بانوی موسیقی و گل

من حیث المجموع درس خوندن موردی نیست که بهش علاقه داشته باشم مخصوصا ریاضیات که هیچ وقت نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و حالا دارم مهندس رشته ای میشم که غیر از ریاضیات چیز دیگه ای نداره و برای حل مسائلش مغزت به فسفرسوزی شدید میفته. نه اینکه به کامپیوتر علاقه نداشته باشم اما موضوع اینه که زیاد دوست ندارم از مغزم بیش از حد کار بکشم کما اینکه تواناییش رو دارم. در این مبحث مثلا بیشتر راغبم بخونم تا بنویسم.

حقیقتش بازم خوابشو دیدم. البته این دفعه خیلی کوتاه بود و جزئی از یه خواب طولانی بود که مثل فیلم از تو ذهنم رد می شد. خوابم یه چیز تو مایه های اینسپشن بود منتها جزئیاتش چند ثانیه بعد از بیدار شدنم از یاد رفت. داشتم می گفتم. خواب ایندفعه تحت تاثیر اتفاقات گذشته و خاطراتم بود. می دونم که این همه علاقه ی یکطرفه شاید تو زمانی که ما داریم زندگی می کنیم چندان عقلانی و عرف نباشه و من شخصا ندیدم کسی رو که مثل من پیگیر و دلسوخته باشه و با اینکه این حالتو دوست دارم اما تو روحیه ام شدیدا تاثیر گذاشته و انزوا رو به در جمع بودن ترجیح میدم.

وقتی از بالا و دید سوم شخص به ماجرا نگاه می کنم به این نتیجه می رسم که کنار کشیدن بیشتر از تقلا برام مفید فایده­ س. نه اینکه اعتماد به نفس نداشته باشم اما اگه ته کار به جایی نرسم و در حقیقت بهش نرسم به عینه عمرمو تو این چند سال تلف کردم. از یه طرف خیلی دوسش دارم و از یه طرف از نرم کردن دلش عاجزم. البته عرفا راضی کردنه یه خانوم مهندس فوق العاده زیبا و نجیب و خانواده دار و کمی هم باهوش کار سختیه.

خواب دیدم که ازش شماره میخوام که باهاش حرف بزنم و نمیده. بهش یه سیمکارت ایرانسل دادم گفتم علی الحساب اینو بنداز یه ذره بتونم باهات صحبت کنم. بعد گفت نه این سیمکارت خشکه میخوای هک کنی. همین. حالا اینکه سیم کارت خشک باشه یا خیس ، صفر باشه یا کارکرده چه ربطی به هک کردن داره باید از ضمیر ناخودآگاه مشوشم بپرسم که خب بهش دسترسی ندارم.

دلم نمیخواد حرفای تکراری بزنم. اما انصافا دختر خیلی خوبیه. می دونین ، چند ماه پیش اتفاقاتی افتاد و خودش هم چون ازم خسته شده بود یه حرکتی زد که بیشتر به بازی کردن می مونست. خب البته بازی دادن دل آدما اصلا کار درستی نیست و منم چند مدتی خیلی حال گرفته و مایوس بودم و واقعا اگه ادامه پیدا می کرد دچار مشکل می شدم. اگه می خواست ادامه بده می تونست. منم کاری نمی تونستم بکنم و باید با افسردگی سر می کردم. اما خانومی کرد و راستشو گفت و منم بهش قول دادم که مزاحمش نشم اما نتونستم خب. واقعا راهکاری به ذهنم نمی رسه وقتی شماره­ش رو نمیده و تو دانشگاه دوست نداره جلوی بقیه باهاش حرف بزنم و حتی رغبت نمی کنه نگاش کنم.

به هر روی وقتی خودم با اینگونه مطالب مواجه میشم شاید فوقش یکی دو خط اولو بخونم ولی اگه اجازه بدین منم یخده خودمو خالی کنم جای دوری نمیره. فکر هم نکنین که مثلا اینا رو نوشتم بخونه خوشش بیاد که اولا اصلا دوست نداره درباره ش بنویسم ثانیا هر چند ماه یه بار میاد اینجا عکسای صفحه اولو نگاه می کنه میره. خلاصه اینکه آره … شاعر هم میگه که یه عاشق چیزی جز عشق تو سرش نیست ، یه عاشق فکر سود و ضررش نیست ، همه خوب و بده قصه شو میخواد ، یه عاشق نگرون آخرش نیست. از همین خواننده ی این شعر هم یه آهنگ میذارم که دانلود کنین و از برای من عق بزنین.

دیدگاهی بنویسید


فدای تو چشام

صبحی که از خواب پا شدم سرد بود ، حسی نبود که پاشم ، تنم پر از درد بود

با اکراه و با نفرت ، از خونه دل رو کندم ، خواستم که خوشحال باشم ، خواستم همش بخندم

خسته و ناامید و ، زار و ضعیف و داغون ، خوشحالم و ولیکن ، فکر می کنم خر هستم ، روی دوشم یه پالون

قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی

شوقی نداد به چشمام ، روی لبام نیاورد ، نه خنده ای نه حرفی

توی ایستگاه نشستم ، مترو بیاد سوار شم ، تا لحظه ی وصالش ، رو صندلی نشستم

حواس من نه اینجاس ، حواس من نه اونجاس ، حواس من با من نیست ، حواس من … حواس من …. حواس من به بیجاس

آدما از خندیدن ، افتاده ان به قاه قاه ، حسود نیستم ولی خب  ، بی خیال… ، من رسیدم دانشگاه

دلتنگی و استرس ، از صورت و رفتارم ، از سر تا پام می باره

مشهوده گیجی توی ، راه رفتن و نگاهو ، دلم که بی قراره

دخترای دانشگاه ، با خودشون می گفتن ، این پسره اسکوله ، بالا و پایین میره ، مضطرب و منگوله

حرف حساب اونا ، جواب واسه ام نذاشته ، این سرنوشت بد (خوب؟) رو ، کی تو کاسه ام گذاشته؟

————————————–

تو یکی از کلاسا ، صورت مهتابیشو ، به یکدفعه می بینم

جادو میشم ناگهان ، روی زمین راهرو ، دلم میخواد بشینم

اخمالوام ولیکن ، دست و پاهام می لرزه ، از چشمای نافذش ، خیلی دلم می ترسه

نگاهای من به اون ، نگاهای اون به من ، تفسیر این یه بیته ، واقعا و کاملا :

“نگاه من ننگ توئه ، نگاه تو قاتل من

از توی دریای چشام ، رد میشی و ، نمیشینی ، یه ذره هم رو پلکای ساحل من”

از پشت شیشه ی در ، تو کلاسو می بینم ، از دیدن صورتش ، خسته و سیر نمیشم

گوشام توی کلاسه ، چشام به سوی داخل ، یک پسری یکدفعه ، تیکه میره ناغافل

کل کلاس منفجر ، غیر از یکی فرشته ، این سرنوشت بد (خوب؟) رو ، اون واسه من نوشته

نگاه پر خواهشم ، تاثیری بش نداره ، کاشکی که سیم برقو ، مستخدم دانشگاه ، تو دست من بذاره

میخوام ببینمش سیر ، از ابروها و دستاش ، موهای ژولیده اشو ، برق درون چشماش

نمیذاره نمیخواد ، با دل من نمیاد

————————————–

نمی تونم ببینم ، که از دلم دور شده ، چشم دلم از عشقش ، منهدم و کور شده

با نگاه و با خشمش ، با صحبتای تندش ، غم تو رخم می پاشید

کاش توی سرما و سوز ، یک سیلی از مهربون ، تو صورتم می خوابید

سوار مترو میشم ، مقصد من کلی دور ، ولی باید بمونم ، باید بمونم صبور

حسن آباد خمی&ی ، خستگی و خستگی ، نمی بینم تنش رو ، تیره میشه زندگی

عاقبت و سرانجام ، به خونه برمی گردم ، خسته و زار و مایوس ، پر از هراس و دردم

با این همه ولیکن ، اینا نشد تسلی(تسلا) ، با شعر و با ترانه ، نمی رسم به …

با همه ی تفاسیر ، نمی تونم نخوامش ، فقط میخوام بمیرم ، دنیا بشه به کامش

کاشکی که فردا روزی ، بیوفتم و بمیرم ، خانوم راحت شه از این ، حیله ها و شریرم

دختر مهربونو ، به ته خشم رسوندم ، باید به جای این کار ، زهرو توی حلقومم ، آهسته می خوروندم

… ی مهربونم ، کدوم خری من هستم ، که قلب کوچیکت رو ، با دشمنی شکستم

دو چشم بی فروغم ، دو چشم پر دروغم ، دو چشم غرق خاک و ، از عشق تو شلوغم

فدای خیرگیه ، مردمکای چشمات ، فدای سِرّ و سرده ، پوست لطیف دستات

————————————–

خواب سفید شب هام ، رنگ چشاتو میخواد ، سیاه سفید دو رنگی ، به دنیامم که میاد

دلم میخواد بخوابم ، به خواب تو رو ببینم ، تو بیداری نشد که ، کنار تو بشینم

شاید بشه تو این خواب ، دستتو هم بگیرم ، بدتر از اونم بشه ، به زیر پات بمیرم

————————————–

با خودم قرار گذاشته بودم راجع به این مسئله بطور مستقیم و غیرمستقیم چیزی ننویسم ولی بعد از یه ماه و نیم سرکوب به مرز انفجار رسیدم و وقتی نمی تونم با خودش حرف بزنم مجبورم یه جایی خودمو تخلیه کنم. سر این قضیه کم کم دارم به مرز جنون می رسم و کارایی که قبلا واسه خودم تابو و ممنوع کرده بودم دارم انجامشون میدم. هرچند حسابی داره اذیت میشه و انصافا آدم فوق العاده اییه و منم به هیچ عنوان دلم نمیخواد ناراحتش کنم اما راه بدست آوردن دلو بلد نیستم. کاش خودش هم کمی با من مسامحه می کرد و منو دست کم نمی گرفت و اجازه می داد هیجان درونی من به طرق مثبت منتشر بشه. امیدوارم هستم بخاطر این پست دلخور نشه و امیدوارم سعی کنه جنبه های مثبتو بیشتر ببینه. صرفا امیدوارم و اصلا غیر از این هم نمی دونم باید چیکار کنم.

پی نوشت : یه هفته ای میشه که اینترنتم قطعه. به محض وصل شدن بیشتر آپدیت می کنم. ضمنا این پست یه آهنگ دانلودی هم داره که اونم میذارم. کامتنا رو هم حتما جواب میدم.

آهنگ نوشت : اینم همون آهنگی که گفته بودم. دومین آهنگ معروف امین حبیبی.

دانلود آهنگ فدای تو چشام از امین حبیبی .

دیدگاهی بنویسید


بی انصاف ، درک کن احساسمو

بعد از حدود ده روز آرامش ، از دیروز روزای پر استرسم شروع شد و یحتمل تا تعطیلات عید ادامه داشته باشه. دیروز ، روز انتخاب واحد بود و من برای اینکه بهترین انتخاب واحدو داشته باشم تمام مدت روی صندلی میشینم و صفحه رفرش می کنم تا بالاخره به کلاسی که میخوام ظرفیت بدن. دیروز هم حدود هشت ساعت این کارو انجام دادم. مشکل دیگه ی من اینه که برای چند نفر همزمان باید انتخاب واحد کنم. البته این ترم دو نفر بودن ولی ترمای قبل غیر از خودم برای پنج شیش نفر باید کلاس برمی داشتم. این کار خیلی به مغزم فشار میاره و مجبورم مغزمو اورکلاک کنم بنابراین بعد از انتخاب واحد حسابی داغ می کنه و دور فنش تند میشه. اینکه بدونی طرف چه کلاسایی میخواد و برنامه اشو تو روزای کم مرتب کنی و کلاساشو با بقیه قاطی نکنی به این وابسته اس که حافظه ی خوبی داشته باشی. خدا رو شکر من هرچی نداشته باشم حداقل یه حافظه ی فوق العاده دارم که غیر از موارد درسی ، همه جا ازش نهایت استفاده رو بردم و البته بیشترش هم سوء استفاده بوده.

حاصل این همه زور زدن های دیروز تقریبا هیچ بود. چون مدیر گروه محترم عقده ای ، کلاسای پرطرفدار رو باز نکرد و نگه داشت واسه دافای دانشگاه و ما جماعت ذکور بوگندوی زشت هم چون ترم آخرمون بود مجبور شدیم با استادایی کلاس برداریم که از همین الان می دونیم درسشونو پاس نمی کنیم. البته بنده با لابی هایی که دارم بالاخره به سرمنزل مقصود می رسم اما این خیلی بی انصافیه که چندتا دختر ترگل ورگل برن پیش مدیر گروه و هرکلاسی دلشون خواست بردارن و وقتی دوست من که شبیه چینیاس از استاد گرام میخواد به کلاسا ظرفیت بده با توهین از اتاق پرتش کنه بیرون.

بی انصافی بدتر اینه که ………….. و ما هم که بخیل نیستیم ولی فقط میگیم که این ته بی انصافیه.

و غایت بی انصافیا اینه که یکی بدقولی کنه و دستتو بذاره تو پوست گردو. چقدر پسندیده اس که وقتی حرفی می زنیم روش وایستیم و حداقل اگه زیر قولمون می زنیم طرف رو هم آگاه کنیم.

“این خیلی بی انصافیه ، خیلی بی انصافیه” این جمله رو یک خانوم خوش اسمی تو یه برنامه ای که هرشب از شنبه تا سه شنبه پخش میشه بیان کرده و دلیل حرفش این بوده که خودش به بقیه امتیازای بالا داده و کسی که برنده شده به همه کم امتیاز داده تا خودش برنده بشه. و در آخر هم یه آهنگ با اسم و مضمون بی انصافی براتون میذارم هرچند که از خواننده و آهنگ و سبک موزیکش خوشم نمیاد.

دانلود آهنگ بی انصاف از سروش


پی نوشت: این هفته کنکور دارم و از الان استرسش شروع شده. با این حال فکر نمی کنم بتونم تستی رو درست بزنم.

دیدگاهی بنویسید


شفا را از که خواهند؟

قبلا هم گفته بودم که به نظر من اگه کسی روزگارش خوش باشه و تن و بدنش سالم نباید شکرگزار باشه چون حقشه. کسی هم که تو زندگیش مشکل داشته باشه می تونه گله کنه از اینکه انصاف در حقش رعایت نشده. کلا معتقدم اگه یکی مثلا معلول به دنیا بیاد کاملا بهش ظلم شده اما اصولا اینجور آدما سطح توقع پایینی دارن.

یه پسرخاله ای دارم که بخاطر مسائل ژنتیکی دچار تالاسمیه و هر پونزده روز باید خون تزریق کنه و بعدش هم یه دستگاهی به سینه اش وصل کنه تا آهن خونش بالا نره و کلی مکافات دیگه. بدتر از همه ی اینا از بچگی موهای سرش ریخته و فقط وقتی تزریقش دیر میشه یه مقدار به حالت شوید مانند مو درمیاره و بعد از تزریق دوباره می ریزه. از طرفی باباش آدم وسواسی و سختگیریه و خلاصه زندگی وحشتناکی داره که به شخصه تحمل همچین زندگی رو ندارم. البته آرزومندم زودتر شفا پیدا کنه اما اگه حالش خوب بشه قطعا معجزه رخ داده و یحتمل تا چند سال دیگه و فوقش ده پونزده سال دیگه چوب خطش پر میشه و از این زندگی سخت و پرمشقت خلاصی پیدا می کنه.

می خواستم بیشتر درباره اش بنویسم اما دیدم خیلی طولانی میشه و حتما بعدا بیشتر ازش میگم. اما حدود هشت نه سال پیش یه آقایی اومد تو یکی از شبکه های ماهواره ای و گفت با انرژی و امواج و این حرفا ، بیماریای لاعلاج رو خوب می کنه. مثلا می گفت پشت تلویزیون بشینین به من فکر کنین ، بعد دستشو میاورد جلوی دوربین و مثلا به ما انرژی می داد. می گفتن دستاش نورانیه ولی من هرچی نگاه می کردم کمتر اثری از نور می دیدم. شاید باید دستشو می کرده تو کتش درمیاورده بعد نورانی می شده. یا چه می دونم ، گرامافونو با انرژی دستاش روشن می کرد و یا یه کوری رو میاورد بعد یه دفعه طرف با شعف می گفت می بینم! می بینم! بعضی مواقع هم ملتو تو استادیوم جمع می کرد و یلخی انرژی می داد و همه هم خوشحال بودن.

خوب تا اینجاش که آدم خوبی به نظر میاد. ولی خب ، همینطوری مجانی هم انرژی ول نمی داد و برای اینکه خصوصی انرژی بگیری باید مبالغی رو بنا به وسعِت می سرفیدی. از چندهزار تومن تا چندمیلیون. البته خودش می گفت هیچ تضمینی نیست که شما خوب بشین ولی خب ، ما زورمونو می زنیم. چندبار هم بردنش دادگاه و هی تبرئه شد تا آخرش دیگه تبرئه نشد و الان هم فکر نمی کنم ایران باشه. من همون موقع هم بهش اعتقادی نداشتم ولی الان تابلوئه که طرف کلاهبردار بوده و اونایی هم که می گفتن می بینم! می بینم! بازیگری بیش نبودن.

خب این پسرخاله ی ما هم چند بار پیش این بنده خدا ویزیت شد و کلی انرژی گرفت. می گفتن بعد از جلسات انرژی درمانی یه مقدار موهاش رشد کردن ولی شخصا چیزی ندیدم غیر از همون شویدا. فکر کنم بیشتر رو موهاش مانور دادن تا بیماری اصلیش و طبق حرفای دکتره که می گفت باید اونجایی رو انرژی بدم که درد می کنه ، احتمالا به کله ی پسرخاله ام انرژی می داده. حالا اگه یه آقایی یا خانومی برفرض بچه دار نمی شدن کجاشونو انرژی می داده برما هم پوشیده اس.

جناب دکتر یه سی دی آواز هم منتشر کرده بودن و به قیمتی گزاف می فروختن به خلق الله که یه نسخه اش به دست من رسید و چون زمان ما دسترسی به آهنگ مثل الان نبود و مشکلات داشت ، تصنیفای این سی دی رو خیلی گوش می کردم. یه کامپیوتر زپرتی هم داشتم که فقط توش تایپ می کردم و مطلب می نوشتم و البته غیر از این ، کار دیگه ای ازش برنمی اومد. یه سی دی رام هم داشت که فکر کنم فقط سی دی این بابا رو کردم توش. یعنی اینکه خیلی با آوازاش نوستول! دارم.

سال بعدش سی دی رو دادم به یکی از همکلاسیا ، که کمه کم پنج سال از من بزرگتر بود و هیکلش تقریبا شیش برابر من و مغز اندازه فندق. فکر کنم هرسال حداقل یه بار مردود شده بود. بهش گفتم برو اینو گوش کن فردا ازت می گیرم. سی دی رو دادم اما پس گرفتنی درکار نبود و بهونه آورد که تو ماشین بوده و داداشم خوردتش و بابام نشسته روش و از این حرفا. منم اون موقع خیلی الاغ بودم و مثلا خواستم قبل از اینکه سی دی رو بهش بدم ازش بک آپ بگیرم. چندتا از تراکا رو که اصلا نریختم گفتم هارد چهل گیگیم پر میشه. بعد اون موقع اندازه آمیب از کامپیوتر سر در نمی آوردم و فایلا رو ریپ نشده ریختم تو هاردم و عملا نمی شد رایتشون کرد. روزا گذشت تا اینکه چند روز پیش جو گرفتتم و دنبال آهنگای این بابا افتادم و بعد از کمی جستجو پیداش کردم. یکی از ترک هاش رو هم واسه دانلود براتون میذارم که نگین علی آبادم بد جاییه.(؟)

دانلود آواز بیمار غریب از محمد علی اکبری.

دیدگاهی بنویسید


چقدر برای خودم دلم تنگه

تو دانشگامون دوتا خواهر دوقلو هستن که با هم مو نمی زنن. مثل سایر دوقلوها اکثرا لباسای یک شکل هم می پوشیدن. یکیشون هم رشته ای و همکلاسی ماست و یکیشون یه رشته ی دیگه درس می خونه. اما از ترم جدید اون خواهری که همکلاس ما بود یکدفعه تغییر کرد. دماغشو جراحی و چشماشو عمل کرد و عینکشو برداشت. حالت موهاشو تغییر داد و لباساشو به مد پوشید. خلاصه خوشگل و جذاب تر شد.

سه چهار هفته پیش که چند ساعت داخل و بیرون دانشگاه منتظر وایستاده بودم و راه می رفتم ، دم در ورودی دانشگاه دیدمش که با دوستش دارن با یه پسره حرف می زنن. قد پسره دوبرابر خودشو دوستش بود. دوستش کم کم ازشون جدا شد و رفت. حدود نیم ساعتی تو سرما وایستاده بودم و اونا هم قصد رفتن نداشتن. متوجه بودن که من هرازگاهی نگاشون می کنم ولی به جایی نمی گرفتن. آخرش من از زور سرما از رو رفتم و برگشتم داخل دانشگاه. اگه نگین چقدر سوسولی ، این صحنه ها واقعا جای زار زدن و پاره کردن یقه داره.

آهنگ نوشت: شیش هفت ماه پیش و زمان امتحانات ترم قبل که بازم منتظر بودم ، با دوستی زیر آلاچیق نشسته بودم و وقت میگذروندم. اون رفت تو آرشیو آهنگای گوشیش و چندتا آهنگ گذاشت. یکی از آهنگاش سبک متفاوتی داشت و باب طبع من بود. چندتا خواننده گفتم ولی گفت اینا نیستن. آخرش خودش خواننده اشو معرفی کرد که نمی شناختمش. آهنگ ، آهنگ قشنگیه مخصوصا اواسط آهنگ و اونجا که میگه دلش واسه چه چیزایی تنگ شده. آخرش هم میگه دلش بیشتر از همه چیز برای خودش تنگ شده و من چقدر باهاش احساس همذات پنداری می کنم. من چند سال پیش تقریبا یه آدم دیگه ای بودم. طرز فکر خاصی داشتم و خودم احساس می کردم که بقیه طور دیگه ای هستن. کم کم سعی کردم فکرمو تغییر بدم و هرچند اونطور که می خواستم موفق نشدم اما تو این مدت واقعا اذیت شدم. دوست ندارم مصادیقشو بگم ولی حتی از جزئی ترین رفتار بقیه مردم نمیگذشتم. می خواستم ببینم اونا چیکار می کنن که اینقدر از دنیاشون لذت می برن. نشد. آخرش هم شدم کلاغی که کبک نشد و راه رفتن خودش هم یادش رفت. حیف … افسوس … حسرت و …

دانلود آهنگ Miss Myself از هادی پاکزاد

پی نوشت: می دونم که مخاطب از این نوع نوشته ها خوشش نمیاد ولی انصافا رو دور نیستم. شاید بعد از امتحانا یه فکری کردم ولی الان نمی تونم. واقعا دارم بدترین روزای عمرمو میگذرونم.

دیدگاهی بنویسید


عاشقی نکشیدی!

زنهار! زنهار! زنهار! این ترم هروقت سه شنبه ها رفتم دانشگاه ، اتفاقات طوری رقم خورد که حال و روانم تا چند روز به هم ریخت. حالا امروز به خودم استراحت دادم و شاید این استراحت همیشگی هم باشه و کلا روزای دیگه هم نرم!

می دونین ، همیشه تو زندگیمون چهره هایی هستن که همیشه هستن ولی تاثیرشون حس نمیشه. وقتی نیستن حس میشه. برخی هم هستن که تاثیر مقطعی دارن و ممکنه فکرمون رو ذره ای مشغول کنن. مثلا شخصیتایی که تو این یکی دو هفته روی افکار من تاثیر گذاشتن اینایی هستن که در زیر خدمتتون عرض می کنم اما قطعا تا چند وقت دیگه تقریبا از ذهنم فراموش میشن. یعنی به این صورتی که الان تاثیر دارن ، دیگه ندارن. گرفتین که چی میگم؟

قطعا مسئله ای که ذهن همه رو معطوف به خودش کرده بود ، اعدام شهلا بود. من زیاد رغبتی به تکرار حرفای کلیشه ای ندارم و سعی می کنم از یه بُعد دیگه به قضیه نگاه کنم. پس به اینکه شهلا قاتل بوده یا نه ، همدست داشته یا نداشته ، تو فلانجای مقتول فلان چیز بوده یا نبوده ، اصلا اعدام کار درستیه یا نیست ندارم. به نظر من شهلا به نظر آدم جذابی می نمود که شاید اگر من هم جای ناصر محمدخانی بودم و می دیدم یکی اینقدر منو دوست داره ، دست دست نمی کردم و می رفتم حالشو می بردم! (این جملات اخیر رو صرفا جهت جذابیت مطلب گفتم وگرنه من و این حرفا؟ این کارا؟) از طرفی هم بر این عقیده ام که شهلا نمونه ای برای تعریف عشق بود. مثل اینکه طبق قراری که با محمدخانی گذاشته بودن ، اعتراف کرده که قاتله و با اینکه احتمالا قتل نکرده اما بخاطر علاقه ای که به محمدخانی داشته زیر حرفش نزده و مثلا همدستش رو معرفی نکرده. حتی تا لحظه ی آخر و با اینکه می دونسته که شوهرش موافق قصاصشه اما از عشقش کوتاه نیومده. ای بسوزه بابای عاشقی که هنوز گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره. حالا هم نگاه عاشقانه ی شهلا رو به ناصر محمدخانی ببینین و این رو هم بدونین که دیگه همچین صحنه ای دیگه به هیچ وجه تکرار نمیشه.

نمی خواستم اینو بگم چون شاید به هیتلر شدن سایت کمک کنه اما نفر بعدی سعید ***. به نظر میاد منش خاصی داره و اصولا علاقه ای به جزئی گویی نداره و فقط تو کار کلیاته. اگه من جای اشتون بودم خودمو همون شب جر می دادم بس که سعیدجان رو اعصابه. البته من نمی تونم خودمو جر بدم ولی کاترین اشتون می تونه! دیروز که نه ، دیشب داشتم یه مسیری رو پیاده می رفتم و خیابون هم شلوغ بود. دوتا دختر از کنارم رد می شدن که یکیشون به اون یکی گفت اگه مهسا بفهمه جِرم میده! و اینجا بود که یاد فیلم در امتداد شب و سعید کنگرانی افتادم!

حالا که داریم حرفای بی تربیتی می زنیم چقدر خوبه که یادی کنیم از استاد اندیشه که قطعا یکی از اساتیدیه که تا همیشه در یادم می مونه. نمی دونم بحث چی بود که گفت خیلی ببخشید این مثالو می زنم ، شاید بد باشه ولی به هرحال چیزیه که هست. گفت بعضیا هستن که است*** می کنن. در این لحظه درحالیکه من و دوتا دیگه از پسرا لبخندی بر لب داشتیم سکوتی کلاسو فرا گرفت. دختری که کنار من نشسته بود به دوستش گفت یعنی چی؟ که استاد در ادامه فرمودن: یعنی خودار****. و برای اینکه ذهن ما بیشتر روشن بشه گفت : که این عمل بیشتر در آقایون وجود داره. بعضیا وقتی تو خونه تنها میشن به این کار رو میارن و عوارضی داره مثل سیاه شدن زیر چشم و زرد شدن صورت و عدم تمرکز. به خدا که همه ی این حرفا رو استاد زد. دخترا هم تعجب می کردن ولی منو اون دوتا پسر به زور خودمونو نگه داشته بودیم. تازه وقتی به صورت استاد دقت کردم دیدم زیر چشماش سیاهه.

حدود دو هفته پیش یه آلبومی منتشر شده که به نظر حسابی گرفته و تبلیغاتش در هر مغازه ای دیده میشه. علیرضا پسر سیاوش قمیشی یه آلبوم داده که فقط هفت تا ترک داره و گویا چند سالی هم منتظر مجوز بوده. آهنگا خیلی تاپ نیستن ولی قابل قبولن و کلا همین که پسر سیاوش قمیشیه خودش برای قشنگ بودن کاراش کفایت می کنه. واقعا نمی دونم اگه سیاوش قمیشی نبود ما باید چیکار می کردیم؟! حالا قبل از اینکه به روزای عزاداری برسیم ، میخوام یه آهنگ براتون بذارم. شیش هفت سال پیش افتاده بودم تو خط خرید کاست و با پسرعمه ام یه کاستی که توش دوتا از آلبومای قدیمی قمیشی بود خریدم. فکر کنم آلبومای گل و تگرگ و قصه ی امیر بود. من فوق العاده با آهنگای این کاست نوستالژی دارم و از حق هم نگذریم جزو بهترین آهنگای پاپ ایرانی هم هستن. یکی از قشنگترین این آهنگا ، آهنگ سرابه که هرچقدر هم بهش گوش فرا بدم خسته نمیشم.

دانلود آهنگ سراب از سیاوش قمیشی.

پی نوشت۱ : میخوام تو سبک نوشته ها تغییر ایجاد کنم. یعنی صبر نکنم تا سوژه ها روی هم جمع بشه و بعد یه پست کامل بدم بلکه هر لحظه که مطلبی به ذهنم رسید بیام بنویسم. حالا یه مدت امتحان می کنیم اگه جواب داد ادامه میدیم.

پی نوشت۲ : چند هفته اس که سه شنبه ها حالم گرفته اس و اگه به پستای قبلی هم نگاه کنین متوجه میشین. استثنائا این هفته اینطور نیست هرچند که دیشب خواب سنگینی دیدم که البته فعلا تعریف کردنش جایز نیست.

دیدگاهی بنویسید