چرا نمیری؟

همیشه و از وقتی فرق بین اعداد یک و دو رو فهمیدم (حدودا ده سالگی) مثل بازاری ها و بورس بازها و دلال ها به خرید و فروش علاقه داشتم و تنها تفاوتم با اون ها این بود که صرفا علاقه داشتم. همواره دلم میخواد بدونم پرفروش ترین و پربازدیدترین و خلاصه پرفلان ترین موجودیت چی بوده. از فیلم و کتاب بگیر تا اتومبیل و مارک های لباس. چندوقت پیش هم در حال جستجو برای یافتن پرفروش ترین آلبوم های موسیقی سال ۹۲ ایران بودم که به پرخرج ترین ویدئو موزیک های دنیا رسیدم. گرون ترین ویدئوی دنیا متعلق هست به مایکل جکسون و خواهرش که هفت میلیون دلار در اون زمان و نه میلیون دلار با احتساب تورم در زمان حال هزینه برداشته. بعد از اینکه کلیپ رو دیدم، مطمئن شدم که خودم تنهایی می تونستم تو پارکینگ خونه امون با خرج بیست هزار تومن بسازمش.

یکی از اعمالی که هنوز هم با پیشرفت علومی چون داده کاوی و بازاریابی به حدکمال نرسیده، پیش بینی میزان فروش و استقبال از یک موجودیته. این موضوع توی کشور ما که اصلا قابل پیش بینی نیست و فقط وقتی موجودیتی تولید و عرضه شد، می تونیم بفهمیم که ازش استقبال شده یا نه. این موجودیت حتی می تونه یک فرد باشه که تو انتخابات ثبت نام کرده و گویا برخی هنوز پیام بیست و چهار خرداد رو دریافت نکردن.

چندی پیش کلیپی از یکی از تصنیف های آلبوم جدید همایون شجریان منتشر و بازنشر شد که خیلی با انتقاد مواجه شد. اما در اینجا دو مسئله وجود داره. یکی اینکه این ویدئو با کمترین خلاقیت و هنر و با اغراق بیش از حد ساخته شده و از شدت ضعف به نوعی ضدتبلیغ برای موسیقی پس زمینه به شمار میره. غیر از عدم خلاقیت، موضوعی که باعث ضدیت با این ویدئو شده، سلبرتی هایی هستن که چون اغلب متعلق به طبقه ی خاصی از جامعه هستن، مردم با رفتار اون ها ارتباط برقرار نمی کنن. حالا چه اینکه کسی روی موسیقی سنتی حرکات آهنگ رپ رو انجام بده یا همینطوری بشینه و به رو به رو نگاه کنه. مهم رفتار فرد نیست و خود شخصه که دارای اهمیته. حالا اینکه خوبه یا بد فعلا کاری نداریم.

مسئله دوم هیت شدن آهنگ با همین کلیپ ضعیف و ضدتبلیغه. یعنی اینکه ویدئو بخاطر بد بودنش تونسته باعث معروف شدن آهنگ بشه. حجم انتقادات انقدر بالا بوده که همه بخاطر دیدن کلیپ و دلیل انتقادات، به خود تصنیف هم گوش دادن و از اونجایی که موسیقی کار واقعا قوی و زیباست باعث شده ظرف مدت کوتاهی به شهرت قابل توجهی دست پیدا کنه.

و کاش یه شبکه مختص موسیقی و پخش کلیپ داشتیم تا مجبور نباشیم برای دیدن ویدئوی آهنگ های معروف کلی دست و پاچه هم رؤیت کنیم و ما هم که تو سن بلوغ…

پی نوشت: بند ۲۵ با ویدئوی جدیدش نشون داد که باید منتظر کلیپی از فعل و انفعالات و کنش و واکنش های شبانه اشون روی تخت خواب باشیم.

دیدگاهی بنویسید


تنها سفر نکن

با اینکه روز تولدم نه برای خودم نه هیچ کس دیگه ای اهمیت نداره، اما حس خوبی نسبت به این روز دارم. احساس می کنم امروز مال خودمه و اصلا سی ام مرداد با نام و وجود و اگزیستم عجین شده و تا آخر عمر این تاریخ غیرقابل تغییر خواهد بود.

دو ماه پیش با برخی از دوستان رفته بودیم پارک آبشار و دریاچه چیتگر. نم بارونی هم می زد و هوا خیلی اروپایی بود. از بحث درباره وفور جنازه ی قورباغه ها که بگذریم می رسیم به این بچه مچه هایی که مشغول آب بازی تو محیط مخصوص این کار بودن. یعنی یه جایی درست کرده بودن که آب از زمین با شدت می زد بیرون و یکی فشارشو کم و زیاد می کرد و من نگران پسربچه ها بودم که اگه یکدفعه فشار آب زیاد بشه، خب خطرناکه دیگه.

ما پایین عکسیم که خودمونو بریدم!

کلا جای خانوادگی بود و اگر در آینده منم خانواده ی جدید تشکیل دادم حتما دست خانواده رو می گیرم می برم یه جای دیگه. مثلا می برمش سینما تک فیلم روشنفکری ببینه حال کنه. البته من خودم به دیدن سایر شهرها بیشتر علاقمندم.

موضوعی که هست، این گردش های اکیپی و تورهای سفریه که دختر و پسر، قاطی تو هم میرن اینور اونور. اولش با خودم می گفتم خب بابا تور یه روزه اس طوری نمیشه که. اما وقتی الان برخی از هم دانشگاهی های سابق عکسای سفر به خلخال و اسالم و اردبیل رو گذاشتن دیگه توجیهات منطقیم جوابگوی مسئله نبود. به هرحال باید از پدر مادر های محترم پرسید که چطور قبول می کنن دختر مجردشون با چندتا پسر چند شبانه روز بره مسافرت. حالا بیاین بگین من چقدر کوته بین و عقب مونده هستم اما به هرحال این موضوع با فرهنگ ما همخونی نداره.

در آخر سوالی داشتم. چند روز پیش رفته بودیم نمایشگاه بازی های رایانه ای و جایی بود که نوشته بود مخصوص دختران و ما نره خرها رو راه نمی دادن. از اونجایی که مطابق فرهنگ کذاییمون، هیچ ماده ای همراهمون نبود که بره ببینه اون تو چه خبره، الان خیلی کنجکاوم و فضولیم میاد که بدونم ملت اونجا چیکار می کردن و بازی های دخترونه چطوریه که ما نباید ببینیم؟ چرا اونا باید بازی های پسرونه رو ببینن پس؟ کینکتا (فحش دادم؟)

دیدگاهی بنویسید


نخبه ی بی فایدگی

-: من از سازمان سنجش تماس می گیرم.

-: بله بفرمایید؟

-: شما امسال کنکور دادین. حدس می زدین رتبه اتون چند بشه؟

-: یک یا دو

-: خب یه خبر خوب براتون دارم. شما نفر اول کنکور شدی

-: چی؟ هان؟ شوخی؟

-: نه خیلی هم جدیه. شما نفر اول کنکور امسال شدین

-: واااااااااااای ننهههههههههههه، خداااااااااااا یوهووووو عررررررررررررررررر

—————————

طبق حرفی که اینجا زدم، اگه عمه ی محترم بنده هم روزی شونزده هفده ساعت درس بخونه نفر اول میشه. باید دید از این نفر اول شدن چه چیزی به ملت می رسه؟ هان؟ هیچی؟ البته که واسه پر کردن کنداکتور صدا سـ*یما مفید فایده اس.

دیدگاهی بنویسید


معلم روزه دار، شیرکاکائو رو بردار

دیروز تلویزیون خبر جالبی رو قرائت کرد و باعث سرریز شدن ذوقم شد. اینکه حقوق معلم ها و فرهنگیان با اینکه پنج روز از ماه گذشته هنوز واریز نشده و این موجب نگرانی شده و چرا اینطوریه و این چه وضعشه. در همون لحظه یاد کارگرهایی افتادم که سه ماه و شیش ماه و حتی یک سال بدون گرفتن ریالی مشغول کار هستن و برای اینکه شغلشون رو از دست ندن مجبورن که بدون حقوق کار کنن چون اگه نکنن چیکار کنن. جرأت اعتراض هم ندارن که بلافاصله اخراج میشن.

خب شاید برای منی که تماما توی مدارس دولتی درس خوندم اینطوری بوده. معلم های من خیلی ارزشی برای دانش آموز قائل نبودن. از دیر اومدن ها و زود تعطیل کردن و نشستن دست به سینه تا زنگ بخوره و اعتصاب ها که بگذریم می رسیم به نتایجی که بچه ها توی پیش دانشگاهی نیمه دولتی ما گرفتن و بهترین رتبه امون شد هزار و ششصد، در حالی که مدرسه ی غیرانتفاعی محلمون که سالی چند میلیون شهریه می گرفت رتبه های یه رقمی و دو رقمی داشت.

البته که معلمی شغل انبیاس و احترام فرهنگیا واجب. اما اینکه چند روز حقوقشون دیر میشه درحالیکه تعطیل هستن و زیر باد خنک کولر نشستن و تلویزیون می بینن شاید خیلی جای اعتراض نداشته باشه. ضمنا باید قبول کرد که غیر از سه ماه تعطیلی تابستون، کلا معلمی شغل راحتی هم هست و نه تخصصی نیاز داره و نه فعالیت بدنی.

دیروز ساعت نه صبح رفتم روزنامه فروشی. دو تا دختر اومدن و یکیشون همشهری و کیک گرفت و دیگری شیرکاکائو. بعد یه پسری اومد و گفت آقا شیرکاکائو با کیک بدین. کارتخون دارین؟ نه، ولی بانک این بغل هست. من هزار تومن بیشتر ندارم، گفتی این بغله؟

رئیس پلیس گفته که حدود پنجاه درصد مردم تهران بخاطر مشکلاتی که دارن روزه نمی گیرن. بذارید من آمار خودمو که تولرانس کمتری هم داره بگم. نزدیک هشتاد و پنج درصد مردم تهران روزه نمی گیرن که از این تعداد ده درصدشون عذر موجه دارن. البته روزه نگرفتن و حتی روزه خواری عیب نیست و باید به عقاید هر آدمی احترام گذاشت اما اینکه رسانه های داخلی و مسئولین میخوان یه طوری القاء کنن که آره همه مردم روزه هستن و باید با روزه خواری برخورد کرد و بی دینا رو زد له کرد و اینا خیلی جالب نیست. آقا قبول کنین دیگه که بیشتر مردم روزه نمی گیرن چون اعتقاد ندارن.

یادمه پارسال تابستون و بعد از زلزله ی آذربایجان، جوون ها توی صف اهدای خون ساعت ها منتظر می موندن تا هم نوبتشون برسه خون بدن و هم چندتا عکس توووپ برای پیجشون بندازن. الان سازمان خون اعلام کرده که نیاز شدید به خون پیدا کرده و هیشکی به هیشکی. یعنی این جوون های نسل جدید هیچ قید و بندی ندارن و اصلا چرا نسل جدید؟ یه کلیپی امروز دیدم که یه بنده خدایی داره تو سمند جزغاله میشه و تا کمر از پنجره اومده بیرون و بخاطر حرارت شدید و احتمالا سوختگی کامل پایین تنه، نمی تونه بیاد بیرون و فقط فریاد می زنه و دستاشو تکون میده. بعد ده بیست نفر از مردم با اسمارت فون های ضد خششون دو دستی مشغول فیلم گرفتن هستن و بعد از چند دقیقه یه بنده خدایی با کپسول میره آتیشو کم کنه و اون آدمو نجات بده که چون بلد نیست می زنه آتیشو چند برابر می کنه و اون فرد هم کاملا توی شعله های آتیش فرو میره.

در پایان اینو بگم که من خودم جزو بی بخارترین و پرتوقع ترین مردم هستم و اگه فرهنگی بودم همون روز دوم تاخیر می رفتم یقه ی وزیر آموزش و پرورشو می گرفتم و در حین رفتن، وسط خیابون چیپس ماست و ریحون می خوردم و برای وبلاگم از کسی که از شدت گرمازدگی داره می میره عکس مینداختم.

دیدگاهی بنویسید


باز فلسفه ام دیر شد

دیشب دوستی که نزدیک به دو ساله ندیدمش و ارتباط کمی با هم داریم، بهم زنگ زد. گفت بیا بریم فلانجا الان داف بازاره. البته که من خیلی به داف بازار بودن یا نبودنش کاری نداشتم و دوست داشتم جشن جام جهانی رو برخلاف شادی چند روز قبلش از دست ندم و در بطن حادثه باشم. پس گفتم باشه و گفت خبرت می کنم. یه ساعت بعد زنگ زد و گفت خب پاشو بریم. یه تاکسی بگیر بیا اونجا منم با تاکسی میام. درحالیکه داشتم کلیه هامو به طرز غریبی می خاروندم گفتم حالا میخوای یه روز دیگه همدیگه رو ببینیم. گفت باشه من تنها میرم ولی داف بازاره ها. گویا خیلی روی این داف بازار هم تاکید داشت و نمی دونست حتی اگه جشن نودیست ها هم باشه برای منی که خودمو اخته کردم از حیز انتفاع ساقطه(؟!)

راستش من فلسفه ی تبریک گفتن رو نمی فهمم. مثلا اعیاد یا رفتن تیم به جام جهانی چه تبریکی داره؟ حالا اگه یکی به بقیه تبریک بگه طرف شادیش بیشتر میشه یا شادی تقسیم میشه یا چی؟ حالا باز تبریک تولدت باشه یه چیزی. وانگهی برای من حتی اگه دوست دخترم هم بهم تبریک بگه جای خوشحالی نداره و البته که اون هرگز این کارو نمی کنه چون وجود خارجی و داخلی نداره. کلا با تبریک گفتن و شنیدن میونه ای ندارم چون فلسفه اش رو نمی فهمم.

بعد الان عده ای از دوستان تو میادین و معابر شمال شهر تهران بخاطر انتخاب رئیس جمبور دلخواهشون مشغول رقص و پایکوبی شدن. واقعا سوال اینجاست که شماها که همیشه ی خدا مشغول پارتی گرفتن و رقص و خوشی هستین، خسته نشدین از این همه خوشی؟ آیا سطح دغدغه اتون از اینکه پیفی دو روزه بیرون نرفته فراتر رفته تا حالا؟ من فلسفه ی این شادی رو نمی فهمم. چرا اون بنده خدایی که توی دورافتاده ترین روستای وسط بیابون زندگی می کنه از این کارا نمی کنه؟

من فلسفه ی یک چیز دیگه رو هم نمی فهمم. در دوران راهنمایی، ما رو بردن یک مرکز علمی که کمی با دانش روز آشنا بشیم و از همون دوران طفولیت در پی علم باشیم. بعد جمعیت چهل پنجاه نفری ما رو فرستادن توی یه اتاق دوازده متری که می گفتن توش صدا وجود نداره و هرچی جیغ بزنین و حنجره اتون رو جر بدین باز هیچ صدایی تولید نمیشه. بعد جدا نمی فهمم چرا عده ای از عزیزان توی اون جای تنگ و تاریک و نمور، وسط اتاق هلیکوپتری می زدن و روی یه دستشون می چرخیدن و فنون ژیمناستیک رو پیاده می کردن. واقعا فلسفه ی اتاق بی صدا چی بود اصلا؟

پی نوشت: رفتم پیج هوادارن روحانی بعد دیدم دو نفر از کسایی که رای ندادن و خیلی هم روی این موضوع تاکید داشته و دارن، پیجو لایک کردن. یعنی آدم با دایل آپ بیاد اینترنت ولی جوگیر نشه.

دیدگاهی بنویسید


معرفی فیلم Before Sunrise

همونطوری که سه هزار میلیارد بار گفتم همیشه با تعریفی که خارجیا از عشق داشته و دارن مشکل دارم. تعریف شرقی عشق رو بیشتر قبول دارم و اینکه ظهور و شاید افول عشق در طول عمر یکی دو بار اتفاق بیفته منطقی تر به نظر میاد. وانگهی علم و رسانه زندگی رو به سمت و سوی مادی سوق میدن و کلا واژه های غیرمادی هم تعریف قبلی خودشونو از دست میدن.

تعریف فیلم قبل از طلوع رو زیاد شنیده بودم و این روزا نیاز داشتم یه فیلم درام سنگین ببینم و گند بزنم تو حال خودم. تو آرشیوم اون فیلمی که می خواستمو پیدا نکردم و رفتم همین قبل از طلوع رو دانلود کردم. بعد از امتحانا فرصتی پیش اومد و نشستم فیلمو دیدم.

فیلم محصول سال ۱۹۹۵ و با کارگردان و بازیگرای نه چندان معروفه. کلا با فیلمای دهه نود بیشتر از بقیه فیلما حال می کنم اما متاسفانه قبل از طلوع اون فیلمی که می خواستم نبود و به جای رخوت، بیشتر عصبانیم کرد. فیلم کاملا دیالوگ محوره و یک ایده ی خوب رو بدون هیچ پرداختی فقط الکی کش میده. بازیگراش هم اصلا حسو منتقل نمی کنن و شات های هنری کارگردان هم کلیشه ای و نخ نما شده اس.

داستان فیلمو نمیگم اما تعریفی که از عشق ارائه می کنه کاملا غربیه و دوستی های سطحی و هوس های زیرشکمی رو به عشق الصاق می کنه. مثلا طرف با دوس* دخت&ش به هم زده و میاد مخ یکی دیگه رو می زنه و حالشو می کنه و این میشه عشق. البته این درسته که عشق توی فراق و نرسیدنه اما نه اینکه وقتی نرسیدی بزنی تو کار یه باصطلاح عشق دیگه. یعنی من اونقدر ارزش دارم که الان قلبم گرفته. یه عشق می خواستیم اونو نداد به ما.

در آخر دیدن این فیلمو اصلا توصیه نمی کنم و کمک کردن به شستن ظرفا خیلی حس بهتری داره تا اینکه بشینی و زندگی پر از لذت و حال بقیه رو ببینی. یعنی من الان برم بمیرم خیلی بهتره. یعنی یه بار میرم دانشگاه هرکی یه کیو انداخته کنارش یا داره با موبایل زمینه رو آماده می کنه برای سطوح بعدی و ما موندیم و حوضمون.

و بدتر از همیشه … آه …

دیدگاهی بنویسید