معرفی کتاب مترجم دردها

از داستانایی که نویسنده هاشون زن هستن خوشم نمیاد. نویسنده های شرقی هم برام همچین وضعیتی دارن. اینکه چرا نوشته های خانوما به دلم نمیشینه شاید به این دلیل باشه که دید متفاوتی نسبت به محیط دارن و وقتی نوشته هاشونو می خونم دچار تضاد میشم و این تناقضات اعصابمو به هم می ریزه. احساس می کنم کسی که این داستان رو نوشته از یه دنیای دیگه اومده. داستان های نویسنده های شرقی هم پر از اغراق و تخیل و لوس بازیه.

جومپا لاهیری نویسنده ی هندی تباره که تو آمریکا زندگی می کنه و اولین کتابش که همون مترجم دردها باشه کلی جایزه برده. کتاب شامل چندتا داستان کوتاه درباره ی آدماییه که از هند اومدن آمریکا و چندتا هم درباره خود مردم هند. می دونین ، من کلا از هندیا خوشم نمیاد و حالا اینکه هندیا رفتن یه کشور غریب و میخوان فرهنگشونو حفظ کنن به شدت رو اعصابمه.

کافیه یکی دو صفحه از داستانا رو بخونین تا متوجه بشین که نویسنده زنه. فضای لطیف و ظریف همراه با یک دید عرفانی نسبت به س*ک*. وقتی نوع آرایش کردن و پوشش دخترای داستان رو توصیف می کنه تا سرحد مرگ عصبانی میشم و دلم میخواد کتابو پرت کنم. فی الواقع همونطوری که گفتم لاهیری فضایی رو توصیف می کنه که من باهاش بیگانه ام و اصلا نمی فهممش.

سوژه های داستان ها خیلی خلاقانه و بدیع نیستن. یه موضوع ساده که با هنر نویسنده به خوبی پرداخت شده و خواننده وسطش حوصله اش سر نمیره. داستاناش از ریتم نمی افتن اما هیچ اتفاق غافلگیرکننده ای هم نمی افته.

درکل باید خدمتتون عرض کنم که اینجانب از هندیا هیچ خوشم نمیاد و با شنیدن آهنگ هندی و همچنین با دیدن فیلم هندی علاوه بر عق زدن ، مجبور به استفاده از توالت نیز میشم. اما از خانوما بدم نمیاد که هیچ ، خوشمم میاد! اما بهتر اینه که عواطف و احساسات زنانه اشونو واسه خودشون نگه دارن و طرف هنرهای دیداری و شنیداری و نویسندگی و شعر نرن.

پی نوشت: برای مطالعه درباره کتاب

دیدگاهی بنویسید


دروغ بگو بازم، من باورم میشه

حقیقت صداقت از بین رفته. راستی مهجور شده. به قول جیمز هتفیلد –شاعر متالیکا- فرشته ی عدالت هتک حرمت شده و حقیقت به قتل رسیده. آدم خوش بینی نیستم و برای خودم این پیش فرضو گذاشتم که همه دروغ میگن. همه دروغ میگن مگه اینکه خلافش ثابت بشه. مثلا یه بار یه دوستی اومد گفت آواتار عجب فروشی داشته تو هفته اول ترکونده. گفتم برو بابا یه فیلم چرتیه الکه فروش کرده وا.

برخلاف آموزه های دینی و فطرت انسانی که دروغگویی مذمومه ، تو جوامع مدنی و حداقلش جامعه ی ما هرکی نتونه دروغ بگه مطرود و شکست خورده اس. همین اطراف خود من. کسایی که از هر سه تا کلمه اشون دوتاش خالی بندیه ، پله های ترقی رو دوتایکی کردن و به توفیق رسیدن. تفکرشون هم اینه که ما دروغ میگیم تا به هدفمون برسیم و اگر هم رسوا شدیم چیزی رو از دست ندادیم. فوقش به مقصود نرسیدیم.

یکی از مشکلات من اینه که توانایی خالی بستنو ندارم. هرچی فکر کردم یه دروغی که گفتمو بیام اینجا بگم چیزی پیدا نکردم. شاید هم گفته باشم. نمی دونم. اما اگر هم باشه معدودن. حتی تو وبلاگم هم خالی نبستم. راستگویی صفت خیلی خوبیه اما خریدار نداره. آدما دوست دارن دروغ بشنون. میری فروشگاه جنس بخری. جنس تقلبی رو میده میگه اصله. خب ما هم همین جمله رو میخوایم بشنویم. اگه بگه جنسم بنجله ناراحت میشیم.

می دونین ، دروغ خیلی هم بد نیست. بالاخره یه روز مشخص میشه که فلان حرف دروغ بوده. دروغ خودش راسته. اما وقتی راست و دروغ تو هم قاطی بشن دیگه نمیشه تشخیص داد. هرچی بیشتر به هم تنیده شده باشن بیشتر گیج میشیم. به انواع و اقسام تناقضات می رسیم که هر اصلی ، اصل دیگه رو نقض می کنه. بسته به اینکه حرف چقدر برات مهم باشه درگیر میشی. شب و روز غرق در فکری. بابات میاد خونه نمی بینیش. طبقه ها رو اشتباه میری. ذهنت خسته میشه. زجر می کشی و آخرش هم عقلت از کار می افته.

به راستی که قربانی صداقتم شدم. هرجا و همه جا. سادگی و راستی حرفم همیشه مایه ی شکستم بوده. شعر زیر رو هم سه سال پیش گفتم که نشون میده هماره یک شکست خورده بودم و دلیلش هم فقط راستی بوده.

صداقتم به کوزه اس ، خاک مماس پوزه اس

پرهیز من از دروغ ، نخوردنم به روزه اس

شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم

من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مهرم

دیدگاهی بنویسید


جدایی من از اون

راستش آخرین باری که بالاختیار رفتم سینما ، زمانی بود که مریم مقدس رو پرده بود و اون محلی هم که فیلمو اکران می کردن سینما نبود. سوله ای بود که فرهنگسرای نزدیک خونه مون برای نمایش فیلم برپا کرده بود. یه بار هم از طرف مدرسه مارو بردن دوئل که اگه به خودم بود نمی رفتم.

همونطور که استحضار دارین پربیننده ترین فیلم تاریخ سینمای ایران کلاه قرمزی و پسرخاله س. اون موقع که رو پرده بود من آمادگی می رفتم و قرار بود از طرف مرکز ببرنمون سینما که نمی دونم چی شد قضیه کان لم یکن شد. (گفتم کان لم یکن یاد کنکور افتادم. یه ماه دیگه باز باید کنکور بدم بدبختی) حالا از ذکر خاطرات اون زمان بگذریم که یکی از دلایل تنفر من از مدرسه همین دوره ی پیش دبستانی بود و خوب شد منو زود آوردن بیرون. همون زمان ها هم با خونواده سینما می رفتیم. یادمه رفتیم فیلم می خواهم زنده بمانم رو دیدیم که به هرحال من چیزی نفهمیدم.

خیلی دوست دارم برم سینما اما به دو دلیل رغبت نمی کنم. یکی اینکه فیلمای اکران شده اصلا در حدی نیستن که بشه یک ساعت و نیم توی سینما نشست و لال شد. علت دیگه ش هم نبود آدم پایه س. البته خب با خانواده میشه رفت اما به همون دلیل اولی که گفتم چندان مایل به دیدن فیلم روی پرده نیستم.

اصولا اکران نوروزی بهترین وقت برای اکران هر فیلمیه و کلا فیلمایی که تو فروردین اکران میشن پرفروشن. امسال هم چندتا فیلم اکران شده و البته دوتا از فیلما به نوعی رقیب هم به شمار میان. حقیقتش جدایی نادر از سیمین قطعا فیلمی فاخرتر و ارزشمندتر از اخراجیاس اما از طرفی مردم ما بیشتر به سمت شادی و خنده گرایش دارن و البته همه جای دنیا اینجوریه اما تو مملکت ما بیشتر.

حالا بعضی کوته فکرا هستن که بخاطر مسائل سیاسی حرفایی می زنن. البته فرهادی کارگردانی نیست که اهل سیاسی بازی باشه اما بعضی که دچار عقده و سرکوب شدن از هر راهی برای خالی شدن این حس استفاده می کنن. به هرحال کسی که دو قسمت قبل سری اخراجی ها رو تو سینما دیده و چند بار هم برای دیدنش رفته سینما اما الان میگه هرکی بره اخراجیا رو ببینه آدم نیست یه مقدار مشخصه که دچار مشکلات روانیه و مقصر هم جامعه س که اجازه ی تخلیه روانی رو به آدما نمیده.

زیاد وارد ریز مسائل نشیم. اما من خودم تو چهارسال اخیر به یاد ندارم فیلم ایرانی دیده باشم. چه تلویزیون باشه چه اینترنت و دی وی دی و این چیزا. فقط درباره الی رو دیدم و حتی با اینکه تلویزیون فصلی یه بار اخراجیا رو پخش می کنه ، هیچ کدوم از دو قسمت قبلی رو بطور کامل ندیدم و اکثرا وقتی تلویزیونو روشن کردم وسطش بوده. از طرفی آدمی هستم که به برخی مسائل مقیدم و فیلمای هالیوودی هم با اعتقادات و آرمان های من اختلاف نظردارن ولی از اونجایی که من عقده های فروخفته ندارم برام هم اهمیتی نداره که کسی حرفی بزنه که با عقاید من سازگار نیست. شاید مشکل از منه که باید حودمو اصلاح کنم و اگر اینطور نیست پس رو اعتقاداتم راسخم و دیدن و ندیدن و شنیدن و نشنیدن هم نمی تونه اونا رو تغییر بده.

خب گویا خیلی جدی شدم. اما حالا که حرف از سینمای ایران شد بهتون پیشنهاد می کنم که با عضویت در سایت IMDB و بعد مراجعه به صفحه ی فیلم جدایی نادر از سیمین ، به این فیلم امتیاز کامل بدین چرا که تو لیست بهترین فیلم های درام تاریخ فعلا سومین فیلم برتره و اگه تعداد آرا بالاتر بره شاید جزو برترین فیلمای تاریخ تو سایت IMDB هم بشه.

دیدگاهی بنویسید


یادگیری در سه سوت

تجربه ثابت کرده هرچی زور بزنی بدتره. مثلا وقتی بری دستشویی ولی چیز خاصی نداشته باشی هرچقدر هم که زور بزنی فایده نداره و فوق فوقش چارتا پشکل. میخوای درس بخونی ولی هیچ نمی فهمی حالا هی زور بزن هی فشار بیار. تاثیر نمی کنه. میخوای بخوابی خوابت نمیاد. یه قل اینور یه قل اونور ، فکر و خیال و رادیو و قرص و این کارا هم افاقه نمی کنه. حالا مصداق زیاده ولی کلا زور زدن چیز خوبی نیست. مثلا من سه روزه دارم زور می زنم قسمت هشتم این عقشولانه یه چی دربیارم نمیشه. الانم همینجوری خیاری بدون فکر قبلی دارم مینویسم.

امروز تلویزیون یه فیلمی نشون داد که دوبله نشده ش رو داشتم ولی عمرا می دیدمش. راسل کرو بازی می کرد و داستانش درباره مردی بود که زنشو به اشتباه بخاطر قتل یه نفر به حبس ابد محکوم کرده بودن و حالا این مرده می خواست زنشو فراری بده. فیلم چیز خاصی نداشت فقط اگه دوبله نشده بود و منم بیکار و الاف والوات نبودم امکان نداشت دو ساعت بشینم پای تلویزیون.

تو این فیلم راسل کرو برای پیشبرد نقشه ی فرار از اینترنت کمک می گرفت. مثلا یه ویدئو تو یوتیوب می دید که آموزش ساخت شاه کلید می داد. یا نحوه ی باز کردن در ماشینای ون رو باز از اینترنت یاد گرفت. من فکر نمی کنم ما به زبون فارسی همچین آموزشایی رو اینترنت داشته باشیم و همه کلیپامون یا شوی موزیکه یا کلیپ خنده داره یا ببخشید کلیپ …. . از این کلیپ آخریا که گفتم نوع ایرانیش پر شده تو اینترنت و حتی من که دنبالش نیستم بهشون برمی خورم. واقعا بعضیا چه فکر درباره پارتنرشون می کنن که اجازه میدن موقع عملیات ازشون فیلم بگیرن. بگذریم.

قبلا یه پسر اصفهانی که دانشجوی ایتالیا (احتمالا) بود یه کانال زده بود و به شکل طنز و کمدی آشپزی و پخت غذاهای مختلفو یاد می داد. البته بیشتر جنبه ی خنده داشت تا آموزش. اسم پسره هم اردشیر بود. تو غربت چندتا رفیق پایه پیدا کرده بود و این برنامه رو راه انداخته بودن و انصافا هم بازدید داشت. نمی دونم هنوز هم ویدئو میده یا نه.

راستش من کلی از این ایده ها دارم که میشه تبدیل به ویدئوهای طنزشون کرد اما تنها ایده ی خالی کافی نیست که. امکانات میخواد و از همه مهمتر چندتا آدم پایه که حتی اگه امکاناتشو هم بشه جور کرد آدماشو نمیشه. دیدم و شنیدم که بچه های دانشگاهای دولتی از این کارا زیاد می کنن. نمونه ی ساده ش هم بچه های شریف که کلیپ سوسن خانومو بازسازی کرده بودن. عیب این ایده ها هم اینه که اگه رو کاغذ نوشته بشن اون جذابیت لازمه رو از دست میدن و فقط و فقط باید کلیپشون کرد. به دوستان هم پیشنهاد دادم اما اونا صرفا یا کاری که توش پول باشه انجام میدن یا عملی که بشه باهاش مخ دختری رو زد.

واقعا وب فارسی آنچنان که باید و شاید به آموزش زندگی کردن نمی پردازه. خب ما ایرانیا هم آدمای معاشرتی و اجتماعی هستیم و منی که جوون هستم نیاز به این آموزشا دارم قبل از اینکه تجربه شون کنم. اصولا تجربه معلم بدیه که اول امتحان می گیره بعد آموزش میده. (چه جمله ی خزی)

نمی دونم قحطی آدم پایه س. حتی یکی نیست با من بیاد بریم کتابفروشی چهارتا کتاب بخرم. تنهایی هم که حال نمیده حس خیاری بهم دست میده. والا. یه شهر کتاب نزدیک خونه مون هست نمی دونم چطور روشون شده اسم خودشونو بذارن شهرکتاب. دو طبقه ساختمونه همه ش اسباب و وسایل ملیله دوزی و منجنیق بافی و نقاشی و این کارا. تو این کتابفروشیای خیابون انقلاب هم که میری هی یارو میاد میگه بفرمایید چی میخواین. خب به تو چه چی میخوام. اصلا اومدم تو مغازه دارم با یه جایی بازی می کنم. والا . نه اون نمایشگاشون که کم مونده تو لباس زیرم هم دست کنه بگرده که توش کتاب نذاشته باشم بپیچونم. حالا این هیچی. فکر کن فرضا پس فردا علاقه ای به بچه – چه پسر چه دخترش – نداشته باشم و بخوام برم داروخونه برای قضای حاجت. یارو داروخونه چی بگه جانم بفرمایید. خب من نمی تونم بگم. البته بعضی دوستان میگن لازم نیست حتما بگی …. میخوای. میتونی اسم مارکشو بگی اونا خودشون ختمن میفهمن. البته خب تکنولوژی پیشرفت کرده و میشه اینترنتی هم خرید کرد مخصوصا از اون سوسکا که خیلی حال کردم باهاشون دمشون گرم.

حالا میخوام اینترنتی کتاب بخرم ، اون کتابایی که میخوام تو انبار نیست. یه سایت دیگه هم میگه اول پولو بریز به حساب بعد ارسال می کنیم. خر گیر آورده هرچند که من الاغم ولی دیگه نه تا این حد. یادمه یه بار می خواستم یه دامینو بخرم (دامن نه‌ها. دامنه) و مبلغو اینترنتی پرداختش کردم. بعد صدتا تک تومن مشکل پیدا کرد و یعنی در اصل اونا همون روزی که دامنه رو خریدم صد تومن فی رو بردن بالا. حالا من هرچی میخوام اینترنتی بریزم نمیشه و از طرفی هرلحظه امکان داره یکی دامنه رو قاپ بزنه. (اگه دامنه آی آر خریده باشین متوجه میشین چی میگم) خلاصه به چه مکافاتی صدتا تک تمون رفتم بانک واریز کردم. سوژه ای شده بودما.

آره بچه های خوب و تمیز. نکنید این کارا رو مگه ما که کردیم کجا رو کردیم؟ از تجربیات بزرگترا سود بجویین و هرکار ریسکی و خطرناکی رو دست نزنین و تو هر سوراخی سرک نکشین که ما کردیم و هیچ نیافتیم. جای اینکه بشینین از موشک فاتح و عملیات خیبر فیلم بگیرین و پخش کنین بیاین با من سه تایی بریم کتاب بخریم و بعد سرفرصت یه جای ساکت بخونیم. والا به خدا خوبیت نداره و البته خوبیت هجوه و بهتره بگیم خوبی نداره که اگه اینو بگیم معنی نداره و بهمون یاد دادن بگیم خوبی ها نداره و ما هم می گیم خوبی ها نداره این اعمال.

نکته ی اخلاقی : یکی منو از پریز بکشه.

دیدگاهی بنویسید


زشت نیست؟

میگم این خانومای دوبلور که جای زن های زخمی توی فیلم حرف می زنن از اینکه آه و اوه و آی و وای می کنن خجالت نمی کشن؟ جلو همکاراشون؟

دیدگاهی بنویسید


بی انصاف ، درک کن احساسمو

بعد از حدود ده روز آرامش ، از دیروز روزای پر استرسم شروع شد و یحتمل تا تعطیلات عید ادامه داشته باشه. دیروز ، روز انتخاب واحد بود و من برای اینکه بهترین انتخاب واحدو داشته باشم تمام مدت روی صندلی میشینم و صفحه رفرش می کنم تا بالاخره به کلاسی که میخوام ظرفیت بدن. دیروز هم حدود هشت ساعت این کارو انجام دادم. مشکل دیگه ی من اینه که برای چند نفر همزمان باید انتخاب واحد کنم. البته این ترم دو نفر بودن ولی ترمای قبل غیر از خودم برای پنج شیش نفر باید کلاس برمی داشتم. این کار خیلی به مغزم فشار میاره و مجبورم مغزمو اورکلاک کنم بنابراین بعد از انتخاب واحد حسابی داغ می کنه و دور فنش تند میشه. اینکه بدونی طرف چه کلاسایی میخواد و برنامه اشو تو روزای کم مرتب کنی و کلاساشو با بقیه قاطی نکنی به این وابسته اس که حافظه ی خوبی داشته باشی. خدا رو شکر من هرچی نداشته باشم حداقل یه حافظه ی فوق العاده دارم که غیر از موارد درسی ، همه جا ازش نهایت استفاده رو بردم و البته بیشترش هم سوء استفاده بوده.

حاصل این همه زور زدن های دیروز تقریبا هیچ بود. چون مدیر گروه محترم عقده ای ، کلاسای پرطرفدار رو باز نکرد و نگه داشت واسه دافای دانشگاه و ما جماعت ذکور بوگندوی زشت هم چون ترم آخرمون بود مجبور شدیم با استادایی کلاس برداریم که از همین الان می دونیم درسشونو پاس نمی کنیم. البته بنده با لابی هایی که دارم بالاخره به سرمنزل مقصود می رسم اما این خیلی بی انصافیه که چندتا دختر ترگل ورگل برن پیش مدیر گروه و هرکلاسی دلشون خواست بردارن و وقتی دوست من که شبیه چینیاس از استاد گرام میخواد به کلاسا ظرفیت بده با توهین از اتاق پرتش کنه بیرون.

بی انصافی بدتر اینه که ………….. و ما هم که بخیل نیستیم ولی فقط میگیم که این ته بی انصافیه.

و غایت بی انصافیا اینه که یکی بدقولی کنه و دستتو بذاره تو پوست گردو. چقدر پسندیده اس که وقتی حرفی می زنیم روش وایستیم و حداقل اگه زیر قولمون می زنیم طرف رو هم آگاه کنیم.

“این خیلی بی انصافیه ، خیلی بی انصافیه” این جمله رو یک خانوم خوش اسمی تو یه برنامه ای که هرشب از شنبه تا سه شنبه پخش میشه بیان کرده و دلیل حرفش این بوده که خودش به بقیه امتیازای بالا داده و کسی که برنده شده به همه کم امتیاز داده تا خودش برنده بشه. و در آخر هم یه آهنگ با اسم و مضمون بی انصافی براتون میذارم هرچند که از خواننده و آهنگ و سبک موزیکش خوشم نمیاد.

دانلود آهنگ بی انصاف از سروش


پی نوشت: این هفته کنکور دارم و از الان استرسش شروع شده. با این حال فکر نمی کنم بتونم تستی رو درست بزنم.

دیدگاهی بنویسید