سه حکایت (قسمت دهم)

توی سلف دانشگاه با تنی چند از دوستان نشستیم که دوست شماره ۱ بسته ی ماست منو برمی داره.

دوست شماره ۲: بازش کن

دوست شماره ۳: باز کن بخورش

دوست شماره ۴: یه تیکه همشو برو بالا

دوست شماره ۵: بخور هیچی نمیگه

دوست شماره ۱ درحالیکه بسته ی ماست رو به سمت من برمی گردونه، با لهجه ی ترکی ابراز می داره:

نه … اوندفعه آبشو خوردم ناراحت شد …

و بیگ بنگ جمعیت

————————————————————-

سر کلاس، دوستی فلشش رو میده به من…

من: چیکارش کنم؟

اون: بریز توش، بریز توش

در این لحظه دخترها درحالیکه لب هاشون رو می گزیدن از کلاس خارج شدن.

————————————————————-

استاد مدار الکترونیکی در حال توضیح یک مدار:

«وقتی که سرهای مخالف دو تا دیود روبه روی هم قرار بگیرن ، ولتاژ مدار صفر میشه. بذارین براتون مثال بزنم تا بهتر متوجه بشین.

من یادم میاد وقتی کوچیک تر بودم ، یه عمه ای داشتم که وقتی می رفتیم خونش ، اونم حتما باید پا می شد می اومد خونمون. حالا خونشون که می رفتی موقع ناهار ، برنجو توی این قابلمه های کوچیک درست می کرد ، بعد اول واسه بچه های خودش می کشید و به ما هم یه دو سه تا دونه برنج می رسید.»

ما همچنان در حال تحقیق و آزمایش برای پی بردن به ربط موضوع درس با این روایت هستیم.

دیدگاهی بنویسید


ماشه آهو لاشه، واعظ؟

در حالیکه داره بارون میاد و هوا دو نفره اس، من ماتم گرفتم که چرا محمدصادق واعظ زاده کرمانی مقدم تایید نشده و از دوران طفولیت آرزوم بوده که یه روز بهش رایمو تقدیم و حالا چیز شده توش. آخه دردمو به کی بگم تنهای تنها؟

در راستای همین ماتم زدگی یاد یک خاطره ی مزخرفی افتادم. با دوستان رفته بودیم نمایشگاه کتاب ببینیم و احیانا بخرم، که چشم و چالمون افتاد به یه کتاب شعر و لاشو باز کردیم و بلادرنگ میخکوب شدیم و در همین حین زمین به اذن خدا به لرزه در اومد و ما متحول گشتیم. بیناییتون رو گوش جان می سپارم به کلامی چند از این دفتر:

حالا حرف نمایشگاه شد. رفته بودم یه کتاب تاریخ بخرم که یه ذره قیمتش بالا بود و همونطور که می دونین، من پول بالای پیتزا میدم ولی برای کتاب هم پول میدم. رفتم به فروشنده گفتم چطوریاس این؟ و نمی دونم منو چی دیده بود و آیا شبیه مرغ سوخاری بودم یا چی، شروع کرد به تعریف از کتاب و کم مونده بود منو به دین اون کتابه رهنمون کنه.

همیشه یه ضرب المثلی هست که میگه کتاب تعریفی پاره از آب درمیاد. به همین روی، درحالیکه انگشت شستمو می خاروندم گفتم نمیخوام و خداحافظی ملیحی با فروشنده کردم و رفتم غرفه ی بعدی. غرفه ی بعدی کتابو گرونتر می داد ولی از اونجایی که یه ضرب المثل لعنتی هست که میگه هرچی آش بخوری پاته، با کلی عجز و التماس از فروشنده می خواستم که تخفیف بده و البته داد اما فقط سی و پنج درصد. می خواستم بکنمش، در اصل می خواستم تخفیفو بکنمش چهل درصد و به طرف گفتم آقا من دانشجوئما، دانشجویی حساب کن و بدون فکر گفت اینجا همه دانشجوئن و من در اون لحظه چرت ترین و خزعبل ترین پاسخ ممکنه رو دادم و گفتم خب دانشجوی تاریخ که نیستم. خوب شد نشنید چی گفتم وگرنه می رفت تو همون کتاب تاریخ ثبتش می کرد.

آخ کجایی صادق زاده، نه چی واعظ زاده که کلی برات برنامه داشتم. می خواستم با افتخار هرچه تمام اسمتو توی برگه ی رای بنویسم و بکنم تو صندق مسئول اخذ رای و البته در اصل صندوقی که مسئوله بالاش وایستاده. خدا یعنی میشه یه روز صادق زاده، نه چی میگم واعظ زاده منو ببینه و برام بای بای تکون بده؟ می خواستم تو اتاقم یه ستاد توپ براش راه بندازم و در و دیوار عسکشو پر کنم از قیافه ی دلفریب منگلیش که به بچه های تی اسی گفته زکی. آخ آخ دلم خونه صادق زاده نه چی بود این اسمش هان واعظ زاده …

خلاصه ی کلام اینکه هفته ی دیگه امتحان دارم و احتمالا زیر فشار درسا توی این یکی دو هفته مثل خرم سلطان شیش تا شیکم میزام و الان نشستم ماتمکده گرفتم. یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه سگ صاحبشو نمیشناسه. و البته مادربزرگم یه ضرب المثلی گفت که بعد از اون شعره برا بار دوم متحول شدم و به دین مادربزرگم گرویدم. گفت به گربه گفتن مدفوعت (اون یه چیز دیگه گفت) دواس، ریـ* و مدفوعشو خاک کرد.

واعظ صادق زاده چی بود کاظم زاده هرچی وای وای … (بر وزن کفتر کاکل به سر بخونین)

دیدگاهی بنویسید


تو کجایی سهراب؟

در یک فضای کاملا جدی …

بابام: صبی تو انباری یه کتاب هفت کتاب پیدا کردم.

من:

بابام: بابا همین کتابه مال شهرام سپهری دیگه…

من:

دیدگاهی بنویسید


زوج در پاگشا

من باید بخوابم

نمی دونم چرا وقتی عبارت زوج جوون رو میشنوم جای اینکه یاد مسائل دیگری بیفتم ، یاد گازگرفتگی و خفه شدن میفتم. یعنی تصور من از زوج جوون بودن اینه که شب بخوابن گاز بگیرتشون. مبرهنه که زن جوون هم با روسری و مانتو می خوابه و شوهرش هم در اتاق مجاور می آرمه. بله ، این تصور من از زوج جوونه.

هماره نگران این هستم که اگه احیانا خودم هم زوج جوون شدم ، چطوری باید با فامیل همسرم ارتباط برقرار کنم و تصورم اینه که میرم خونه اشون و اونا هم منو دست میندازن و می گیرنم دستگاه. یا فوقش حرفای پیرمردونه و قیمت گوشت و برنج و کرایه تاکسی می زنن که منم وسطش خوابم می گیره. راستی من چقدر خوابم میاد.

یه بار دخترخاله ام که به تازگی عروسی کرده بود قرار بود با شوهرش واسه نمی دونم پاگشا ، پاتختی ، پاگیر یا هرچی بیان خونه امون. اون موقع ماه رمضون بود و یکی دو ساعت قبل از اذان وارد منزل شدن و وقتی ازشون پرسیدن که آیا روزه هستن یا خیر؟ دوماد جواب داد که آره و با ندای قبول باشه مواجه گشت. دخترخاله ام هم زیر لب گفت آره چقدر هم روزه اس که این جمله رو فقط من و دوماد شنیدیم چون بقیه تو آشپزخونه بودن.

خوابم میاد. می فهمی؟

بعد از غذا من و دوماد و دخترخاله رو کاناپه نشسته بودیم و سایرین مشغول تمیزکاری بودن. زوج جوون در ضلع شرقی و من در ضلع شمالی سکنی گوزیده بودیم و بقیه تو آشپزخونه بودن که یه دفعه دیدم دوماد دستشو برد بالا و شتلق! کوبید روی رون دخترخاله. خب من صحنه را دیدم و شوربختانه نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم و سعی کردم به در و دیوار نگاه کنم. واقعا دلیل این عملیات رو متوجه نشدم و آیا واقعا چه لزومی داشت که یکدفعه روی رون همسر بکوبه. شاید واسه هضم غذا مفید باشه.

اصولا به دلیل چهره ی مثبتی که دارم از سه هزار میلیارد کیلومتری داد می زنم که اهل خلاف و کارای بد بد نیستم. از همین روی هرگاه تو متروی تهران کرج تنها یه گوشه میشینم یه دختر پسری هم میان کنار من و لاو می ترکونن. یادمه یه بار پسره جلوی من نشسته بود و دستاش وضعیت وحشتناکی داشت طوری که کاملا مشخص بود کارگره. دختره هم تیپ دانشجویی داشت و کنارش نشسته بود. اصلا گویی من با مقدار متنباهی ریش و پشم وجود داخلی و خارجی ندارم و غیر از بوس هرکاری می شد به انجام رسوندن. بعد دختره گوشیشو درآورد و عکسای بی ناموسی خودشو و دوستاشو به پسره نشون داد که متاسفانه جاگیریشون طوری بود که من نتونستم این تصاویر قبیح رو از نظر بگذرونم.

عین سیبی که از وسط نصفش کرده باشن خوابم میاد

یه بار هم یه دختره با بوت و شلوار و تی شرت کنار دوست پسرش که رو به روی من قرار داشت نشسته بود و هی سعی می کرد منو تحریک کنه و هی این پا رو اون پا و از این کارا. بعد که دید از من آبی سرد نمیشه ، افتاد به جون پسره و هرچی جوش و کبره و عن دماغ بود از صورتش پاک کرد. فکر کنم می خواستن برن پاگشا. وانگهی ، اول ازدواج می کنن بعد میرن پاگشا ، در نتیجه داشتن می رفتن پارتی.

دو مورد هم پیش اومد که به حدی منو منقلب کرد که نزدیک بود همونجا از جام بلند شم و یقه امو جر بدم. یه بار پسره زل زده بود تو صورت دختره و به مدت حدودا نیم ساعت بدون وقفه این کارو ول نمی کرد. جالب هم اینجا بود که دختره رو به روی من نشسته بود و پسره کنارش. یک بار هم دختره زل زده بود تو صورت پسره که بسیار هم داغون و چارچشمکی بود. و دراینجا شاعر می فرمایند که هر گاگولی که دیدیم یه دوست دختر/پسر داره ، ما بدبختا نداریم ، خیلی هستیم بیچاره.

دیگه خواب بر من مستول گشته و یک شاعر گرانقدر دیگه می فرمان : روزا رو خوابیم و ، شبا رو پارتی ، موزیک باحال و ، دیوونه بازی. و سوالی که مطرح است این است که پس گلم شما نون از کجا میاری بخوری؟

و آه آه آه آه آه آه آه آه … (خب بابا ، رفتم دستشویی)

دیدگاهی بنویسید


یک سرگذشت معمولی

به اون دوستم که خدمتش اهواز افتاده دلداری می دادم. حدودا یه ماه پیش و قبل از اعزامش. می گفتم «بابا میری اونجا دختر خوشگل زیاد داره! اونام بچه تهرون چشم رنگی دوست دارن.» نمی دونم. با این حرف بهش دلگرمی می دادم یا میریدم تو حالش اما امروز از تلفن عمومی اهواز بهم زنگ زد و چند تا سوال کامپیوتری پرسید. گویا انداختنش بخش رایانه و زیر کولر گازی عشق و حال می کنه.

پسر خوبیه. دوتا برادر داره و خودش بچه وسطیه. بچه ی وسط بودن عذابیه که از جانب الهی نازل میشه و خدا رو شکر من بچه اولم. از اونجایی که خواهر نداره تو ارتباط با دخترا شدیدا مشکل داره و وقتی با یه دختر حرف می زنه عرق می کنه و تابلو میشه که دست و پاشو گم کرده. ترم اول دانشگاه هم عاشق یه دختری شده بود. دختر که چه عرض کنم بهتره بگم پیر دختر. همون موقع به من نگفته بود. زیاد با هم ارتباط نداشتیم ولی چندتا از بچه ها خبر داشتن و هر از گاهی سوژه اش می کردن. برخلاف من که آرزوی درخواست از دختر رو به گور خواهم برد ، اون همون موقع رفت با دختره حرف زد.

کمی تعقیبش کرده بود و وسط پیاده رو مشغول صحبت شده بودن. تعریف می کرد که عرق از سر و روش می باریده و به زور حرف می زده و تمام گوشت ناخوناشو می کنده. بالطبع نباید انتظاری جز جواب منفی داشت. ول کرد تا ترم بعدش به یکی از بچه ها گفت بره با دختره صحبت کنه. گویا بعدش قضیه کمی بهتر شده بوده اما بخاطر شکی که نسبت به دوستمون داشته تصمیم می گیره خودش یه بار دیگه بدون خبر اقدام کنه.

حالا من از ماجراش خبر دارم. آمار دختره رو براش درمیارم. محل زندگی ، محل و تاریخ دقیق تولد ، اسم پدر و کارنامه و سایر اطلاعاتی که عملا به دردش نمی خورد. دختره دوسال ازش بزرگتر بود و بخاطر چهره ای که داشت ما بهش می گفتیم راسو. هنوز هم بعد از سال ها نفهمیدیم این پسره از کجای این دختره خوشش اومده بوده.

من خودم درگیر همین مسائل بودم و فشار زیادی بهم وارد می شد. دیگه نمی تونستم واسه اون هم فکر کنم و راهکار بدم. یه روز خودش دلو به دریا زد و رفت تو دانشگاه صحبت کرد. گویا چند دقیقه بیشتر طول نکشید و دختره بهش گفته که نامزد داره. اون روز خیلی حالش گرفته بود و ما هم که خبر نداشتیم هی بهش تیکه مینداختیم تا اینکه یه دفعه عصبانی شد و یه حرفی زد که تا عمر داریم این سوتی سنگینشو از یاد نمی بریم. همون موقعش هم از خنده جر خوردیم. متاسفانه چون لفظ رکیکی بود نمی تونم اینجا بنویسمش.

بعد از این واقعه همش می گفت دوست دارم برم یه مشت بزنم تو صورتش. می گفت همون اولش بهم نگفت نامزد داره و دو سال منو مسخره ی خودش کرد. همین چند روز پیش هم که مرخصی گرفته بود بهم گفت غروبا وقتی تنهام یادش می افتم خیلی حالم گرفته میشه. حرفی واسه دلداری بهش نزدم چون خودم هم همچین وضعیتی دارم و رطب خورده کی منع رطب کند.

امروز بعد از اینکه سوالاش تموم شد گفتم خب چیکارا می کنی؟ حال می کنیا! گفت بد نیست فقط یه کم گرمه. حالا از فردا باید برم یه مجتمعی به زنا کامپیوتر یاد بدم. گفتم پیرزن میرزن؟ گفت نه دخترن ، جوونن. من درحالیکه خنده ام گرفته بود گفتم دیدی بهت گفتم؟ حالا مواظب خودت باش ، اونا بچه تهرون چشم رنگی خیلی دوست دارن!

حالا دارم به این فکر می کنم که اون وقتی یه دختر می دید هول می شد حالا چطوری میخواد بره سر کلاس و به جمعی از دختران درس بده؟ نمی دونم ، شاید قسمتش این بوده. با اینکه می گفت اینجا خیلی سختگیری می کنن اما شاید از یکی از همینا خوشش اومد و یه عروسی افتادیم! کما اینکه همونطور که در گذشته گفتم من اصلا اهل رقص نیستم و قطعا اگه عروسی دعوت بشم نخواهم رقصید و اگه خیلی بخوام حال بدم دست می زنم. به امید آن روز (کدوم روز؟)

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت پنجم)

دوستی تعریف می کرد تو خواب دیده که یه مردی با لباس سفید که یه عمامه ی سبز داشته و صورتش نورانی بوده میاد بالا سرش. بعد دوستم بهش میگه : قربون دستت برو یه لیوان آب برام بیار خیلی تشنمه ، دمت گرم .

—————————————-

من : خب حکم چیه ؟

اون : آس

—————————————-

من : می دونستی اسم داف علیشمس ، نیلوشمسه؟

رضا : اِ ؟ پس اسم داف منم رضاشمسه

من : ای خاااااک تو سر هم ج*نس%بازت کنن.

دیدگاهی بنویسید