من از عهد عتیقم

عرض نکردم؟ تا پای جک باوئر رسید به عمان همچین دوران زندان و بیداری اسلامی رو فراموش کرد که مثل الاغ افتاد رو سارا شوره و یه ..ی از هم گرفتن که کم مونده بود فک جفتشون بیاد پایین. حداقل نکردن برن یه خلوتی یه قبرستونی جایی که کسی نباشه. جلو شونصدهزارتا دوربین. اون فتیل فتالین هم نقش نخودی رو داره و وقتی جک باوئر نباشه میره پیش سارا شوره می خوابه. به خدا خوبی به این اجنبیا نیومده.

امروز با دوستی رفته بودیم لباس نظامی بخریم تا وقتی برمی گرده خدمتش لباس نو داشته باشه. یه مغازه گفت سی تومن و جنسش کتونه. یکی گفت نخی اصل آمریکا نود تومن. دیگری بیان فرمود کتون یشمی خال خال پشمی نیمه پلاستیکی بیست پنج تومن. پرسیدیم نخی نداری؟ گفت نه بابا نخی به درد نمی خوره توش کپک می زنی. خلاصه منصرف شد و رفتیم چندتا کتاب کنکوری بگیریم و خیرسرمون بخونیم.

در حال قدم زنی بودیم که دوتا از دخترای همکلاسی رو دیدیم و از اونجا که من آدم به شدت یبس و گنده دماغ و آشغالی هستم ، رومو کردم اونور و به راهم ادامه دادم. فکر کنم از اینکه حسابشون نکردم ناراحت شدن. اما خب ، منم از اینکه منو حساب کردن ناراحت شدم. من هیچ جام خنده دار نیست که وقتی منو می بینن لبخند می زنن.

کتاب درسی که نخریدیم ارواح خیکم اما چندتا از این بساط فروشا کنار خیابون کتابای غیرمجازو پخش و پلا کرده بودن و منم که عاشق این کتابام. به طرف گفتم این انجیلا چند؟ (دقت کنید. منظور انجیر خشک یا آنجلا مرکل نیست) گفت کوچیکه هفت تومن بزرگه پنج تومن. در این موقع مغز من هنگ کرد چون اصولا هرچی گنده تر بالطبع گرون تر. گفتم یه ارزونشو میخوام. گفت این بزرگتره هست سه تومن. و دیگه اینجا بود که مغزم پکید. دید که دارم گیج می زنم گفت اون هفت تومنیه کاغذش خارجیه واسه همین گرونه. حالا اصلا چرا انجیل برمی داری؟ بیا این عهد عتیق و جدیدو بردار که تورات هم داره. خوشحال شدم و گفتم خب این چند؟ گفت دوازده تومن. و منم سوت زنان بی خیال شدم و حتی به جزوه های تبلیغی برادران اهل سنت حتی نگاه هم ننداختم.

بعدش رفتیم پیش یکی دیگه از دوستان که جلال و جبروتی راه انداخته و یه دفتر واسه شرکتش اجاره کرده و کلی کارمند و بازاریاب داره. هنوز وارد دفتر نشده بودیم که به دوستی که همراهم بود گفتم که دوست شرکت دارمون یکی از دخترای همکلاسی رو استخدام کرده و الان هم اون دختره تو اتاق دوستمون سکنی گوزیده. این دوستم هم که خیلی پسر محجوب و مأخوذیه و فقط چندبار جلو دخترا با گفتن الفاظ به … رفتم و … خل ، آبرو برامون نذاشته گفت من خجالت می کشم و نمیام. که البته بردیمش.

دخترک سخت مشغول کار بود ولی برامون چایی و شیرینی آورد. من شخصا غیر از سلام حرف دیگه ای بهش نزده بودم درحالیکه چهارتایی عین مرغ و خروس تو مرغدونی چمباتمه زده بودیم. دوست شرکتی غذا سفارش داد و بعد از چندی پیک گرامی بدون اینکه در بزنه وارد اتاق شد و غذاها رو روی میز گذاشت. سه پرس غذا بود. دوستم می گفت این (اشاره به دختره که در اون لحظه تو اتاق نبود) هیچی نمی خوره. و بعد عین گاو شروع به خوردن کردیم و حتی یه تعارف هم به وی نزدیم. وانگهی ، من چون معده ی ناقصی دارم نتونستم تا ماتحتش بخورم.

دختره هر سه تامونو تا حد زیادی میشناخت. منم رودرواسی رو کنار گذاشتم و تیکه های پسرونه به دوستان مینداختم که با ندای هیس هیس مواجه می گشتم. اصولا من از دوتا حرکت خوشم نمیاد. یکی اینکه یکی بهم بگه هیس و دیگری اینکه کسی بهم بگه به تو ربطی نداره. از شنیدن این عبارات ناراحت میشم هرچند گوینده به هیچ جاش هم نیست که من ناراحت میشم.

در آخر به منزل بازگشتم و درحالیکه برام هیچ حسی شبیه تو نیست بود ، وارد فضای اینترنت شدم و چشام به مواردی روشن شد که نباید می شد و سخت دل چرکین شدم. این قضیه به یکی از دوستان مربوط می شد و بلافاصله توی یاهومسنجر براش پیغام گذاشتم تا در مورد این اتفاقات توضیح بده. فعلا که نیومده اما امیدوارم بحث خیانت و خنجر و این حرفا نباشه. الانم که مشغول تحریر هستم به شدت عصبانی ام و می تونم شتر با بارشو یه جا بخورم. در اینجور مواقع شاعر میگه که «دلبر بلا ، اون قد و بالا ، جیگر طلا ، وای حنا» و در ادامه « حنا به خدا ، بده یه ندا ، تا بشم فدا ، وای حنا» و پس از گفتن این حرفا حنای مورد نظر شونصد میلیون بار از اتاق پرو بیاد بیرون و اعضای مربوطه رو در چشم سایرین فرو کنه و شاعر هم یک *لاخ بهش بده و بگه : ایتس گود … ایتس وری وری گود …

و برخلاف همیشه اه … اوووووآخ … تف

دیدگاهی بنویسید


ذهنیت منفی

با اینکه احساس می کنم آدم کولی هستم ولی اصلا دوست ندارم با شخصی مثل خودم مواجهه داشته باشم. چون اصولا خاطرات دیر از حافظه ی من پاک میشن و وقتی یه نفر جلوی من یه اتفاقی واسه اش میفته یا سوتی میده و کار خبطی می کنه دیگه امکان نداره از یاد من بره و وقتی طرفو می بینم یاد اون اتفاق یا کار میفتم.

مثلا طفیلی بیش نبودیم و داییم و زن و پسرش اومده بودن خونه امون. پسرداییم یه سال از من کوچیکتره و از معدود افرادیست که توی فامیل سنش بهم نزدیکه. خلاصه اون روز من و اون پای تلویزیون به پلی استیشن بازی نشستیم و کمی اونطرف تر هم بزرگترا با هم صحبت می کردن. داشتیم درایور بازی می کردیم و دسته ی بازی دست من بود. از ماشین پیاده شدم تا برم یه ماشین دیگه سوار شم اما وقتی از کنار مردم رد می شدم ، ملت می گرخیدن فرار می کردن. این عمل واسه من هیچ مزه ای نداشت ولی پسر داییم – که فکر کنم سیزده چهارده سالش بود – خیلی با این قضیه حال می کرد و از ته معده می خندید. منم ول کن نبودم و میفتادم دنبال مردم و اونام فرار می کردن و پسرداییه می خندید. بزرگترا هم ساکت شده بودن و مارو نگاه می کردن که یه دفعه پسرداییم وسط خندیدن گفت زرررررررررررت… . من که به روی خودم نیاوردم و رفتم سوار ماشین شدم. ولی بزرگترا لبخند می زدن. در همین لحظه پسردایی گو*وم برگشت به باباش گفت : «چی شده بابا؟» مثلا از هیچی خبر نداره.

اجازه بدین در همون دوران بمونیم. یادمه راهنمایی که می رفتم یه پسری تو کلاسمون بود کانهو پنجه ی آفتاب. بهش می گفتن سفیدبرفی بس که خوشگل بود. اصلا نمی دونم چرا خدا پسر آفریده بودتش. خب بالطبع تو اون سن بچه ها در سن بلوغ هستن و دیگه سال سوم نمی تونستن خودشونو نگه دارن. خلاصه بعد از سال ها بی خبری سه سال پیش تو نت پیداش کردم و کمی چت کردیم. ولی دیگه قرار نذاشتم چون همه اش یاد خوشگلیش و کارای دیگه ی بچه ها میفتادم.

تو همون مدرسه بخاطر فضای خاصی که داشت هر پنجشنبه قبل از شروع کلاسا می رفتیم تو نمازخونه زیارت عاشورا می خوندیم و سینه می زدیم. اوایل دانش آموزا کمتر برهنه می شدن ولی خب ، کم کم تحت تاثیر بزرگترا رو آوردن به این کار و اصلا مراعات حال دیگران رو هم نمی کردن. من خیلی دوست داشتم اون پسر خوشگله هم ل*خت شه سی%نه بزنه ولی یه ذره حیا داشت. اما یه پسر خوشگل دیگه ای بود (ای بابا ، یه وقت فکر نکنین اون موقعا من تو کف بودما. دارم واقعیتو تعریف می کنم) که نمی دونم حواسم کجا رفت یهو برگشتم دیدم که بله. بعد کمی که بیشتر دقت کردم این سوال برام پیش اومد که چرا س*نه هاش کمی بیش که چه عرض کنم ، خیلی بیش از حد مجاز متورمه. بعد از دیدن این صحنه هیچ وقت تو مدرسه باهاش حرف نزدم. اصلا معلوم نبود ما مدرسه می رفتیم یا تران*کچوال خونه.

سال دوم دبیرستان یه معلم ادبیات خیلی پیری داشتیم که قرار بود اون سال بازنشست بشه. یه بار اومد سر کلاس و مدتی از شروع درس نگذشته بود که متوجه شدم بچه ها خیلی پچ پچ می کنن. معلمه هم کلا کاری به کسی نداشت و می زدی تو گوشش هم چیزی نمی گفت. کم کم خبر به گوش منم رسید. گویا آقا معلم صبح که می خواسته بیاد قصد داشته پیرهنشو بذاره تو شلوارش ، لکن اشتباها کرده بود تو شو*تش. بعد شو*تش از زیر شلوار زده بود بیرون و سفید بود. حالا اسلیپ یا پاچه دار بودنش رو نمی دونم ولی اصولا پیرمردا از اون مدلایی می پوشن که خشتکش تا زیر زانوئه. بدبختی اون روز از روی درس گیله مرد هم باید می خوندیم و توش هی می گفت: صدای جیغ زنی می آمد … صدای جیغ زنی از وسط جنگل می آمد … . خدا دیگه اون روزو نیاره ، فکر کنم هیچ وقت توی عمرم به اندازه ی اون یک ساعت نخندیده باشم. همگی دلمونو گرفته بودیم و سرمونو گذاشته بودیم رو میز. خوب شد روده پوده هام جر نخورد. اما اثرات این اتفاق وقتی نمایان میشه که من به عکس بزرگ علوی روی جلد کتاب چشمهایش نگاه می کنم. هی فکر می کنم بزرگ علوی پیرهنشو کرده تو شو*تش.

ترم اول دانشگاه و همون هفته های ابتدایی سرجامون نشسته بودیم که ناگهان چشمم افتاد به پاچه ی کوتاه دختر جلویی. یه دختر مسن بود که با زانتیا می اومد دانشگاه و اسمش هم ملیحه بود. البته اصولا پاچه ی بالا رفته منو تحریک نمی کنه اما موضوع این بود که طرف پشم و پیل پاشو نزده بود و نزدیک دو ساعت فقط عق می زدم. حالا یکی نیست بهم بگه تو خودت سه ماه سه ماه ریشتو نمی زنی کسی چیزی میگه؟ به هر روی هر وقت تو این چند سال دیدمش حالم بد شده و یه بار هم که با دوستی که کنارم بود حرف می زد به قدری حالم بد شد که خداحافظی کردم و رفتم لای درخت چمنا نفس عمیق کشیدم.

خلاصه عرض کنم که آره. این زندگی ماست.

دیدگاهی بنویسید


اندر کفانیم

این پست رو برای وبلاگ یکی از پسرای دانشگاه نوشتم. لازم به ذکره که تو این مطلب مقدار زیادی تخیل و شوخی به کار رفته و صرفا برای جذب مخاطب از خودم مایه گذاشتم.

—————————————————————-

فی الحال من حیث المجموع امیدوارم الان که امتحانات شروع شده درساتونو خوب حاضر کرده باشین و همینطوری خیاری نرید سر جلسه امتحان بشینین و اگه بنابه هر دلیلی نتونستین حاضر بشین هیچ اشکالی نداره ، توصیه ی من به شما جوانان ، حذفه. حذف کنید و به ریش دوستان و رفیقان بخندید.

چندی پیشتر با کراهت از خواب بهاری برخاستم و درحالیکه خیلی گرمم بود عزم سفر کردم. البته ذکر این نکته ضروریه که هوا گرم نبود ولی اینکه چرا گرمم بود خودش سوال خوبیه. فی الواقع نمی دونم گرمایی هستم یا سرمایی اما هر چی که هستم باشم آسمان مال من است. خلاصه شال و کلاه کردم و زدم بیرون و سوار آسانسور شدم و دکمه ی جی اف رو فشار دادم و از اونجایی که در کف هستم ، چند بار دیگه هم این دکمه رو فشار دادم و حتی یه بار اونقدر فشار دادم که چیز شد.

همینطور که کف از درو دهنم پاک می کردم متوجه شدم که رسیده ام ایستگاه مترو صادقیه و یهویی بیرون درب ورودی یه خانوم میانسالی پرسید: “پسرم سیل بند از این طرفه؟” والا من هرچی فکر کردم دیدم دستبند و هدبند و کمربند و …ـه بند و حتی .اش بند شنیدم ولی سیل بند به گوشم نخورده بود. اما نخواستم دلشو بشکونم و گفتم آره از همین طرفه.

رسیدم دانشگاه و کوله بار غربتو که لایق شونه ام نبود روی صندلی گذاشتم و خودم هم کنارش نشستم و از اونجایی که در کف هستم به حاضرین خیره شدم. استاد اومد و قرار بود یکی از مکفوف ها (مکفوف یعنی کسی که بقیه در کفِش هستن. اسم مفعول کفاف. ریشه از کف) بیاد مطلبی رو ارائه بده. صداش خیلی زیر و لرزون بود ، بعد این دوستان ما اجازه ندادن ارائه ی این بنده خدا تموم شه لااقل. یکی می گفت چه صدایی داره . اون یکی می فرمود بیچاره شوهرش. یکی دیگه عرض می کرد پنبه بدین پنبه بدین پرده ی گوشم پاره شد . یه نفر دیگه هم گفت خفه شید بیشعورا ! من از این خوشم اومده میخوام برم بستونمش! یکی هم فریاد برآورد که خودت خفه شو الاغ! این دوست دختر منه. منم زیاد کار به کار کسی نداشتم و درحالیکه انگشتان اشاره رو تو گوشم فرو کرده بودم ، در کف خویش غوطه می خوردم.

بعد از کلاس بود که دیدیم بَه! ببین کی اومده! همون پسره که تو رنگ خدا بازی می کرد. فقط یه ذره خوش تیپ تر شده بود. خلاصه رفتیم باهاش گرم گرفتیم و همینطور کف بود که ازمون می ریخت. گفتیم بیا یه عکس دسته جمعی بگیریم بریم به فامیلامون نشون بدیم کلاس بذاریم. قبول نکرد و گفت فقط تکی و فقط به یه شرط حاضرم دسته جمعی بگیرم. گفتیم چی بگو ما شرطتو داریم. گفت نه ندارین. هی از ما اصرار و از اون انکار. آخرش فهمیدیم رنگ خدا هم تو کفه. یه عکس تکی ازش گرفتیم و بهش قول دادیم به هیشکی نشون ندیم مگه اونایی که شرایطشو داشته باشن.

در راه برگشت سوار مترو شدم و گوشه ای اتراق گزیدم. خسته بودم و کف هام تموم شده بود. دیدم یه بابایی با پسر خردسالش یه جا نشسته و چندتا صندلی اونورتر یه مادری با دختر چهار پنج ساله اش. پسره خیلی نق و نوق می کرد و بالا پایین می پرید تا اینکه چشمش به دختره افتاد. صحنه ی فوق العاده رومنسی بود. یه دفعه ساکت شد و یه ذره خجالت تو چهره اش نمودار گشت. دختره هم با ناز گفت کفشمو نگاه کن و پسرک همچنان خجالت می خورد. باباهه که این صحنه رو می دید رو کرد به فرزند و با هیجان خاصی که فقط از یک پدر میشه دید گفت : بوسش کن بوسش کن.

رسیدیم صادقیه و همه ی کفامو کرده بودم و زار و نحیف و رنجور از واگن مترو خارج شدم. در همین احوال داغون و روحانی بودم که پیرمردی ازم پرسید : ببخشید میخوام برم ایستگاه صادقیه ، کدومو باید سوار شم؟ و من با چشمانی خمار با دست به سمت متروهای شهری اشاره کردم و گفتم : همینو سوار شین. گفت : ممنون. پیر شی جوون. و او نمی دانست که من در جوانی پیر شده بودم بس که کف کرده بودم. وقتی هم رسیدم خونه پدر گرام فریاد برآورد که : اومدی؟ خواستم بگم نه نیومدم ، که یاد پدر پسربچهه افتادم و به این نتیجه رسیدم که همه ی پدران صلاح پسراشونو میخوان و جواب دادم : آره.

در انتها توجه شما رو به جمله ی قصاری از خودم جلب می کنم و امید دارم که تکونتون بده.

آن کس که نداند و نداند که بداند ، تا ابدالدهر در ظرف مرکب بماند.

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت چهارم)

اون : سلام

من : سلام

اون : خوبی؟

من : نه ، فقط تو خوبی.

————————————————————

اون : اِ ؟ کتابو تا آخر نخون ، منم میخوام بخونم.

————————————————————

اون : خدافظ بچه ها

– : خدافظ. از پیاده رو برو .

– : رسیدی زنگ بزن.

– : نامه بفرست.

– : پول مول داری جیبت؟

– : بابا رو ببوس.

– : نیوفتی تو جوب.

– : از خودت نگهداری کن.

– : میوه زیاد بخور.

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت سوم)

من : کاش همون موقع به حرف بابام گوش می دادما …

اون : خب ، چی می گفت؟

من : چه می دونم چی می گفت. من که گوش نمی دادم.

————————————————

من : فردا صبح ساعت ده بریم یونی درس بخونیم؟

اون : اوکی من میام.

… ساعت هشت صبح فردا …

اون (اس ام اس) : آقا شرمنده واسمون مهمون اومده نمی تونم بیام.

————————————————

همون (اس ام اس) : آقا ، ولی زاده می رید؟

من (اس ام اس) : اگه نمیرید که می ترکید.

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت دوم)

اون : این پروژه رو برات تو سی دی میل کنم؟

من : نه ، تو بشقاب میل کن.

———————————————————–

-: در بیت زیر چه آرایه ای وجود دارد؟

-: آرایه ادبی

———————————————————-

دختر : ببخشید شما با استاد میرروشندل کلاس دارین؟

من : نه ندارم.

دختر : خب استاد امروز نمیاد.

دیدگاهی بنویسید