شفا را از که خواهند؟

قبلا هم گفته بودم که به نظر من اگه کسی روزگارش خوش باشه و تن و بدنش سالم نباید شکرگزار باشه چون حقشه. کسی هم که تو زندگیش مشکل داشته باشه می تونه گله کنه از اینکه انصاف در حقش رعایت نشده. کلا معتقدم اگه یکی مثلا معلول به دنیا بیاد کاملا بهش ظلم شده اما اصولا اینجور آدما سطح توقع پایینی دارن.

یه پسرخاله ای دارم که بخاطر مسائل ژنتیکی دچار تالاسمیه و هر پونزده روز باید خون تزریق کنه و بعدش هم یه دستگاهی به سینه اش وصل کنه تا آهن خونش بالا نره و کلی مکافات دیگه. بدتر از همه ی اینا از بچگی موهای سرش ریخته و فقط وقتی تزریقش دیر میشه یه مقدار به حالت شوید مانند مو درمیاره و بعد از تزریق دوباره می ریزه. از طرفی باباش آدم وسواسی و سختگیریه و خلاصه زندگی وحشتناکی داره که به شخصه تحمل همچین زندگی رو ندارم. البته آرزومندم زودتر شفا پیدا کنه اما اگه حالش خوب بشه قطعا معجزه رخ داده و یحتمل تا چند سال دیگه و فوقش ده پونزده سال دیگه چوب خطش پر میشه و از این زندگی سخت و پرمشقت خلاصی پیدا می کنه.

می خواستم بیشتر درباره اش بنویسم اما دیدم خیلی طولانی میشه و حتما بعدا بیشتر ازش میگم. اما حدود هشت نه سال پیش یه آقایی اومد تو یکی از شبکه های ماهواره ای و گفت با انرژی و امواج و این حرفا ، بیماریای لاعلاج رو خوب می کنه. مثلا می گفت پشت تلویزیون بشینین به من فکر کنین ، بعد دستشو میاورد جلوی دوربین و مثلا به ما انرژی می داد. می گفتن دستاش نورانیه ولی من هرچی نگاه می کردم کمتر اثری از نور می دیدم. شاید باید دستشو می کرده تو کتش درمیاورده بعد نورانی می شده. یا چه می دونم ، گرامافونو با انرژی دستاش روشن می کرد و یا یه کوری رو میاورد بعد یه دفعه طرف با شعف می گفت می بینم! می بینم! بعضی مواقع هم ملتو تو استادیوم جمع می کرد و یلخی انرژی می داد و همه هم خوشحال بودن.

خوب تا اینجاش که آدم خوبی به نظر میاد. ولی خب ، همینطوری مجانی هم انرژی ول نمی داد و برای اینکه خصوصی انرژی بگیری باید مبالغی رو بنا به وسعِت می سرفیدی. از چندهزار تومن تا چندمیلیون. البته خودش می گفت هیچ تضمینی نیست که شما خوب بشین ولی خب ، ما زورمونو می زنیم. چندبار هم بردنش دادگاه و هی تبرئه شد تا آخرش دیگه تبرئه نشد و الان هم فکر نمی کنم ایران باشه. من همون موقع هم بهش اعتقادی نداشتم ولی الان تابلوئه که طرف کلاهبردار بوده و اونایی هم که می گفتن می بینم! می بینم! بازیگری بیش نبودن.

خب این پسرخاله ی ما هم چند بار پیش این بنده خدا ویزیت شد و کلی انرژی گرفت. می گفتن بعد از جلسات انرژی درمانی یه مقدار موهاش رشد کردن ولی شخصا چیزی ندیدم غیر از همون شویدا. فکر کنم بیشتر رو موهاش مانور دادن تا بیماری اصلیش و طبق حرفای دکتره که می گفت باید اونجایی رو انرژی بدم که درد می کنه ، احتمالا به کله ی پسرخاله ام انرژی می داده. حالا اگه یه آقایی یا خانومی برفرض بچه دار نمی شدن کجاشونو انرژی می داده برما هم پوشیده اس.

جناب دکتر یه سی دی آواز هم منتشر کرده بودن و به قیمتی گزاف می فروختن به خلق الله که یه نسخه اش به دست من رسید و چون زمان ما دسترسی به آهنگ مثل الان نبود و مشکلات داشت ، تصنیفای این سی دی رو خیلی گوش می کردم. یه کامپیوتر زپرتی هم داشتم که فقط توش تایپ می کردم و مطلب می نوشتم و البته غیر از این ، کار دیگه ای ازش برنمی اومد. یه سی دی رام هم داشت که فکر کنم فقط سی دی این بابا رو کردم توش. یعنی اینکه خیلی با آوازاش نوستول! دارم.

سال بعدش سی دی رو دادم به یکی از همکلاسیا ، که کمه کم پنج سال از من بزرگتر بود و هیکلش تقریبا شیش برابر من و مغز اندازه فندق. فکر کنم هرسال حداقل یه بار مردود شده بود. بهش گفتم برو اینو گوش کن فردا ازت می گیرم. سی دی رو دادم اما پس گرفتنی درکار نبود و بهونه آورد که تو ماشین بوده و داداشم خوردتش و بابام نشسته روش و از این حرفا. منم اون موقع خیلی الاغ بودم و مثلا خواستم قبل از اینکه سی دی رو بهش بدم ازش بک آپ بگیرم. چندتا از تراکا رو که اصلا نریختم گفتم هارد چهل گیگیم پر میشه. بعد اون موقع اندازه آمیب از کامپیوتر سر در نمی آوردم و فایلا رو ریپ نشده ریختم تو هاردم و عملا نمی شد رایتشون کرد. روزا گذشت تا اینکه چند روز پیش جو گرفتتم و دنبال آهنگای این بابا افتادم و بعد از کمی جستجو پیداش کردم. یکی از ترک هاش رو هم واسه دانلود براتون میذارم که نگین علی آبادم بد جاییه.(؟)

دانلود آواز بیمار غریب از محمد علی اکبری.

دیدگاهی بنویسید


حال منه این روزا

یه گوشه ای میشینم ، گوشیمو دست می گیرم ، از این همه تنهایی ، دلم میخواد بمیرم ، میرم تو لیست دوستان ، اسامی رو می بینم ، رو یکیشون می ایستم ، رو صندلی میشینم ، یه دوست مهربونه ، دلم براش تنگ شده ، صدای زیر و نابش ، توی گوشم زنگ شده ، شمارشو می گیرم ، منتظرش می مونم ، اما جواب نمیده ، دلیلشو می دونم ، زنگ می زنم بی وقفه ، یه بار دوبار سه باره ، از فرط بوق آزاد ، گوشم داره می خاره ، دیگه میرم بخوابم ، خوابای خوب ببینم ، دوباره فردا پاشم ، یه گوشه ای بشینم ، گوشیمو دست بگیرم !!

حقیقتش حدود یه هفته پیش در صبح یک روز دل انگیز بهاری وقتی از خواب ناز بیدار شدم احساس درد شدیدی از ناحیه گردن رو کردم ! بذارین یه خاطره ای براتون تعریف کنم . دو سال پیش سر سیاه زمستون با جمعی از دوستان چیزمغز تصمیم گرفتیم بریم شمال. وقتی رسیدیم چالوس یا نوشهر یا لاهیجان (دقیقا خاطرم نیست) ظهر شده بود و دنبال یه سگ پزی می گشتیم تا یه کوفتی به بدن بزنیم . بالاخره یه مغازه ی کرکثیفی پیدا کردیم و برای صرف پیتزا داشتیم از ماشین پیاده می شدیم که دوست راننده امون بنابه دلایل نامعلومی شروع به حرکت کرد . منم در همون حین و بین داشتم از ماشین پیاده می شدم و وقتی ماشین به حرکت دراومد ، چرخ عقبش به طرز محیرالعقولی از روی پاشنه ی پام رد شد و صدای قرچ قوروچ به گوش رسید ولی من هیچ دم برنیاوردم. بس که ماخوذم . اما این درد گردنم به حدی شدید بود که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و هرازچند گاهی فریادی از خودم ول می دادم .

خوشبختانه و یا متاسفانه گردن مبارک هیچ قصد خوب شدن نداشت و اعضای خانواده با خوروندن قرص و مالیدن انواع و اقسام پماد سعی در تسکین این درد داشتن که البته ثمر هم داد و تا شب آرامش نسبی به شهر برگشت . شب مثل بچه های خوب رفتم سرجام خوابیدم. اوایل خوب بود ولی حوالی ساعت چهار با یه درد خیلی وحشتناک از خواب پریدم . برای اینکه صدای داد بیدادم کل محلو از خواب بیدار نکنه یه گوشه ی ملافه رو کردم تو دهنم . چند دقیقه ای این دردو تحمل می کردم تا اینکه کم کم از شدتش کم شد . انصافا می ترسیدم بخوابم واسه همین هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و به رادیو ورزش گوش دادم . حالا تو اون ساعت داشتن به موضوع درد کمر و گردن راننده وانتا می پرداختن . با یه راننده وانت هم مصاحبه می کردن که ازقضا فامیلیش همنام من بود . خلاصه کم کم خوابم گرفت و با رعایت احتیاط سر بر بالین گذاشتم و روز بعدش خیلی بهتر شده بودم و دیگه نیازی به دکتر نبود . اما متاسفانه این درد مزمن شده و هر چند وقت یه بار یه حالی ازم می پرسه .

همه ی این دردا ناشی از مشکلات عصبی ما جووناس . اگه دولت برای ما چهارتا تفریحات سالم درست می کرد اینقدر ما به ورطه ی نابودی نمی افتادیم . الان فصل تابستونه و منه جوون فرهیخته هیچ سرگرمی و تفریحی ندارم و مجبورم تو دانشگاه واحد بردارم . حالا نمیگم تفریحاتمون مثل سری فیلمای امریکن پای باشه ولی خب زیادم بدم نمیاد . یکی از دوستان هست که هر چند وقت یه بار از ما می پرسه : می دونین الان چی می چسبه؟ ما هم میگیم : نه نمی دونیم ، چی می چسبه ؟ و اونم با ملاحت خاصی میگه : س*ک*س ! البته این بر کسی پوشیده نیست که تو تابستون بستنی خیلی می چسبه و اونم بستنی یخی آلبالویی ! (دقیقا یه سال پیش یه پست درباره اش نوشته بودم ولی الان دیگه وجود خارجی نداره) قبلترها که علم پیشرفت نکرده بود و هنوز ماهواره ها به فضا فرستاده نشده بودن و کرما و لاک پشتا روی زمین بودن ، مردم خیلی راحت میشستن دور هم و بستنی یخی می خوردن . اما الان با پیشرفت تکنولوژی و گسترش رسانه های معاند دیگه کسی حتی سیبیل کلفتاش هم جرات نمی کنن بستنی یخی بخورن . به خاطر اون حالت خاصی که داره . متوجهین که ؟

داشتم می گفتم . بعد از اینکه یکی دو روز از گردن درد راحت شدم یه عارضه ی جدید بر من مستولی گشت . یه روز که از خواب بیدار شدم ، حس کردم چشم چپم ترکیده و خونش پاچیده به درو دیوار . فوق العاده داغ شده بود . با اینکه همه چیزو خیلی واضح می دیدم اما این گرمای شدید نگرانم کرد زنهار رفتم جلوی آینه و دیدم بله … خون جلوی چشامو گرفته نافرم . الان یه دو سه روزی میشه که به همین حالت مونده و من میخوام پرو اوولیشن ساکر بازی کنم ولی نمی تونم . الانم با کلی مکافات دارم این متنو تایپ می کنم . علت این خون بازی رو هم نمی دونم احتمالا بخاطر کار زیاد با کامپیوتر چشمام خشک شده باشن . همونطور که شاعر هم گفته : تو چشام اشکی نمونده ، تو دلم حرفی ندارم ، دیگه وقت رفتنه ، سَفره دور و درازه . و یا یه شاعر خوش الحان دیگه که می فرماید : دیگه اشکی برام ، نمونده که بخوام ، برات گریه کنم ، فدای تو چشام . و از این قبیل صوبتا .

حالا به این دردهای مزمن و زجرآور ، جوونه زدن دندونای عقل رو هم اضافه کنین که خوراک برام نذاشته . من همینجوریش وزنم کم بود ، از صدقه سری این دندونا تو این چندماهه یه چهار پنج کیلو وزن کم کردم . از طرفی با این وضعیت جسمی و اون وضعیت روحی و گرمای طاقت نفسا ! باید پاشم برم دانشگاه سر کلاس اندیشه اسلامی بشینم . ای خداااااااااااااااااااااا شکرت !

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 4 از 4
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4