ذهنیت منفی

با اینکه احساس می کنم آدم کولی هستم ولی اصلا دوست ندارم با شخصی مثل خودم مواجهه داشته باشم. چون اصولا خاطرات دیر از حافظه ی من پاک میشن و وقتی یه نفر جلوی من یه اتفاقی واسه اش میفته یا سوتی میده و کار خبطی می کنه دیگه امکان نداره از یاد من بره و وقتی طرفو می بینم یاد اون اتفاق یا کار میفتم.

مثلا طفیلی بیش نبودیم و داییم و زن و پسرش اومده بودن خونه امون. پسرداییم یه سال از من کوچیکتره و از معدود افرادیست که توی فامیل سنش بهم نزدیکه. خلاصه اون روز من و اون پای تلویزیون به پلی استیشن بازی نشستیم و کمی اونطرف تر هم بزرگترا با هم صحبت می کردن. داشتیم درایور بازی می کردیم و دسته ی بازی دست من بود. از ماشین پیاده شدم تا برم یه ماشین دیگه سوار شم اما وقتی از کنار مردم رد می شدم ، ملت می گرخیدن فرار می کردن. این عمل واسه من هیچ مزه ای نداشت ولی پسر داییم – که فکر کنم سیزده چهارده سالش بود – خیلی با این قضیه حال می کرد و از ته معده می خندید. منم ول کن نبودم و میفتادم دنبال مردم و اونام فرار می کردن و پسرداییه می خندید. بزرگترا هم ساکت شده بودن و مارو نگاه می کردن که یه دفعه پسرداییم وسط خندیدن گفت زرررررررررررت… . من که به روی خودم نیاوردم و رفتم سوار ماشین شدم. ولی بزرگترا لبخند می زدن. در همین لحظه پسردایی گو*وم برگشت به باباش گفت : «چی شده بابا؟» مثلا از هیچی خبر نداره.

اجازه بدین در همون دوران بمونیم. یادمه راهنمایی که می رفتم یه پسری تو کلاسمون بود کانهو پنجه ی آفتاب. بهش می گفتن سفیدبرفی بس که خوشگل بود. اصلا نمی دونم چرا خدا پسر آفریده بودتش. خب بالطبع تو اون سن بچه ها در سن بلوغ هستن و دیگه سال سوم نمی تونستن خودشونو نگه دارن. خلاصه بعد از سال ها بی خبری سه سال پیش تو نت پیداش کردم و کمی چت کردیم. ولی دیگه قرار نذاشتم چون همه اش یاد خوشگلیش و کارای دیگه ی بچه ها میفتادم.

تو همون مدرسه بخاطر فضای خاصی که داشت هر پنجشنبه قبل از شروع کلاسا می رفتیم تو نمازخونه زیارت عاشورا می خوندیم و سینه می زدیم. اوایل دانش آموزا کمتر برهنه می شدن ولی خب ، کم کم تحت تاثیر بزرگترا رو آوردن به این کار و اصلا مراعات حال دیگران رو هم نمی کردن. من خیلی دوست داشتم اون پسر خوشگله هم ل*خت شه سی%نه بزنه ولی یه ذره حیا داشت. اما یه پسر خوشگل دیگه ای بود (ای بابا ، یه وقت فکر نکنین اون موقعا من تو کف بودما. دارم واقعیتو تعریف می کنم) که نمی دونم حواسم کجا رفت یهو برگشتم دیدم که بله. بعد کمی که بیشتر دقت کردم این سوال برام پیش اومد که چرا س*نه هاش کمی بیش که چه عرض کنم ، خیلی بیش از حد مجاز متورمه. بعد از دیدن این صحنه هیچ وقت تو مدرسه باهاش حرف نزدم. اصلا معلوم نبود ما مدرسه می رفتیم یا تران*کچوال خونه.

سال دوم دبیرستان یه معلم ادبیات خیلی پیری داشتیم که قرار بود اون سال بازنشست بشه. یه بار اومد سر کلاس و مدتی از شروع درس نگذشته بود که متوجه شدم بچه ها خیلی پچ پچ می کنن. معلمه هم کلا کاری به کسی نداشت و می زدی تو گوشش هم چیزی نمی گفت. کم کم خبر به گوش منم رسید. گویا آقا معلم صبح که می خواسته بیاد قصد داشته پیرهنشو بذاره تو شلوارش ، لکن اشتباها کرده بود تو شو*تش. بعد شو*تش از زیر شلوار زده بود بیرون و سفید بود. حالا اسلیپ یا پاچه دار بودنش رو نمی دونم ولی اصولا پیرمردا از اون مدلایی می پوشن که خشتکش تا زیر زانوئه. بدبختی اون روز از روی درس گیله مرد هم باید می خوندیم و توش هی می گفت: صدای جیغ زنی می آمد … صدای جیغ زنی از وسط جنگل می آمد … . خدا دیگه اون روزو نیاره ، فکر کنم هیچ وقت توی عمرم به اندازه ی اون یک ساعت نخندیده باشم. همگی دلمونو گرفته بودیم و سرمونو گذاشته بودیم رو میز. خوب شد روده پوده هام جر نخورد. اما اثرات این اتفاق وقتی نمایان میشه که من به عکس بزرگ علوی روی جلد کتاب چشمهایش نگاه می کنم. هی فکر می کنم بزرگ علوی پیرهنشو کرده تو شو*تش.

ترم اول دانشگاه و همون هفته های ابتدایی سرجامون نشسته بودیم که ناگهان چشمم افتاد به پاچه ی کوتاه دختر جلویی. یه دختر مسن بود که با زانتیا می اومد دانشگاه و اسمش هم ملیحه بود. البته اصولا پاچه ی بالا رفته منو تحریک نمی کنه اما موضوع این بود که طرف پشم و پیل پاشو نزده بود و نزدیک دو ساعت فقط عق می زدم. حالا یکی نیست بهم بگه تو خودت سه ماه سه ماه ریشتو نمی زنی کسی چیزی میگه؟ به هر روی هر وقت تو این چند سال دیدمش حالم بد شده و یه بار هم که با دوستی که کنارم بود حرف می زد به قدری حالم بد شد که خداحافظی کردم و رفتم لای درخت چمنا نفس عمیق کشیدم.

خلاصه عرض کنم که آره. این زندگی ماست.

دیدگاهی بنویسید


بریتنی اسپری‌ز

چند صباحی پیشتر یعنی حدود چهارسال پیش که جوجه دانشجو بودیم و چس ترم ، خیلی شوق و ذوق و انرژی داشتیم و می خواستیم فلان آسمونو متبرک کنیم. در همین حال گوش جان می سپاریم به گفتگوی من و رفیق چس ترمم :

من: سلام عجیجم -: سلام جیگملم ، شوتولی؟ -: ای بدک نیستم. چه خبرا؟ -: خبری نیست. کجا بودی نبودی؟ -: چرا بودم. میگم که دیشب خوابیدم صبح بیدار شدم یه ایده به ذهنم رسید -: خب بگو -: میگم که من که شعر میگم ، تو هم که با اف ال آهنگ می سازی. خب بیا یه آهنگی کار کنیم از خودمون. -: آره راست میگی. بعد یه دفعه کلی معروف میشیم. -: نه نمیشیم. ما هیچوقت نمیشیم. -: وات؟ -: واسه اینکه زن نیستیم. -: مگه همه زنا معروفن؟ -: نه ، ولی اگه بخوان معروف میشن. -: چطور؟ -: کار خاصی نداره. چهارتا تیکه لباسه دیگه. درمیارن. -: خب ما هم درمیاریم. -: نمیشه -: چرا نمیشه؟ -: گیر نده -: بابا کاری نداره که …

دیدم نمی گیره ، خواستم همونجا وسط جمعیت شلوارمو دربیارم تا متوجه بشه ولی بنابه دلایلی بی خیال شدم.

فی الواقع غیر از این هم نیست. الان اگه دقت کافی مبذول کنید به این نتیجه می رسین که خواننده های مرد اونور آبی اجنبی در حال انقراض هستن و حتی التون جان هم به این نتیجه رسیده و به فکر ازدواج افتاده و الان در کنار همسر مذکرش روزهای خوشی رو سپری می کنه. ایشالا تولد صد سالگی نوه اش.

حالا بعضی خانومای اونور آبی از کیفیت مناسبی بهرمند هستند و کلا دور هم لذت می بریم. مثلا بانو لیدی گاگا که هر وقت درحال دیدن کلیپاشون هستم ، دائما به خودم نگاه میندازم ببینم هنوز لباس تنمه یا نه؟! یا خانوم امی لی که وقتی نعره می زنه میریم فضا. بازم دوستان هستن که به علت وقت محدود نمی تونم اسمشونو ببرم و همینجا ازشون عذرخواهی می کنم و پیشاپیش تشکر می کنم.

اما این وسط یک فرزند ناخلف هم هست که من نمی فهمم چرا عده ای علاقه مندشن و در حد جی.کی.رولینگ می پرستنش. راه دوری نمیرم ، همین بریتنی رو میگم. والا نمی فهمم نه صدای درستی داره نه ریتم و آهنگ جالبی. نه استایل جذابی داره و نه قیافه ای مال. واقعا نمی فهمم کی اینو خواننده کرده. تازه تازگیا یه ویدئو داده که مثلا ملت خرابشن و عکاسای پوپولیست و پاپاراتزی دائما زیر دست و پاش می لولن. خداییش نمی فهمم بالکل.

حالا شاید شما فکر کنین که من کلا نمی فهمم ولی اصلا اینطور نیست و فقط تا حد زیادی نمی فهمم و به مقدار قلیل می فهمم. اما جدای از شوخی اگه همین الان بهم بگن بریتنی اسپیرز ازم خواستگاری کرده ، قبول می کنم و فقط یه مشکلی هست که خب با عمل جراحی حل میشه. البته الان که بیشتر اندیشیدم به نتایج جالب تری رسیدم و ترجیح میدم همینطور عزب بمونم تا اینکه بخوام شوهر کسی بشم که همه جاشو همه دیدن. البته بازم صد در صد مطمئن نیستم و باید در موقعیت قرار بگیرم اما هنوز هم که هنوزه نمی فهمم.«می دونی چرا نمی فهمی؟» نه نمی دونم. چرا؟ «چون نفهمی. مردم دارن تو خیابون کشته میشن اونوقت تو نگران بریتنیتی؟»

پی نوشت: زین بعد همینه دیگه. چرت و پرت می گم و بی ادب میشم.

دیدگاهی بنویسید


شبای بی پرنده

شب که میشه یه جور دیگه میشم. این حالو دوست دارم. شبو دوست دارم. میگن بچه هایی که شب به دنیا میان بیشتر به شب علاقه دارن ولی من سر ظهر به دنیا اومدم. ظهر یه روز گرم احتمالا. تا همین ده سال پیش شبا زود می خوابیدم. یادمه خیلی دوست داشتم جنگ ۷۷ که ساعت ده شروع می شد رو ببینم. لکن ساعت خوابم رسیده بود. از اوان کودکی قبل از خواب واسه خودم رویا می بافتم. اوایل شخصیتای کارتونی بودن. سوباسا و مادسویاما و کماندار نوجوان و اینا. شاید چون خوشگل بودن انتخاب می شدن. تو دوره ی بلوغ شخصیتا و جنسشون تغییر کردن ولی تم کلی ثابت موند. رویابافی قبل از خواب ادامه داشت تا همین چند سال پیش. کم کم به مرور رویاهام بیشتر به واقعیت نزدیک شدن.

من شبا زود می خوابیدم. یادمه یه بار تابستون بود. لاکرونیا و بایرمونیخ بازی داشتن. سنت شکنی کردم و بازی رو تا آخر دیدم. از اون به بعد اکثر شبا یا فوتبال می دیدم یا نود. الان یه چند وقتیه فوتبال نمی بینم ولی باز شبا بیدارم. بیدار می مونم چون شبو دوست دارم. چون مثل گرگ نماها یه آدم دیگه میشم. چت می زنم.

دیروز خیلی واسه پیاده روی راه دست بود. ولی من مفصل رون چپم شدید درد می کنه. قبلا هم اینطوری شده بودم. وقتی استرس خیلی زیادی بهم وارد میشه چند روز بعدش مفصلم تیر می کشه. وقتی راه میرم می لنگم. موقع خواب هم واسه یه قل دوقل شدن حجمی از دردو باید به جون بخرم. هرچند اگه پام مشکل نداشت هم پیاده روی نمی کردم. قدم زدن فکرمو آزاد می کنه. فکر نباید آزاد باشه.

امروز یه جوجه گنجشک اومده بود خودشو می کوبوند به پنجره ی اتاقم. شاید بخاطر رفلکس بودن شیشه ها تشخیص نمی داد. یادمه بچه بودم. رفته بودم ویلای خاله ام اینا تو شمال. با مادربزرگم رفته بودم. یه دخترخاله هم داشتم و دارم که چهارسال از من بزرگتره. بچگی به اندازه ی حالا یبس نبودم. با دخترا تعامل بهتری داشتم. به هر روی. توی باغشون یه درخت بود که رو یکی از شاخه هاش گنجشک بچه کرده بود. یه روز عصر که تنها شده بودم زد به سرم. یه چوب برداشتم و رفتم جوجه گنجشکایی که هنوز پر درنیاورده بودنو قتل عام کردم. واقعا چرا همچین کاری کردم؟ نمی دونم. اول از لونه اشون انداختمشون پایین. جیک جیک می کردن. بعد با چوب بلند و کلفت می کوبیدم تو سرشون. ساکت می شدن… و له.

شب که همه اومدن کسی چیزی نفهمید. فرداش پسر همسایه واسه دخترخاله ام تعریف کرده بود که چه عملی انجام دادم. اونم اومد به من گفت. انکار کردم. گفت بگو به جون مامانم؟ گفتم به جون مامانـ…ت. ت رو نامفهوم تلفظ کردم. گفت شل گفتیا. وقتی هم رفتم لونه اشونو ببینم دیدم یه موادی مثل پنبه تو لونه پر شده و مادره پیچیده رفته. از همون موقع نسبت به پرنده ها فوبیا پیدا کردم. آخر سر هم میشم مثل فیلم هیچکاک.

الان شبه و پرنده ها خوابیدن. وانگهی ، پشه ها بیدارن و نمیذارن من بخوابم. دلم میخواد حرف بزنم. میخوام با یکی حرف بزنم. میخوام همین الان گوشیمو بردارم به یکی زنگ بزنم. تقصیر سرنوشت نیست که کسی نیست ، مقصر خودمم. دور خودم تار تنیدم و محدودیتای الکی واسه خودم وضع کردم. می دونین ، باید عصیان کرد. شب تصمیم می گیرم نهادم رو آزاد کنم و فردا روز که می رسه میرم تو پیله ی خودم. هرکاری که می کنم باید شب بکنم.

دیگه باید برم بخوابم. صبح کلاس دارم و میزان یبسی من رابطه عکسی با خوابیدنم داره. هرچی شب بیشتر بخوابم فرداش با نشاط ترم اما شبارو دوست دارم و نمیخوام بخوابم درنتیجه روزا کسل و عنقم. الان هم مسواک نزدم. حسش نیست. ضمنا عصیانگری رو باید از یه جایی شروع کرد بالاخره. پس امشب مسواک نمی زنم و فردا هم پیرهنم رو میندازم رو شلوارم و آستینامو تا دکمه ی روی آرنجم بالا می زنم. اصلا اگه محدودیتای اجتماعی نبود فردا با یه اسلیپ می رفتم بیرون. هرچند اسلیپ نمی پوشم ، اذیت میشم. ترجیح میدم پاچه دار بپوشم. راحت تره کلا.

دیدگاهی بنویسید


چقدر برای خودم دلم تنگه

تو دانشگامون دوتا خواهر دوقلو هستن که با هم مو نمی زنن. مثل سایر دوقلوها اکثرا لباسای یک شکل هم می پوشیدن. یکیشون هم رشته ای و همکلاسی ماست و یکیشون یه رشته ی دیگه درس می خونه. اما از ترم جدید اون خواهری که همکلاس ما بود یکدفعه تغییر کرد. دماغشو جراحی و چشماشو عمل کرد و عینکشو برداشت. حالت موهاشو تغییر داد و لباساشو به مد پوشید. خلاصه خوشگل و جذاب تر شد.

سه چهار هفته پیش که چند ساعت داخل و بیرون دانشگاه منتظر وایستاده بودم و راه می رفتم ، دم در ورودی دانشگاه دیدمش که با دوستش دارن با یه پسره حرف می زنن. قد پسره دوبرابر خودشو دوستش بود. دوستش کم کم ازشون جدا شد و رفت. حدود نیم ساعتی تو سرما وایستاده بودم و اونا هم قصد رفتن نداشتن. متوجه بودن که من هرازگاهی نگاشون می کنم ولی به جایی نمی گرفتن. آخرش من از زور سرما از رو رفتم و برگشتم داخل دانشگاه. اگه نگین چقدر سوسولی ، این صحنه ها واقعا جای زار زدن و پاره کردن یقه داره.

آهنگ نوشت: شیش هفت ماه پیش و زمان امتحانات ترم قبل که بازم منتظر بودم ، با دوستی زیر آلاچیق نشسته بودم و وقت میگذروندم. اون رفت تو آرشیو آهنگای گوشیش و چندتا آهنگ گذاشت. یکی از آهنگاش سبک متفاوتی داشت و باب طبع من بود. چندتا خواننده گفتم ولی گفت اینا نیستن. آخرش خودش خواننده اشو معرفی کرد که نمی شناختمش. آهنگ ، آهنگ قشنگیه مخصوصا اواسط آهنگ و اونجا که میگه دلش واسه چه چیزایی تنگ شده. آخرش هم میگه دلش بیشتر از همه چیز برای خودش تنگ شده و من چقدر باهاش احساس همذات پنداری می کنم. من چند سال پیش تقریبا یه آدم دیگه ای بودم. طرز فکر خاصی داشتم و خودم احساس می کردم که بقیه طور دیگه ای هستن. کم کم سعی کردم فکرمو تغییر بدم و هرچند اونطور که می خواستم موفق نشدم اما تو این مدت واقعا اذیت شدم. دوست ندارم مصادیقشو بگم ولی حتی از جزئی ترین رفتار بقیه مردم نمیگذشتم. می خواستم ببینم اونا چیکار می کنن که اینقدر از دنیاشون لذت می برن. نشد. آخرش هم شدم کلاغی که کبک نشد و راه رفتن خودش هم یادش رفت. حیف … افسوس … حسرت و …

دانلود آهنگ Miss Myself از هادی پاکزاد

پی نوشت: می دونم که مخاطب از این نوع نوشته ها خوشش نمیاد ولی انصافا رو دور نیستم. شاید بعد از امتحانا یه فکری کردم ولی الان نمی تونم. واقعا دارم بدترین روزای عمرمو میگذرونم.

دیدگاهی بنویسید


من چرا عصبانی ام؟

یادتونه بهتون گفته بودم با دوتا از دوستان برای انجام پروژه ای همگروه شدم و یه پروژه ی کامل رو براشون آوردم؟ نه؟ خب الان دوباره گفتم. دوشنبه درحالیکه کلاسم ساعت چهار شروع می شد ولی طبق قراری که با همگروهیام داشتم ساعت ده دانشگاه بودم. در همون لحظات متوجه شدم که استاد مربوطه اون روز نمیاد ولی به هرحال ما موندیم و پروژه ی آماده ای که باید بازم روش کار می کردیم که مثلا خیلی کامل بشه دیگه. یکی از دوستان نمودارایی که تو فایل پی دی اف بهش داده بودمو روی کاغذ کشیده بود و خیلی جدی میگفت : حامد من که نمودارا رو روی کاغذ کشیدم تو هم حداقل مستنداتشو روی کاغذ می نوشتی دیگه. یه کاری هم تو بکن خب.

اینجا بود که من بعد از مدت ها در عمرم زدم کانال سه و گفتم فکر کن این نمودارایی که از روشون کشیدی رو من کشیدم. اگه این نمودارا نبود تو چطوری می خواستی روی کاغذ پیاده اشون کنی؟ البته این حرفا رو با لحن عصبانی بهش گفتم. اصولا وقتی عصبانی میشم خیلی قشنگ و روون صحبت می کنم. بعد از یکی دو ساعت یه حرفی پیش اومد و یه اتفاقی افتاد که اون یکی همگروهیم گفت تو چقدر شبیه مرحوم مهران مدیری ای. اون یکی دوست پرتوقع هم گفت آره حالا ناراحت نشی ولی بچه ها صبح پشت سرت غیبت می کردن می گفتن حامد خیلی رو اعصابه. ولی من اهل غیبت کردن نیستم جلو خودت میگم. لا اله الا الله…

صبح توی ایستگاه مترو درحال دویدن هستم تا سوارم اتوبوس دانشگاه شم. دم در اتوبوس که می رسم یه مردی پرسید ببخشید دانشگاه میره دیگه؟ گفتم آره. سوار که شدیم و دست به میله بردم دوباره پرسید اتوبوس دانشگاس دیگه؟ با حرکت سر تایید کردم. کمی گذشت و رسیدیم به یه چهارراه که جا خالی شد و من نشستم کنار همون مرده. دوباره پرسید. گفتم بله میره. به یه میدون رسیدیم و راننده گفت کسایی که دانشگاه نمیرن پیاده شن. مرده دوباره پرسید این دانشگاه نمیره؟ گفتم نههههههههههه نمیره نمیرهههههههههههههه! (این تیکه آخرش تخیلی بود)

اتوبوسایی که منو به منزل می رسونن از ایستگاه مترو حرکت می کنن و میان میدون آزادی و دوباره برمی گردن بالا. من هم برحسب قسمت و سرنوشت و اتفاق و هرچیز دیگه ای، تو میدون آزادی قرار داشتم که دیدم اتوبوس داره میاد و الان هم که تاکسی سوار شدن نمی صرفه. پریدم بالا و جا نبود بشینم بنابراین وایستادم. اواسط مسیر پیرمردی اومد بالا و به دوتا از کودکانی که روی یه صندلی نشسته بودن گفت هرکی بلند شه من نوه امو میدم بهش. کودکان لباسای پاره و کثیفی به تن داشتن و بوی گندی ازشون متصاعد می شد و چرکی بود که از صورتشون می بارید. انگار دستفروش بودن. طفلان بوگندو از جاشون بلند شدن و پیرمرد درحالیکه داشت میشست گفت آدرس میدم بیاین ، اسمش آرزوئه. فکر کنم تاثیر برداشتن یارانه هاس.

خب این هم از خاطرات دوشنبه و سه شنبه ای دیگر. چرت بود؟ همینه که هست. من هر سه شنبه حتما باید پست بذارم که حالام گذاشتم. پس بدرود.

دیدگاهی بنویسید


من چرا خرم؟

پست زیرو روز سه شنبه نوشتم اما چون رگه هایی از طنز تلخ! داشت و بخاطر احترام به روزای گذشته منتشرش نکردم.

برای عزیمت به دانشگاه سوار تاکسی شده بودم و در محلی همه ی مسافرین غیر از من پیاده شدن. آخرین مسافر دختری بود که چک پنجاه تومنی رو به راننده نشون داد و گفت ببخشید من خرید کردم پول خرد ندارم. راننده هم با حرکت سر گفت اشکال نداره. صندلی جلو نشسته بودم و البته من غیر از صندلی جلو نمیشینم مگه اینکه کسانی جلو بشینن که باید دنبالشون برم! وقتی دختره پیاده شد راننده با الفاظ رکیکی گفت : …. خب پنجاهیو بده خردش می کنم. منم برای اینکه عریضه خالی نباشه فرمودم : پول داره و نمیده. راننده هم در تایید فرمایشات بنده گفت : آره می دونم ، اینا یه کاری می کنن که آدم به هیچ کس اعتماد نکنه. همینطور درحال خاطره تعریف کردن و زر زدن بود و من هم حوصله ی صحبت کردم نداشتم و فقط لبخند می زدم. راننده کم کم حس صمیمیت بهش دست داد و گفت می خواستم همونجا پیاده ات کنما ، ولی گفتم بچه خوبی هستی رسوندمت. خواستم بگم مادر به خطا! اگه منو زودتر پیاده می کردی که الاغ کرایه اتو نمی دادم. ولی نگفتم. چون خیلی خرم.

تو ایستگاه مترو یه زن میانسالی ازم پرسید : ببخشید سیل بند از همین طرفه؟ منم که تا بحال همچین عبارتی نشنیده بودم با تعجب گفتم آره. می دونین چرا؟ چون من خرم هیچی حالیم نیست.

بچه تر که بودم و حدودا نه ساله ، برای آخرین بار با بابام رفتم راهپیمایی یوم الله! از همون دوران طفولیت عرق ملی داشتم و علاقه ی وافری به پرچم ایران در وجود من موج می زد. اون روز به پدر گفتم یالا من همین الان پرچم میخوام! و وی التفات ننمود و من هم دستشو ول کردم و مثل خری در بیابان گم شدم. برف می اومد اما من خرتر از این حرفا بودم. حدود دو ساعت پیاده روی کردم تا به خونه رسیدم و از چندین چهارراه و اتوبان و میدون گذشتم. حتی یه آقایی بهم گفت گم شدی کوچولو؟ و صد البته به هیچ جام حسابش نکردم و راه خودمو رفتم! خیلی خر بوده و هستم و خواهم بود.

امروز یکی از دوستان نیمه متاهل هدیه ای خریده بود تحفه ی درویش. البته قطعا برای من نخریده بود و برای خانوم تهیه نموده بود. از اونجایی که نام خانوداگی این دوستمون دایی می باشه ، ما هم به خانومشون میگیم زن دایی و خیلی هم ازش حساب می بریم جمیعا! این هدیه ی مزخرف بدین شکل بود که دختر پسری بچه سال روی یه تیکه از زمین خاکی مشغول بازی بودن و زیر این قسمت ، کوکی قرار داشت که اگه می چرخوندیش این بندگان خدا هم شروع به چرخیدن می کردن و آهنگ فیلم لاو استوری (همچین چیزی) از خودشون ول می دادن. دوست دیگری هم داریم که از اقوام لر تشریف داره و ترمای قبل وقتی می گفتیم دختر ، می گفت دختر چیَه؟ اما الان بعضی دوستان با یه دختر تو دانشگاه دیدنش و تعریف کردن که قد دختره کوتاهه! و به دوستمون هم گفته دیگه شلوار پارچه ای نپوشه و تیپ اسپرت بزنه که الان این تیپو می زنه و سوژه ی خنده ی ماست. خلاصه وقتی این حرفا رو به خودش گفتم کلی قاطی کرد و یک آجر برداشت و … . این ماجراها ربطی به من نداشت ولی کلا من خری بیش نیستم.

در آخر توجه شمارو به چند بیت جلب می کنم.

کوچه های خلوتو قدم زدن ، توی هفته های تلخ و بی صدا ، حالا روزا همشون سه شنبه­ ان ، لعنت خدا به این سه شنبه ها !

و درجای دیگه میگه:

­آسمون ابریه اما دیگه بارون نمیاد ، صدای گریه ی بارون توی ناودون نمیاد ، اون که من …. و باقی داستان.

و در پایان :

آتش زده به خرمنم ، خرمنم … خرمنم … خر منم … همه با هم … خر منم … خر منم …

دیدگاهی بنویسید