من قضاوت بشه. اما آیا واقعا این مسائل لحاظ میشه؟

یه حساسیت دیگه هم پیدا کردم و اونم اینه که از آدما متنفر شدم. علت این حساسیت هم می دونم اما نمیخوام اینجا بگم. من وقتی می بینم یکی داره غذا می خوره ازش بدم میاد. وقتی یکی می خنده ، وقتی داره با موبایل حرف می زنه ، کسی که پشت فرمون داره رانندگی می کنه ، اونی که داره درس می خونه و از همه بدتر آدمای متاهل و کسایی که با جنس مخالف رابطه ی صمیمی دارن. از همه اشون متنفرم. وقتی انسان همچین دیدی نسبت به زندگی پیدا کرد ، حتی اگه بهترین زندگی رو داشته باشه و بدنش سالم باشه ، روزگار بهش سخت میگذره. البته من بهترین زندگی رو ندارم و یه سری مشکلاتی هم هست که منطقا می تونم حلشون کنم اما عملا نمی تونم و نیاز به کمک دارم.

آدما یه شبه متحول نمیشن. شاید هم بشن. من دوست دارم فردا که از خواب بیدار میشم زندگیم زیر و رو شده باشه و زندگیم تغییر نمی کنه مگه اینکه فکر و اندیشه ی من تغییر کنه. به هر روی از اینکه سربسته نوشتم منو ببخشید ولی دوست داشتم بنویسم.

دیدگاهی بنویسید


شورش در شهر

این یه ماهی که از پایان امتحانات گذشته ، جای اینکه بشینم طبق برنامه به تحصیل علم مشغول بشم و روزانه ورزش کنم ، نشستم و با اعضا و جوارحم ور میرم و اعتراف می کنم که تو این مدت هیچ فعل مثبتی انجام ندادم.

دقیقا روز قبل از شروع ماه رمضون تصمیم گرفتم برم چندتا بازی کامپیوتری بگیرم و اوقات گرسنگی و تشنگیمو به بازی بگذرونم. برای یافتن فروشگاه مورد نظر یا باید می رفتم راسته ی انقلاب یا یه مسیر طولانی رو طی می کرذم تا به یه پاساژ در حوالی خونه امون برسم. دیدم هوا گرمه و تصمیم گرفتم روزی دیگر با دوستی برم خیابون انقلاب و شال و کلاه کردم به قصد رفتن به پاساژ.

می دونین ، اون روز سه هفته بود که دست به محاسنم نزده و چهره ی خوفناکی پیدا کرده بودم. البته شاید شما یاد برخی دوستان در بعضی ارگان ها بیفتید ولی من بیشتر شبیه بن لادن و ملاعمر و طالبان میشم. تازه بابام میگه نزن ، ریشت اندازه مختار بشه. البته خودم هم بدم نمی اومد ولی بس که دچار خارش شدم قید مختار و ملاعمرو زدم. یادم میاد اوایل دانشگاه که جمعیت نسوان رو به هیچ می گرفتم ، دو ماه ریشمو نزدم و واقعا حس ترس و انزجارو در چهره ی دخترکان مشاهده می نمودم.

داشتم می گفتم. عازم سفر شدم و در راه مردمانی رو می دیدم که با مشاهده ی من پا به فرار میذاشتن. به هرطریق با کلی پیاده روی به پاساژ مورد نظر رسیدم و از یکی دوتا مغازه پرسیدم و گفتن ما نداریم. نمی دونم ، شاید هم از من ترسیدن. به هر روی یکی از مغازه ها گفت دارم ولی باید رایت کنم. گفتم سگ خورد ، این همه راه اومدم. بعد ناخودآگاه یاد خواهر کوچیکم افتادم که به جی تی ای علاقه داره و در اوان کودکی بازیایی مثل سان آندریاس و مافیا رو تجربه کرده و از اینکه با اتومبیل ملتو زیر بگیره لذت می بره. گفتم جی تی ای آی وی رو هم داری؟ گفت نه.

یه پسر بچه ی عینکی و فوفولی با مادرش تو مغازه بود و نمی دونم چه فکری کرده بود و اینکه آیا من شبیه پدر خدابیامرزش بودم یا چیز دیگه ای ، برگشت بهم گفت:«من دارم. ۱۶ گیگه.» خواستم بگم خب حالا که چی؟ چیکارت کنم حالا؟ اما نگفتم. فروشنده هم که دید من نشئه ی بازی ام گفت که نسخه جدیدترشو داره و گفتم بزن.

حدود یه ساعتی تو خیابون چرخ زدم تا رایت بازیا تموم بشه. راستشو بخواین من ظرف این چندسال دچار مشکلات روانی عدیده ای شدم و یکی از این مسائل اینه که فکر می کنم هیچ دختر زیبارویی تو دنیا وجود نداره که به دلم بشینه. وقتی تو خیابون گذری به چهره ی نوامیس مردم می نگریستم این حس در من تقویت شد.

بازیا رو گرفتم و قصد بازگشت کردم. هدف این بود که از یه مسیر دیگه برگردم و یه مقدار بیشتر پیاده روی کنم. در حال قدم زدن بودم که رسیدم به ساختمون عظیم مجتمع فنی. نگاهی به ساختمون شیشه ای انداختم و به این فکر کردم که آیا بعد از ماه رمضون توی کلاساش ثبت نام کنم یا که نه ، خودم بشینم تو خونه یاد بگیرم؟ در همین احوال بودم که دوتا دختر از در مجتمع اومدن بیرون.

یکیشون که پشتش به من بود ، موهای بلوندی داشت و از پوست روشنی بهره می برد. قدش دو برابر بود و وزنش سه برابر. از دیگر مشکلات روانی که بهش مبتلا شدم اینه که وقتی چهره ی دختر جوونی رو نمی بینم ، دلم میخوادش. دوست داشتم همونجا چشامو ببندم و دستشو بگیرم اما مطمئن بودم که وی دوست نداره همچین کاری بکنم. و من هم با کوله باری از عقده و بیماری و غصه به منزل بازگشتم و از معبود خواستم که حالمو زیبا کنه.

آه …

دیدگاهی بنویسید


معده ای دارم

نمی دونم چرا من همیشه گشنمه ولی تا میام شروع کنم به خوردن یه دفعه سیر میشم .

دیدگاهی بنویسید


سرما رو کی می خوره؟

هفته ی پیش و درحالیکه خود خواسته رای به تنهایی تو دانشگاه داده بودم یکی از همکلاسی های مسن منو دید و شروع کرد به حرف زدن. هیچ حوصله نداشتم ولی به هرحال اینطوری وقت میگذشت. وسط گرمای چهل درجه سرما خورده بود و هی فین و فین و دستمال و آخرش هم با همون دستی که دستمال دستش بود دست داد و خداحافظی کرد و چند روز بعد حلقم شروع به سوختن کرد و دو سه روز هم هست به فین فین افتادم. به لحاظ روحی که مرده بودم و حالا جسما هم کم کم دارم به زوال میرم.

قبل از این پارسال پاییز هم سرماخورده بودم و طول درمانش یه پروسه ی خیلی طولانی شد. در همین اثنی دندون عقل هم شاخ شده بود و خوراک ازم گرفته بود. با دوستان که صحبت میکردم یکی می گفت من چهارتا کشیدم ، پاره ای. اون یکی می گفت تا یه ماه نمی تونی هیچی بخوری. دیگری می فرمود تا یه هفته درد نمیذاره شبا بخوابی باید هی مسکن بخوری. یکی دیگه گفت بمیری بهتره. با این تفاسیر ترجیح می دادم اگه قراره زیر دستان دندونپزشک بمیرم همون بهتر که بمیرم تا اینکه از گرسنگی تلف بشم.

طفیلی بیش نبودم که عین سگ سرما خوردم و خون و کثافتی بود که از سینوسام سرازیر می شد. با این حال از اونجایی که خرخونای کلاس نباید غیبت می کردن راهی مدرسه شدم و هماره به این فکر می کردم که شیش هفت ساعت رو چطوری دووم بیارم. تا اینکه یکی از همکلاسیا گفت فلان تکلیفو انجام دادی؟ منم که یه هفته بود مغزم فقط خون تولید می کرد هیچ یادم نبود. معلمش هم سختگیر بود و منم شاگرد اول و افت داشت واسه ام. خلاصه نمی دونستم نگران خونی باشم که از دماغم سرازیر می شد یا نگران …. که ازم پاره می شد. در همین حین و بین یه پسری اومد گفت بابات اومده. گفتم … نگو بچه ، بابام الان سر کارشه. به هر روی منو که غرق در خون بودم بردن و دیدم زری که زده حقیقت داره و بابام که دیده حال وخیمی داشتم اومده دنبالم که یه وقت نمرده باشم. (چقدر لوس واقعا)

حالا غیر از افسردگی و سرماخوردگی ، ستون فقراتم هم هر از چندگاهی قفل می کنه و الان سه چهار هفته اس مفصل رون پای چپم سر یاری نداره و وقتی راه میرم می لنگم. من اینجوریم. از دو حال خارج نیستم. یا مشکلات و درد و مصائب یه دفعه نازل میشن یا اینکه نمیشن. می دونین ، یه چیز تو مایه های قرآن. الان این یه ماهه ی اخیر واسه من ماه قدره. شاید این یه ماه بشه دو ماه ، یه سال ، سه سال. حالا اینا رو واسه چی دارم میگم؟ به کسی چه ربطی داره من حالم خوش نیست؟ مگه قراره غصه ی منم بخورن؟ درواقع همین طرز فکر که من واسه بقیه مهم نیستم بیش از هرچیزی حالمو می گیره. به قول شاعر که نمی دونم کیه ولی خواننده اش حبیبه:

کسی حالم نمی پرسه ، کسی دردم نمی دونه

نه هم درد و هم آوایی ، با من یک دل نمی خونه

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار

دیدگاهی بنویسید


چرخ گردون

یکی از تفاوتای دانشگاه با دبیرستان اینه که تو محیط دانشگاه همه نوع آدمی پیدا میشه. از هر جنس و هر قشر و هر تفکری. این محیط واسه منی که به شخصیت شناسی افراد علاقه دارم جای مناسبیه. منتهای مراتب من استعداد و علاقه ی رواشناسیو دارم ولی علمشو ندارم. دنبال یه کتابی می گردم که مربوط به شخصیت شناسی آدما باشه.

بعضی از همکلاسیامون هستن که نسبت به اکثریت مسن ترن و بعضا موهاشون هم سفید شده. یه سری شاغل هستن و برای افزایش دستمزدشون اومدن یه مدرکی بگیرن و برن و تعدادی هم برای اینکه کار پیدا کنن دارن درس می خونن. چندتا از دوستای صمیمی هستن که پنج شیش سال از من بزرگترن و تنها تفاوتشون با من اینه که اونا سربازی رفتن و من نه. هرچند که ان شا الله من معاف میشم و زیاد وارد مقدسات نمیشم.

گله ای تو بوفه نشسته بودیم. البته یادم میاد یه بار دبستان درس می خوندیم و بعد از اتمام روز درسی ، قرار بود اولیا بیان مدرسه واسه جلسه. ما تو کلاس بودیم که درب حیاط رو برای پدر مادرا باز کردن و دوستم که کنار پنجره بود گفت گله اومد. من اینو رفتم به مامانم گفتم و ناراحت شد. گفت زشته این حرف. اما بعدا دیدم خودش بعضی جاها از این واژه در رابطه با آدما استفاده می کنه. نگو چون خودش جزو گله بوده بهش برخورده.

داشتم می گفتم. تو بوفه بودیم و بعد از کوفت ناهار از سر بی سوژگی داشتیم مهمل می بافتیم. این وسط چندتا از بچه ها که به تازگی با بیص بوک آشنا شدن از یه دوست پیردانشجو عکس گرفتن و گفتن میخوایم بذاریم تو فیس زیرش هم بنویسیم این بنده خدا دنبال زن می گرده. اونم که براش فرقی نمی کرد ، گفت باشه. گفتم بابا دخترا می بینن بهت می خندنا ، گفت اشکال نداره. البته فقط جو دادم. چون تو لیست این دوستان فقط خودشون هستن و خودشون پای عکس همدیگه کامنت میذارن و به همدیگه می خندن.

عکس بالا که شبیه رنگ خداست همین دوست عذبمونه. می دونین ، اعتماد به نفس فوق العاده ای داره. من یاد ندارم لحظه ای استرس گرفته باشه. واقعا به روحیه اش غبطه می خورم. اما مفت و مجانی اینطوری نشده. وقتی دبیرستان بوده مادرش سرطان می گیره و فوت می کنه. دو سال پیش هم باباش فوت کرد و منه مغرور حتی بهش تسلیت نگفتم و خودمو زدم به اون راه که مثلا خبر ندارم. الان تنها زندگی می کنه. خواهراش هستن ولی اونا هم سر خونه زندگی خودشونن. میگه هر جمعه میان ظرفای منو میشورن! تا همین چند هفته پیش هم یه جا شب کاری می کرد. وقتی بار می آوردن مسئول آمارش بود. اما با صاب کارش حرفش شده و کارو ول کرده.

حقیقتش وقتی می بینمش احساس سوسولی می کنم. البته منم کم سختی نکشیدم اما در برابر مصائب اون اصلا به حساب نمیاد. اما خب از طرفی پنج سال از من بزرگتره و عملا جوونیش داره به ته خط می رسه ولی من تازه زندگی اصلی ام داره شروع میشه. من به آینده ی خودم امیدوارم وانگهی افسرده و سرخورده ام. هنوز تصور درستی از چند سال بعد ندارم. می دونین ، زندگی رو ول کردم. گذاشتم خودش بچرخه بره. آدمایی که تا چند سال پیش بپشت سرم بودن دارن ازم جلو می زنن. راستش فقط خدا می تونه به راه درست هدایتم کنه. البته قبلا وقتی دلم می گرفت ، وقتی حالم خراب بود و بهش نزدیکتر می شدم یه حالی بهم می داد. اما الان نه. دیده من آدم بشو نیستم. قبل از اینکه منو به خواسته ام برسونه کلی نذر و نیاز می کنم و بعد از وصال یادم میره.

خیلی مذهبی نیستم. تا حالا نشده به کسی توسل کنم. چرا البته ، یه بار روز قبل کنکور برای اینکه استرسم کم بشه رفتم امامزاده ولی تاثیری نداشت. شاید هم داشته. نمی دونم. اما الان واقعا گیر کردم. وسط یه چهار راهی افتادم که از هر چهار طرف بن بسته. ذهن من که همیشه پر از خلاقیت و ایده های جدیده هنگ کرده. کم آورده. تنها راهی که به ذهنم می رسه اینه که دعا کنم. امروز هم که دارم این سطور رو تقریر می کنم شهادت فاطمه زهراس. به نظرم بین معصومین بیشتر برای متوسل شدن به دلم میشینه. امیدوارم هر راهی که به صلاحمه برام باز شه و از این یاس و رخوت بیرون بیام. صرفا امیدوارم…

دیدگاهی بنویسید


ابی تاتلیسس

دقیق یادم نیست. شاید ده سال پیش شایدم کمتر. پسرعمه ام شهرستان زندگی می کرد و منم تابستونا می رفتم پیشش یه مدتی می موندم و اونم به همینطور. اون موقع هنوز دور ، دور نوارای وی اچ اس بود و پسرعمه ام هم افتاده بود دنبال شوهای ترکی و عربی. من خودم به شخصه از آهنگای ترکی هیچ خوشم نمیاد هرچند آهنگای عربی قابل تحمل تره و هیفا هم خوشگله!

تو این نواراش ابراهیم تاتلیسس و دخترش که فکر کنم اسمش دنیا بود و همیشه ی خدا جوراب شلواری مشکی می پوشید ویدئو داشتن و سبیل کم(؟) و سبیل پرپشت هم بودن که یه بار که سبیل از این لباسا پوشیده بود پسرعمه ی با تربیتم گفت که اگه اونجا بودم می رفتم می کشیدمش پایین ببینم چی میشه. خلاصه من هم که تو سن بلوغ …

یه فیلمی از تاتلیسس داشت که در وقت مناسب گذاشت ببینیم. می گفت ابراهیم تاتلیسس از بچگی نماز می خونده و این حرفا. بعد وسط فیلم یه دفعه رفتیم تو فاز صحنه و البته اونقدرا هم که گمان می کنین مورد نداشت ، فقط در حد ماچ و بیکـ… و این کارا. داستان فیلم از این قرار بود که تاتلیسس یه نامزد جوونی داشت و تو خونه ی ویلاییش هم یه استحر داشت که دخترای جوون می اومدن اونجا شنا می کردن. بعد یه ذره تاتلیسس دست و بدنش می جنبید و نامزدش آخرش شاکی شد و بعد اینقدر فیلم مزخرف و چرت بود که نمی دونم فیلمو تا آخر دیدم یا خوابم برد. فقط این یادمه که نامزده می رفت بستکبال بازی می کرد و نمی دونم قصدشون انجام ورزش بسکتبال بود یا آفتاب گرفتن. بعد تاتلیسس می رفت محل تمرین دید می زد. خیر سرش نماز هم می خونده.

همیشه این واسه من سوال بوده. بازیگرای هالیوودی که تو فیلما چیزی رو رعایت نمی کنن و مردم همه جاشونو دیدن. خب دیگه وقتی در انظار عمومی ظاهر میشن چرا لباس می پوشن دیگه؟ البته فکر کنم ما داریم به این سمت هم میریم و خب این پیشرفت خیلی بزرگیه.

به هر روی. چند روز پیش خبر رسید که ابی رو بعد از یه برنامه ای ترور کردن و گلوله از مغزش رد شده و شاید الان که دارین این سطور رو می خونین اون تو بهشت داره با حوریا نماز می خونه. دکترا هم گفتن تازه اش هم اگه به هوش بیاد قطع نخاع میشه و همون به که بمیره. به قول خواجه : بنده همان به که ز تقصیر خویش ، روی به درگاه خدا آورد. و در جای دیگه میگه : خداوندا مرا آن ده که آن به.

در آخر شما جوانان رو توصیه می کنم که از این فیلمای بد نبینین و همیشه و هر روز ساعت دوزاده یک بعد از ظهر بزنین کانال سه و از کرامات دکتر شریعتی مفیوض بشوید. به امید آن روز. (کدوم روز؟)

آپدیت نوشت: بی پدر مادر هفت تا جون داره! به هوش اومده ناکس! بهتون قول میدم چند روز دیگه هم سرپا وایمیسته کنسرت میذاره و وسط حوریای زمینی قر میده.

دیدگاهی بنویسید