من کی ام؟ اینجا کجاست؟

انقدر نخوابیدم که مجنون شدم. نه روز خوابم می بره نه شب. درد همه ی مفاصلمو فرا گرفته و غذا از گلوم نمیره پایین. سیستم دفاعی بدنم گویا پلمیده. شاید ایدز گرفته باشم. دارم فکر می کنم کجا کار خبطی کردم که ایدز گرفتم. هیچی یادم نمیاد. حافظه ام هر چند دقیقه مغشوش میشه می زنه کانال دو. میخوام رکورد گینسو تو نخوابیدن بشکنم. حسابی چت زدم ، یعنی الان اصلا نمی فهمم دارم چی میگم. ساعت چهار و سی دقیقه ی صبحه …

دماغش مدل پاک کنی بود. از این پاک کنا که گوشه های تیزش رفته و لکه های سیاهشو کشیدی به موکت و فرش. خواستم برم بهش بگم چطوری دماغ پاک کنی ، منم لاک غلط گیرم. ولی نگفتم. با انگشتان سبابه و دبابه و ربابه و کبابه ، دستی به دماغ خودم کشیدم و دیدم دماغ خودم هم پاک کنیه. می خواستم برم بگم منم دماغ پاک کنی دارم که دیگه نگفتم. پیاده شدم.

میگن مهندسشو از شهرداری بازنشست کردن. مثل بلاژویچ. اما انصافا از هر طرف بهش نگاه کنی گیج میشی. لامصب انقدر پیچ در پیچه که فکر می کنی آدم فضاییا شونزده هزار سال قبل از میلاد میداوودی عنر عنر اومدن اینا رو ساختن بعد برگشتن لونه اشون. حالا موندم راننده ها چطوری باید مسیرشونو پیدا کنن. بس که پیچ تو پیچه.

از بابام پرسیدم چنده خب؟ گفت صدو پنجا تومن. بعدش الان شصت هزار سال نوریه که این قضیه رو دست گرفته هرجا تو بحث کم میاره میگه. اصلا فکر نمی کنه من پسرشم. میگه تو مگه کجا قبول شدی که چشمت بزنن؟ میگم آره من دانشگاه آزادی ام ، من خنگم پس امسال ارشد قبول نمیشم. میگه خب حالا چقدر زود به خودت می گیری. منظورم اینه که تلاش کن. میخواستم بگم آره حتما تلاش می کنم. اصلا کاش دختر بودم و جای اینکه من تلاش کنم ، تلاش می اومد منو …

سفره ی دلمو پیشش وا کردم. می خواستم بگم خیلی خاصم. بهش گفتم که بچگیم چهار سال از سر لجبازی با کسی حرف نزدم. به قیافه اش نمی خورد تعجب کرده باشه. فکر کردم چون صورتش جدیه ، لابد قبول کرده. نگو سوژه گیر آورده واسه دستگاه گرفتن. من دیگه عمرا وا کنم … سفره امو میگم.

بعد از اینکه نیمه جون می شدن مینداختمشون رو مورچه ها. بندگان خدا چه تقلایی می کردن. ولی مورچه ها خیلی خر بودن. سرگرمیمون همین بود دیگه. مادربزرگم که همیشه ی خدا پیر بوده و هست یه دفعه اومد هرچی رشته بودم پنبه کرد. با جارو خاک اندازش افتاد به جون مگسا و مورچه ها. حالا انگار جاروشون کنه کم میشن. والا. تفاوت نسلاس دیگه.

از این حرکتا هیچ خوشم نمی اومد. آقا من نمی خورم. من هیچ وقت گشنه ام نمیشه که بخورم. حتی اگه گشنه ام هم بود حاضر نبودم عین الاغ کله امونو بکنیم تو آخور. میگه دم پنجره بشینیم دخترا رو نگاه کنیم. فکر می کنه اونا ما رو نمی بینن. اصلا دوست ندارم جلو دخترای سانتی مانتال کله امو بکنم تو خورجینم و نشخوار کنم. حتی اگه مثانه ام هم بترکه جلوی تانیث! جماعت نمیرم دستشویی …. من همینم. حس قلمان بودن دارم.

هی به ناخونم نگاه می کنه. منم که شدید استرس گرفتم. ناخن شستمو با چشمش گرفته ولم نمی کنه. شاید انتظار داره ناخونما مانیکور پتیکور کنم. به لپم نگاه می کنه. اصلا فکر نمی کنه استرس می گیرم. منم پا میشم میرم قبل از اینکه با چشاش بخوردتم.

سیگاری تیر بود. می خواست بیاد تو یه گالن ادکلن رو خودش خالی می کرد که بوی سیگارش تابلو نشه. گمان برده بود با یک عده نفهم طرفه که نهصدهزار سال قمری از دنیا عقبن. اما ما می دونستیم. چندبار تو آبدارخونه رویت شده بود که با چه هوسی از سیگار کام می گیره. انگار سیگار معشوقه اش باشه. صورتش با غلامرضا عنایتی مو نمی زد. یه بار عکس عنایتی رو از مجله دنیای ورزش کندم بردم سر کلاس ، بچه ها چسبوندن به دیوار پشت میزش. قبل از اینکه بیاد یکی از بچه مثبتا رفت عکسو جر داد.

هوووووووووففففففففففففففف … ساعت پنج و بیست دقیقه ی کله ی سپیده و سحر و سودابه.

دیدگاهی بنویسید


فینال تکراری

ترکیب اصلی بارسا برای بازی با منچستر لو رفت

البته شنیده شده بازیکنای بارسلونا با اتوبوس میخوان برن لندن

پی نوشت : من میلانی ام!

دیدگاهی بنویسید


منم که شهره شهرم

خوابم میاد. بوی کاغذی که آغشته به ادکلن باسه تو مشامم پر شده. همیشه وقتی حالم گرفته میشه ، تو ایستگاه مترو از پسرایی که کاغذای خوشبو تعارف می کنن یه دونه می گیرم و بو می کنم و میذارم تو جیبم. بعد میارم خونه و میذارم رو میزم کنار سیستم. بوش خفه ام می کنه. حالم به هم می خوره. لکن دلم نمیاد بندازمش دور. امروز دلم واسه پسره سوخت. همونی که عطر و ادکلن میفروخت. یه کاغذ تستر ازش گرفتم و خیلی سریع یه مقدار از شیشه ی عطری که دستش بود به مچم زد. بعد به سرعت رفت سمت دکه اش و گفت ادکلنای دیگه هم دارم. حال نداشتم. خیلی وقته که حال ندارم. بهش گفتم بعدا … بعدا … و با لبخندی پر از یأس به چهره ی بهت زده اش خیره شدم و راهمو گرفتم رفتم.

الان دارم جدیدترین آهنگ آریا آرام نژادو گوش میدم. اگه گوش نمی دادم انگیزه و حس نوشتنم نمی اومد. ملودی قشنگی داره و ترانه اش هم اعتراضیه. سه سال پیش و قبل از جریانات پیرالسال هم یکی از آهنگاشو دانلود کرده بودم. خوشم اومد. اون موقع هنوز معروف نشده بود. وانگهی … الانم زیاد مشهور نیست.

خب طبق پیش بینی ناصر حجازی هم فوت کرد. می دونین ، حجازی واسه من اسطوره نبود. الگو نبود. برام یه آدم معروفی بود مثل بقیه آدما. اما دوسش داشتم. اما تو زندگیم تاثیرگذار بود. چون نام خانوداگی من شبیه فامیلیش بود حس خاصی نسبت بهش داشتم. حقیقتش حس افتخار. دوست نداشتم بمیره. حداقل الان نه. ولی رای خدا قاطع تر از حرف چند میلیون نفر آدمه. خدا بعضی اوقات که نه ، خیلی وقتا صفت حکیم رو به رحیم ترجیح میده. نمونه اش ناصر حجازی. مثالش من.

امروز روز مادر بود. مامان من دقیقا همون تصوریه که میشه از یک مادر داشت. همون تصوری که همه از لفظ مادر دارن. فوق العاده از لحاظ عاطفی بهش وابسته ام. دیشب از نت یه اس ام اس تبریک رو یه تیکه کاغذ نوشتم و گذاشتمش تو جیبم تا وقتی امروز خونه نیستم براش بفرستم. تاثیرش بیشتره اینطوری. درعین ناامیدی و تلخی و زهرکامی تو اتوبوس براش تایپ کردم و فرستادم. نمی دونم از کجا یه جمله ای درجواب برام فرستاد. یه عبارت امیدوارکننده بود. می دونه. می بینه که حالم خوش نیست. می فهمه. می دونم. مطمئنم دوستم داره.

میخوام آخر هر پست چندبیت شعر بذارم. چه شعر کلاسیک و چه ترانه. ضمنا واسه آینده برنامه های وِیژه ای دارم. اگه اتفاق امیدوارکننده ای نیوفته به انجام می رسونمشون.

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری است رنجیدن

خدا بگم خواجه رو چیکار نکنه که شعراش به درد همون هزار سال پیش می خوره. راستش به تناسخ اعتقاد ندارم اما فکر می کنم تو زندگی قبلیم رفیق حافظ بودم!!

دیدگاهی بنویسید


موی بلند ، روی سیاه

آخر هر شکستی ، تلخی و رنج و درده ، یه زخم موندگاری ، رو تن و روح مَرده ، باختن تو این زمونه ، از مردنم بدتره ، هرکی میخواد ببازه ، بازیچه شه بهتره ، هرکی که باخت تمومه ، ناک اوت میشه می میره ، ننگ شکستشم هم ، پاک نمیشه نمیره ،  تو بازیای دنیا ، خدا فقط قاضیه ، یه داور بی طرف ، این رسم هر بازیه ، من نمی خوام ببازم ، زورم نمی رسه خب ، از قدرت رقیبم ، تو بُهتم و تعجب ، شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم ، من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مُهرم ، تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی سخته اما ، نگار من چه زیباست !

خب من زین بعد سعی می کنم هفته ای یه بار خدمت برسم و مروری داشته باشم بر اخبار . دیگه زیاد شکسته نفسی نکنم و بریم سر اصل مطلب .

مهمترین اخبار هفته ی گذشته مربوط به جام جهانیه . خب همونطوری که دیدید گاوبازا یلخی یلخی قهرمان جهان شدن و پرچم کاتالونیا رو بوسه بارون کردن . ما به این چیزا کاری نداریم . بحث ما درباره ی اون هشت پای اسکوله که دوتا جعبه میذارن جلوش و اونم یه ملتی رو میذاره سرکار . به عقیده من اینا همه کار استکبار خونخواره و لیبرالیسم جهانی برای پیشبرد مقاصد شومش از هیچ ترفندی فروگذار نخواهد بود . این بازیای فوتبال هم جز خیمه شب بازی نیست و نتایج بازی ها رو سیاستمدارای کثیف و چرک از قبل تعیین می کنن . ای لعنت به تو استکبار ! ای بلاتر ! ای پل ! ای هاوارد وب ! ای خالد بولهروزگجخف !

خب حالا میریم سراغ اخبار داخلی . میگن که یه همایشی برگزار کردن برای موی آقایون . یه چندتام مدل دادن که یعنی اینا با فرهنگ ما سازگاره و آرایشگرا این ریختی موها رو کوتاه کنن . حالا من هرچی نیگا می کنم مدل موی خودمو پیدا نمی کنم . حقیقتش من میرم سلمونی ، یارو آرایشگره میگه چطوری کوتاه کنم داداش ؟ میگم بزن بره دیگه . و اونم با موزر مثل گوسفند همه ی پشمامو می چینه . یادمه قبلترها که طفیلی بیش نبودم با بابام می رفتم آرایشگاه . بعد اون زمانا من دوست نداشتم کچل بشم ولی بابام خیلی دوست داشت من کچل باشم . واسه همین رفتیم تو آرایشگاه و من رو صندلی نشستم . بعد آرایشگره گفت چطوری بزنم ؟ بابام گفت محصلی درحالیکه با انگشتاش عدد چهار رو نشون می داد و من از تو آینه این حرکتشو دیدم . خلاصه­ اش هیچ نگفتم تا اینکه کار تموم شد و از آرایشگاه اومدیم بیرون . خب صدالبته که من بچه لوس و بدعنقی نبودم اما بابام مجبور شد یه اسباب بازی ای ماشینی چیزی برام بخره تا من راضی بشم . الانم میخوام مدل موهامو عوض کنم ولی مدلی که به موهام بخوره پیدا نمی کنم. تو این مدلایی هم که تو این همایشه ارائه دادن چیز دهن گیری پیدا نکردم . قبلا هم که همش برای خانوما بود . از انواع و اقسام مانتو و روسری و چادر بگیر تا سایر مخلفات . الانم این مجری خوشگل برنامه تازه ها – آزاده نامداری – چادر قهوه ای پوشیده مثلا مد کنه ارواح خیکش .

البته چند روز پیش بالاخره از لباس ویژه ی بانوان فوتبالیست هم رونمایی شد که معاون بانوان سعیدلو خیلی شاکی شده و زده هرچی ظرف و کاسه بشقاب بوده شیکونده . یه چیز تو مایه های خسرو شکیبایی تو اون فیلمه که زد هرچی رو میز بود پوکوند . حالا من یه عکس از این لباس براتون میذارم تا خودتون قضاوت کنین هرچند که همه چیز از چشمای مظلوم این دخترا مشخصه . البته عکس از جلو هم داشتن که برای تحریک نشدن آقایون از قرار دادنش صرف نظر کردم .

و اما خبر آخر . حدود سه سال پیش لیندسی لوهان درحالیکه مست بوده با یه بنده خدایی تصادف می کنه و دادگاه هم جریمه اش می کنه و میگه باید تو کلاسای ترک الکل شرکت کنی . اما لیندزی کلاسا رو می پیچونه و با بریتنی و پاریس هیلتون میرن صفاسیتی . حالا دادگاه هم شستش خبردار شده و به ۹۰ روز زندان محکومش کرده . این لیندزی ما هم تو دادگاه های های زده زیر گریه و سیل اشک و آه و عکس پاره ی تو و من راه انداخته . حالا اینا هیچی ، چه آدم بیکاری بوده که قبل از دادگاه رفته از این لاک خوشگلا زده . ناخوناشم کوتاه کرده . مرتیکه ی هیز دیلاق هم خجالت نمی کشه درباره ی ناخون ناموس ملت نظر میده . البته من و لیندزی یه جریاناتی با هم داریم که بعدا خدمتتون عرض خواهم کرد .

در آخر پست رو با یه جمله ی قشنگ به پایان می برم . تا عاقلان راهی‌ برای خندیدن بیابند دیوانگان هزار بار خندیده اند . البته منظور از عاقل خودم نیستما . و منظور از دیوانه هم شما نیستین . همینطوری یه چی گفتم دور هم خوش باشیم .

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 4 از 4
  • >
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4