همیشه ی خدا و از همون وقتی که فهمیدم باید در یک محل مشخص …، روی اسمم حساسیت داشتم و اگه کسی قصد مزاحمت برای اسمم رو داشت، غیرتی می شدم و رگ رونم می زد بیرون. متاسفانه چند سالی هم میشه که علاوه بر خز شدن اسمم، شاهد آدمای خلافکار و درپیت توی فیلم ها هستیم که همه از دم اسمشون حامده. واضح ترین مثال هم، چهارشنبه توی سریال چارخونه. از کارهای بد بد و دوپینگ حامد کاویانپور توی ترکیه، و همچنین از طلاق و طلاق کشی حامد حدادی، می رسیم به حامد کمیلی که هردفعه عکسی ازش تو اینترنت دیدیم، یه دختری رو بغل کرده بود و با عوض شدن دولت ها و تغییر جهت باد هم به سمت مسیر باد تغییر جهت میده. حامد گوزن هم که بی خیال.
طفیل که بودم، شوهرخاله ای داشتم که خیلی به حساسیت من اهمیتی نمی داد و هروقت منو می دید (و حتی از پشت تلفن، بعد از اینکه حال منو از والدینم می پرسید داد می زد) حاااااممممد، نمی خوامد! و برای خرق عادت و ایجاد فضای تنوع و خلاق، گاهی مواقع می گفت حااااامممممد، نمی خوامد! باری هم که در کودکی رفته بودیم خونه اشون به قدری این عبارت رو با شعف تکرار می کرد که قصد کرده بودم با لگد بزنم زیر میز میوه شیرینی (از اونجایی که بچه ی لوسی بوده و هستم، چنین کاری از عادات روزانه و سالانه ام بود. ماهانه رو هم نگفتم چون وقتی با عادت میاد خوبیت نداره واسه مرد)
از وقتی که حافظه ام یاری می کنه، به یاد میارم که پیر بود و بازنشسته و البته خاطرات مامانم هم مثل منه. در سال های اخیر، خیلی با شوهرخاله ام ارتباط نداشتیم و بیشتر روابطمون با همسر و فرزندانش بود. تا اینکه شیش هفت ماه پیش توی فامیل شایع شد که شوهرخاله ام آلزایمر گرفته و بعضی اشخاص و اسامی رو یادش نمیاد. کم کم می گفتن جملات رو هر چند دقیقه تکرار می کنه و حتی میگن یه بار انقدر از همسرش پرسیده امروز چند شنبه اس که خاله ام یه کاغذ برداشته و روش نوشته امروز یکشنبه اس، و گذاشته جلوش.
کم کم به جایی رسید که دیگه هیچ کسی رو نمیشناخت. دو ماه پیش می گفتن داره چینی حرف می زنه و چرت و پرت میگه. دچار سردرد شد و بردنش دکتر و رادیولوژی. گفتن یه تومور بسیار پیشرفت کرده و بزرگ سمت راست مغزشه و احتمال موفقیت آمیز بودن جراحی تقریبا صفره. بعد قدرت تکلمشو از دست داد. توی راه رفتن تعادل نداشت و یکبار توی دستشویی زمین خورد و لگنش شکست و افتاد توی رختخواب. ده روز پیش چیزی متوجه نمی شد. پنج روز پیش بیهوش شد. دیروز مرد.
امروز تشییع جنازه اش بود که من نرفتم. چون آدم خیلی محبوبی نبود از مامانم پرسیدم کیا گریه می کردن؟ گفت یه کم دختراش و خاله. گفتم تو چی؟ گفت آره یه کم. واقعا عجب مادر دل نازکی دارم. از بابام پرسیدم کیا گریه می کردن؟ (بابام یه کم اهل جو دادن و اغراق کردنه) گفت هیشّکی. و بعد تعریف کرد: رفتم به … (اسم دخترخاله ام که در آستانه ی پنجاه سالگیه) گفتم خوب شد مُرد راحت شد وگرنه بقیه رو اذیت می کرد. -: [با هق هق] آره راحت شد. -: دیگه شاجناق ندارم! (شوهرخاله ام چون بزرگترین باجناق بود، خودشو شاجناق می دونست) -: آره دیگه شاجناق رفت.
حقش بود به بابام می گفتم آخه پدر من، شما الگوی منی. اگه من این حرفا رو می زدم، نمی اومدی بگی چرا رعایت حال عزادارو نکردی؟ تشییع جنازه جای شوخیه آخه؟

شوهرخاله ام تو زندگیش معتقد بود که خدا و آخرت کشکه و بعد از مرگ کود میشیم. دیگه الان براش مشخص شده که واقعا کشک بوده یا چیزهایی هم وجود داره. خدا رحمتش کنه …
دیدگاهی بنویسید

