معرفی رمان گاماسیاب ماهی ندارد

رمان «گاماسیاب ماهی ندارد» چهارمین و در حال حاضر آخرین اثر چاپ شده ی حامد اسماعیلیون بعد از آویشن قشنگ نیست، قناری باز و دکتر داتیس است. فضای رمان حول ماه های اول پس از انقلاب تا پایان جنگ و عملیات مرصاد و اتفاقات مربوط به جنگ و گروهک های تروریستی می گذرد و از سه روایت موازی و به هم مرتبط برای بیان داستان بهره می گیرد. این سه بخش مانند سایر داستان هایی با ساختار مشابه، در انتهای رمان به نوعی به یکدیگر متصل می شوند و با یک پایان باز به اتمام می رسند.

روایت اول درباره نوجوانی روستایی است که تحت تاثیر سخنرانی های مبلغان انقلابی با مقوله ی انقلاب آشنا شده است و به عنوان یک دو آتشه وارد این جریان می شود. با شروع جنگ تحمیلی به ارگان های نظامی پیوند می خورد و علاوه بر حضور در جبهه های جنگ، به سرکوب مخالفان مسلح داخلی نیز می پردازد و در فاصله ی زمانی کوتاه به یکی از فرماندهان نظامی تبدیل می شود.

روایت دیگر مربوط به دختر جوانی است که برحسب اتفاق با سازمان مجاهدین آشنا می شود و به دلیل شرایط نامناسب خانوادگی و اختلاف با برادرش، خانه را ترک می کند و وارد سازمان می شود و هرچه زمان بیشتری از همراهی اش با سازمان می گذرد شک و تردیدش نسبت به آرمان ها و ایدئولوژی سازمان بیشتر می شود اما چون راه برگشتی را پیش پای خود نمی بیند همچنان به فعالیت در سازمان ادامه می دهد و به مراتب بالای سازمانی دست می یابد و در عملیات فروغ جاویدان به عنوان یکی از فرماندهان منافقین نقش ایفا می کند.

بخش سوم روایتگر خانواده ی دختر و برخورد و نگرانی های آن ها نسبت به دوری او و حضورش در سازمان است. همچنین به مصائب آن ها در زندگی درون شهر حین جنگ و موشک باران شهرها پرداخته می شود. بیشترین حجم این بخش به خواهر دختر و فرزندان و همسرش اختصاص دارد. خواهری که فارغ از مسائل سیاسی و نظامی است و اصلی ترین دل مشغولی اش حراست از همسر و دو فرزندش و سلامتی خواهرش است.

در فصل های مربوط به خانواده و خواهر دختر، داستان کمی دچار افت می شود. موضوع تکراری گذران زندگی در موشک باران و بیان بیش از حد نگرانی های زن نسبت به خانواده اش و شاید عدم تسلط کافی اسماعیلیون برای بیان احساسات زنانه باعث از ریتم افتادن این بخش شده است اما روایت پرکشش و پرجزئیات تا حدی توانسته این نقایص را به حاشیه براند.

اما در دو فصل دیگر با روایت های کمتر شنیده شده ای مواجه می شویم که به شکلی جذاب، سیر تغییر و تحول فکری و عملی یک پسر روستایی و شکل گیری تفکر و منش انقلابی در او و رسیدن به رده های بالای نظامی، و همچنین در فصلی دیگر مسائل درونی سازمان و فضای حاکم بر آن را بیان می کند.

شاید بتوان کلیت موضوع اصلی رمان را مشابه داستان کوتاه تمبر اثر احمد دهقان دانست. در آن داستان، معشوقه ی شخصیت اصلی داستان در بحبوحه ی حوادث بعد از انقلاب ناگهان ناپدید می شود و در انتها جنازه اش در عملیات مرصاد و در کسوت عضو منافقین توسط برادرش و مردی که عاشقش بود پیدا شده و در همان محل به خاک سپرده می شود.

گاماسیاب ماهی ندارد

گاماسیاب… متن روانی دارد که سبب شده است با رمانی بسیار خوشخوان رو به رو باشیم. دقت ارائه جزئیات به حدی است که گویی نویسنده در محیط های وصف شده حضور داشته است. با توجه به سن حامد اسماعیلیون، ارائه ی این جزئیات دقیق از محیط های مختلف از جمله جبهه های نبرد و یا اتفاقات و روابط اعضای گروهک منافقین، ما را به این نتیجه می رساند که نویسنده برای نگارش داستان دست به تحقیق و مشاهدات کامل و گسترده ای زده است.

نویسنده سعی کرده است نسبت به رویکردهای سیاسی و اعتقادی نگرشی مستقل داشته باشد هرچند بطور غیرمستقیم نقدهایی را بر ایدئولوژی های افراطی و تعصب های بیجا وارد می کند. شاید به علت همین نگرش بی طرفانه و نقادانه است که کتاب برای انتشار و حضور در نمایشگاه های کتاب با مشکلاتی مواجه شده است.

رمان را می توان یک داستان تاریخی، سیاسی و اجتماعی به حساب آورد. دیالوگ ها و منولوگ ها کاملا در خدمت پیشبرد داستان هستند و تقریبا در هیچ قسمتی از رمان اثری از توصیف های ادبی مشاهده نمی شود و شاید این موضوع برای مخاطبینی که به دنبال جملات ناب و تاثیرگذار در داستان ها هستند کمی ناامیدکننده به نظر بیاید.

مطالعه ی این رمان برای کسانی که علاقه مند به روایت های تاریخی مستند و داستانی از تاریح معاصر و مخصوصا دهه ی ابتدایی پس از اتقلاب هستند می تواند رضایتمندی و جذابیت قابل قبولی به همراه داشته باشد.

دیدگاهی بنویسید


بیشعوری‌های فضای مجازی

خیلی زمان زیادی از شیوع گروه های پیامرسان ها نمی گذره اما در همین مدت، خیلی ها و حتی خود من و شما رفتاری توی گروه ها داریم که رو اعصاب دیگرانه و به نوعی بیشعوری به حساب میاد. البته بخاطر کتاب معروف بیشعوری از این تعبیر استفاده کردم و اصطلاح درست تر شاید “رفتار غلط” باشه.
۱- برادر من! اخوی! وقتی وارد یه گروه میشی، یه سلامی علیکی. بعضی از همجنسان عزیزم هنوز وارد گروه نشده میرن سراغ لیست اعضا و از بالا تا پایین به همه دخترای گروه پیام میدن. داداش عجله داری؟ خب این راهش نیست. بهت پیشنهاد می کنم یه سر چهارراه سجادیه قم بزنی کارت زودتر راه میفته.
۲- این مورد هم بیشتر در مورد پسرا صدق می کنه. وقتی تازه به یه گروه دعوت شدین، اول خودتونو معرفی کنین و یه کم لال باشین تا با جو گروه آشنا شین بعد تراکتورو روشن کنین. ممکنه اعضای گروه از اعداد مورد علاقه شما خوششون نیاد و حتی برای اولین بار در زندگی پاستوریزه شون باشه که همچین چیزایی می شنون و ممکنه چشم و گوش و دهن و غیره شون باز شه.
۳- زاکربرگ هم انقدر تیریپ مدیریتی نداره به جان یه دونه بچه م و جفت نوه هام. مدیررررر گروه از حرف طرف خوشش نمیاد ریمو می کنه. طرف حرف نمی زنه، ریمو. شوخی می کنه، جدیه، لوسه، عکس پروفایلش زاقارته، از دم ریمو. بابا عمه منم بلده گروه درست کنه مدیر شه خب. یه کم بیا پایین مایین پیش ما فقیر فقرا، گدا گودولا. یه مدیر گروه جوک بود می گفت هرکی فعال نباشه ریمو می کنم. کلا چهل نفر بودیم. من هم ریمو کرد و نفهمیدم عاقبت کار گروه چی شد. فکر کنم آخرش خودش واسه خودش جوک می ذاشت می خندید.
۴- “دوستان عزیز! توی این مدت که کنار شما بودم خیلی بهم خوش گذشت. خوبی بدی دیدین حلال کنین. من میرم لطفا دیگه کسی منو نیاره تو گروه.” هرکس تو گروه این حرفا رو زد، بلادرنگ بهش بگین هری به سلامت. خوش اومدی. شَرت کم.
۵- بیست نفر دارن با هم حرف می زنن، بعد یه گوجه سبزی که دو ساله هیچ پیامی نداده یه دفعه میاد میگه “ما رفتیم، شب بخیر همگی.” تو که تا حالا نبودی، از الان به بعد هم نباش. شب بخیر هم به مامی جون بگو که دوزار آدم حسابت کنه.
۶- طرف دو ساعت تند تند یه ریز پیام میده اونم فینگلیش، بعد نوبت به بقیه می رسه که یه کم نفس بکشن و با هم حرف بزنن، یهو لفت میده. بعد که دوباره حرفش میاد جوین میده و به همین ترتیب. یعنی دوست دخترم هم این کارو بکنه بلافاصله باهاش کات می کنم. یه فحش چارواداری هم قبل از بلاک کردنش واسه ش پیام میذارم.
۷- بعضیا تو هشتاد و خرده ای گروه عضون، اعضای هر هشتادتاش مثل هم. حالا مثلا توی یه گروه اکبر نیست، یه گروه کوکب نیست و … . یه کم با هم بسازین خب. لب و روی همدیگه رو ببوسین و با هم خوب باشین. راحت میشین به خدا. این گروه ها هم یه کاسه میشه. شکنجه میدین چرا خودتونو.

۸- هفتاد نفر دارن درباره اتوریته کلیسا در قرون وسطی بحث می کنن، بعد یه خیارشوری میاد یه جوک دویست خطی وسط حرفاشون میذاره. من فاز این آدما رو بفهمم حتما بعدش خودمو دار می زنم بس که زندگی واسه م پوچ میشه بعدش.
۹- حتما با این عبارت برخورد کردین: “بیا پی وی”. نه عزیزم برای چی پی وی آخه؟ بیا برو تو یه جای دیگه که هم گرمه و هم البته تاریک. وقتی به یکی خصوصی پیام بدی، دویست جا نوتیفیکیشن میاد واسه طرف، دیگه تو گروه گفتنت چیه؟ عقده پی وی داری؟ عقده حقارت داری؟ عقده ی ادیپ؟
۱۰- دو هزار تا پیام واسه دو نفره که دارن با هم حرف می زنن و بقیه اندازه پهن گاو از چیزایی که اینا ترشح می کنن سر در نمیارن ولی یه نفر حتی پا نمیشه بهشون بگه خفه شید تو رو خدا.
۱۱- بعضیا یه دفعه بی هیچ حرفی یهو از گروه لفت میدن. این حرکت مثل این می مونه که طرف شلوارشو وسط جمع بکشه پایین و روی بقیه اعضای گروه، قضای حاجت شماره دو کنه. گفتن یه خداحافظی خیلی هم سخت نیست. می تونی بگی: “بچه ها خیلی معذرت می خوام، من دستم تا آرنج تو چرخ گوشت گیر کرده و فعلا نمی تونم کنارتون باشم. اگه قابل دونستین که بعدا به حضورتون شرفیاب میشم، اگه هم نه که خاک تو سرم”.
۱۲- طرف میاد پست های یه کانال رو رگباری فوروارد می کنه. احساس کول بودن می کنی؟ احساس نکن عزیزم، انگشتت خسته میشه. ما خودمون میریم تو کانالش می بینیم، شما زحمتت میشه دهن ما رو سرویس کنی آخه. آفرین. یه دونه بذار. کمتر هم فحش می خوری.
۱۳- دوستانی هستن که مثل خیار درختی می مونن. تو گروهِ چت که همه فقط چت می کنن، میان فقط صفر می کنن و میرن. سه سال می گذره و هنوز چیزی نگفته و از قضا داداشش تازگی رفته ترکیه لباس زیر وارد کرده. یه دفعه میاد دویست تا پست تبلیغ لباس زیرهای داداششو میذاره. خب اون لباس زیرا تو حلقت.
۱۴- سی ثانیه میری دستشویی قضای حاجت شماره یک کنی و خشک و خالی می کشی بالا و دست نشور تیز میای پای تلگرام. یهو چیزی می بینی که درجا حاجت یک و دو رو با هم می زنی؛ بیست هزارتا پیام تو سی ثانیه. بعد نگاه می کنی می بینی یه نفر نوزده هزارتا پیام رو بصورت تک کلمه فرستاده. هیچ کس هم بی جواب نذاشته و اگه جواب یکی رو نده فکر می کنن نقش خیار درختی رو تو گروه داره. کاش تو آپدیت های بعدی قابلیت محدودیت پیام تو گروها اضافه بشه که مثلا هرکس توی ۲۴ ساعت بیشتر ۱۰۰ تا پیام نتونه بده. به امید آن روز.

دیدگاهی بنویسید


دوستی های کاذب

همیشه داستان در مورد تکنولوژی اینطور بوده که باید به حال گذشتگان محروم افسوس بخوریم. مثلا زمانی که تازه تلفن ثابت مرسوم شده بود، همه می گفتن اون بدبختایی که قبل از ما زندگی می کردن، بدون تلفن چه فلاکتی داشتن. وقتی موبایل فراگیر شد همه گفتن ملت بدون موبایل چقدر بیچاره بودن. اما وقتی به یاد گذشته ی خودمون می افتیم، می بینیم همچین هم با بیچارگی و دریوزگی زندگی نمی کردیم. البته این قضیه همچنان ادامه داره و احتمالا در آینده به حال بدبختی امروزمون خواهیم گریست.

اوایل همه گیری اینترنت، همه حتما برای شروع کار یه یاهو مسنجر روی سیستمشون نصب می کردن و اغلب وارد روم ها می شدن و چرت و پرت می گفتن و عکس و وب می گرفتن و جذابیت از سروکول همه می بارید. اون موقع فکر می کردیم به ته سرعت در ارتباطات رسیدیم اما بخاطر فضای نرم افزار، تقریبا همه کاربرا اسامی مستعار داشتن و بعضی ها هم که آیدیشون اسمشون بود انگ امل بودن می خوردن درحالی که بعدها با فیصبوک و انصار و اعوانش همه چی واقعی تر شد و روابط از حد عکس و وب گذشت و وارد فاز دوستی شد.

حالا با وجود پیام رسان ها، آشنایی با آدمای جدید فقط چند ثانیه طول می کشه اما سوالی که هست اینه که دوستی های نتی چقدر مشابه دوستی های معمول هستن؟ میشه فضای جمع ها و گروه های اینترنتی رو با این مثال ها نشون داد: «بچه ها من دارم میرم بیرون» خب چیکارت کنیم؟ میخوای اسفند دود کنیم بچرخونیم دور گوشی؟ «دوستان عزیز، در کنار شما خیلی خوش گذشت. من لفت میدم لطفا دیگه منو هیچ وقت نیارین» به سلامت. نباشی یکی دیگه میاد جات. «متاسفم برات. بلاک شدی» بلاک بک. دلت هم بخواد، الان دویست نفر منتظرن من بهشون پیام بدم تا از خوشحالی خودشونو خیس کنن.

گروه ها پرن از حرفای بی ارزش و آدمایی که هیچ ارزشی واسه همدیگه ندارن. شاید دوستی هایی هم شکل بگیره اما این دوستی ها فقط برای رهایی از تنهایی و برای گذران وقته. با آدمایی به اصطلاح دوستیم که هیچ وقت نمی بینمشون یا حداکثر سالی دو سالی یکبار دیداری به بهونه های خارجی باشه که البته بود و نبودشون هم خیلی تاثیری توی زندگیمون نداره. این دوستی ها واقعی نیستن و چیزی هم که واقعی نباشه، لکن کاذبه. مثل بتونه کردن ترک های دیوار می مونه و بالاخره این ترک تنهایی یه روزی باعث فرو ریختن و افسردگی میشه. میگن نه، ما که افسرده نیستیم، ما کلی دوست داریم هرچند هیچ کدومشونو ندیدیم. دوست هایی که به وقت مشکل و گرفتاری کاری از دستشون برنمیاد و فقط همزبونی می کنن و گفتن ِ عزیزم غصه نخور درست میشه. چند لحظه بعد هم توی گروها جوک ۱۸+ میذارن و مشکلات ما می مونه واسه خودمون. این یه هشداره واسه ما که تمام وقتمون رو با دوستای کاذبمون سر می کنیم و هیچ دوست واقعی نداریم. این یه هشداره… هشدار برای کبرا یازده

دیدگاهی بنویسید


فلای امیراتس

بعضیا هستن که تا جایی که نفَسشون اجازه بده درباره همه چیز و همه کس نظر میدن. من خودم هم اینطور هستم و از شیر مرغ تا شرت آدمیزاد می تونم حرف دربیارم (منظورم اینه که می تونم درمورد هرچیزی حرف بزنم. ذهنتون یه وقت درگیر شرت سخنگو نشه). به نظرم بد نیست آدم در مورد هرچیزی نظر بده و بعضا در مقام قضاوت هم بشینه.
اما بعضی هم هستن که کاملا خنثان. فکرشون در آرامش کامله و ترجیح میدن جای پیگیری اخبار، به فکر خودشون باشن. نمونه ی بارزش همین مردمان خواننده پرور خطه ی همیشه بی آب و علف جنوب خلیج فارس. یعنی هیچ اتفاقی نمی تونه رقص و آوازشون توی کاباره ها و یا دور دور کردنشون با ماشین های آخرین مدل توی جاده های خلوت رو کنسل کنه.


کافیه بعضی شبکه هاشون و مخصوصا شبکه های اماراتی رو ببینین. صبح تا شب و شب تا صبح دارن می خونن و می رقصن. تو اروپا کاریکاتور پیغمبر رو می کشن همه مسلمونای دنیا درحال تظاهراتن، این ها مشغول رقصشون. قرآن رو آتیش می زنن و اینا همچنان درحال رقصن. تو افغانستان و عراق مسلمونا رو تیکه پاره می کنن و عزیزان رقصشون قطع نمیشه. الان توی غزه کشت و کشتاره و مسیحی استرالیایی هم اعتراض و راهپیمایی کرده ولی حتی یه تجمع خشک و خالی هم از این عزیزان ندیدیم.
خدا یه پولی به ما بده یه غیرتی به این بندگان خدا. و البته یه زنی هم به من. به امید آن روز … آمّیـــن … یاسسس

دیدگاهی بنویسید


تحویل‌دار واقعی

دیشب بطور اتفاقی شبکه استانی قم رو می دیدم. یه آقای مجری ای بود که داشت با شور و هیجان از مردم پول و جنس و کالا می گرفت برای ایتام و نیازمندان. رفتارش بیشتر شبیه دلال ها بود. وسط این پول گرفتن ها، آیتم هایی هم پخش می شد از مردمی که فقیر بودن و نیازمند کمک و همین آقا که مهدی تحویلدار باشه هم مجری این گزارشات بود. وقتی آیتم تموم می شد دوباره می اومدیم توی محوطه و جایی که تحویلدار مشغول جمع آوری کمک های مردمی برای آدم های توی گزارش بود.

مهدی تحویل دار
مثلا یکی حلقه ی ازدواجشو می داد می گفت برای گزارش چهار. یکی عروسک می داد واسه ریحانه ی گزارش هفت. یکی اسلحه شکاریشو آورده بود که می گفت هشت میلیون می ارزه و تحویلدار گفت بذارین واسه فروش. یه پسری آکواریوم آورده بود. یکی یه انگشتر می داد بهش و می گفت نگینش سنگ حرم امام علی و قیمتش حداقل یک و نیم میلیونه که البته شاید خود انگشتر پنجاه تومن هم نمی ارزید ولی چون طرف گفته بود واسه حرم امامه این قیمت بهش خورده بود. حتی یک نفر تابلوی اتاقشو برداشته بود آورده بود و می گفت این بیست سال تو حرم امام حسین بالای مزار بوده و دیگه حداقل حداقلش شیش میلیون ارزش داره. حجم خیلی زیادی از پول و طلا و انواع کالا جمع می شد و واقعا هم معلوم نبود چطور قراره به دست نیازمند برسه و اگه یک نفر هوس می کرد چند تا النگو بذاره تو جیبش مطمئنا هیچ کس نمی فهمید.

بوسه تحویل دار بر دست استاندار سابق قم

اما تو خود گزارش ها چهره ی همه ی افراد رو واضح نشون می دادن و حتی اگه اون آدم ها براشون مهم نبود که شناخته بشن، سازنده های برنامه نباید این کارو می کردن و غرور یه عده رو خدشه دار می کردن. بعضی ها هم واقعا نیازمند بودن. پدر خانواده فوت کرده بود و مادر باید بچه های کوچیکشو بزرگ می کرد. اما یکی از گزارش ها برام جالب بود که مَرده به بهونه ی اینکه کار نیست تو خونه نشسته بود و دخترش مجبور شده بود بره کار برشکاری کنه و انگشت دستش دچار مشکل بشه. آدم حتی اگه پا هم نداشته باشه می تونه تو خونه و همینطوری نشسته درآمدزایی کنه. مثلا جعبه های کادویی درست کنه یا چه می دونم از این بدلیجات و کلی چیز دیگه. جور تنبلی یه آدمو باید خونواده و بعدش هم مردم بکشن.
متاسفانه مسئله ی دیگه ای هم که هست اینه که هیچ نظارتی روی موسسه های خیریه و کمک های جمع آوری شده وجود نداره و اخبار کلاهبرداری های اینچنینی رو هم زیاد می شنویم. ضمن اینکه پول دستی دادن به نیازمند خیلی دردی رو دوا نمی کنه و دو روز بعد میشه مثل قبل. حتی بعضیا رو میشناسم که لنگ اجاره خونه هستن ولی ماشین ظرفشویی و مایکروفر و اینا دارن. به همین دلایل اگه به موقعیتی برسم که دستم به حلقم برسه، ترجیح میدم جای اینکه به کسی بلاعوض پول بدم، کمکش کنم زندگیش رو روال بیفته. واسه همین شاید مثلا تو خیابون از دستفروش چیزی بخرم ولی عمرا به گدا کمک نمی کنم. هرچند، خودم هم فرقی با گدا ندارم :( .
پی نوشت: تا وقتی آدما رو نشناختیم نمی تونیم درباره شون قضاوت کنیم. شاید تحویلدار آدم خیلی خوب و خالصی هم باشه.

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان هست یا نیست؟

یکی از مسائلی که باعث شده ادبیات داستانی ما صعود نداشته باشه اینه که نگارش به زبان فارسی کار سختیه و برخلاف زبانی مثل انگلیسی، همونطوری که حرف می زنیم نمی نویسیم. این موضوع سب میشه که افرادی که قدرت نوشتن ندارن وارد مقوله ی داستان نویسی نشن و کسانی هم که تحصیلات آکادمیک در این زمینه رو طی می کنن یا از سر شکم سیری و کلاسش بوده یا اینکه واقعا علاقه مند هستن اما استعدادشو ندارن چون غالب افراد مستعد و نخبه به دلیل برخورداری از درآمد بیشتر به سمت شاخه های فنی مهندسی کشیده میشن.
البته قطعا کسانی هم هستن که هم تحصیلات دارن و هم نبوغ، اما خب ما که چیز خاصی ندیدیم فعلا. من خودم فقط رمان های معروف ایرانی رو خوندم (غیر معروفا رو نخوندم) و کاملا متوجه می شدم که نسبت به رمان های معروف خارجی در سطح پایین تری قرار دارن. انگار یه جور پز روشنفکری و دانای کل پس ذهن نویسنده ی ایرانی وجود داره. انگار داره واسه یه قشر خاصی می نویسه. قشری که خودش هم جزئی از اون هاست و البته فقط هم اون ها هستن که رمان می خونن.
بگذریم. تعریف کتاب هست یا نیست؟ سارا سالار – که همسر سروش صحت هم هست – رو زیاد شنیده بودم و اینکه ظرف چندماه به چاپ دوم رسیده و خیلی پرفروش بوده. از نمایشگاه خریدمش و خوندمش و باید بگم که مایوس شدم. داستان درباره روابط زنیه که به میانسالی رسیده و غیر از فضای خیلی زنونه، داستان اصلا جلو نمی رفت و کل کتاب رو می شد در پنج صفحه خلاصه کرد. یعنی حدود دویست صفحه توضیحات اضافی و حرفای روشنفکری و فلسفی که اصلا نمی شد باهاشون ارتباط برقرار کرد. اما لحن و نوع نگارش خوب بود و ضعف داستان رو به نوعی جبران می کرد وگرنه خوندن کل رمان خیلی سخت به نظر می رسید.


سرآخر اگه تو این روزای گرم وقت اضافی دارین و می خواین رمان بخونین، هست یا نیست رو پیشنهاد نمی کنم و می تونین به عنوان یه ضد پیشنهاد ازم بپذیرید. و اگر هم قرار باشه از ده بهش نمره بدم، امتیاز چهار رو انتخاب می کنم.

دیدگاهی بنویسید