سرما رو کی می خوره؟

هفته ی پیش و درحالیکه خود خواسته رای به تنهایی تو دانشگاه داده بودم یکی از همکلاسی های مسن منو دید و شروع کرد به حرف زدن. هیچ حوصله نداشتم ولی به هرحال اینطوری وقت میگذشت. وسط گرمای چهل درجه سرما خورده بود و هی فین و فین و دستمال و آخرش هم با همون دستی که دستمال دستش بود دست داد و خداحافظی کرد و چند روز بعد حلقم شروع به سوختن کرد و دو سه روز هم هست به فین فین افتادم. به لحاظ روحی که مرده بودم و حالا جسما هم کم کم دارم به زوال میرم.

قبل از این پارسال پاییز هم سرماخورده بودم و طول درمانش یه پروسه ی خیلی طولانی شد. در همین اثنی دندون عقل هم شاخ شده بود و خوراک ازم گرفته بود. با دوستان که صحبت میکردم یکی می گفت من چهارتا کشیدم ، پاره ای. اون یکی می گفت تا یه ماه نمی تونی هیچی بخوری. دیگری می فرمود تا یه هفته درد نمیذاره شبا بخوابی باید هی مسکن بخوری. یکی دیگه گفت بمیری بهتره. با این تفاسیر ترجیح می دادم اگه قراره زیر دستان دندونپزشک بمیرم همون بهتر که بمیرم تا اینکه از گرسنگی تلف بشم.

طفیلی بیش نبودم که عین سگ سرما خوردم و خون و کثافتی بود که از سینوسام سرازیر می شد. با این حال از اونجایی که خرخونای کلاس نباید غیبت می کردن راهی مدرسه شدم و هماره به این فکر می کردم که شیش هفت ساعت رو چطوری دووم بیارم. تا اینکه یکی از همکلاسیا گفت فلان تکلیفو انجام دادی؟ منم که یه هفته بود مغزم فقط خون تولید می کرد هیچ یادم نبود. معلمش هم سختگیر بود و منم شاگرد اول و افت داشت واسه ام. خلاصه نمی دونستم نگران خونی باشم که از دماغم سرازیر می شد یا نگران …. که ازم پاره می شد. در همین حین و بین یه پسری اومد گفت بابات اومده. گفتم … نگو بچه ، بابام الان سر کارشه. به هر روی منو که غرق در خون بودم بردن و دیدم زری که زده حقیقت داره و بابام که دیده حال وخیمی داشتم اومده دنبالم که یه وقت نمرده باشم. (چقدر لوس واقعا)

حالا غیر از افسردگی و سرماخوردگی ، ستون فقراتم هم هر از چندگاهی قفل می کنه و الان سه چهار هفته اس مفصل رون پای چپم سر یاری نداره و وقتی راه میرم می لنگم. من اینجوریم. از دو حال خارج نیستم. یا مشکلات و درد و مصائب یه دفعه نازل میشن یا اینکه نمیشن. می دونین ، یه چیز تو مایه های قرآن. الان این یه ماهه ی اخیر واسه من ماه قدره. شاید این یه ماه بشه دو ماه ، یه سال ، سه سال. حالا اینا رو واسه چی دارم میگم؟ به کسی چه ربطی داره من حالم خوش نیست؟ مگه قراره غصه ی منم بخورن؟ درواقع همین طرز فکر که من واسه بقیه مهم نیستم بیش از هرچیزی حالمو می گیره. به قول شاعر که نمی دونم کیه ولی خواننده اش حبیبه:

کسی حالم نمی پرسه ، کسی دردم نمی دونه

نه هم درد و هم آوایی ، با من یک دل نمی خونه

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار

دیدگاهی بنویسید


شبای بی پرنده

شب که میشه یه جور دیگه میشم. این حالو دوست دارم. شبو دوست دارم. میگن بچه هایی که شب به دنیا میان بیشتر به شب علاقه دارن ولی من سر ظهر به دنیا اومدم. ظهر یه روز گرم احتمالا. تا همین ده سال پیش شبا زود می خوابیدم. یادمه خیلی دوست داشتم جنگ ۷۷ که ساعت ده شروع می شد رو ببینم. لکن ساعت خوابم رسیده بود. از اوان کودکی قبل از خواب واسه خودم رویا می بافتم. اوایل شخصیتای کارتونی بودن. سوباسا و مادسویاما و کماندار نوجوان و اینا. شاید چون خوشگل بودن انتخاب می شدن. تو دوره ی بلوغ شخصیتا و جنسشون تغییر کردن ولی تم کلی ثابت موند. رویابافی قبل از خواب ادامه داشت تا همین چند سال پیش. کم کم به مرور رویاهام بیشتر به واقعیت نزدیک شدن.

من شبا زود می خوابیدم. یادمه یه بار تابستون بود. لاکرونیا و بایرمونیخ بازی داشتن. سنت شکنی کردم و بازی رو تا آخر دیدم. از اون به بعد اکثر شبا یا فوتبال می دیدم یا نود. الان یه چند وقتیه فوتبال نمی بینم ولی باز شبا بیدارم. بیدار می مونم چون شبو دوست دارم. چون مثل گرگ نماها یه آدم دیگه میشم. چت می زنم.

دیروز خیلی واسه پیاده روی راه دست بود. ولی من مفصل رون چپم شدید درد می کنه. قبلا هم اینطوری شده بودم. وقتی استرس خیلی زیادی بهم وارد میشه چند روز بعدش مفصلم تیر می کشه. وقتی راه میرم می لنگم. موقع خواب هم واسه یه قل دوقل شدن حجمی از دردو باید به جون بخرم. هرچند اگه پام مشکل نداشت هم پیاده روی نمی کردم. قدم زدن فکرمو آزاد می کنه. فکر نباید آزاد باشه.

امروز یه جوجه گنجشک اومده بود خودشو می کوبوند به پنجره ی اتاقم. شاید بخاطر رفلکس بودن شیشه ها تشخیص نمی داد. یادمه بچه بودم. رفته بودم ویلای خاله ام اینا تو شمال. با مادربزرگم رفته بودم. یه دخترخاله هم داشتم و دارم که چهارسال از من بزرگتره. بچگی به اندازه ی حالا یبس نبودم. با دخترا تعامل بهتری داشتم. به هر روی. توی باغشون یه درخت بود که رو یکی از شاخه هاش گنجشک بچه کرده بود. یه روز عصر که تنها شده بودم زد به سرم. یه چوب برداشتم و رفتم جوجه گنجشکایی که هنوز پر درنیاورده بودنو قتل عام کردم. واقعا چرا همچین کاری کردم؟ نمی دونم. اول از لونه اشون انداختمشون پایین. جیک جیک می کردن. بعد با چوب بلند و کلفت می کوبیدم تو سرشون. ساکت می شدن… و له.

شب که همه اومدن کسی چیزی نفهمید. فرداش پسر همسایه واسه دخترخاله ام تعریف کرده بود که چه عملی انجام دادم. اونم اومد به من گفت. انکار کردم. گفت بگو به جون مامانم؟ گفتم به جون مامانـ…ت. ت رو نامفهوم تلفظ کردم. گفت شل گفتیا. وقتی هم رفتم لونه اشونو ببینم دیدم یه موادی مثل پنبه تو لونه پر شده و مادره پیچیده رفته. از همون موقع نسبت به پرنده ها فوبیا پیدا کردم. آخر سر هم میشم مثل فیلم هیچکاک.

الان شبه و پرنده ها خوابیدن. وانگهی ، پشه ها بیدارن و نمیذارن من بخوابم. دلم میخواد حرف بزنم. میخوام با یکی حرف بزنم. میخوام همین الان گوشیمو بردارم به یکی زنگ بزنم. تقصیر سرنوشت نیست که کسی نیست ، مقصر خودمم. دور خودم تار تنیدم و محدودیتای الکی واسه خودم وضع کردم. می دونین ، باید عصیان کرد. شب تصمیم می گیرم نهادم رو آزاد کنم و فردا روز که می رسه میرم تو پیله ی خودم. هرکاری که می کنم باید شب بکنم.

دیگه باید برم بخوابم. صبح کلاس دارم و میزان یبسی من رابطه عکسی با خوابیدنم داره. هرچی شب بیشتر بخوابم فرداش با نشاط ترم اما شبارو دوست دارم و نمیخوام بخوابم درنتیجه روزا کسل و عنقم. الان هم مسواک نزدم. حسش نیست. ضمنا عصیانگری رو باید از یه جایی شروع کرد بالاخره. پس امشب مسواک نمی زنم و فردا هم پیرهنم رو میندازم رو شلوارم و آستینامو تا دکمه ی روی آرنجم بالا می زنم. اصلا اگه محدودیتای اجتماعی نبود فردا با یه اسلیپ می رفتم بیرون. هرچند اسلیپ نمی پوشم ، اذیت میشم. ترجیح میدم پاچه دار بپوشم. راحت تره کلا.

دیدگاهی بنویسید


چرخ گردون

یکی از تفاوتای دانشگاه با دبیرستان اینه که تو محیط دانشگاه همه نوع آدمی پیدا میشه. از هر جنس و هر قشر و هر تفکری. این محیط واسه منی که به شخصیت شناسی افراد علاقه دارم جای مناسبیه. منتهای مراتب من استعداد و علاقه ی رواشناسیو دارم ولی علمشو ندارم. دنبال یه کتابی می گردم که مربوط به شخصیت شناسی آدما باشه.

بعضی از همکلاسیامون هستن که نسبت به اکثریت مسن ترن و بعضا موهاشون هم سفید شده. یه سری شاغل هستن و برای افزایش دستمزدشون اومدن یه مدرکی بگیرن و برن و تعدادی هم برای اینکه کار پیدا کنن دارن درس می خونن. چندتا از دوستای صمیمی هستن که پنج شیش سال از من بزرگترن و تنها تفاوتشون با من اینه که اونا سربازی رفتن و من نه. هرچند که ان شا الله من معاف میشم و زیاد وارد مقدسات نمیشم.

گله ای تو بوفه نشسته بودیم. البته یادم میاد یه بار دبستان درس می خوندیم و بعد از اتمام روز درسی ، قرار بود اولیا بیان مدرسه واسه جلسه. ما تو کلاس بودیم که درب حیاط رو برای پدر مادرا باز کردن و دوستم که کنار پنجره بود گفت گله اومد. من اینو رفتم به مامانم گفتم و ناراحت شد. گفت زشته این حرف. اما بعدا دیدم خودش بعضی جاها از این واژه در رابطه با آدما استفاده می کنه. نگو چون خودش جزو گله بوده بهش برخورده.

داشتم می گفتم. تو بوفه بودیم و بعد از کوفت ناهار از سر بی سوژگی داشتیم مهمل می بافتیم. این وسط چندتا از بچه ها که به تازگی با بیص بوک آشنا شدن از یه دوست پیردانشجو عکس گرفتن و گفتن میخوایم بذاریم تو فیس زیرش هم بنویسیم این بنده خدا دنبال زن می گرده. اونم که براش فرقی نمی کرد ، گفت باشه. گفتم بابا دخترا می بینن بهت می خندنا ، گفت اشکال نداره. البته فقط جو دادم. چون تو لیست این دوستان فقط خودشون هستن و خودشون پای عکس همدیگه کامنت میذارن و به همدیگه می خندن.

عکس بالا که شبیه رنگ خداست همین دوست عذبمونه. می دونین ، اعتماد به نفس فوق العاده ای داره. من یاد ندارم لحظه ای استرس گرفته باشه. واقعا به روحیه اش غبطه می خورم. اما مفت و مجانی اینطوری نشده. وقتی دبیرستان بوده مادرش سرطان می گیره و فوت می کنه. دو سال پیش هم باباش فوت کرد و منه مغرور حتی بهش تسلیت نگفتم و خودمو زدم به اون راه که مثلا خبر ندارم. الان تنها زندگی می کنه. خواهراش هستن ولی اونا هم سر خونه زندگی خودشونن. میگه هر جمعه میان ظرفای منو میشورن! تا همین چند هفته پیش هم یه جا شب کاری می کرد. وقتی بار می آوردن مسئول آمارش بود. اما با صاب کارش حرفش شده و کارو ول کرده.

حقیقتش وقتی می بینمش احساس سوسولی می کنم. البته منم کم سختی نکشیدم اما در برابر مصائب اون اصلا به حساب نمیاد. اما خب از طرفی پنج سال از من بزرگتره و عملا جوونیش داره به ته خط می رسه ولی من تازه زندگی اصلی ام داره شروع میشه. من به آینده ی خودم امیدوارم وانگهی افسرده و سرخورده ام. هنوز تصور درستی از چند سال بعد ندارم. می دونین ، زندگی رو ول کردم. گذاشتم خودش بچرخه بره. آدمایی که تا چند سال پیش بپشت سرم بودن دارن ازم جلو می زنن. راستش فقط خدا می تونه به راه درست هدایتم کنه. البته قبلا وقتی دلم می گرفت ، وقتی حالم خراب بود و بهش نزدیکتر می شدم یه حالی بهم می داد. اما الان نه. دیده من آدم بشو نیستم. قبل از اینکه منو به خواسته ام برسونه کلی نذر و نیاز می کنم و بعد از وصال یادم میره.

خیلی مذهبی نیستم. تا حالا نشده به کسی توسل کنم. چرا البته ، یه بار روز قبل کنکور برای اینکه استرسم کم بشه رفتم امامزاده ولی تاثیری نداشت. شاید هم داشته. نمی دونم. اما الان واقعا گیر کردم. وسط یه چهار راهی افتادم که از هر چهار طرف بن بسته. ذهن من که همیشه پر از خلاقیت و ایده های جدیده هنگ کرده. کم آورده. تنها راهی که به ذهنم می رسه اینه که دعا کنم. امروز هم که دارم این سطور رو تقریر می کنم شهادت فاطمه زهراس. به نظرم بین معصومین بیشتر برای متوسل شدن به دلم میشینه. امیدوارم هر راهی که به صلاحمه برام باز شه و از این یاس و رخوت بیرون بیام. صرفا امیدوارم…

دیدگاهی بنویسید


زرافه راه راه

چندی پیش با پدر گرام می خواستیم دوتایی جایی بریم که نمی شد با ماشین شخصی رفت. رفتیم سر خیابون و قصد سوار شدن به تاکسی داشتیم و هرچه مقصدمونو فریاد می زدیم چهره ی راننده بود که درهم می رفت. بالاخره پراید آلبالو رنگ براقی جلو پامون توقف کرد و با اینکه من فهمیدم که راننده‌ش زنه سوار شدیم. می دونین ، من اگه راننده ی تاکسی ای خانوم باشه سوار نمیشم. دلیلش هم همون مشکلم با نسوانه. به هر روی. یه نگاهی تو ماشینش چرخوندم و واقعا تر تمیز بود. حتی این لاستیکایی که زیر پام بود انگار همین الان خریده بود ، دلم نمی‌اومد خاکیش کنم. خود راننده هم با اینکه خوشگل نبود ولی سانتی مانتال بود. بعد یه دفعه متوجه شدم داره گاز تند میده و جلو ملت بوق و نوربالا نمی زنه. گفتم الانه که دوتا مرد دویست کیلویی بپرن بالا خفتمون کنن یا حداقلش خودش یه اسلحه ی کوچولوی طلایی دربیاره و مغزمونو نشونه بگیره. ولی نه ، خانوم خوبی بود فقط حیف که سنش یخده زیاد بود.

انصافا من خودم با این همه ریش سیبیل چیز نمی کنم جاهای خلوت سوار مسافربرای شخصی بشم و همیشه وقتی مجبورم در ظلمات شب پیاده برم بر سرعتم می افزایم که از خفت شدن مصون بمونم. وانگهی من پول و وسیله ی ارزشمندی همراهم نیست ولی خب اونا وقتی ببینن کسی بهشون حال نداده می زنن یه دستشو قطع می کنن همینجوری دورهمی. البته فوبیای خفت شدن ندارم ولی به هر حال خطر هر لحظه در کمینه.

حالا من که مَردم و اگر هم قرار بر خفت گیری باشه فقط پول و موبایله. من یادم میاد خفاش شب فوقش یه پولی طلایی چیزی می دزدید و یه کاری هم می کرد و بعد طرفو می کشت. اما الان و با پیشرفت تکنولوژی حرکات جدیدی هم از دوستان خفتگیر می بینیم.

مثلا همین عقرب سیاه که تازگیا تبرئه شد. البته بنده ی خدا مثل من بعضی وقتا سادیسمش اود می کرده و طفلک نمی تونسته جلو خودشو بگیره بیچاره و هرکیو سوار ماشینش می کرده به انواع و اقسام شکن*جه ها مهمون می کرده.

واقعا حیفه که خدا دست و پای مارو بسته وگرنه کلی کارا هست که حتی تو بهشت هم عمرا بذاره انجامشون بدیم. مثلا همین شکن*جه کردن آدما. وقتی فکر می کنم که یه نفرو تو یه زیرزمین زندانی کردم و هرچند وقت یه بار یه تفریحی باهم می کنیم و آزمایشات پزشکی ای که از اوان کودکی ذهنمو مشغول کرده روش پیاده می کنم مشعوف میشم اما بعد از مدتی سرخورده میرم چون نمی تونم این اعمال جذابو انجام بدم. صد افسوس …

الان دارم می گردم دنبال یه اسم دهن پر کن. کرکس و عقرب و خفاش و گوزن دیگه خز شده. می دونین من قبل از اینکه به سرنتی پیتی علاقه پیدا کنم یه عروسک بادکنکی زرافه ای داشتم که خیلی خوشگل بود و از همون موقع ارادت خاصی به زرافه ها پیدا کردم. هروقت هم می تونستم زرافهه رو با اعمال شاقه ملذوذ می ساختم. بنابراین من کنیه ی زرافه ی راه راه قرمز و مشکی (پیرهن میلان) رو برای خودم انتخاب می کنم و فعلا باید به فکر یه سواری باشم که کارمو باهاش انجام بدم. بدبختی محلش یادم نبود. یه خرابه ای چیزی هم باید جور کنم که صدا به صدا نرسه. گرفتاریم یکی دوتا هم نیست که ، ابزارش رو هم باید تهیه کنم. خداییش تو مملکت ما به جوونا بها نمیدن فقط یه او*ین هست. والا

دیدگاهی بنویسید


جدایی من از اون

راستش آخرین باری که بالاختیار رفتم سینما ، زمانی بود که مریم مقدس رو پرده بود و اون محلی هم که فیلمو اکران می کردن سینما نبود. سوله ای بود که فرهنگسرای نزدیک خونه مون برای نمایش فیلم برپا کرده بود. یه بار هم از طرف مدرسه مارو بردن دوئل که اگه به خودم بود نمی رفتم.

همونطور که استحضار دارین پربیننده ترین فیلم تاریخ سینمای ایران کلاه قرمزی و پسرخاله س. اون موقع که رو پرده بود من آمادگی می رفتم و قرار بود از طرف مرکز ببرنمون سینما که نمی دونم چی شد قضیه کان لم یکن شد. (گفتم کان لم یکن یاد کنکور افتادم. یه ماه دیگه باز باید کنکور بدم بدبختی) حالا از ذکر خاطرات اون زمان بگذریم که یکی از دلایل تنفر من از مدرسه همین دوره ی پیش دبستانی بود و خوب شد منو زود آوردن بیرون. همون زمان ها هم با خونواده سینما می رفتیم. یادمه رفتیم فیلم می خواهم زنده بمانم رو دیدیم که به هرحال من چیزی نفهمیدم.

خیلی دوست دارم برم سینما اما به دو دلیل رغبت نمی کنم. یکی اینکه فیلمای اکران شده اصلا در حدی نیستن که بشه یک ساعت و نیم توی سینما نشست و لال شد. علت دیگه ش هم نبود آدم پایه س. البته خب با خانواده میشه رفت اما به همون دلیل اولی که گفتم چندان مایل به دیدن فیلم روی پرده نیستم.

اصولا اکران نوروزی بهترین وقت برای اکران هر فیلمیه و کلا فیلمایی که تو فروردین اکران میشن پرفروشن. امسال هم چندتا فیلم اکران شده و البته دوتا از فیلما به نوعی رقیب هم به شمار میان. حقیقتش جدایی نادر از سیمین قطعا فیلمی فاخرتر و ارزشمندتر از اخراجیاس اما از طرفی مردم ما بیشتر به سمت شادی و خنده گرایش دارن و البته همه جای دنیا اینجوریه اما تو مملکت ما بیشتر.

حالا بعضی کوته فکرا هستن که بخاطر مسائل سیاسی حرفایی می زنن. البته فرهادی کارگردانی نیست که اهل سیاسی بازی باشه اما بعضی که دچار عقده و سرکوب شدن از هر راهی برای خالی شدن این حس استفاده می کنن. به هرحال کسی که دو قسمت قبل سری اخراجی ها رو تو سینما دیده و چند بار هم برای دیدنش رفته سینما اما الان میگه هرکی بره اخراجیا رو ببینه آدم نیست یه مقدار مشخصه که دچار مشکلات روانیه و مقصر هم جامعه س که اجازه ی تخلیه روانی رو به آدما نمیده.

زیاد وارد ریز مسائل نشیم. اما من خودم تو چهارسال اخیر به یاد ندارم فیلم ایرانی دیده باشم. چه تلویزیون باشه چه اینترنت و دی وی دی و این چیزا. فقط درباره الی رو دیدم و حتی با اینکه تلویزیون فصلی یه بار اخراجیا رو پخش می کنه ، هیچ کدوم از دو قسمت قبلی رو بطور کامل ندیدم و اکثرا وقتی تلویزیونو روشن کردم وسطش بوده. از طرفی آدمی هستم که به برخی مسائل مقیدم و فیلمای هالیوودی هم با اعتقادات و آرمان های من اختلاف نظردارن ولی از اونجایی که من عقده های فروخفته ندارم برام هم اهمیتی نداره که کسی حرفی بزنه که با عقاید من سازگار نیست. شاید مشکل از منه که باید حودمو اصلاح کنم و اگر اینطور نیست پس رو اعتقاداتم راسخم و دیدن و ندیدن و شنیدن و نشنیدن هم نمی تونه اونا رو تغییر بده.

خب گویا خیلی جدی شدم. اما حالا که حرف از سینمای ایران شد بهتون پیشنهاد می کنم که با عضویت در سایت IMDB و بعد مراجعه به صفحه ی فیلم جدایی نادر از سیمین ، به این فیلم امتیاز کامل بدین چرا که تو لیست بهترین فیلم های درام تاریخ فعلا سومین فیلم برتره و اگه تعداد آرا بالاتر بره شاید جزو برترین فیلمای تاریخ تو سایت IMDB هم بشه.

دیدگاهی بنویسید


آقای شاس!

خب الان تو خود عیدیم و دیگه نمیگم نوروز پیشاپیش مبارک و باید مدنظر داشت که از این کلمه ی پیشاپیش هیچ خوشم نمیاد. با اینکه آدم منفی بین و پوچ گرایی هستم ولی واسه خالی نبودن عریضه ، امیدوارم امسال سال خوبی باشه و هر اتفاقی میخواد بیوفته ، بیوفته فقط نمیریم! عزیزانمون هم همینطور. آرزوها و تغییر و تحول پیشکش. ( سیاه بینی تا کجا آخه؟)

چند شب پیش با یکی از دوستان چت می کردم. حالم خوب بود و شنگول. اما بعد از دریافت سیگنال نگاتیو از دوست گرام ، گند زده شد در احوالاتم و افتادم در ورطه ی لیوان خالی و این صوبتا. من خودم قبلا اینطوری بودم که غیر از موج منفی فرستادن کار دیگه ای نداشتم اما بعد از یه مدت خودم فهمیدم که چقدر حالگیریه که یه نفر هی ضدحال بزنه ، لیکن دیگه سعی می کنم منفی نباشم.

می دونین ، من بعد از چند سال دانشجو بودن خیلی دچار تغییر و تحول شدم. بهتر شدم. بزرگتر شدم. اعتماد به نفسم بیشتر شده و اهداف زندگیم رو پیدا کردم و روشون برنامه ریزی نیز. اما از طرفی غمگین تر شدم. رغبت به تنهایی دارم تا در جمع بودن. علتش هم مشخصه دیگه ، بخاطر همون قضیه لاوینگ و ایناس. دوست دارم فقط درباره این ماجرا با بقیه حرف بزنم و بنا به کلی دلیل خب نمی تونم. اما تو این پست می خوام بیشتر به عقب برگردم و برم به دوران کودکی.

من تو بچگی و مخصوصا دوره ی دبستان آدم فوق العاده خاصی بودم. البته بعضی آدما مثل مورینیو هم خاص هستن و هم موفق اما این خاص بودن من فقط ضرر داشت و نشانه ی حماقت بود. شاید اگه بهتون بگم که چه کارایی می کردم تعجب کنین و حتی باور هم نکنین و منم ابایی از اینکه کودکی عجیب خودمو توضیح بدم ندارم اما چون کسایی هستن که منو میشناسن و اینجا رو می خونن فعلا نگم بهتره. البته الان تقریبا آدم نرمالی شدم و اگه همونطوری می موندم الان زندگی وحشتناکی داشتم. دلیل رفتار اون موقعم رو نمی دونم اما احتمالا بخاطر لجبازی بوده و لوس بودن بیش از حدم باعث اون خلق و خو شده بوده.

عنفوان هفت سالگی‌م!

چند روز پیش اومدم اسم یکی از معلمای ابتداییمو جستجو کردم ببینم می تونم ردی ازش بگیرم یا نه. البته همون موقعش هم نسیه زنده بود و الان هشت تا کفن پوسونده ولی چون فقط فامیلی این معلمم خاص بود سرچ کردم ببینم چی درمیاد. فامیلیش کیموس بود و خیلی سعی می کرد رفتار منو درست کنه اما من الاغ تر از این حرفا بودم. اسمو سرچ کردم اما اثری از معلم احتمالا فقید نیافتم اما معنی کیموسو فهمیدم که میشه اون غذایی که تو معده اس و هنوز وارد روده و بعدش وارد خون نشده.

خلاصه همینجا به معلم مرحومم سلامی دوباره میدم و خدمت روحش عرض می کنم که خانوم معلم! من می دونم که کلی پشت سر من حرف زدی و رفتی تو فامیل گفتی یه پسره اس تو کلاسم شاگرد اوله اما بدبخت فلان مشکلو داره و کرکر بهم خندیده بودین و می دونم که با والده ی عزیزم دست به یکی کرده بودین تا منو به راه راست هدایت کنین اما با اینکه الان به این سن و سال رسیدم هیچ خاطره ی خوبی ازت ندارم و شاید تنها خاطره ی خوب این باشه که می گفتم مثلث تشدید داره و شما با هفتاد سال سابقه نمی دونستی و با اینکه یه راه حل ساده می خواست تا من آدم بشم اما روش های تربیتی شما واسه زمان هابیل قابیل بود و همون بهتر که الاغ موندم و حالتو گرفتم.

یه معلم هم کلاس چهارم داشتم که از روستاهای اطراف کلیبر اومده بود و یادمه وقتی یه بار مقنعه اش از پشت رفت بالا ، بچه ها سر کلاس چیکار می کردن. حالا خوبه اون موقع ماهواره و اینترنت نبود. اون سال هم مثل سالای قبل شاگرد اول بودم و دلیلی نمی دیدم که مشق بنویسم. سال شخمی ای بود.

اما سال اول. همون روز اول مدرسه یه حرکتی زدم که کمتر خری پیدا میشه این اتفاق جزو خاطره هاش باشه. معلممون هم علاقه به خط کش داشت و زرت و زاپ بچه ها رو میزد. اون موقع یه تزی داده بود که اگه دانش آموزی دیکته بیست می شد یه ستاره می چسبوند جلو عکسش. با مقوا هم یه بورد درست کرده بود و عکس خرخونایی مثل من رو زده بود بهش. بعد وقتی ستاره ها به یه تعداد مشخصی می رسید به اون بچه یه کادویی می داد. مثلا یه بار به من مداد رنگی داد یه بار جامدادی و تا اینکه یه شب بابام برام شطرنج خرید. فرداش هم قرار بود خانوم معلم بهم جایزه بده و احتمالا حدس زدین که همون شطرنجه رو بهم داد. یه سال سرکار بودیم و فکر می کردیم مدرسه واسه تشویقمون داره هدیه بهمون بده ارواح خیکمون.

کلی خاطره شخمی از اول دارم که بعدا بیشتر تعریف می کنم. اما یکیش اینطوری بود که اون زمان مد بود بچه ها قلعه و خرپلیس و از این بازیای خرکی زیاد می کردن. یه بار یادمه چله زمستون به دیوار تکیه داده بودم که دیدم یکی از ته حیاط داره به سرعت به طرفم می دوه و بعد از چند ثانیه خوابم برد. وقتی بیدار شدم داشتم روی خط صف تلو تلو می خوردم اما سعی می کردم پاهامو جفت روی خط نگه دارم. یکی دو ماه بعد ناظم مدرسه که خانم تپلی بود اومد سر صف و گفت بچه ها خاک ارواحتون کمتر بدو بدو کنین. می خورین به همدیگه کار میدین دستمون. همین چند وقت پیش یکی خورد به یکی از دانش آموزا و بیهوش شد و بردیمش بیمارستان و سه ماه تو کما بود. اون لحظه فهمیدم که ای بابل! اینا احتمالا منو میگن لابد! (سه ماهو اغراق کردم البته!)

واقعا چه خاطراتی که از بچگیمون نداریم. شخم می زدیم سر زمین بهتر از این بود. از دوران کودکی و مدرسه متنفرم و اصلا دلم نمیخواد دوباره بچه باشم. الانم رو هم دوست ندارم. یحتملا آینده هم تخیلی تر از حال و گذشته اس و من فعلا منتظرم ببینم میشه بمیرم برم بهشت پیش حوریا؟ وانگهی اگه فی الحال هم بهم حوری بدن می پذیرم. حوری دوست دارم.

دیدگاهی بنویسید