خدافس فودبال

گاهی وقت ها احساس پوچی می کنم. وقتی به زندگی و به پشت سر نگاه می کنم، به سیلی از تناقضات می رسم که جز گیجی و استیصال ثمری نداره.

همونطور که قبلا گفتم، من طرفدار استقلال هستم و در عین حال هوادار آث میلانم. آث میلانی که پیمان خواهرخوندگی با پرسپولیس امضا کرده. من طرفدار استقلالم و از شوالیه و قلعه مرغی متنفرم. از رحمتی و مجیدی و حنیف و صادقی و سایر بازیکنای استقلال (غیر از آندو) حالم به هم می خوره. وقتی لوگوی مسخره ی استقلال رو می بینم از فرط بی هنری طراحش می خوام بالا بیارم. سبک بازی استقلال همیشه و با هر مربی و خری افتضاح و نتیجه گرا بوده. از قریب به اتفاق پیشکسوتای استقلال منزجرم مخصوصا حسن روشن (بازم به جز حجازی البته). اصلا الان که عمیق تر شدم، فهمیدم که از همه ی بازیکنا و مربی ها و دست اندرکاران فوتبال تا سرحد مرگ متنفرم.

واقعا با این اوصاف چطور می تونم احساس پوچی نکنم؟ پس می کنم …

دیدگاهی بنویسید


فقط خودشون حال کنن؟ ما چی پس؟

بازی برزیل – اروگوئه: جام کنفدراسیون ها

سیانکی: خب از قیافه ی این بازیکن مشخصه که الان گل می زنه

بیست ثانیه بعد همون بازیکن گل می زنه.

همچنان سیانکی: فکر کنم مربی این بازیکنو تعویض کنه

ده ثانیه بعد بازیکن تعویض میشه

———————-

چرا باید اونا تصاویر اورجینالو ببینن ما نه؟ مگه ما خونمون رنگین تره؟ (نیست؟!)

میگن ضـ*رغـ|می واسه اینکه پوز شکیرا رو بزنه این دخت*ر ایرانی رو نشون داده. بعضیام گفتم بخاطر بازی والیبال امشب میخوان رو شبکه سه رمز بذارن.

دیدگاهی بنویسید


باز فلسفه ام دیر شد

دیشب دوستی که نزدیک به دو ساله ندیدمش و ارتباط کمی با هم داریم، بهم زنگ زد. گفت بیا بریم فلانجا الان داف بازاره. البته که من خیلی به داف بازار بودن یا نبودنش کاری نداشتم و دوست داشتم جشن جام جهانی رو برخلاف شادی چند روز قبلش از دست ندم و در بطن حادثه باشم. پس گفتم باشه و گفت خبرت می کنم. یه ساعت بعد زنگ زد و گفت خب پاشو بریم. یه تاکسی بگیر بیا اونجا منم با تاکسی میام. درحالیکه داشتم کلیه هامو به طرز غریبی می خاروندم گفتم حالا میخوای یه روز دیگه همدیگه رو ببینیم. گفت باشه من تنها میرم ولی داف بازاره ها. گویا خیلی روی این داف بازار هم تاکید داشت و نمی دونست حتی اگه جشن نودیست ها هم باشه برای منی که خودمو اخته کردم از حیز انتفاع ساقطه(؟!)

راستش من فلسفه ی تبریک گفتن رو نمی فهمم. مثلا اعیاد یا رفتن تیم به جام جهانی چه تبریکی داره؟ حالا اگه یکی به بقیه تبریک بگه طرف شادیش بیشتر میشه یا شادی تقسیم میشه یا چی؟ حالا باز تبریک تولدت باشه یه چیزی. وانگهی برای من حتی اگه دوست دخترم هم بهم تبریک بگه جای خوشحالی نداره و البته که اون هرگز این کارو نمی کنه چون وجود خارجی و داخلی نداره. کلا با تبریک گفتن و شنیدن میونه ای ندارم چون فلسفه اش رو نمی فهمم.

بعد الان عده ای از دوستان تو میادین و معابر شمال شهر تهران بخاطر انتخاب رئیس جمبور دلخواهشون مشغول رقص و پایکوبی شدن. واقعا سوال اینجاست که شماها که همیشه ی خدا مشغول پارتی گرفتن و رقص و خوشی هستین، خسته نشدین از این همه خوشی؟ آیا سطح دغدغه اتون از اینکه پیفی دو روزه بیرون نرفته فراتر رفته تا حالا؟ من فلسفه ی این شادی رو نمی فهمم. چرا اون بنده خدایی که توی دورافتاده ترین روستای وسط بیابون زندگی می کنه از این کارا نمی کنه؟

من فلسفه ی یک چیز دیگه رو هم نمی فهمم. در دوران راهنمایی، ما رو بردن یک مرکز علمی که کمی با دانش روز آشنا بشیم و از همون دوران طفولیت در پی علم باشیم. بعد جمعیت چهل پنجاه نفری ما رو فرستادن توی یه اتاق دوازده متری که می گفتن توش صدا وجود نداره و هرچی جیغ بزنین و حنجره اتون رو جر بدین باز هیچ صدایی تولید نمیشه. بعد جدا نمی فهمم چرا عده ای از عزیزان توی اون جای تنگ و تاریک و نمور، وسط اتاق هلیکوپتری می زدن و روی یه دستشون می چرخیدن و فنون ژیمناستیک رو پیاده می کردن. واقعا فلسفه ی اتاق بی صدا چی بود اصلا؟

پی نوشت: رفتم پیج هوادارن روحانی بعد دیدم دو نفر از کسایی که رای ندادن و خیلی هم روی این موضوع تاکید داشته و دارن، پیجو لایک کردن. یعنی آدم با دایل آپ بیاد اینترنت ولی جوگیر نشه.

دیدگاهی بنویسید


آرایشگاه زیبا

خب بعد از سال ها اومدم تا کمی از دنیای سیاه و کثیف و لجن در مال فاصله بگیرم و دو زار وقت هم صرف خودم و خونواده ام کنم.

از قضا یه ماه پیش می خواستم برم سلمونی و این امر همیشه با آیین های خاصی همراهه. مثلا از یه هفته قبل باید تصمیم بگیرم که چه روزی قصد رفتن به آرایشگاه مردانه رو دارم و حتی ساعتش هم باید مشخص باشه. ضمن اینکه نوع پوششی که می خوام باهاش برم هم باید تعیین بشه. قبل از رفتن باید یک یا حداکثر دو روز قبل ار مراجعه، حموم رفته باشم و همچنین نباید زیر پیرهنم زیرپیرهنی بپوشم چون مو میره لاش گیره می کنه.

اون روزی که داشتم می رفتم یه تا پیرهن بیشتر نداشتم و یهو طوفان شدیدی درگرفت. یادمه دو سال پیش نزدیک خونه امون وایستاده بودم تا جمعی از دوستان با ماشین بیان و بریم بگردیم. باد تندی هم می اومد و رو به جماد بودم. یه مرد میانسالی از جلوم رد شد و با خنده ای که گویی به مشکلات بود به من گفت: این بالاها عجب بادی میاد! و در این هنگامه بود که می خواستم یقه امو جر بدم و نعره زنان سر به سوی بیابان بگذارم.

خلاصه داشتم می رفتم که یه پسری رو ویلچر نشسته بود و به من گفت ببخشید … رفتم پیشش. گفت ببخشید یه سی دی این زیر افتاده؟ دولا شدم و از ریر ویلچرش و از روی زمین یه سی دی فیلم اکشن که به نظر می اومد صحنه هم کم داشته باشه برداشتم و بهش دادم. بعد گفت ببخشید میشه از این مغازه یه شارژ همراه اول برام بگیری؟ گفتم باشه و گمان بردم که میگه منو تا اونجا ببر و داشتم هلش می دادم که گفت نه … و یه مقدار پول داد که برم براش شارژ بگیرم که گرفتم و مغازه دار جای بقیه ی پول بهم آدامس داد. پیش پسره که برگشتم، از پول خودم گذاشتم و بهش دادم و گفتم آدامسا رو برمی دارم و حس پوریای ولی رو در لحظه احساس کردم. البته من این اخلاق جوانمردانه رو از آقا تختی یاد گرفتم.

رفتم تو آرایشگاه و دیدم یه دختره نشسته. یه نگاه به نوشته ی آرایشگاه انداختم و یه نگاه به خودم و همینطوری هنگ بودم که پسره ی آرایشگر از محل اختفاش بیرون اومد، درحالیکه بازی حساس استقلال سپاهان (که بدبختی تموم هم نمی شد) داشت از ال سی دی مغازه پخش می شد. پسره دو چشمش به ال سی دی بود و یه چشمش به موهای من و چهارتا چشمش هم به دختره. یه گوشش به مزدک بود و یه گوشش به دختره. یه دستش تو شر*** بود و یه دستش به قیچی. بعد نه که من خیلی مأخوذ به حیام و انسان بدبختی هستم، نکردم از تو آینه یه نگاه به دختره بندازم.

دختره می گفت وزنه ی پنج کیلویی می زنم و پسره می گفت نزن واسه دماغت بده باد می کنه. که فهمیدم دختره دماغشو تازه عمل کرده. می خواستن یه پول پارتی هم برگزار کنن و نگران این بودن که تو ایام فاطمیه بهشون گیر ندن. می خواستم بگم میشه منم بیام؟ و همونطور که انتظار دارین و دارم و دارند، نگفتم.

در آخر هم با تعرفه های جدید حق العملش رو دریافت کرد و من با کوهی از اندوه و با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوی جایگاه ابدی سفر کردم.

دیدگاهی بنویسید


وای خدا…تو پوست خودم نمی گنجم!

بگو دیروز تو خیابون کیو دیدم؟ وای خدا اصلا باورم نمیشه! هنوز از دیروز تا حالا تو شوکم. جون من بگو کیو دیدم؟! (خب حالا کیو دیدی؟) وای نمی دونی اگه بگم باورت نمیشه. وای خدا. (کیو دیدی حالا؟) وای زبونم بند اومده آخه

اون پیرمرده بود تو اغما نقش پیر بابا رو داشت کلا تو سه سکانس بازی کرده بود از اول تا آخرش تو کما بود و همیشه تو فیلمای کیلو دو زاری نقش پیرمرد چلغوزو داره. به جان خودم خودش بود همون کت سفیده که تو همه فیلما می پوشه هم تنش بود.

تازه این هیچی قبلا ممد پنجعلی رو دیده بودم که شلوارش تا نیمه های ماتحتش اومده بود داشت می افتاد و آدرس به دست دنبال خونه برادر زنش می گشت.

ناگفته نمونه که البته من هیچ کدومشونو به لوزالمعده ام هم نگرفتما. اینا که سهلن حتی اگه پروین میکده رو هم ببینم آدم حسابش نمی کنم.

دیدگاهی بنویسید


خاطره های مُردمو زنده کن ۱

خیلی سال پیش تو خونه ی پدربزرگم داشتیم فوتبال می کردیم. تو هال. من بودم و چندتا از پسرعمه ها و پسرعموها. جایی از بازی مشغول دریبل زدن بودم و مدافع حریف که پسرعمه ی هفت هشت ساله ام بود برای گرفتن توپ زیر دست و پام می لولید. سر تصاحب توپ درگیر بودیم که ناگه فعل و انفعالاتی رخ داد و دست ها و پاها در هم گره خورد و پسرعمه ام انگار که فتح الفتوح کرده باشه یکدفعه فریاد سوسیس… سوسیس… سر داد. حالا اگه خودش ازم می خواست من که دریغ نمی کردم.

و این خاطره هیچ موقع یادم نبود تا اینکه یکباره یادم افتاد…

دیدگاهی بنویسید