زلف بر باد مده

حدودا پونزده سال پیش بود. من بودم و زن دایی و دخترخاله ام که چند سالی ازم کوچیکتره. زن داییم بطور ژنتیکی زال بوده و موهاش هم سفید و البته کلا آدم بی اعصاب و از اونایی که زود همه چیو به خودشون می گیرن و زود بهشون برمی خوره. بعد این دخترخاله ام برگشت بهش گفت: «می خواین بگم موهای شما چه رنگیه؟» زن داییم یه کم شوکه شد و با تردید گفت: آره. دخترخاله گفت: آخه نمی تونم بگم، ناراحت میشین.
با همون عقل کمم می خواستم بحثو عوض کنم. اگه می گفت موهات سفیده اونم فکر می کرد مامانش یا خاله اش بهش یاد دادن و بیا درستش کن. همش چرت و پرت می گفتم ولی زن داییم هی می گفت: «نه بگو ناراحت نمیشم.» خلاصه آخرش دخترخاله ام با لبخند شیطنت آمیزی گفت: قهوه ای عنی
نفس راحتی کشیدم و خدای خودم رو شکر کردم.

دیدگاهی بنویسید


بعثت پیامبری در مدرسه

حالا که فردا قراره مدرسه ها وا بشه، بد نیست یادی کنم از دوران مدرسه رفتن ِ خودم. دوره ی راهنمایی برای من خیلی خاص بود. چون چرا؟ واسه اینکه همه احترام زیادی برام قائل بودن و من رو صد و بیست و چهار هزار و یکمین پیغمبر می دونستن. مثلا ناظمی داشتیم که همیشه دست چپش توی سوراخ راست دماغش بود و بعد از کند و کاو، مواد رو تخلیه می کرد و چون از تولید به مصرف بود و عرضه و تقاضا هم برابر، بنابراین هیچ وقت این کارو متوقف نمی کرد. یکی از سال ها با کمبود معلم تاریخ مواجه شده بودیم و ایشون (که بین دانش آموران به اسمال دماغ شهرت داشت) شد معلم تاریخ کلاس ما.
اسمال دماغ علاقه ی عجیبی به چک و لگدی کردن ِ بچه ها داشت و از هر فرصتی برای انجام این علاقه استفاده ی بهینه می کرد. یک بار سر کلاس به من گفت از جام بلند شم و بعد ازم پرسید: آیا نباید کسایی که حرف گوش نمی کنن و از بیخ عربن رو ادب کرد؟ کمی فکر کردم و گفتم: «بستگی داره.» و انگار این بستگی داره حدیث قدسی باشه، چشماش برق زد و در حالتی تفکرگونه و خلسه وار زیر لب گفت: بستگی داره … . و فضای کلاس بواسطه نزول این آیه، روحانی شد.

مدرسه زمان ما
خب من خرخون مدرسه هم بودم و این امر، اعتبارم رو بیشتر می کرد. حتی یک بار یکی از بچه ها با اشاره به من و خطاب به دیگران گفت: این همیشه به موقع می خنده، به موقع حرف می زنه، به موقع سکوت می کنه …. . وقتی هم فوتبال بازی می کردیم، هر جای زمین هند یا خطایی می شد که مورد اختلاف بود، یکراست می اومدن سراغ من و حرف من فصل الخطاب بود. حالا جالب اینجا بود که من خودم هم توی یکی از تیما بازی می کردم و حتی چند بار شد که توی یه بازی توپ خورد به دستم و بهشون گفتم خورد به کتفم یا سینه ام یا شیکمم یا فلانم. کم کم هم داشتن شک می کردن و نزدیک بود قداستم خدشه دار بشه.
کلا زمان ما کتک خور بچه ها ملس بود. یه معلم پرورشی داشتیم خیر سرمون که زرت و زاپ و بدون دلیل و با انواع و اقسام روش های شکنجه بچه ها رو مورد عنایت قرار می داد. یه بار یکی از بچه ها سر کلاس شاکی شد و با معلم درگیری لفظی پیدا کرد و بهش گفت: بچه ها از شما ناراضی‌ن. معلمه انکار می کرد و می گفت: فقط بعضیا که کرم از خودشونه با من مشکل دارن. پسره هم برگ برنده رو کرد و برگشت گفت: «اگه حرف ما رو قبول ندارین، حرف فلانی (فامیلی منو گفت) رو که قبول دارین؟ ازش بپرسین ببینین چی میگه.» منم خودمو واسه یه بستگی داره ی دیگه آماده کرده بودم که معلمه از ترس اینکه پشت پسره دربیام و حرفشو تایید کنم، بحثو پیچوند و دیگه نذاشت آیه ی جدیدی نازل بشه.
می دونین، از دوران مدرسه متنفر بوده و هستم.
به امید آن روز… (کدوم روز؟ روز اول مدرسه؟) نه بابا. به امید روزی که معلم پیش دانشگاهی مدرسه دخترونه بشم.

دیدگاهی بنویسید


بچه ها آینه ی زندگین

همیشه تو جدی ترین موقعیت ها یکدفعه حس شوخیم میاد. الان درحالیکه احساس فلاکت می کنم و دلم میخواد برم وسط خیابون خشتکمو بدرم و های های زار بزنم و خون بر..نم، دارم به این فکر می کنم که چطور میشه پسربچه های لوس رو تشخیص داد و سپس چطور گرفت مثل سگ کتکشون زد.
راه حلی که بعد از مشاهدات بهش رسیدم این بود که اصولا پسربچه های لوس و مامانی، علاقه ی خاصی به جمع کردن لب ها رو به جلو دارن و لب های بالا و پایین رو بصورت غنچه باز شده و نوگل تازه شکفته درمیارن. اینا رو باید بزنی تا دست آخر مثل گوسفند تو گل گیر کرده عو عو کنن. برای فهم بیشتر مسئله، پیشنهاد می کنم کلیپ منم میخوام دوماد شم علی حسینی، این شکوفه ی باغ طبیعت، جوانه ی گندم، این عرق بیدمشک رو ببینید و هرجا پسربچه ای رو دیدید بلافکر و بلاانقطاع ببریدش زیر طوفان کتک.


حال این سوال پیش میاد که راه تشخیص پسربچه چیه و شاید بنابه تعریف برخی، کیانوش گرامی هم پسربچه محسوب بشه. خب از اونجایی که قراره پسربچه ها رو برنیم، تعریف پسربچه به این صورت درمیاد: پسری که می تونیم بزنیمش و اون نمی تونه ما رو بزنه. بذارید ماجرایی رو برای روشن تر شدن موضوع تعریف کنم.
همسایه ای داریم که مرد خانواده صبح تا شب سرکاره و سروش و مامان سروش همش تو خونه سریال های جم رو می بینن و صدای “وات دو وی وانت” هر یک ربع از خونه اشون به گوش می رسه. حالا نمی دونم داشت شمیم گل لاله نشون می داد، اون فیلمه که اسمشو بگم فیلتر میشم نشون می داد، خلاصه سریالی داشت پخش می شد و سروش داشت عر می زد و صدای عر عرش تا هفت حوض اونورتر می رفت. بعد مامان سروش برگشته باشه بهش چی گفته باشه خوبه؟ گفت «سروش بیا نگاه کن دارن با هم ازدواج می کنن.» یک لحظه عرعر قطع شد. وی ادامه داد: «خوشحال شدی؟» و بعد عرعر بدتر از قبل به پا خاست.
امروز ساعت هشت صبح یکدفعه با صدای جیغ مامان سروش بیدار شدم: «سروووووووووش! این چیه از بالکن آویزون کردی جلو پنجره ی مردم؟ زشته» مثل خرس خوابم می اومد و حال نداشتم ببینم سروش چیو آویزون کرده جلو پنجره ی مردم و واقعا چه چیزی می تونسته آویزون کرده باشه که زشت باشه. لحظاتی بعد مامان سروش یکی از آهنگای زانیارو گذاشت و تا دو ساعت بعد بی خیال همین یه آهنگ نشد و نذاشت بخوابم.
همین الان هم پسربچه های لب غنچه باز شده ای اومدن تو محوطه و مشغول بازی و شادی و خنده هستن. یکیشون بطور آهنگین فریاد می زنه: « عماد عمااااااااااد، عماد عنه» آخه کی اسم بچه اشو میذاره عماد؟ به هرحال. از امروز به بعد هرکی بیشتر پسربچه ها رو بزنه امتیاز بیشتری بدست میاره و زدن دختربچه های گوگولی هم امتیاز منفی به حساب میاد.

دیدگاهی بنویسید


زواره ای

امروز با دیدن این عکسا یاد دوران کم خردی و طفولیتم افتادم. عقل که نداشتم اون موقع، وقتی سرویس مدرسه در کوچه خیابون به حرکت درمی اومد و من از کنار پنجره ی مینی بوس بنز سبزرنگ به در و دیوار می نگریستم، درون فکرم مشغول شمردن پوسترها بودم تا ببینم مال کی بیشتره.
وانگهی، با تمام کم عقلیم این رو متوجه می شدم که اتفاق غیرمنتظره ای رخ داده. البته الان که بیشتر فکر می کنم می بینم هنوز هم کم عقل و سبک مغز و بیشعور و لاابالی و خلاصه آره هستم.


پی نوشت: اون موقع زواره ای رو دوست داشتم چون فقط یه جا یه دونه پوسترشو دیدم و تمام! هیچ جای دیگه ندیدم.

دیدگاهی بنویسید


داستان بی پایان

همونطور که از عنوان اینجا پیداست، کلا آدم نوستالژیستی هستم و حتی با یادآوری خاطرات بد گذشته خشمگین میشم، با یاد گذشته های خوب دپ می زنم و با فکر به خاطرات خوشایند بق می کنم. این بازآوری خاطرات می تونه با دیدن آدمی که سال ها از آخرین دیدارش میگذره رخ بده. میشه با شنیدن یک موسیقی قدیمی باشه. یا ممکنه با گذر از مکانی که سال ها پیش در اونجا خاطره سازی می کردیم باشه.

توی یکی از مجلاتی که می خوندم مطلبی درباره شخصیت های خیالی و فانتزی کار کرده بود و در یکی از بخش ها، درباره رمان و فیلمی به اسم داستان بی پایان مطالبی نوشته بود. من قبل از اینکه متن رو بخونم، تنها با دیدن عکس و چهره ی سگ و ملکه فهمیدم که این کاور واسه همون فیلمیه که تو بچگی دیده بودم و اون زمان هم خیلی دوسش داشتم و بهش عشق می ورزیدم (به فیلم؟).

بله. دیدن این تصویر منو برد به خاطرات پونزده شونزده سال پیش و زمانی که طفیلی نه ده ساله بودم و مثل الانم بی خرد. فیلم داستان بی پایان علاوه بر قصه ی جالبی که برای بچه ها داشت از یک جنبه ی دیگه هم برای من ارزشمند بود. بلی. من در همون اوان کودکی عاشق ملکه ی فانتازیا شده بودم و خب، اون موقع اینترنت نبود و من با اندوه بسیار تنها دقایقی رو با معشوقم خلوت کردم و بعد، اون بنده ی خدا به خاطره ها پیوست. اما الان با سرچی که زدم و کلیپی که از انتهای فیلم و تنها بخشی که از فیلم یادم مونده بود دیدم، به این نتیجه رسیدم که همچین مالی هم نبوده ملکه‌هه.

اما رمان داستان بی پایان، با اون اسم لاتین خوش آهنگ و خوش الحانش، قصه ی جذابی هم داره که فقط نیمی از داستان رو تبدیل به فیلم کرده بودن. البته داستانش برای گروه سنی الف و ب هست و یه وقت به حرف من نرید کتابشو بگیرید بخونیدا. وانگهی شور و حال کودکی محاله یادم بره….

پی نوشت: محض اطلاعات عمومی عرض کنم که بازیگر ملکه ی فیلم، توی تهران به دنیا اومده و باباش هم ایران شناسه که بعد از انقلاب از ایران میرن و دختره هم میره تبعه ی اسرائیل میشه. مرگ بر اسرائیل و مرگ بر من!

دیدگاهی بنویسید


خاطره های مُردمو زنده کن کِری!

بچه که بودم عمه ام هدیه ای بهم داده بود که یه گربه ی عروسکی رو کرده بودن تو گونی. بعد وقتی به گونی دست می زدی یکدفعه با شدت هرچه تمام تر به لرزه می افتاد و این صدا ازش خارج می شد:

کـــــِـــــر کِری کِری کِری کِری … کـــــِــــــر کِری کِری کِری کِری … بعد می گفت: علــــــــــــــی … علی هو ایز ده کت!

و این حرکات خیلی رعب آور بود.

پی نوشت: و این موضوع هیچ یادم نبود تا همین دیشب ساعت پنج صبح!

دیدگاهی بنویسید