جرخوردگی علمی

پیش تر که تصمیم به درس خوندن واسه کنکور گرفته بودم، بیشترین انگیزش رو فرار از سربازی داشت و احساس می کردم سربازی ورزش سختی باشه و لکن دورشو یه خط ممتد کشیدم. اما از اونجایی که سربازی دست خودم نیست می دونم، نشستم رو کتابای درسی و دور فیلم و رمان و فوتبال و نود خط کشیدم رو دیوار.

حالا اولین روزای دانشگاه جدیدو از سر گذروندم و درحال حاضر از تصمیم پارسالم به غلط کردن افتادم و الان ترجیح میدم برم سربازی تا این همه پول و انرژی و آرامش روان و زندگیم و عشقم و عمرم و همه ی جونم و اونی که می خواستم و کی میخوای بدونی؟ تو دانشگاه سابق پنج سال خوردیم و نوشیدیم و عشق کردیم که دوباره بشیم  کلاس اولی که هیچ دوستی نداره و دنبال مامان می گرده؟ (منظور از مامان همونایی هستن که تو دانشگاها زیادن!)

واسه اولین روز زنگ زدم به دوستی که روز قبلش رفته بود دانشگاه. پرسیدم که چگونه باید رفت و چه باید کرد؟ گفت میری میشینی تو اتوبوس بعد از چند دقیقه راه می افته و یه ساعته می رسی، خیلی هم حال میده. خلاصه رفتم و اتوبوسشو پیدا کردم و سوار شدم و بعد از دو ساعت و خورده ای که رسیدم دانشگاه دقیقا همون حالی رو داشتم که نوعروس در زفاف داره. صندلیای تنگ و بغل دستی الاغ و جلویی مادر فلان که صندلیشو تا ماتحت می خوابونه. این بغل دستی منم که بیسکوییت می خورد آدم فکر می کرد داره سیمان کمپرس می کنه. حقش بود یه مشت می زدم تو دهنش.

سال ها قبل توی محیط چت از یکی از دوستان قدیمی پرسیدم کجا قبول شده و گفت باراجین. گفتم ها؟ گفت آزاد قزوین. و از همون موقع بود که حالم از کلمه ی باراجین به هم می خورد و این رو هم بدونین که اگه کسی گفت باراجین درس می خونه مثل این می مونه که بگه تو پایتخت زندگی می کنه جای اینکه بگه تو تهرانه. مثلا میخوان باکلاسش کنن. اتفاقا این دانشگاه یکی از پایین ترین ترازا رو تو دانشگاهای آزاد داره و حتی به نظر من دانشگاه قبلیم خیلی هم از این باصطلاح باراجین بیتر بوده و هست. اصلا شما تصویر پایینو ببینین. پسره در حال ور رفتن با فیص بوقه و دائما عکسای نیمه برهنه ی دخـ.. رو سیو و لایک می کنه. حقش بود می رفتم یه لقت می زدم زیر لپ تاپش و می گفتم آخه الاغ این اینترنتو گذاشتن بری تحقیق علمی کنی نه اینکه رون و سینه تفحص کنی. (این چه ربطی به دانشگاه داشت؟)

دانشگاه قبلی یه مدیر گروهی داشتیم که به اساتید امر می کرد بد نمره بدن و کسایی هم که اور بودن سوت می کرد بیرون. اینجا هم اینطوریه. سطح علمی تازه واردین پایینه و استادا هم سخت گیرن. فکر می کنن اومدن شریف. الان من کلی استرس بهم وارد شده و به قول اون دوست عزیز که گه رو تو دهن من و پرزیدنت انداخت گه خوردم که دارم ادامه تحصیل میدم. شما این مرد رو ببینین. عصرا میاد میره تو کلاسا سطل آشغالا رو خالی می کنه. نه استرسی نه خستگی و فشاری. حال می کنه واسه خودش. عشقشم اینه که وقتی میخواد سطل کلاسی رو تخلیه کنه که هنوز استاد داره توش درس میده بگه ااااااااااااااااااه …

دیروز که تنها بودم و همینطور ول می گشتم یکدفعه یه نفر زد رو شونه ام گفت بــَــه چطوری؟ از اونجایی که من تنهای مطلق بودم فکر کردم یه نفر داره باهام شوخی قزوینی می کنه اما وقتی طرفو دیدم یادم اومد که پیش دانشگاهی با هم بودیم. بیست ثانیه صحبت کردیم و زرتی گفت خدافظ. تف تو این رفاقتا. نکته اینه که وقتی تو پیش دانشگاهی می خواستن بهش کلیپ لب  خارجیا رو با گوشی نشونش بدن به شدت مقاومت می کرد و پایه نمازخونه و مسجد بود ولی الان یه جین فاق کوتاه ش*ت نما پوشیده بود با یه تی شرت تنگ. واقعا بسوزه بابای عاشقی.

خب حالا که منو از دانشگاه سابق تبعید کردن به این مکان دور و پراسترس، من هم سعی می کنم از فرصت پیش اومده حسن استفاده رو بکنم و همچون گذشته فرت و فرت از در و دیوار و ملت عکس بگیرم و بیام اینجا بهشون بخندیم. البته اگر صندلیای اتوبوس و اساتید لوس امون بدن.

دیدگاهی بنویسید


وای خدا…تو پوست خودم نمی گنجم!

بگو دیروز تو خیابون کیو دیدم؟ وای خدا اصلا باورم نمیشه! هنوز از دیروز تا حالا تو شوکم. جون من بگو کیو دیدم؟! (خب حالا کیو دیدی؟) وای نمی دونی اگه بگم باورت نمیشه. وای خدا. (کیو دیدی حالا؟) وای زبونم بند اومده آخه

اون پیرمرده بود تو اغما نقش پیر بابا رو داشت کلا تو سه سکانس بازی کرده بود از اول تا آخرش تو کما بود و همیشه تو فیلمای کیلو دو زاری نقش پیرمرد چلغوزو داره. به جان خودم خودش بود همون کت سفیده که تو همه فیلما می پوشه هم تنش بود.

تازه این هیچی قبلا ممد پنجعلی رو دیده بودم که شلوارش تا نیمه های ماتحتش اومده بود داشت می افتاد و آدرس به دست دنبال خونه برادر زنش می گشت.

ناگفته نمونه که البته من هیچ کدومشونو به لوزالمعده ام هم نگرفتما. اینا که سهلن حتی اگه پروین میکده رو هم ببینم آدم حسابش نمی کنم.

دیدگاهی بنویسید


تا حالا عمه ات نفر اول المپیک شده؟

زنهار! واقعا زنهار از این بیابان! همونطوری که شاید اطلاع نداشته باشین مسابقات مسخره ی المپیک همچنان در حال جریانه و ورزشکاران غیور و جان بر لب این مرز و گوم زرت و زرت پشت سرهم حذف شدن و فقط نوشاد تاریخ ساز بود که رفت چسبید به فرار مهدوی کیا و شاهکار کامرانی فر.

حالا تاریخ سازی هم به این صورت بوده که یکی دوتا مسابقه رو برده. باز این هیچی، طرف با هزینه ی ما رفته مسابقه داده بعد آخر شده. آمار دقیق ندارم ولی بالای ده نفر اینطورین. واقعا سوال من از مسؤلین اینه که چرا منو نفرستادن المپیک؟ خب منم بلدم همون مسابقه ی اول حذف بشم نفر آخر بشم. تازه خرجم هم کمتره روزی یه وعده بیشتر غذا نمی خورم که البته این یه وعده هم تو ماه رمضون شده صفر وعده.

میگن یه زن معلول که دست راست نداشته تو پینگ پونگ چند نفرو برده و باز سوال من از مسئولین اون کشورایی که ورزشکارشون به این معلوله باخته اینه که خب عمه ی منم جای ورزشکار شما بود می باخت. شاید هم می برد حتی. حالا که وارد فاز بانوان شدم اینم بگم که هماره این سوال برای من مطرحه که چرا پوشش ورزشکارا اینقدر کمه؟ هر دوره هم کمتر از دوره ی قبل میشه. والا به خدا. فکر کنم چند دوره ی دیگه فقط دو سه تیکه چسب استفاده کنن. والا. مردا لباساشون پوشیده تره. اه اه

جودوکار عربستانی
انتظار ندارین یه عکس دیگه بذارم که؟

البته من فقط عکساشو تو فیص بوق اینا دیدما، وگرنه پای این برنامه های فسق و فجوری نمی شینم مگر اینکه خلاصه برم سر خونه زندگیم. متوجهید که. شما هم سعی کنین غیر از شمشیر بازی مردان ورزش دیگه ای رو تماشا نکنین که کلهم ورزشا مورد داره به جون عمه ام. ورزش هم خواستین بکنین فقط کوهنوردی، اونم از طرف  یا همچین جایی. یه وقت پا نشین اکیپی دختر و پسر تو هم تو هم. آفرین. درستون هم بخونین تا مثل این نفرای برتر کنکور مایع افتخار کشور بشین. مخصوصا اون دختر پاچه بزیه که خودشو نخبه می دونه و سوال من از مسئولین اینه که اگه عمه ی منم روزی چهارده ساعت درس بخونه نفر اول نمیشه یا نه؟ عمه ی شما چی؟

دیدگاهی بنویسید


گزارش یک آهن ربایی

هر روزی که از این روزها میگذره امیدم برای قبولی کمرنگ تر میشه و همتم برای درس خوندن کمتر. البته قبول نشدن خیلی برام وحشتناک نیست اما اکثر برنامه هایی که واسه آینده ریختم به هم می ریزه و من می مانم و حوضم.

دیروز برای اینکه یکی دو تا کتاب درسی بگیرم رفتم انقلاب. بعد از اینکه کتابا رو گرفتم مطابق عادت همیشگی راه افتادم تا محصولات فرهنگی دستفروشان محترم رو هم بی نگاه نذارم و گوشه چشمی هم به اون ها داشته باشم. به اولی که رسیدم دیدم یه دختر سپیدروی تپلی همراه با پدرش برای خرید کتاب مقدس و یه کتاب داستان درپیت با فروشنده چونه می زنه و آخر سر هم فروشندهه کرد تو پاچه اشون و خوشحال و خرسند رفتن رد کارشون. نگاهی به کتابا انداختم و وسوسه ی دهشتناکی بر من مستولی گشت. منم مثل خانوما که در مقابل زیورآلات و لوازم آرایشی بهداشتی تاب مقاومت ندارن دچار فشار از ناحیه ی تحتانی بر نواحی فوقانی شدم اما مثل همیشه سعی کردم بر این فشار فائق بیایم.

آخرین باری که زیر این وسواس خناس شکستم، دوران نمایشگاه کتاب بود که سه بار رفتم نمایشگاه و در کل بیش از صدهزار تومن کتاب خریدم و البته بعدها هم در نمایشگاهی دیگر حدود پنجاه شصت تومن کتاب خریدم و از همین دستفروشا هم چندتایی تعبیه(!) نموده ام. بدبختانه کتابای درسی هم شامل این وسوسه میشن و عین الاغی که با چوب در فلانش می کنی به خرید کتب درسی هم علاقمندم فقط نمی خونمشون. گویا بابام هم این مرض رو داشته چون تعداد متنابهی کتاب داره که خیلیش هم شر و وره.

به دستفروش بعدی رسیدم درحالیکه اندام میانی دچار انقباض شده بودن. گفتم کتاب مقدس چند؟ گفت پوست پیازیه اصله خارج ده تومن چون تویی هشت تومن. گفتم حالا کاغذش که مهم نیست. گفت چیش پیس چیش نه نگو. تمامی جوانح و جوارحم سیخ شده بودن و نفس اماره ی بیچاره هم ول کن نبود. دیوان فروغ فرخزاد رو برداشتم نگاه کردم. یه دختری اومد به دستفروشه گفت این کتاب چنده؟ (کتاب مارکز بود) گفت فلان تومن. گزارش یک آدم ربایی رو هم دارما. و در این هنگام بود که عنان از کف بدادم و آب رفته به جوی بازنگشت و هر دو کتاب مارکز و دیوان فروغ و یه کتاب از زرین کوبو برداشتم. یارو داشت حساب می کرد که گفتم ایرج میرزا رو هم برمی دارم تخفیف بده. و برداشتم. گفت اگه بازم میخوای انتخاب کن. گفتم اگه به من باشه که همشو برمی دارم. و سپس درحالیکه احساس کرختی و رخوت داشتم به راه خودم ادامه دادم و باز دستفروش دیدم و کم مونده بود کتابای صادق چوبک و عمه ی صادق هدایت و جزوه ی ابراهیم حنفیه رو هم بخرم.

رفتم و رفتم تا رسیدم به یک شو& فروش. یعنی دستفروشی که شو* مردونه میفروخت. اتفاقا فروش خوبی هم داشت. چند روز پیش عده ای معلوم الحال از مردم خیلی یه کاره پا شدن رفتن هایپراستار و هرچی به ذهنشون می رسید رو شخم زدن. از نسکافه و چایی و برنج بگیر تا خمیردندون و کرم و شو*. بله درست خوندین. قسمتی که فلان مردونه میفروخت خیلی شلوغ و پرمشتری بود و احتمالا مردم فکر کردن قراره شو* هم تحریم بشه و بناچار به برند مامان دوز روی بیارن. وانگهی، نمی دونم مامان دوزاش چطوریه و همیشه فکر می کردم و می کنم که طرف مثلا شو& کاموایی پوشیده.

بگذریم. از بحث فرهنگی دور نشیم. هرچند شو% هم تاثیر بدون انکاری در فرهنگ ملل داره که از توضیحات بیشتر در این زمینه چشم پوشی کرده و به ادامه ی زر زرهامون می پردازیم. رسیدم خونه و کتابا رو دیدم زدم. یکی از کتابا رو جلد یه چیزی نوشته بود و توش یه چیز دیگه. مثلا در این حد که رو جلد زده بود همسر و داخلش نوشته بود روث*. خلاصه، کتاب ایرج میرزا رو هم از نظر گذروندم که پر از نقطه چین بود و از سر ناچاری مجبور شدم یه سوراخی قایمش کنم تا دست کسی بهش نرسه و خدا هم نتونه پیداش کنه. (نه اشتباه حدس زدین. تو زیرشلوارم قایم نکردم. باور نداری بیا بگرد.)

حالا من موندم و حجم وسیعی از دروس نخونده و از یاد رفته و یک گالم(!) کتاب توقیف شده و نشده و بی تربیتی و باتربیتی. و در آخر بیان می کنم که سلام سرباز! بزن سرباز! و در خواب می بینم که تیری وسط دو پیشانی فرمانده کوفته ام.

و چون اسبق آه … و سابقا آه …

دیدگاهی بنویسید


یه لنگه کفش پاره

این مطلب رو دقیقا اواسط فروردین سال هشتاد و نه یعنی حدودا یک سال و نیم پیش توی سایت قبلی منتشر کردم. اون موقع دورانی داشتیما … خدا رو هم بنده نبودیم.

——————————————-

سلام کمربند ! این سجعای پیاپی ، شعرای عاشقونه ، برای کوزه خوبه ، روی درش بذاری ، تا آب خنک بمونه ، باهاش چمن بکاری ، که خر آواز بخونه ، برای ذهن خسته ام ، برای تشویش قلب ، اینا نشد تسلی (تسلا) ، با شعر و با ترانه ، نمی رسم به … ، اما نمیشه انگار ، اشباع شدم از کلام ، با اینکه می نویسم ، از بدرود و از سلام ، اون مهره های رنگی ، که حلقه ان به دستت ، شدن توی خیالم ، قشنگترینه جسما ، زیباترین تو عالم ، نگاه بکن به چشمام ، بدجوری به زوالم ، نگاه من ننگ توئه ، نگاه تو قاتل من ، از توی دریای چشام ، رد میشی و ، نمیشینی ، یه ذره هم ، تو پلکای ساحل من !!

به به ! واقعا لذت می برم وقتی متوجه میشم که هوا رو به گرماس ! مشعوف میشم وقتی شکوفه ها رو می بینم و چاقاله فروشایی که رو میوه ها آب می ریزن ! به به ! غرق حظ میشم از اینکه می بینم حساسیتا به بهار باعث سرفه و عطسه ی مردم میشه و باید همیشه قرض ضد حساسیت همراهشون باشه ! دیگه می چسبم به سقف از این همه پشه ! انصافا خرکیف میشم وقتی دندون عقلم لپمو سوراخ کرده و می ترسم برم دکتر !

 زنهار ! خب تعطیلات تموم شد و دوباره پویایی و جنب و جوش به همه جا برگشت . کلا این تعطیلات طولانی برای مایی که همیشه مشغول استراحتیم هیچ سودی نداره و بنده همون به که ز تقصیر خویش روی به درگاه خدا آورد ! راستی من یادم رفت سال جدیدو تبریک بگم که خب الان گفتم و امیدوارم این سال هممون به موفقیت نایل بشیم هرچند که این حرفا همش صرفا شعاره و حتی ممکنه امسال بریم زیر تریلی له بشیم و در حالیکه هنوز زنده ایم و هوشیار از زیر چرخا بکشنمون بیرون و از لگن به پایینمونو قطع کنن . ممکنم هست زلزله بیاد و آوار بریزه رو کیس کامپیوتر و هاردم و تمام دار و زندگیم از بین و بود بره. همه اینا ممکنه اتفاق بیوفته به هرشکل .

من وقتی میرم میشینم سر کلاس دو حالت بهم دست میده . یا خوابم میاد و خسته و کسلم و از درس هیچی نمی فهمم یا اینکه دیفالت از درس هیچی نمی فهمم . بنابراین مجبورم با بغل دستیام ور برم و اگه نتونم مجبور میشم با خودم ور برم . مثلا یه دفعه خودکارمو میندازم بالا می خوره به سقف یا یه سکه درمیارم شیر یا خط بازی می کنم. بعضی مواقع هم به فکر فرو میرم . چند ماه قبل و ترم پاییز سر یکی از کلاسا بودم و دیگه چیزی باقی نمونده بود که باهاش ور برم . به ناچار دنبال سوژه گشتم برای سایت که ماحصلش شد این پست.

اصولا شخصیت آدما رو میشه از ظاهرشون حدس زد . مثلا یکی کفش اسپرت می پوشه یکی دیگه از این کفشا که شکل کشتیه . یه نفر عشق آل استاره و یکی صندل و دمپایی و ناخن شست پا . یا یکی علاقه به کیفای سامسونت داره اون یکی کیفای پارچه ای و برزنتی . یه نفر ارادت خاصی به کیف کوله ای داره و یه نفر به این کیف دستیای زنونه . تمام مثالایی که بالا زدم نشون میده که صاحبای کیف و کفش چه جور آدمایی هستن و برای اینکه بیشتر روشن بشین به تفصیل توضیح میدم.

کسایی که کفش کتونی می پوشن فعال و پر جنب و جوشن . از دیوار راست میرن بالا . دوران بچگیشونو دوست دارن چون بچه ها تو اون سن بیشتر کتونی پاشون می کنن و حتی این تیپ آدما اونقدر به کفشای اسپرت علاقه مندن که با همین کفشا میرن عروسی و می رقصن . خلاصه آدمای بی مغز و کله خرابی هستن که زیاد هم عرق می کنن و همیشه بوی مشمئز عرق میدن . کسایی هم که کفشای کتونی نمی پوشن ویژگیای اونارو ندارن و هرچی که الان گفتم برعکسش کنین.

یه لنگه کفش پاره ، بی کس و بی ستاره!

کیف سامسونتیا و چرمیا آدمای جدی و متفکری هستن . دستشونم زیاد می کنن تو دماغشون . فکر می کنن مدیر و رئیسن ولی ناخن منم نیستن . کیف برزنتیا رو اعصابن . من همیشه از بچگی ازشون تنفر داشتم . هروقت این کیفا رو دست یکی می بینم یاد دوران جاهلیت و دبیرستان و اینا میوفتم . کیف کوله ای ها هنوز بچه ان . تفکراتشون هنوز تو دوران طفولیت گیر کرده و معلوم نیست کی میخوان بزرگ بشن . کم مونده یه پس&تونکم بذارن دهنشونو هر خانمی که دیدن مامان مامان کنن. آفرادی که کیف زنونه و دخترونه دارن منحصرا باید مونث باشن . نمی دونم اولین بار کی این کیف رو ابداع کرد ولی هرکی بوده مطمئنا یک آدم دزد بی خوار مادر بیش نبوده.

در همین باب صحبتی داشتیم با رئیس هیئت مدیره ی فروشگاه های زنجیره ای کیف و کفش هاپ هاپ استار.

خبرنگار : ضمن سلام و تبریک سال نو اگه ممکنه خودتون و فروشگاهتونو بیشتر برای ما معرفی کنین.

علی : منم سلام دارم خدمت تک تک بینندگان و این سال نو رو خدمت تمامی مسلمین جهان تبریک عرض می کنم. من رئیس هیئت مدیره هستم .

خبرنگار : بله . آقای رئیس هیئت مدیره می خواستم بپرسم که آیا وضعیت فروش محصولات شما مناسب هست یعنی فروش معقول و مناسبی دارین ؟

علی : والا تا چند وقت پیش خیلی خوب میفروختیم ولی تازگیا با ورود جنسای هندی بازار ما هم کساد شده .

خبرنگار : ولی ببخشید شما که فروشنده اید ؟! بعدش همه میگن جنسای بنجل و ارزون چینی بازارو خراب کرده نه هندی .

علی : توی صنف ما هندیا همه رو سرویس کردن . اگه نمی دونین برید چهارتا روزنامه ی اص*لاح طل&ب بخونین.

خبرنگار : بله . لطفا اگه میشه برای ما بگین که کدوم محصولتون فروش بهتری داره و مردم بیشتر می خرن .

علی : خدا رو شکر مردم به همه ی اجناس نظر دارن و ما هم هدفمون جز خدمت نیست و فقط میخوایم یه تیکه نون حلال ببریم سر سفره با زن و بچه امون بخوریم . به خدا اگه همه به فکر این مردم باشن ما اینقدر زیر خط فقر نداریم . الان شما همین سریال کانال پنجو ببینین . مردم ما نون ندارن بخورن ولی وزن همشون بالای صد کیلوئه . خب اینا مصیبته . (وقتی این جمله ها رو می گفت اشک تو چشاش جمع شده بود.)

خبرنگار : بله . در آخر اگه میشه از برنامه هاتون برای ادامه ی کار بگین .

علی : خب همونطور که مطلعید امسال سال کار مضاعف و همت مضاعفه که البته به نظر من کلمه ی مضاعف حشوه و استفاده از عبارتِ کار و همت مضاعف بهتره .

خبرنگار : نه اینارو ولش کنین ، بگین که برنامه اتون برای توسعه و پیشرفت این صنعت چیه ؟

علی : نه دیگه ، برنامه ی خاصی ندارم و همتونو به خدای مندان می سپارم .

اما از اونجایی که تخلفات گسترده ای در بازار کیف و کفش صورت گرفته صحبتی داشتیم با دبیر اجرایی ستاد مبارزه با تخلفات اصناف.

خبرنگار : سلام علیکم و عیدتونم مبارک .

حسام : سلام . شما ؟

خبرنگار : جان ؟ ما که با هم هماهنگ کرده بودیم .

حسام : ببخشید هندزفری تو گوشم بود شماره اتونو ندیدم . امرتون ؟

خبرنگار : می خواستم بپرسم که شما از وضعیت تاسف بار بازار کیف و کفش اطلاع دارین و آیا برای مقابله با این پدیده ی شوم تمهیداتی اندیشیدید یا خیر ؟

حسام : نخیر من تکذیب می کنم . هیچ مشکلی تو این بازار وجود نداره و مردم می تونن با خیال آسوده به خریدشون بپردازن.

خبرنگار : ولی شواهد حرف دیگه ای می زنه .

حسام : چه حرفی می زنه ؟

خبرنگار : مثلا فروش کیف همراه با جاسوئیچی های مستهجن و مبتذل . مثلا جاسوئیچی مرد عرب .

حسام : به هرحال بازرسین ما همواره درحال گشت زنی و … چرخ زدن هستن و قطعا اگه تخلفی ببینن حتما فرد متخلف رو جریمه می کنن. با این حال اگه مردم شریف و همیشه در صحنه ی ما که آتش این فتنه ی خانمان سوز رو خاموش کردن تخلفی مشاهده کردن می تونن با این شماره تماس بگیرن و مژدگانی دریافت کنن . ضمنا فروشنده ی خاطی هم به اشد مجازات اع*دام خواهد شد .

خبرنگار : به هرحال خیلی ممنون از وقتی که در اختیار ما گذاشتین .

حسام : باشه .

خبرنگار : اِ … خب میشه اون شماره تلفنم بگین ؟

حسام : بیاه !

دوستان من ! بیاین به سلایق و علایق همدیگه احترام بذاریم و اینقدر پاتونو روی کفش من نذارین . چقدر برم واکس بخرم آخه؟ در آخر هم این پست رو با یک جمله ی قصار به پایان می برم . عشق یکطرفه مثل چاه گرفته ی مستراح می مونه . باید هر چه سریعتر ازش خارج بشی . توالتتیم !! خداحافظش !

دیدگاهی بنویسید


سیب چادری!

باز چت زدم. دیشب خوابای نافرم دیدم و اثراتش هنوز تو مغزم مونده. سرشب یه پارچ شربت آناناس! خوردم و تا الان نزدیک سی چهل بار رفتم دستشویی و هرچی دفع می کنم تموم نمیشه. اصلا نمی دونم این حجم عظیم کجا ذخیره شده و طبق آموزه های استاد تنظیم خانواده ، مثانه حداکثر یه لیتر ظرفیت داره ولی اگه بطور میانگین در هر بار حدود سیصد سی سی دفع شده باشه یه عددی درمیاد در حدود شیش لیتر و فکر کنم کل حجم خونم هفت لیتر باشه. حالا این همه مایعات کجام مخفی شده برام سواله.

پریشب یه کلیپی دیدم از مینا لاکانی که اومده بود صدای آمریکا. وقتی دیدمش یاد موضوعی افتادم و اینکه بعضی چهره ها هستن که میمیک صورتشون طوریه که رگ سادیسماتیکی آدم رو قلمبه می کنن و صورتشون طوریه که آدم دلش میخواد بگیرتشون شکنجه اشون کنه. نمونه اش هم همین خانوم که از گفتن اسمش خجالت می کشم و به هرحال اگه جاش بودم حتما می رفتم فامیلیمو عوض می کردم. خب زشته خب. فامیلیش فحشه. حالا یه وقت پیش خودتون نگین این پسره چه آدم سادیسمی مازوخیسمی اسکیزوفرنیکه ، وانگهی شاید هم باشم و این خیلی باکلاسه.

اون قضیه ی دختره تو پست قبل رو واسه مامانم تعریف کردم. همونی که جلوش عین زرافه سه نفری سه پرس چلو جوجه خوردیم با نوشابه و یه تعارف هم بهش نزدیم. همچین بویی پیچیده بود تو اتاقا. خلاصه والده ی گرام گفت که خب چرا؟ بنده خدا گناه داشت حداقل یه نوشیدنی براش می گرفتین. گفتم اتفاقا برامون چایی هم آورده بود. گفت چه آدمایی هستینا. و بعد پا شد رفت. البته زیاد هم ناراحت نشد. می دونین ، کلا نظر ویژه ای رو من داره. قبلا بهم می گفت نمی تونی با یکی از دخترای همکلاسیت دوست شی؟ واقعا ، تجدد و اوپن مایندی تا کجا آخه؟ البته ما از اون خونواده هاش نیستیم. شوخی می کرده.

میگن امروز روز دختره. البته خارجیا یه روز دیگه دارن که خب چون هنوز زمانش نرسیده کاری به نسخه ی خارجیش نداریم و من روز دخترو به این قشر! و بهتر بگم به این جنس! تبریک میگم. راستش معتقدم که کلا زن ها بهتر از مردا هستن و کلا زن بودن بهتر از مذکر بودنه و اصلا اگه کل دنیا همه مونث بودن خیلی دنیای قشنگ تری می شد.

به سایر جوامع کاری ندارم. اما حداقل تو جامعه ی ما زن بودن خیلی سخته. یه زن نمی تونه کار مهمی انجام بده و نمی تونه آدم بزرگی بشه. به عنوان یه آدم معمولی به دنیا میاد و همونطور ساده و عادی از دنیا میره. حتی اگه پسرش هم کاره ای بشه هیچ کس اسم مادرشو نمیاره و همه از باباش اسم میارن. میگن طرف پسر فلانیه. موضوع حجاب هم مسئله ی دیگه اییه. فعلا در موردش نمی نویسم اما نظر خودمو درباره اش دارم. اما در کل بنظرم اگه دختری بگه دوست داره پوشش اختیاری باشه بهش حق میدم. واقعا اذیت میشن. اما اینکه یه پسری توی فیص بوق بیاد بگه طرفدار حجاب اختیاریه به نظرم بی غیرت و چشم چرونه. دوست داره دخترا عور و پتی بیان بیرون که نگاشون کنه و حالشو ببره.

به هر حال روز دخترو به خودشون تبریک میگم و امیدوارم روزی بیاد که به معنای واقعی از زندگیشون لذت ببرن و این همه محدودیت الکی و دست و پاگیر براشون وجود نداشته باشه. البته بعضیاشون معتقدن زندگی ظرف شستن و جارو کردن نیست اما باور کنین زندگی میک آپ کردن و دریافت و ارسال اس ام اس عاشقونه هم نیست. باید بزرگ شد.

و همچون همیشه آه …

دیدگاهی بنویسید