پل مدیریتم آرزوست!

همونطور که پیشتر گفتم نهاد آدما دوست داره هر کاری که دوست داره بکنه اما یه سری شرایط محیطی و محاطی این اجازه رو ازش می گیره و فرد امیال درونیش رو سرکوب می کنه و هرچقدر سرکوبگری بیشتر باشه ، عقده های درونی فرد هم بیشتر میشه.

چند روز پیش یه پسر عاشقی ، می افته دنبال دختر مورد علاقه اش و بالای پل عابر ترتیبشو میده. البته منظور از دادن ترتیب اینه که با ضربه های چاقو میفرستش دیار باقی. بعدش هم مردم گیرش میندازن و احتمالا چند روز دیگه هم از بالای همون پل آویزونش می کنن تا درس عبرتی باشه واسه آدمایی که عقلشون تو سینه اشونه. شاید یه دلیل این انتقامجویی ، حس کینه ای باشه که پسره بخاطر برخورد تحقیرآمیز دختره به دل گرفته باشه اما این واقعا برای من سواله که چرا تو کشورای توسعه یافته همچین اتفاقاتی نمی افته و چرا کشورایی مثل ما با این مشکل انتقامجویی عشقی مواجه هستن؟

یکی از فیلمایی که عاشقشم ، فیلم امریکن بیوتیه. فیلم پر از نکات اخلاقی و غیراخلاقی و فلسفیه. شاید اگه قرار باشه بهترین فیلمایی که دیدم رو رتبه بندی کنم ، زیبایی آمریکایی تو رتبه دوم باشه. تو سایت قبلی بعضی نکاتش رو بررسی کردم. یکی از نکات پندآموزش اینه که اگه از معشوقت جواب رد شنیدی ، برای تسکین رنجت برو بکشش. قضیه از این قراره که مرد همسایه از همسایه اشون که نقش اول مرد فیلم هم هست خوشش میاد و بخاطر سوء تفاهماتی عاشقش میشه. بعد یه روز که می زنه بالا ، میره و نقش اولو بوس می کنه و اون هم میگه که داره درباره اش اشتباه فکر می کنه و این کاره نیست و زن و بچه داره و این صوبتا. مرد همسایه هم که سرخورده و مایوس شده ، میره با یه تفنگ دولول مغز کوین اسپیسی رو میریزه تو نعلبکی.

من خیلی فکر کردم که چرا پسرای ما وقتی نه میشنون به فکر انتقام می افتن و یا چرا شکست عشقیشون اینقدر سنگینه. البته من جامعه شناس نیستم که بخوام تز بدم اما فکر می کنم علت این امر اینه که پیدا کردن جایگزین برای عشق از دست رفته کار سختیه. طرف مدتی درگیر ماجراس و بعد از طرد شدن زمانی رو هم باید صرف کنه تا از ناراحتی شکست بیاد بیرون و حالا با خاطره ای تلخ به ادامه ی زندگی می پردازه و چون ارتباط با جنس مخالف محدوده ، عملا به سختی می تونه فردی رو جایگزین عشق از دست رفته بکنه. تو همین فیلم هم ، مرده چون پیدا کردن یک جایگزین براش دشوار بوده ترجیح میده صورت مسئله رو پاک کنه. اما تو روابط مختلط جوامع پیشرفته فرد همزمان چند نفر رو زیر سر داره و با هر کدوم کنار نیومد دیگری هست و حتی اگه همه رو هم از دست بده ، پیدا کردن آدم جدید بسیار ساده اس. دروغ میگم بگو.

خلاصه اینکه ما که بخیل نیستیم. هرچند آرزوی محالیه اما امیدوارم همه عاشقای واقعی به محبوبشون برسن و همه معشوقای حقیقی هم به عاشقشون. امیدوارم عشق در همه امور جای پول و مادیات رو بگیره هرچند این هم امری محاله. آری برادر … زمانه سختی است. و با توجه به آخرین دیدگاه های سمت راست ، آری خواهر … روزگار نامردیست.

آه …

دیدگاهی بنویسید


نمایشگاه کتبز

در حقیقت بعد از اینکه چندماه پیش و بعد از خوندن بوف کور که خریدش هم داستانی داشت ، جو کتابخونی گرفتتم و افتادم دنبال پیدا کردن و خریدن و خوندن کتابای رمان معروف. اما سال نود تصمیم گرفتم تا شروع نمایشگاه کتاب نخرم و یه دفعه تو نمایشگاه خودمو تخلیه کنم. البته روز شروع نمایشگاه از یکی از دستفروشای انقلاب که افغانی هم بود ، یه کتاب غیرمجاز خریدم.

نمایشگاه شروع شده بود و با چندی از دوستان قرار گذاشتیم بریم. هفت هشت نفر می شدیم و در آخر فقط سه نفر بودیم. یکی ساعت هشت صبح واسه اشون مهمون اومده بود و یکی ظرفاشو نشسته بود (پسره طرف). اون یکی رگ سیاتل پاش گرفته بود و یکی دیگه باباش اجازه نمیداد بیاد. خلاصه رسیدیم و من یه لیستی تهیه کرده بودم و با توجه به پراکندگی غرفه و ناشرا باید همه جا رو می گشتم تا پیداشون کنم اما با توجه به اینکه سرانه ی مطالعه ی اون دوتا دوست در سال حدود چند دقیقه اس تصمیم گرفتم اول بریم ببینیم اونا چی میخوان بخرن و بعدش موقع برگشت کتابامو پیدا می کنم.

حدود دو ساعت تو سالن کتب دانشگاهی یورتمه می رفتیم تا یکی از بچه ها کتاب برنامه نویسی بخره واسه انجام پروژه اش. فی الواقع یه پروژه برداشته که برنامه نویسیش رو از بیخ بلد نیست. بالاخره بعد از گذشت چند ساعت یه کتاب چهار هزار تومنی خرید و برگشتیم سمت سالن عمومی تا منم رمانایی رو که می خواستم بگیرم اما همونطور که پیش بینی می کردم غر غر و نق نقشون شروع شد. دو سه تا از ناشرا رو دیدم و چندتا کتاب خریدم و کلافه از اون دوتا بی خیال بقیه ی لیست شدم. در راه برگشت هم بخاطر اینکه ژامبون با نوشابه و آب خورده بودم داشتم بالا می آوردم و بوی عرق توی مترو مزید بر علت شد که بیارم بالا اما با استفاده از تکنیک هایی مقاومت کردم و با بدبختی رسیدم خونه.

همون شب به یکی دیگه از بچه ها که بهونه آورده بود و نیومده بود گفتم بیا فردا بریم و گفت باشه. ساعت هفت صبح اس ام اس داده که امروز نمی تونم بیام بارون میاد. نمی خواستم برم اما یه حسی هی وول می زد و پا شدم شال و کلاه کردم و رفتم.

هفت هشت تا کتاب خریدم و یکی از کتابا رو پیدا نمی کردم. مجبور شدم از غرفه دارا بپرسم که این کتابو دارن یا نه. یه نکته ای که متوجه شدم و یاد گرفتم اینه که وقتی یه کتابو میخوای لازم نیست اسمشو کامل بگی. مثل دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم میشه دلتنگیا. عقاید یک دلقک میشه عقاید. یا بار دیگر شهری که دوست می داشتم میشه بار دیگر و الی آخر. خلاصه این کتابی که من می خواستم و ناشرش نمایشگاه رو تحریم کرده بود ، اولش سلاخ داشت.

رفتم تو یکی از غرفه ها که بقیه کارای نویسنده رو داشت و یه خانوم زیبارویی اونجا بود. البته اینکه میگم زیبارو بود صرفا چیزی که دیدمو میگم وگرنه نظر ندارم که. بهش گفتم ببخشید سلاخ دارین؟ نمی دونم ، انگار امواج اصواتم با صدای ملت قاطی شد و فکر کنم به گوشش رسید که ببخشید بیلاخ دارین؟ یه مقدار جا خورد و بعد از مدتی گفت نه.

عین الاغ دونه دونه غرفه ها رو از نظر گذروندم. گفتم الاغ. یه کتابی بود عاشقانه های یک الاغ خر. یه کتاب روانشناسی هم می خواستم منتهای مراتب یا خیلی گرون بودن یا خیلی تخصصی. انصافا تنها بودم و آقای خودم. فقط از این پسرایی که با دختر اومده بودن و هیچ از کتاب نمی فهمیدن زورم می گرفت. اصلا یه وضعی بودا. اعصابم خرد شد. من اینقدر کول ، انقدر روشنفکر. اون پشمای …نش از شلوارش زده بیرون و صبح تا شوم فکر اینه که بگرده بهترین رستورانای شهرو پیدا کنه. فی نفسه هرچی احمق تر باشی راحت تری.

جمعه کنکور داشتم. به نیت چهارده معصوم از هشتادتا تست چهارده تا زدم و بیسکویت و ساندیسمو گرفتم و اومدم بیرون. تصمیم داشتم بازم برم نمایشگاه چون اولا یکی دوتا کتاب تو مغزم وول می زدن و ثانیا اون جایی که کنکور دادم به نمایشگاه خیلی نزدیک بود و چندتا ایستگاه فقط فاصله داشت.

ساعت یازده نمایشگاه بودم و خیلی شلوغ بود. به خدا سه چهارم جمعیت واسه کلک بازی اومده بودن. واقعا یعنی جای بهتری واسه تفریح و گردش نیست؟ آخه نمایشگاه شلوغ و بمال بمال چه لذتی داره من نمی فهمم.

بعد از اینکه کتابامو خریدم همون دوستی که گفته بود بارون میاد اس ام اس داد که چند ساعت دیگه میخواد بره نمایشگاه. زنگ زدم گفتم من اونجام بیا تا یه ساعت دیگه. اومد و دو بار من شبستانو از این سر تا اون سر رفتم تا پیداش کردم. باز خدا رو شکر موبایل اختراع شده. اونم مثل اسب منو راه برد. هی میگم بابا من از پنج صبح دارم راه میرم میگه چقدر سوسولی بابا. کتابام هم سنگین. ناهارم که نخوردیم. در عین جنازگی و درحالیکه خودمو برای یه ساعت وحشتناک در مترو آماده می کردم که دیدم یه اتوبوس نسبتا خالی میره اونجایی که میخوام.

بیشتر از بیست تا کتاب و نزدیک به صدهزار تومن خرید کردم. بازم شنبه می خواستم برم ولی جونی واسه ام نمونده بود. البته من چون یه مقدار لاغرم خیلی دیر خسته میشم و خیلی کم به غذا نیاز پیدا می کنم و تازه هرچی هم دلم بخواد می تونم بخورم. (چه ربطی داشت؟) به هر روی امیدوارم سال دیگه با انسان های بهتر و زیباتر و فرهیخته تری برم نمایشگاه و امیدوارم با پولایی که خودم بدست آوردم کتاب بخرم و بیش از همه امید دارم که زنده باشم که بتونم برم. آمین.

دیدگاهی بنویسید


آدما کلا دو دسته‌ن!

زنهار! چند روز پیش صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و با اینکه ترم هشت هستم و نباید هفته ی آخر برم یونی لکن انگیزه های دیگه ای غیر از درس منو به این راه کشوند. اون روز خیلی کسل و استرسی بودم. خب شاید بگین که چی حالا؟ ملت فوج فوج تو ژاپن دارن افقی میشن و تو لیبی جنگ داخلیه و بودجه نود هنوز بسته نشده و چند روز دیگه کنسرت ابیه و اون وقت تو نشستی میگی وقتی که از خواب پا شدم سرد بود؟ منم میگم که چیزی ندارم بگم.

درحالیکه من باید چند ترم پیش درس شیوه ارائه رو برمی داشتم اما به علت تداخل ساعتاش و به هم ریختن برنامه ام برنداشتم و این ترم مجبور شدم هر روز و ساعتی که شده بردارمش. از اسم درس هم مشخصه ، باید بیایم سرکلاس یه مطلبی رو ارائه بدیم. ترمای قبل بچه های خودمون سرکلاس بودن و حالا اکثرا ورودی های جدید هستن و دختراشون هم هیکلشون دو برابر منه. من از ارائه دادن باکی ندارم و قبلا هم سر یه درس دیگه این کارو کرده بودم اما چند روز پیش یکی از بچه ها داوطلبانه ارائه داد و مطلب خیلی قوی و جذابی تو چنته داشت و حدود نیم ساعت هم حرف زد. خب من خیلی دوست داشته و دارم که ارائه ی من آس باشه و حتما خلاقیتی توش وجود داشته باشه اما اولا من تو مباحث تخصصی خیلی سررشته ندارم و ثانیا وقت ارائه من حدود پنج دقیقه اس! اینطور شد که استرسم بیشتر شد.

ساعت بعدش هیچ کدوم از دوستان نزدیکترم نیومده بودن و من عین هویج تنها نشسته بودم یه گوشه. می دونستم آخرین روزیه که می تونم خانومو ببینم اما استادی که ساعت بعد باهاش کلاس داشت نیومده بود و احتمال قوی خودش هم نمی اومد دانشگاه. گفتم گداخورد یکی دو ساعت وایمیستم شاید اومد. بعد از کلاس با دوتا از بچه ها که خیلی باهاشون حال نمی کنم همراه شدم که اگه نمی شدم تنها می موندم. تو چندساعتی که باهاشون بودم متوجه مطالبی شدم. اینکه چقدر طرز فکر من باهاشون فرق می کنه. اصلا دوتا دید متفاوت نسبت به دنیا داریم. اصولا همکلاسیای من دو دسته هستن. یکیشون کسایی که دید مادی نسبت به دنیا دارن و هر کاری می کنن تا از زندگیشون لذت ببرن برخلاف من که اصلا مخالف همچین عقیده ای هستم. یه عده دیگه کلا بی خیال دنیا هستن و هیچ برنامه ای واسه آینده ندارن و پیرو جمله ی هرچه پیش آید خوش آید هستن. حرفای جدی نمی زنن و اگه بخوای جدی باشی سوژه میشی. و باز من با این تفکر مشکل دارم هرچند کمتر از اون یکی.

من خودم بیشتر بُعد معنوی زندگی رو می بینم و از فعالیتایی که جنبه ی روحی داره بیشتر استقبال می کنم. مثلا همین بلاگنویسی که غیر از تخلیه ذهن و هیجان سود دیگه ای نداره. آدمایی که طرز فکر مشابه من دارن تقریبا مخالف مذهب و دینن اما من چون معتقد هستم دچار مشکل و تناقض شدم. کلا خیلیا هستن که مثل من فکر می کنن اما من تو بچه های دانشگاه خودمون پیدا نکردم. دلیلش هم مشخصه دیگه. دانشگاه آزاد ، نزدیک تهران ، تراز پایین ، شهریه بالا. معلومه کیا میان اینجا دیگه. زیاد وارد جزئیات نشم. اما خب با دختراش که حرف نزدم ولی می دونم اونا بدتر از پسرا کاملا تو یه دنیای دیگه هستن. اما چندباری که با خانوم حرف زدم از اینکه هرچی می گفت طوری بود که انگار خودم دارم اون حرفو می زنم واقعا لذت بردم. هرچند نمی دونم اونا حرف خودشه یا کسی بهش گفته اینارو بگو. به هرحال.

تو راه برگشت با همون دو دوست سوار اتوبوس شدیم و دوتا از دخترای ورودی جدیدتر هم اومدن و کنار ما نشستن. یعنی ما سمت راست اتوبوس و اونا سمت چپ. یکیشونو میشناختم. عکساشو تو فیس بوک دیده بودم. قبلا که سایت داشتم هم به لیست دوستان مسنجرم اضافه اش کرده بودم و حتی درباره سایت و دانشگاه هم باهاش چت کرده بودم. خب اینا که چی حالا؟ دختره اسمش گلریزه ولی یحتمل تو خونه بهش میگن گلی! به هرحال دختر قشنگیه و عملا خیلی قشنگه و مهمتر اینکه شباهتی هم با خانوم داره. همینطوری که داشتیم حرف می زدیم یکی از اون دوتا دوست گفت حامد سمت چپیه رو میخوای؟ گفتم نه من راستی رو میخوام!! البته شوخی کردما و دوستان هم فهمیدن و شوخی شوخی ، شوخی کردن. خلاصه یه مقدار تابلو بازی درآوردن و فکر کنم دختره فهمید که بین ما سه تا خبرایی هست ولی زیاد برام مهم نبود و نیست. دیگه از ذغال سیاه تر که نداریم که.

خلاصه اینکه احساس تنهایی می کنم. یه جمله ای هست که فکر کنم از امام علی باشه که میگه ضعیف اونیه که نتونه دوست پیدا کنه و ضعیفتر کسیه که دوستاش رو هم از دست بده. البته من دوست و رفیق دارم ولی با کسی صمیمی نیستم و دلیلش هم آدمایی بودن که سر راهم قرار گرفتن. اما بالاخره بعد از بیست و خورده ای سال بالاخره یکیو پیدا می کنم که طرز فکرش به من نزدیک باشه. حتما… شاید … نمی دونم.

دیدگاهی بنویسید


آه! ولنتاین من!

یکی از فیوریت های من (مگه مجبوری آخه؟ بگو علاقمندی) اینه که تو سرما قدم بزنم اما وسط قدم زدن یهو حوصله ام سر میره و افکار منفی و پوچ هجوم میارن و تا مدتی دپ می زنم. سر یکی از همین قدم زدنا بود که تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم و رو به روی ایستگاه هم یه سینما بود که بلیتای جشنواره رو میفروخت. جمعیت نسبتا زیادی صف کشیده بودن. مردی که پیش من ایستاده بود پرسید اونجا چه خبره؟ یه پسری گفت مثل اینکه بلیت میفروشن. بعد یه ذره شروع کردن به غر زدن که چقدر مردم بیکارن و چه حوصله ای دارن بخاطر یه فیلم تو صف وایستادن و اسکولن و خوشی زده زیر دلشون و … . تو اون جمعیت مذکور تعداد زیادی دختر جوون و نوجوون هم بودن که احتمالا بخاطر دیدن بازیگر مورد علاقه اشون تو سینما بوده که حاضر شدن یکی دو ساعت تو صف وایستن.

حقیقتش من مثل اون دو دوستمون فکر نمی کنم. یعنی فکر می کردم اما الان اینطور نیست. قبلا وقتی می دیدم خانوما جلو طلافروشی وامیستن و زل می زنن به انگشتر و النگو و درباره ی قشنگی و قیمت و خریدشون با هم بحث می کنن ، پوزخند می زدم و می گفتم ببین چه دنیای کوچیکی دارن این بندگان خدا. اما الان اینطور فکر نمی کنم. اونی که دم سینما صف می کشه ، جلو طلافروشی وایمسیته ، پاساژگردی می کنه و چیزی نمی خره حداقل یه هدف و آرزویی داره. هدفش اینه که فیلم ببینه. آرزوش اینه که مثلا قشنگترین گردنبندو بخره. حتی اگه آرزوش خیلی کوچیک باشه اما بالاخره نقطه ای هست که امیدوارش می کنه. واقعا غبطه می خورم به این حالت و از فرط غبطه خوردن میخوام بشینم زمین های های زار بزنم.

از کنار یه پسر هفت هشت ساله ای رد میشم که یه ترازو گذاشته کنار دستش و کتاب درسی و دفتر مشقش جلوش بازه. می دونم که این دفتر و کتاب الکیه و فقط واسه اینه که احساسات مردمو تحریک کنه و من هم نه رابین هودم نه حاتم طایی اما وقتی این صحنه رو می بینم دلم میخواد فواره ی اشک راه بندازم. از اینکه پسرک مجبوره برای کسب درآمد دست به هرکاری بزنه و غیر از وزن کردن مردم و پول گرفتن هدف دیگه ای نداره. نمی دونم ، شایدم هدف دیگه ای هم داشته باشه اما به همین حداقل هدفش هم غبطه می خورم. قطعا از زندگیش راضی نیست ولی سعی می کنه زندگی کنه.

می خواستم سوار مترو بشم و ایستگاه ما هم خیلی شلوغ بود. هنوز سوار قطار نشده راننده درو بست و ملت هم برای اینکه جا نمونن شروع کردن به هل دادن. در دوباره باز شد اما دست یه پیرمرده لای در گیر کرد و وقتی سوار شدیم هی آه و ناله می کرد و نق می زد که شما هل دادین دستم موند لای در. دور از جون شبیه ترمیناتور بود. چشم راستش سبز و سفید شده بود و شاید بخاطر همین قضیه بوده که ندیده انگشتشو کجا میذاره. با خودم گفتم چه پیرمرد سوسولی. حالا دستت مونده لای در دیگه اینقدر کولی بازی نداره که. اما وقتی دستشو نشون داد دیدم اولین بند انگشت کوچیکش در رفته و پوستش هم کنده شده. ولی نمی دونم چرا هیچ دلم نمی خواست زار بزنم. راستش اصلا ناراحت نشدم اما هیچ نمی خواستم این اتفاق واسه خودم بیوفته.

این روزا دلم خیلی میخواد با یه دختربچه ی دو سه ساله ور برم. دوست دارم لپشو بکشم یا انگشتمو بذارم تو دستش و اونم دستشو مشت کنه. میخوام لپشو بوس کنم. میخوام بغلش کنم. میخوام بوش کنم. (چقدر لوس و فوفولم ولی حقیقت همینه)

احساس می کنم دوباره دچار مشکلات روانی شدم. دوباره نسبت به همه چی حساس شدم. خداییش صف کشیدن دم سینما و وایستن جلو طلافروشی و پسرک ترازویی و پیرمرد ترمیناتوری چقدر اهمیت دارن که اینقدر ذهن منو مشغول کردن و حال منو گرفتن؟ انصافا چند وقته نه می تونم با آرامش یه فیلمو تا آخر ببینم و نه می تونم یه کتابو تا ته بخونم. وسطش یه دفعه غمگین میشم. ذهنم منحرف میشه و نمی تونم ادامه بدم. میرم تو وبلاگا می گردم. اونایی که اهل حاشیه نیستن درباره ولنتاین و قلب و لاو و شکسپیر و این صوبتا نوشتن. اصلا هم به این فکر نمی کنن که شاید یکی ببینه و دلش ولنتاین بخواد. بعد امروز یکی از نمره هام اومد. درحالیکه خیلی بیشتر از این انتظار داشتم و باز حالم گرفته شد. پنجشنبه و جمعه هم کنکور دارم و یه مقدار دچار استرس شدم درحالیکه مطمئنم هیچ تستی رو نمی تونم بزنم. به هر روی این روزا هم میگذره و یه روز خوب میاد. البته شاید هم نیاد و روزای خوبم همین الان باشه. شاید هم آینده ای نباشه که بخواد خوب هم باشه.

دیدگاهی بنویسید


آنتی گرل

اصولا همه ی اتفاقاتی که توی اینترنت می افته چندان تو واقعیت تاثیر نمیذاره و خب منم فکر می کردم این قضیه در مورد خودم هم صدق می کنه و حتی وقتی درباره دانشگاه می نوشتم فکر نمی کردم یه وبلاگ با مطالبی که هیچ حالت جدی نداره اینقدر روی دنیای حقیقیم اثر بذاره. خلاصه این وبلاگنویسی پدر منو درآورده.

کلا با اینکه آدم فراخی هستم و مخصوصا از سال دوم دانشگاه چه جسمی چه مغزی به غایت گشادیسم رسیدم و درحال ترویج این مکتب می باشم اما اگه کسی ازم سوالی بپرسه یا چیزی – مثلا جزوه – بخواد دریغ نمی کنم. جنس طرف هم زیاد برام فرقی نمی کنه ولی یه دوستی دارم که واقعا آنتی دختره و یکی از فعالیتاش اینه که ته کلاس پیش من بشینه و دونه دونه دخترا رو مسخره کنه و روشون اسم بذاره و حتی بعضا پیش میاد که ما اسم واقعی طرف رو نمی دونیم و همگی به لقب میشناسیمش. البته منم کمکش می کنم اما اون دیگه آخرشه. یه کلاس آزمایشگاهی داریم که باید با کامپیوتر و فلش و نرم افزار و این چیزا کار کنیم. مکانسیمش اینطوریه که با یه نرم افزار کار می کنیم و حاصل کار رو توی فلش مموری ذخیره می کنیم. حالا توی ساعتی که ما هستیم فقط من و این بنده خدا پسریم و ازقضا استاد هم زنه. حالا چون مغز ما پونصد گرم سنگین تره و ضریب هوشی بالاتره و حافظه هم که زیاده تو یه ربع اول کارمون تموم میشه و دخترا هنوز نتونستن فایلی که قبلا سیو کردنو بالا بیارن.

یکی از جلسات یه دختری با ما از کلاس اومد بیرون و فلش مارو گرفت که بریزه تو فلش خودش. وقتی رفت تو کلاس من به دوستم گفتم : نزنه فایلامونه دیلیت کنه یه دفعه؟ وقتی دختره اومد فلشو داد دوستم بهش گفت : کاتش کردی؟ دختره با تعجب گفت آره دیگه ! جلسه ی بعد اومد فلش بگیره دوستم گفت نمیدم! جلسه ی بعدش یه دختری سوال پرسید خواستم جواب بدم یه دفعه دوستم گفت نمیگم! اتفاقا دخترای خوش برو رویی هم بودن! بهش گفتم از جلسه ی بعد من میرم با اون دختره همگروه میشم ، شبیه خدابیامرز همسر سابقمه! از این تیپ دوستا بازم دارم منتها همیشه در روی پاشنه نمی چرخه (؟!) و بالاخره مچ یکیشونو گرفتم. تو تصویر زیر یکی از دوستان رو ملاحظه می کنید که با اینکه ادعای ضد دختری داره اما حدود چند دقیقه با چندتا دختر بزک بوزوکی درحال مذاکره اس.

کلا کسی از ما جرات نداره جلوی جمع با دختری حرف بزنه چون کارش با کرام الکاتبینه. حتی به یکی از بچه ها اونقدر تیکه انداختیم که دیگه واحداشو با ما برنمی داره و درسشو یه ترم زودتر داره تموم می کنه. البته بعضی اساتید هم مرامشون مثل ماست. مثلا میگن یه دختری به کلاس دیر رسیده و استاد راهش نداده. بعد اونم تا آخر کلاس صبر کرده و بعد از کلاس رفته به استاد گفته که چرا هفته ی پیش یه پسره نیم ساعت دیر اومد ولی گذاشتین بیاد سر کلاس ولی من فقط پنج دقیقه دیر کردم که استاد هم در جواب گفته من به هرکی که دلم بخواد میگم بیاد و هرکی هم که نخوام نمیذارم. بگذریم. یکی دو هفته پیش همینطوری وارد یکی از کلاسا شدیم و دیدیم زنهار! یکی از صندلیا خونیه نافرم. اینجا بود که هرکی یه ایده ای داد که نمی تونم بگم اما آخرش به این نتیجه رسیدیم که یه دختر چاقی ساعت قبل روی صندلی نشسته بوده.

سر یکی از کلاسا درحالیکه استاد داشت درس می داد یه دختری که صندلیش کنار پنجره بود از جاش بلند شد کنار پنجره وایستاد. چون قبلا هم از این دست اتفاقات افتاده بود و یه دختری وسط کلاس پا می شد وایمیستاد ، دوستان شروع به ایده پردازی کردن. اولین ایده چیزی بود که نمی تونم بگم. یکی دیگه گفت شاید بواسیر حاد داره. اون یکی گفت نه بابا اگه اونطوری بود که اصلا نمی تونست بشینه. منم اظهار فضل کردم که خب شاید حاد نباشه معمولی باشه. یکی دیگه گفت حامله اس. یکی فرمود آره من دیدم حلقه دستشه. دیگری گفت چه ربطی به حلقه داره ، یعنی حلقه نداشته باشه نمی تونه حامله بشه؟ گفتم شاید بنده خدا عرق سوز شده باشه. گفتن بابا تو این سرما که ما با کاپشن نشستیم تو کلاس چطوری عرق سوز شده آخه؟ تو راه برگشت هم این بحث ادامه پیدا کرد و البته به نتیجه ی قطعی نرسیدیم و قرار شد روز آخر دانشگاه بریم از خودش بپرسیم. البته تصویر زیر هیچ ربطی به دختره نداره و فقط یکی از دوستان مسن رو نشون میده که وسط درس استاد و در پیشگاه وی ، پاهارو داده هوا.

یه مدیر گروهی داریم که علاوه بر قهوه ای کردن دانشجو ، علاقه ی وافری به استفاده از کلمات انگلیسی داره. مثلا یه بار موقع انتخاب واحد یه دختری رفته بوده پیشش و بهش گفته که بین کلاسام خیلی ساعت خالی دارم و استاد در جوابش فرموده که خانوم آخه من فضای گپ شما رو چطوری پر کنم؟ حالا من که اون موقع معنی گپ رو نمی دونستم تا اینکه سر کلاس اندیشه اسلامی ، استاد حرفای خوبی زد. بحث رسیده بوده به انحرافات اخلاقی کشیشا و کودک آزاری و بعضی بازیاشون که کم کم رسیدیم به بحث پوشاک خارجی و یه دفعه استاد گفت اصلا شما می دونین این مارک گپ یعنی چی؟ بعضی پسرا گفتن استاد می دونیم ولی نمیگیم. خود استاد با هیجان خاصی فریاد برآورد یعنی شکاف ، یعنی سوراخ. اینارو روی لباسای زیر زنونه مینویسن بعد مثلا این خانوم (اشاره به یکی از دخترا) می پوشه معنیش هم نمی دونه. کلا بحثای جالبی می کنه که اونقدر جالبه که من نمی تونم همه چیزشو اینجا بگم.

آخرش اینکه خیلی دوست دارم پنجشنبه تعطیل بشه چون بیشترین کلاسام تو همین روزه. یکی از بچه ها هم می گفت دوست استادمون تو شورای شهر …. (همون شهرستانی که توش درس می خونیم) به استاد زنگ زد گفت پنجشنبه تعطیله. حالا شایدم طرف آدم با نفوذی باشه ولی شهری که ما توش درس می خونیم حتی تو نقشه هم نیست و اسم دانشگاهمون هم توی لیست دانشگاها برای کنکور ارشد نبود. پس چی؟ زنهار !

دیدگاهی بنویسید


نقش تو آهنگای رپ و ۶و۸

نمی خوام …

نمیام …

نمیدم …

نمیشم …

آرررررررررره …

حقته …

دیدگاهی بنویسید