شاجناق

همیشه ی خدا و از همون وقتی که فهمیدم باید در یک محل مشخص …، روی اسمم حساسیت داشتم و اگه کسی قصد مزاحمت برای اسمم رو داشت، غیرتی می شدم و رگ رونم می زد بیرون. متاسفانه چند سالی هم میشه که علاوه بر خز شدن اسمم، شاهد آدمای خلافکار و درپیت توی فیلم ها هستیم که همه از دم اسمشون حامده. واضح ترین مثال هم، چهارشنبه توی سریال چارخونه. از کارهای بد بد و دوپینگ حامد کاویانپور توی ترکیه، و همچنین از طلاق و طلاق کشی حامد حدادی، می رسیم به حامد کمیلی که هردفعه عکسی ازش تو اینترنت دیدیم، یه دختری رو بغل کرده بود و با عوض شدن دولت ها و تغییر جهت باد هم به سمت مسیر باد تغییر جهت میده. حامد گوزن هم که بی خیال.

طفیل که بودم، شوهرخاله ای داشتم که خیلی به حساسیت من اهمیتی نمی داد و هروقت منو می دید (و حتی از پشت تلفن، بعد از اینکه حال منو از والدینم می پرسید داد می زد) حاااااممممد، نمی خوامد! و برای خرق عادت و ایجاد فضای تنوع و خلاق، گاهی مواقع می گفت حااااامممممد، نمی خوامد! باری هم که در کودکی رفته بودیم خونه اشون به قدری این عبارت رو با شعف تکرار می کرد که قصد کرده بودم با لگد بزنم زیر میز میوه شیرینی (از اونجایی که بچه ی لوسی بوده و هستم، چنین کاری از عادات روزانه و سالانه ام بود. ماهانه رو هم نگفتم چون وقتی با عادت میاد خوبیت نداره واسه مرد)

از وقتی که حافظه ام یاری می کنه، به یاد میارم که پیر بود و بازنشسته و البته خاطرات مامانم هم مثل منه. در سال های اخیر، خیلی با شوهرخاله ام ارتباط نداشتیم و بیشتر روابطمون با همسر و فرزندانش بود. تا اینکه شیش هفت ماه پیش توی فامیل شایع شد که شوهرخاله ام آلزایمر گرفته و بعضی اشخاص و اسامی رو یادش نمیاد. کم کم می گفتن جملات رو هر چند دقیقه تکرار می کنه و حتی میگن یه بار انقدر از همسرش پرسیده امروز چند شنبه اس که خاله ام یه کاغذ برداشته و روش نوشته امروز یکشنبه اس، و گذاشته جلوش.

کم کم به جایی رسید که دیگه هیچ کسی رو نمیشناخت. دو ماه پیش می گفتن داره چینی حرف می زنه و چرت و پرت میگه. دچار سردرد شد و بردنش دکتر و رادیولوژی. گفتن یه تومور بسیار پیشرفت کرده و بزرگ سمت راست مغزشه و احتمال موفقیت آمیز بودن جراحی تقریبا صفره. بعد قدرت تکلمشو از دست داد. توی راه رفتن تعادل نداشت و یکبار توی دستشویی زمین خورد و لگنش شکست و افتاد توی رختخواب. ده روز پیش چیزی متوجه نمی شد. پنج روز پیش بیهوش شد. دیروز مرد.

امروز تشییع جنازه اش بود که من نرفتم. چون آدم خیلی محبوبی نبود از مامانم پرسیدم کیا گریه می کردن؟ گفت یه کم دختراش و خاله. گفتم تو چی؟ گفت آره یه کم. واقعا عجب مادر دل نازکی دارم. از بابام پرسیدم کیا گریه می کردن؟ (بابام یه کم اهل جو دادن و اغراق کردنه) گفت هیشّکی. و بعد تعریف کرد: رفتم به … (اسم دخترخاله ام که در آستانه ی پنجاه سالگیه) گفتم خوب شد مُرد راحت شد وگرنه بقیه رو اذیت می کرد. -: [با هق هق] آره راحت شد. -: دیگه شاجناق ندارم! (شوهرخاله ام چون بزرگترین باجناق بود، خودشو شاجناق می دونست) -: آره دیگه شاجناق رفت.

حقش بود به بابام می گفتم آخه پدر من، شما الگوی منی. اگه من این حرفا رو می زدم، نمی اومدی بگی چرا رعایت حال عزادارو نکردی؟ تشییع جنازه جای شوخیه آخه؟

شوهرخاله ام تو زندگیش معتقد بود که خدا و آخرت کشکه و بعد از مرگ کود میشیم. دیگه الان براش مشخص شده که واقعا کشک بوده یا چیزهایی هم وجود داره. خدا رحمتش کنه …

دیدگاهی بنویسید


خاطره های مُردمو زنده کن ۳

هشدار!

هرگز این کار رو توی خونه انجام ندید

کلاس سوم دبستان بودیم. دقیق به خاطر میارم که اسم معلممون خانم کیموس بود. چند سال پیش که اسمش رو توی گوگل سرچ کردم، معنای صریح اسمش شد:

مواد غذایی موجود در معده که با ترشحات و عصیر معدی آغشته شده. کیموس کم و بیش حالت مایعی غلیظ را دارد.

آن زمان دوستانی داشتم بهتر از آب روان شده. اواسط سال تحصیلی ناگهان عملیاتی بین دانش آموزان رایج شده بود که تابعی پیچیده داشت و شخصا یک بار بیشتر امتحانش نکردم.

باید با انگشت های باز، کف دو دست رو بصورت افقی روی هم می گذاشتیم و شخص دیگری همین کار رو بصورت عمودی انجام می داد و سپس دست این دو نفر از وسط انگشت حلقه و انگشت وسطی در یکدیگر فرو می رفت. بعد کسی که دستش بصورت افقی بود دستش رو تا نیمه باز می کرد و لای انگشت هاش رو نگاه می کرد.

تقریبا پوزیشن عمودی

من هیچ گاه نفهمیدم دیدن این صحنه چه لذتی داره تا اینکه چند روز پیش بیشتر در باب این موضوع تفکر کردم و بالاخره بعد از بیست سال تامل و تعمق فهمیدم قضیه چی بوده.

راستی این کار رو با دو انگشت اشاره و وسطی هم می شد انجام داد که تصویر دیگری رو به منصه ی ظهور میذاشت. یعنی مودیلیانی قادر به انجام چنین تصویرسازی هایی نبود.

دیدگاهی بنویسید


اگه دلم بستنی خواست؟ خوراکی خواستنی خواست؟

همیشه دغدغه ی انجام کارهایی رو دارم که باید انجامشون بدم ولی انجام نمیدم. این انفعال و تنبلی باعث شده که ذهنم درگیر مسائل تلنبار شده بشه و نتونم تمرکز لازم رو حتی برای نوشتن بدست بیارم.

خب این چند روز بخاطر بیکاری و صد البته بی عاری، میشینم پای سریال های تلویزیون که از حق نگذریم اگه سریالی مثل لاست شبیه این سریال ها باشه پس برای کسانی که معتاد به سریال ها هستن بسیار متاسفم. آری داشتم می گفتم. دیدن سریال ها باعث میشه که تبلیغات و پیام های بازرگانی هم بیشتر ببینم و این امر روی من که ذهن درگیر و بیماری دارم اثرات مخربی گذاشته.

مثلا، همین تبلیغ دمپایی نیکتا. وقتی طفیل و در سن بلوغ بودم این تبلیغ با شکل و شمایل دیگری ولی با همین موزیک پخش می شد و حالا نمی دونم بخاطر ذهن بیمارم بود یا آهنگ تحریک کننده اش و یا پای خانم هایی که توی تبلیغ درون دمپایی بود اما به هرحال پخش مجدد این آهنگ موجب عروج من به دوران گذشته و بالطبع اغواشدگی شده.

از علاقمند شدن به اون خانم جوانی که توی تبلیغ پالاز موکت میگه همه می دونن که نمیشه بگذریم. نمی دونم چرا وقتی مشغول تناول هستم یکدفعه تلویزیون تبلیغ پرسیل و اون صحنه ی دستمالی کثافت بچه توسط مادرش رو نشون میده. یعنی اگه خود بچهه می اومد جلوم میرید انقدر حالم به هم نمی خورد. حالا مادر محترم بنده برگشته میگه توانایی اینو داره که مثل شونصد تا خانمی که اونجا نشستن بگه شستشو یعنی پرسیل و کلی هم معروف بشه.

برگردیم به همون ذهن بیمار خودم. راستش تازگی عاشق بستنی پاندا شدم. نه بخاطر طعم و مزه اش، که شخصا پول ندارم و اگر هم داشتم پای بستنی نمی دادم، بلکه بخاطر صدای زیری که روی تبلیغ بستنیه. یعنی می تونم بگم این آوا به شدت تحریک و اغوا کننده اس. شاید هم مشکل از ذهن بیمار و مریض و الاغ و نفهم بیشعور عوضی لجن درمال منه.

حالا تو این هیری ویری که همه چی تحریک آمیز شده، خدا زده تو کتفم و عاشق جازمین (بلکم جزمین) شدم. یعنی با این سطح سلیقه که خر هم نداشت، ببین به چه پیسی افتادم البته جازمین پیس نیست و اگه کسی بد نگاش کنه بد نگاش کرده. هرچند بد نگاه کردن هم توفیری نداره و آدم با دیدنش تا ابد خشک میشه.

در آخر پست رو با یک جمله ی تکاندهنده به پایان می برم. از ذهن تا دهن فقط یک نقطه فاصله است. تا ذهنت را باز نکردی، دهنت را باز نکن. هییییییییییی چی بگم که ذهن و دهن و سایر نقاطم تا خرتناق باز شدن و یحتمل جر خوردن.

دیدگاهی بنویسید


باز فلسفه ام دیر شد

دیشب دوستی که نزدیک به دو ساله ندیدمش و ارتباط کمی با هم داریم، بهم زنگ زد. گفت بیا بریم فلانجا الان داف بازاره. البته که من خیلی به داف بازار بودن یا نبودنش کاری نداشتم و دوست داشتم جشن جام جهانی رو برخلاف شادی چند روز قبلش از دست ندم و در بطن حادثه باشم. پس گفتم باشه و گفت خبرت می کنم. یه ساعت بعد زنگ زد و گفت خب پاشو بریم. یه تاکسی بگیر بیا اونجا منم با تاکسی میام. درحالیکه داشتم کلیه هامو به طرز غریبی می خاروندم گفتم حالا میخوای یه روز دیگه همدیگه رو ببینیم. گفت باشه من تنها میرم ولی داف بازاره ها. گویا خیلی روی این داف بازار هم تاکید داشت و نمی دونست حتی اگه جشن نودیست ها هم باشه برای منی که خودمو اخته کردم از حیز انتفاع ساقطه(؟!)

راستش من فلسفه ی تبریک گفتن رو نمی فهمم. مثلا اعیاد یا رفتن تیم به جام جهانی چه تبریکی داره؟ حالا اگه یکی به بقیه تبریک بگه طرف شادیش بیشتر میشه یا شادی تقسیم میشه یا چی؟ حالا باز تبریک تولدت باشه یه چیزی. وانگهی برای من حتی اگه دوست دخترم هم بهم تبریک بگه جای خوشحالی نداره و البته که اون هرگز این کارو نمی کنه چون وجود خارجی و داخلی نداره. کلا با تبریک گفتن و شنیدن میونه ای ندارم چون فلسفه اش رو نمی فهمم.

بعد الان عده ای از دوستان تو میادین و معابر شمال شهر تهران بخاطر انتخاب رئیس جمبور دلخواهشون مشغول رقص و پایکوبی شدن. واقعا سوال اینجاست که شماها که همیشه ی خدا مشغول پارتی گرفتن و رقص و خوشی هستین، خسته نشدین از این همه خوشی؟ آیا سطح دغدغه اتون از اینکه پیفی دو روزه بیرون نرفته فراتر رفته تا حالا؟ من فلسفه ی این شادی رو نمی فهمم. چرا اون بنده خدایی که توی دورافتاده ترین روستای وسط بیابون زندگی می کنه از این کارا نمی کنه؟

من فلسفه ی یک چیز دیگه رو هم نمی فهمم. در دوران راهنمایی، ما رو بردن یک مرکز علمی که کمی با دانش روز آشنا بشیم و از همون دوران طفولیت در پی علم باشیم. بعد جمعیت چهل پنجاه نفری ما رو فرستادن توی یه اتاق دوازده متری که می گفتن توش صدا وجود نداره و هرچی جیغ بزنین و حنجره اتون رو جر بدین باز هیچ صدایی تولید نمیشه. بعد جدا نمی فهمم چرا عده ای از عزیزان توی اون جای تنگ و تاریک و نمور، وسط اتاق هلیکوپتری می زدن و روی یه دستشون می چرخیدن و فنون ژیمناستیک رو پیاده می کردن. واقعا فلسفه ی اتاق بی صدا چی بود اصلا؟

پی نوشت: رفتم پیج هوادارن روحانی بعد دیدم دو نفر از کسایی که رای ندادن و خیلی هم روی این موضوع تاکید داشته و دارن، پیجو لایک کردن. یعنی آدم با دایل آپ بیاد اینترنت ولی جوگیر نشه.

دیدگاهی بنویسید


بالاخره یه روز گم میشم

میگن اینایی که شیشه می زنن دچار اسکیزوفرنی میشن و کنترلی رو رفتارشون ندارن. همیشه وقتی اینو میشنیدم می گفتم چه مزخرف چه بولشت چه اسهول (معنی اینا رو نمی دونم از دوستم هم پرسیدم گفت ولم کن بابا). پیش خودم می گفتم اگه من شیشه بکشم حتما می تونم خودمو کنترل کنم و میشینم یه گوشه مث بچه ی آدم. اما الان با اینکه شیشه نکشیدم و فقط زجر هجری چشیده ام که مپرس اما هیچ تسلطی روی احساسات و عقلم ندارم و کاملا متوجه این هستم که عنان زندگی از دستم خارج شده.

بگذریم. یکی از شبکه های ماهواره ای برنامه ای رو هر سال شروع می کنه که به علت عدم وجود حتی یه برنامه ی سرگرم کننده، شروع به موج سازی می کنه. خیلی به خوبی و بدی این برنامه ها کاری ندارم ولی جنبه ی روانشناسی این تیپ برنامه ها که لایه های شخصیت ملتو می کشن بیرون خیلی دوست دارم.

مثلا تو یکی از قسمتای برنامه یه عده عامی باید می رفتن روی استیج و برای یه عده بیکارتر از خودشون می خوندن. قبلش کلی تمرین و آموزش و غیره داشتن تا اونجا سوتی ندن. خب بعضیا رفتن افتضاح بودن و بعضی بد نبودن اما قسمت جالبش اینجا بود که اونی که رفته گند زده و خودشو مضحکه کرده خیلی از کارش راضی بود و می گفت خیلی خوب بود و نایس بودم و اونی که مثلا نسبتا خوب اجرا کرد می گفت ری*دم عملا. یعنی هرکس یه حدی برای خودش قائله و وقتی از اون فراتر میره حس می کنه کار فوق العاده ای انجام داده هرچند هم که انجام نداده باشه.

این برمی گرده به میزان جاه طلبی آدما. هرکس یه ایده آلی برای خودش داره و هروقت بهش برسه تا مدت زیادی اقناع میشه. مثلا هدف می تونه دانشگاه رفتن باشه. اما مسئله ی بعدی اینه که هیچ وقت نمیشه راه یک شبه رو صد ساله رفت (یا برعکس؟) و برای رسیدن به مقصود باید پله پله قدم برداشت و اینو کاملا دارم با تمام اجزای بدنم حس می کنم.

به شخصه شاید شاید آدم جاه طلبی باشم و یه زندگی معمولی رو برنمی تابم اما تنبل تنبلام و حوصله ی این پله ها رو ندارم ولی حداقل یه ویژگی جاه طلبا که لجبازیه رو دارم. قطعا اگه به حرف دیگران گوش بدی به اونجایی که میخوای نمی رسی.

هشت نه ساله که بودم به بابام گیر دادم بریم راهپیمایی. اون زمان مثل الان عرق ملی داشتم در حد مهدی رحمتی. البته تنها انگیزه ام این بود که بابام یه پرچم ایران برام بگیره و به همین نیت من و بابام و خواهرم که دو سال ازم کوچیکتره راهی آزادی شدیم.

اون روز برف می اومد و یه کم که راه رفتیم در نقش یک کودک ناسیونالیست گفتم که من پرچم میخوام. بابام گفت نیست نمیشه نداریم یا همچین چیزی. گفتم پس این ملت چیه گرفتن دستشون؟ گفت … یادم نیست حالا دقیق چی گفت خلاصه پیچوند. منم گفتم اگه تا لحظاتی دیگه پرچم نگیری میرم گم میشم. گفت برو گم شو خب. منم جدی جدی دستشو ول کردم و گم شدم.

وقتی پی به گم شدنم بردم یه مدت یه جایی که تو دید باشه وایستادم بلکم منو ببینه یا ببینمش که هیچ فایده ای نداشت. گفتم اینجوری نمیشه که توی این برف یه جا بمونم. رود اگه مرداب بشه می گنده. همونجا تصمیم گرفتم پیاده برم خونه و الان که حساب می کنم می بینم اگه الان بخوام پیاده این مسیرو طی کنم بیش از سه ساعت طول می کشه. اما خب دیگه خر بودم و هستم و خواهم بود.

واضح یادم نیست توی مسیر به چی فکر می کردم. اما یادمه برف خوبی اومده بود و پاچه هام تمام خیس شده بودن. دلم می خواست سوار اتوبوس شم ولی بلیت نداشتم و فکر کنم اصلا دوزار پول هم تو جیبم نبود. از چندین و چند خیابون کوچیک و بزرگ گذشتم و از چراغ های قرمزی که رد شدم و یه مرد کلیه و قلب و کبد فروشی که بهم گفت پسر گم شدی؟ و منم هیچ نگفتم فقط رفتم اون دست خیابون.

خلاصه به سلامت رسیدم خونه که اگه نمی رسیدم الان اینجا نبودم. در زمان غیبت چندین ساعته ی من، بابام رفته بوده کلانتری و بعدش خواهرمو گذاشته یه مغازه تا خودش دنبالم بگرده و وقتی با اعتراض خواهرم مواجه شده گفته داداشت گم شده و جواب شنیده که بهتر. فقط نمی دونم چرا وقتی بابام اومد خونه و منو سالم دید جای خوشحالی عصبانی شد؟ خیلی با شوق و ذوق رفتم بهش سلام کردم ولی با فریاد سرم داد زد که کجا بودی تو؟

چند سال بعد باز سر لجبازی خودمو گم کردم و این بار قصد داشتم مسیر پنج شیش ساعتی رو پیاده برم که دیگه پیدام کردن. الان هم یه حالت لجبازی پیدا کردم و اون چیزی رو که میخوام باید بهش برسم وگرنه خودمو گم می کنم میرم عاشق مردم می کنم میرم. جدا.

دیدگاهی بنویسید


زمانی برای خداحافظی

برخلاف نرخ ارض که همینطوری بی حساب روند صعودی به خودش گرفته، وزن من در یک سقوط آزاد به سمت صفر میل می کنه و البته که همچین اتفاقی نخواهد افتاد چون فکر نمی کنم از وزن استخون هام کم بشه. وضعیت کاملا رقت باری دارم. کمربندم دیگه سوراخ نداره و شلوارم داره از پام می افته.

هفته ی قبل و بعد از آخرین روز این ترم دانشگاه، باید یه مقدار تا ایستگاه اتوبوس پیاده می رفتم. مسیرم از وسط ترمینال آزادی میگذشت. توی اون شلوغی و همهمه بر سرعتم می افزودم تا زودتر به خونه برسم. حدود ده متر با مغازه ای فاصله داشتم. یه پسربچه ی شیش هفت ساله دم در مغازه بود درحالیکه یه پفک توی دستش داشت. مامان تپل و سبزه رو و چادریش چند متر اونورتر وایستاده بود. پسرک نگاه رقت انگیزی به مادر داشت. مامانش گفت برو بپرس چنده. پسر رفت تو و چند ثانیه بعد برگشت. بهشون رسیده بودم و داشتم کم کم ردشون می کردم. با نگاه مستاصل گفت هشتصد تومن. مامانش یکدفعه برافروخته شد و فریاد زد ولش کن بذار بیا ببینم. پفکو گذاشت و منم رد شده بودم. درحالیکه دارم این سطور رو مینویسم کاملا منقلب شدم و این برمی گرده به حال رقت آوری که دارم.

با دوستم رفته بودیم کافی شاپی که راست کار بچه روشنفکرای بی پول بود. هوای آلوده و بوی سیگار و سرما همراه با استرس بی مرزی که داشتم کاملا بی حسم کرده بود. حتی الان بعضی از اتفاقات رو بخاطر نمیارم. کاملا اوضاع رقت باری داشتم. وقتی به بقیه نگاه می کردم که جفت جفت و گروه گروه با آرامش کنار هم نشستن و با لذت گفتگو می کنن بر رقتم اضافه می شد. دلم لک زده برای یه صحبت در آرامش. بدون استرس. بدون ترس. بدون فکر. خیلی وقته که راحت حرف نزدم و مدت زیادیست که فکرم آزاد نیست.

بچه که بودم مثل الان نمی شد راحت از همه عکس گرفت. بعضیا رو که برام ارزشمند بودن در لحظه ی خداحافظی با دقت بیشتری نگاه می کردم. مثلا پسرخاله ام که تابستونا از شهرستان می اومد و همبازی دوران کودکیم بود. یا روز آخر مدرسه بعضی بچه ها که برام خاطره سازتر بودن رو نگاه می کردم و در لحظه تو ذهنم ازشون عکس می گرفتم. درحال نوشتن این کلمات کاملا منقلبم. هنوز هم تصاویر یادمه. پسرخاله ام توی ماشین با لبخند کاملا شاد و از فاصله ای تقریبا دور داره باهام بای بای می کنه. فقط یک اسکرین شات و نه بیشتر. یا دوستی که در روز آخر چهارم ابتدایی و سر زنگ ورزش وقتی تیممون گل آخرو زده و دو انگشت اشاره اشو از روی خوشحالی به سمت آسمون دراز کرده.

خیلی وقتا نشده چهره ی اطرافیامو به یاد بسپارم. مثلا خیلی از همکلاسی های دانشگاه که احتمالا هیچ وقت نخواهم دیدشون. یا همین دیشب یکدفعه یاد پدربزرگم افتادم. بابای بابام که سه سال پیش به طرز رقت باری فوت کرد. آدم خیلی عصبی و ساکتی بود. شهرستان زندگی می کردن. هروقت می رفتیم اونجا یا کنار پنجره روی زمین خوابیده بود یا دم در داشت به حرفای دوستای سالخورده اش گوش می داد. وقتی می نشست یه پاشو روی اون یکی مینداخت و دستاشو سر زانوش قلاب می کرد. مث بابام. وقتی مرد ناراحت نشدم. شاید کلا چند جمله با هم حرف زده بودیم. فقط بخاطر ناراحتی بابام یه کم دچار رقت شدم. اما دیشب که یه دفعه یادش افتادم و فهمیدم دیگه نیست به هم ریختم. دیگه کسی نیست که پای پنجره و زیر باد خنک تابستونی بخوابه. دیگه کسی نیست دم در خونه اشون بشینه و وقتی بهش سلام میدیم سرشو تکون بده. جدا به هم ریختم.

از بعضیا نمیخوام خداحافظی کنم. شاید گاهی اوقات مجبور بشم ولی دلم نمیخواد. میخوام باشن. میخوام ببینمشون یا نه، فقط به یادشون باشم و بدونم که هستن. غرورم سرجاش، ولی بعضیا رو نه می تونم از یاد ببرم و نه میخوام. روزای خوبی نیست.

چند وقت پیش کلیپی دیدم که سارا برایتمن خواننده ی اپرای زیباروی انگلیسی و آندره بوچلی معروف روی استیج و همراه با ارکستر می خونن. کاری به اینکه این آهنگو توی جوونی خوندن و به پشت صحنه کاری ندارم. ولی وقتی برایتمن صورت بوچلی رو بوسید و دستشو گرفت کاملا حال رقت انگیزی به من دست داد. اینکه بوچلی از بچگی نابیناس و اصلا نمی دونه طرفش چه شکلیه و جز لطافت پوست و صدای زیر هیچ چیزی از زنانگی برایتمن نمی فهمه. واقعا نمی دونم. نمی دونم باید خدا رو بخاطر سلامتیم شکر کنم یا بخاطر احوال رقت بارم به فکر مرگ باشم.

می تونین ویدئوی این کنسرت رو با حجم ۱۷ مگابایت و فرمت FLV از لینک زیر دانلود کنین و به قول دوستان دی جی Enjoy it!

 

دانلود Time To Say Goodbye از Andrea Bocelli ft. Sarah Brightman

 

دیدگاهی بنویسید