زور داره ۲

خیلی زور داره. خیلی زور داره نیم ساعت با یکی چت کنی و فکر کنی پسره و آخرش بفهمی طرف دختر بوده.

خیلی زور داره وقتی با کلی شوق و تلاش روی بهترین صندلی اتوبوس میشینی بعد دوتا دختر بلندت می کنن و میری رو بدترین صندلی تو ضل آفتاب میشینی.

خیلی زور داره وقتی هنوز قهوه تلخو ندیدی و صداش داره از تو حال میاد.

خیلی زور داره وقتی چهل و پنج دقیقه زودتر می رسی دانشگاه و بعد از کلی بالا پایین کردن و با خودت ور رفتن ، متوجه میشی که استاد نیومده و باید تا شروع کلاس بعدی سه ساعت دیگه با خودت ور بری.

خیلی زور داره دوست دختر دوستت بهش زنگ بزنه بگه صبونه نخوردی یه وقت قندت نیوفته؟ و دوستت بگه نگران نباش یه پیراشکی دارم می خورم و بعد مامانت – که تنها مونثیه که یه ذره آدم حسابت می کنه – اس ام اس بده که یه ذره دیرتر بیا خونه چون ما رفتیم بیرون.

خیلی زور داره … خیلی زور داره آمریکا. ولی هیچ غلطی نمی تونه بکنه. فقط ما می تونیم بکنیم.

دیدگاهی بنویسید


سلام همسایه رو جواب بدیم

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، سواریای تندرو ، به مردم پیاده ، خورشید ناز و خوشگل ، با آفتاب لطیفش ، مذاب نموده مغزم ، تف به دل خبیثش ، پرده نداره اینجا ، بد می سوزونه گرما ، اما ته اتوبوس ، چند تا دافن برنزه ، امید میدن به قلبو ، پوستِ سیامو سبزه ، منم میشم اون رنگی ، داف نمیشم ولیکن ، شاید بشم ویل اسمیت ، یا فیفتی سنت یا جردن !

تو سایت قبلیم ، قبل از هر مطلب دو سه خط از این سجع نوشتا میذاشتم. انصافا ذوقم چند ماهه کور شده و در حقیقت میشه گفت کورش کردن. حالا شاید با خنک شدن هوا دوباره حس شِر! نوشتن بیاد.

دور از جون شما اگه غیبت نباشه ، قبلا همسایه های خیلی جالبی داشتیم. مثلا یکیشون یه خانومی بود که یه دختر و پسر همسن داشت. یه مدت گذشت و ما چشممون به بابای جماله! روشن نشد. خانومه می گفت شوهرم رفته کره اونجا ماموریته و ال جی و این حرفا. بعد نه که اون موقع بچه بودم و عقل نداشتم (تقریبا مثل الان) فکر می کردم این بچه ها هم کره ای اند و با اینکه چشاشون بادومی نبود ولی اون تصویری که ازشون تو ذهنم مونده شبیه همون چینی ژاپنیاس. یه مدت گذشت و بالاخره باباهه اومد. همون شب سر ناسازگاری گذاشت چون همسایه ی دیوار به دیوار ما بودن صدای دعواشونو می شنیدیم. باباهه پشت سرهم رگباری به بچه هاش فحش می داد و از هر سه تا فحشی که می داد دوتاش توش پدر داشت. مثلا پدرسگ ، پدر ان و … .

فقط همون یه روز بود که از بیانات مرد خونه اشون مستفیض می شدیم و دوباره غیبش زد و با خود می پنداشتیم یحتمل رفته کره پیش ال جی اینا دیگه. اندکی گذشت و اون بندگان خدا هم چون مستاجر بودن نقل مکان کردن. اما همسایه های فضول ما پا از سرشون برنداشتن و بعد از اینکه آدرسشونو پیدا کردن خراب خونه اشون شدن. تو همین جلسات پر فیض بود که کاشف به عمل اومد باباهه کره نمی رفته بلکه رفته بوده قصر آب خنک می خورده. به هرحال مستاجرای جدید اومدن. یه زن و مرد با دوتا بچه. دخترشون از من بزرگتر بود. حداقل اینطور به نظر می اومد. پسره هم شاید همسن شایدم کوچیکتر. طفلکی یه ذره خل وضع بود. در همین ایام بود که تهران زلزله اومد و ملت لخ*ت و عور تنگ غروب ریختن تو خیابون. دختر همسایه امون هم تو مستراح بوده (اینطور تعریف کردن وگرنه من خودم به شخصه ندیدم. اون موقع که زلزله اومد داشتم جنگای صلیبی بازی می کردم!) و موقع زلزله همینطوری نشُسته کشیده بالا و پریده تو راه پله. البته تحریک نشین ، همچین زیاد هم مالی نبود!

چندوقت گذشت و پسر بزرگ خانواده از سربازی تشریف فرمایید. کم کم متوجه شدیم دعواها توی خونه اشون زیاد شده و طبق گوش وایستادن های مکرر به این نتیجه رسیدم که تو هر دعوا و کتک کاری یکی داره یکی دیگه رو می زنه. یعنی مثلا یه روز پسر بزرگه خواهرشو ، یه بار باباهه پسر کوچیکه رو ، یه دفعه مامانه پسر بزرگه رو ، یه شب پسر کوچیکه مامانه رو و الخ. اواخر روزایی که مهمون ما بودن هم چهارتایی ریختن سر پسرکوچیکه – که گفتم خل مزاج! بود – و میذاشتنش لای این صندلی تاشوها و می کوبیدنش به دیوار. دختره هم می گفت بزنینش ، حقشه ، بکشش و … . می خواستم بگم تو برو دستشوییتو بکن که دیگه نگفتم. روز آخری هم که می خواستن برن اول صدای دعوای دوتا زن میانسال رو شنیدم. بعد که قشنگ گوشامو تیز کرده بودم شنفتم که مرده داره نصیحت می کنه و میگه بابا با هم مهربون باشید با هم دعوا نکنین هوای همدیگه رو داشته باشین. خلاصه شاخکای من به صدا دراومدن و فهمیدن که این بابا زناشو تو یه خونه نگهداری می نموده.

حالا همسایه بغلی به کنار. یه همساده هم زیر ما بودن.(طبقه ی زیرین ما نه زیر خود ما) یه پسر بیکاری داشتن که شبا حوالی دو و سه آواز خوندنش می گرفت و آهنگ نازنین داریوشو میذاشت و می زد زیر آواز. گلاب به روتون اگه تو این مسابقه ی پرژن استار شرکت می کرد حتما یه تمشکی زرشکی چیزی می برد. واسه ساکت کردنش هم مجبور بودم تا جایی که مشت هایم توان خواهد داشت بکوبم کف زمین. البته این کار خیلی موثر بود و برای حداکثر پنج دقیقه وقت می گرفتم تا بخوابم. همین چند وقت پیش هم بود که باباهه بازنشست شد و یه پولی رسید بهشون. پسره گفت یالا برام ماشین بخرین میخوام مسافرکشی کنم. اونام براش یه ۴۰۵ دست دوم خریدن و بعد از اینکه چند بار کوبوندش به در و دیوار و ماشینای مردم ، زیر قیمت فروختش و یه ۲۰۶ خرید. حالا اینکه مگه با ۲۰۶ هم مسافرکشی می کنن بماند که این کارو می کنن ولی از ذکر جزئیاتش می پرهیزیم.

همسایه جهنمی رو بازی کردین؟

حدود یه ماه پیش یه خبری خوندم که یه پسر و دختر پونزده شونزده ساله تو کرج بخاطر اینکه خونواده هاشون با ازدواجشون مخالف بودن ، خودشونو از یه ساختمون پرت کردن پایین و پسره در دم سقط شده و دختره هم مغزش ترکیده و ضربه شده. یه همسایه دیگه داشتیم که دوتا پسر داشتن. کوچیکه چاق و خپل بود که باهاش کاری نداریم. بزرگه که از من دو سه سال کوچیکتر بود یه مقدار چت مغز بود و تو ادای کلمات مشکل داشت. مثلا یه بار زنگ خونه امونو زد و گفت ببخشید گیف دارین؟ ما جمیعا هرچی فکر کردیم نفهمیدیم گیف چیه. گفتیم منظورت لیفه؟ گفت نه ، مامانم گفته برو گیف بگیر. از اونجایی که من از همون دوران نوجوانی خیلی باهوش بودم (الان دیگه نیستم) سریع گفتم یه عکس با فرمت گیف میخوای؟ گفت نه. خلاصه بعد از توضیحات فراوان و شور و مشورت ما ، آخرش فهمیدیم قیف میخواد. یه بار هم داشتم از تو خیابون رد می شدم و این بچه مچه ها داشتن بیست سوالی بازی می کردن. فرض کنید جواب مثلا نارنگی بود بعد این بشر خواست حدس بزنه ، گفت آدمیجاده؟ بگذریم. خلاصه اینکه خیلی خر بود. و الانم هست. همچنین عاشق سینه چاک گوجه فرنگی بود. یه زمان که گوجه فرنگی گرون و نایاب شده بود کل خانواده بسیج شده بودن از همسایه ها واسه این چندتا گوجه بگیرن.

این بچه چند ماه زودتر از من حقیر ای دی اس ال دار شد. این دو برادر هم علاقه ی وافری به سینمای نوآر هالیوود داشتن و فقط کافی بود یه فیلم Rated R بیاد بیرون تا اینا برای دیدنش شیرجه بزنن. از اینترنت دار شدن پسره چندی می گذشت. بابا مامانش اومدن خونه امون مثلا مهمونی. باباهه تعریف می کرد یه ماه پیش اینترنت پسرمو قطع کردن گفتن از اینترنت یکی دیگه داره استفاده می کنه. الانم از یه شرکت دیگه براش گرفتم. حالا میگه داره هیتلرشکن میفروشه هر روز کلی پول می ریزن به حسابش. غیرقانونی نیست که؟ با یه خنده ی احمقانه ای گفتم خلاف که هست ولی به اون صورت گیر نمیدن. تو دلم گفتم آره صبر کن تا بیان ببرنش اوین بهش نوشابه بدن ، اون وقت حالشو می پرسم.

مامانش هم شروع کرد به شرح وقایع الاتفاقیه. گفت پسرم تو چت با یه دختره آشنا شده دختره تو گرگانه. اینا عاشق همدیگه ان. اینقدر تو گوشمون خوند که رفتیم گرگان دختره رو ببینیم. (در اینجا عکس دختره رو به والده ی گرامه نشون داد که بعدا برام تعریف کرد و گفت ابروهای دختره پاچه بزی بود.) به هرشکل پسره گفته الا و للا من اینو همین الان میخوام یالا پاشین بریم بگیرمش. بهش میگن بابا بی خیال شو تو نه کاری داری نه تحصیلاتی نه خونه ای نه عقل درست و حسابی ای و… تو گوشش نمی رفت که نمی رفت. می گفت میارمش تو اتاق خودم زندگی می کنم. ننه باباهه هم هی می گفتن صبرله صبرله بالام جان اما پسرک انگار خیلی عجله داشت گویی اون فیلمای نوآر کار خودشونو کرده بودن. هی از این اصرار و از اونا انکار تا اینکه پسره قاطی بود و قاطی تر هم کرد و نیمه های شب تنهایی بدون هیچ پول و پله ای پا شد رفت گرگان خبر مرگش. فعلا تا همینجا ازش خبر دارم ، اگه خبر تازه ای شد بهتون میگم. بیچاره پدر مادرا. البته غیر از بابای مامان من چون من خیلی خوب و الاغ و سر به زیر و خلاصه خیلی خوب و خَرم. مامان اون پسره که تو چت عاشق ابرو بزی شده می گفت سر این گوساله حامله که بودم قرص اعصاب زیاد می خوردم فکر کنم واسه همینه که بچه ام بدین وضع دراومده. به هر ترتیب خدا همه رو شفا بده و به منم یه دوست دختر خوب!!

پی نوشت۱: این نصفه جمله ی آخر ، کاملا شوخی بود! هرچند زیاد هم بدم نمیاد!

پی نوشت۲: همین الان وبلاگشو پیدا کردم. اسم دختره دل*یار ه. بعد هی به من گیر بدین حالا!

پی نوشت۳: می بینم که همه سایتای موزیک ترکیده شدن. وقتی از هاستینگ ایرانی فضا بگیری همین میشه دیگه.

دیدگاهی بنویسید


اونا هم آدمن مگه؟ نمی دونستم

دوست دارم وقتی یه مطلبی مینویسم جامع و مانع (؟) باشه. میخوام رو هر پست یه ذره فکر کنم تا بعدا نگم اه کاش فلان چیز رو هم می نوشتم. واسه همین فاصله ی بین آپدیتام زیاد میشه وگرنه من اونقدر وقت فیری دارم که حتی الان می تونم رمان بیست و یک سال تنهایی رو بنویسم.

چند سال پیش وقتی بچه سال بودیم و بی خیال آینده خیلی هم خر بودیم. انده انده آرزوهام اومدن فیفای جدید بود. یا فوقش تعطیل شدن مدرسه بخاطر آلودگی هوا و برف و بارون و تازگیام گرما. با پسرعمه ام روابط حسنه ای داشتم ولی چون اون شهرستان بود کم می دیدمش. الان یه دو سالی میشه که برحسب اتفاقاتی میونه امون شکراب شده و فقط دورادور خبراش بهم می رسه که زن گرفته و میخواد بره بلاد خارجه.

داشتم می گفتم. تابستون چند سال پیش اومده بود خونمون. رو به روی خونه ی ما یه آپارتمان ده طبقه بود و هم اهالی اون ساختمون به ما اشراف داشتن و هم ما به اونا. این پسرعمه ام توی طبقه ی هفتم این ساختمون یه دختری رو کشف کرده بود که همیشه دم پنجره اتراق می کرد و دور از جون شما زیاد هم خوشگل نبود. زشت هم بود حتی. پسرعمه ام هر روز می رفت دم پنجره و نگاش می کرد. شاید یه دستی هم واسه اش تکون می داد. چون چند سال از من بزرگتر بود به نصایحم گوش فرا نمی داد و کار روزانه اش شده بود. احتمالا اگه ادامه می داد کار به جاهای تنگ تر و باریک تر هم می کشید.

عکس تزئینیه !

یادتونه تو یکی از پستا گفتم یکی از پسرا به اسم پیروز … نه؟ حس توضیح دوباره ندارم ولی گفته بودم که کلا پسر راحتیه و مثلا وقتی دم در واگن مترو وایستادیم تا پیاده شیم تا در باز میشه یه دفعه داد می زنه حملهههههههه ! امروز کلاس نداشتم . یه کار اداری هم داشتم که فرصت خوبی برای انجامش بود.  تو راه برگشت با پیروز و یه تعداد از دوستان هم مسیر شده بودیم. می خواستیم سوار اتوبوس بشیم که دیدیم کلهم اجمعین اتوبوسو دخترا قُرق کردن و یالا یالا گویان وارد اتوبوس شدیم. خود دخترا هم از اینکه کل اتوبوسو اشغال کرده بودن خنده اشون گرفته بود. اتوبوس راه افتاد و اواسط مسیر چندتا از خواهران لواشک درآوردن و مشغول تناول شدن که من به پیروز گفتم من لواشک میخوام! اونم اونقدر زبون ریخت و لودگی کرد تا صاب لواشکه یه تیکه داد بهمون و خیلی با شعف ابراز داشت که خودش لواشکو درست کرده و طوری خوشحال شده بود که تو گویی به خر تی تاب داده باشه. (یعنی دختره به خر تی تاب داده باشه)

ترم اول بود و آزمایشگاه کامپیوتر داشتیم. یکی از جلسات جاهامونو عوض کردیم و یکی از دخترا رفته بود جای گروه ما نشسته بود. منم با سیستم کناریش ور می رفتم. دختره دنبال برنامه ای که ما هفته ی پیش نوشته بودیم می گشت و از من پرسید که کجا سیوش کردیم. منم با بی تفاوتی گفتم نمی دونم و اونم رفت از دوستام پرسید. ترم سوم بود. توی سایت کامپیوتر بودیم. صندلی من یه مشکلی پیدا کرد و پا شدم که برم یه صندلی بیارم. از چندتا دختر دم بخت! گذشتم و یه صندلی خالیو بلند کردم و قصد رجعت داشتم. بالطبع نمی تونستم که صندلی بالای سرم ببرم چون نه زورم می رسید و نه عقلانی بود. در حال مانور ولایت ۶ بودم که چرخای صندلی گرفت به پای یکی از داف ها و من درحالیکه به رو به رو نگاه می کردم فشار به جلو رو مضاعف نمودم تا اینکه به هر ترتیب صندلی رد شد و یک صدای آی و بلکمم آه و آخی به هوا برخاست و من همچنان از مسیرم منحرف نشدم. چند سانتی متری بیش دورتر نشده بودم که یه صدایی گفت پای دوستم درد گرفت و من بازم به رو به رو نگاه می کردم.

چند سال پیش دختر عمه ام اومده بود توی اتاقم و رفت سراغ دفتر شعر و چرک نویسایی که برای سایت توش مینویسم. من متوجه نشده بودم تا اینکه گفت این شعرا رو خودت گفتی؟ که گفتم آره و سریع دفترو از دستش قاپیدم. اونم ناراحت شد رفت. دوتا از دخترا توی دانشگاه هستن که هر وقت منو می بینن سلام می کنن. یکی دوبار سوال درسی پرسیده بودن. اما وقتی من می بینمشون سلام نمی کنم. حالا اینکه چطور میشه که وقتی اونا منو می بینن سلام می کنن ولی وقتی من اونا رو می بینم سلام نمی کنن جای بحث و سواله!(متوجه شدین که چی میگم؟) یه دختر همکلاسی توی محیط چت گفت وقتی منو تو یونی می بینی سلام کن. گفتم من الانم که دارم با تو چت می کنم رو این حسابه که فکر می کنم پسری. یعنی طوری به خودم القا کردم که دارم با یه پسر چت می کنم چون نمی تونم با دخترا ارتباط برقرار کنم. حالا چرا نمی تونم؟ یعنی از بچگی اینطوری بودم؟ قطعا نبودم. این برمی گرده به یه مسئله ی خیلی مهم که فعلا رغبتی به بیانش ندارم.

نتیجه گیری غیراخلاقی: من تو ارتباط با جنس غیر همجن*سم به شدت دچار مشکلم و همیشه یه حس ترس همراه با نفرت نسبت بهشون دارم. پیر و جوون هم نداره. اما اونا هم مثل منن و مثل من فکر می کنن و مثل من زندگی می کنن. اما اگه من بگم چه مشکلی دارم حتما حق رو به گردن من میندازین. ولی نمیگم!

موزیک نوشت: همینطوری هوس کردم آخر پست یه آهنگ بذارم. یه آهنگ از آلبوم آخر مایلی سایرس میذارم که کم کم داره میره قاطی پو** استارا ! ماشالا بچه ام داره رشد می کنه. فقط نمی دونم چه نسبتی با کوروش کبیر داره!

دانلود آهنگ Scars از Miley Cyrus

دیدگاهی بنویسید


جوجه دانشجو

نمی کنم فراموش ، خاطره هامو هیچ وقت ، یادم نمیره هرگز ، روزای رفته ی سخت ، روزایی که آرزوم ، مردن و مرگ من بود ، فرار روح از زمین ، از جسم و از بدن بود ، از فکر من نمیره ، اون شبایی که تا صبح ، به یاد تو سحر شد ، سنگینیه نگاها ، خمیده کرد قامتم ، شکسته از کمر شد ، کورسوی نور امید ، هنوز برام روشنه ، با اینکه تیرت هنوز ، فرو تو قلب منه !

میخواین یه مسیری رو برای رسیدن به موفقیت طی کنین . همه ی جوانب و ملاحظات هم در نظر می گیرین و از تجربیات بقیه استفاده می کنین . همه چی درست پیش میره اما آخر راه می بینین که به هدفتون نرسیدین . به نظرم دلیلش اینه که توی مسیرتون به آدمایی برخورد کردین که راهتونو کج کردن . حالا چه از عمد چه از سهو . حالا یا باید برگردین و از اول شروع کنین یا بگردین و اونجایی که از مسیر اصلی خارج شدینو پیدا کنین . البته خیلی مواقع این راه ، بازگشتی نداره .

خب قسمت قبل خاطراتمون تا اونجا پیش رفت که بنده کنکور دادم و منتظر نشسته بودم واسه اعلام نتایج . هیچ یادم نمیاد که تابستون اون سالو چطوری گذروندم ولی به یقین فرقی با تابستونای دیگه ام نداشت . به هرحال نتایج اومد یه رتبه ی چهارده هزاری شدیم و از اینکه نسبت به خیلی از بچه های پرمدعا رتبه ی بهتری بدست آورده بودم به خودم می بالیدم و من چقدر می خوشحالیدم . اما با این رتبه هم دهن شیرین نمی شد . نتایج دانشگاه آزادم اومد و باز هم فرای حد تصورم ظاهر شده بودم . اواخر شهریور وقت تصمیم گیری بود و من دودل بودم که با این رتبه و تراز خوب دانشگاه آزاد برم یا بذارم واسه سال بعد . شبی از شب ها در خواب ناز بودم که :

-: حامد … حامد … خوابی یا بیدار ؟ عمو یادگار -: کدوم خریه این وقت شب شعر می خونه ؟ -: خر چیه عزیز من ، جد بزرگوارتم . -: خب هرکی هستی باش . چیه اومدی منو از خواب بیدار کردی ؟ -: اومدم راهو بهت نشون بدم . -: میخوام نشون ندی . مگه تو پیغمبری ؟ -: کفر نگو بچه -: چی؟ -: میگم کفر نگو بچه -: آهان ، فکر  کردم یه چیز دیگه گفتی -: من که مثل تو بی ادب نیستم که -: خیلی خب حالا . حرفتو بزن برو -: آره ، خواستم بشت بگم که درس و کنکورتو نذار واسه سال بعد . همین دانشگاه رو برو . -: حالا یه سال زیاد توفیری نداره . ایشالا سال دیگه یه دانشگاه بهتر . -: گوش کن . همینو برو یه اتفاق خوب واسه ات می افته . باور کن . -: چه اتفاقی ؟ -: دیگه اینو تو قسمتای بعد میگم . -: نمیگی الان ؟ -: نه -: پس ولم کن بذار بخوابم . همون سال بعد دوباره کنکور میدم. -: خیلی خب باشه وقتی به زمین گرم خوردی متوجه میشی . -: آره ، همون که تو میگی. آره تو راست میگی از همه سرتری از منه بی نشون تو خیلی بهتری . -: باشه میل خودته ولی اون چیزی که همیشه آرزوشو داشتی آماده بود . خواستم برات بیارم ولی الان دیگه عمرا . -: من همیشه آرزوی چیو داشتم؟ -: کارت گرافیک ۹۶۰۰ جیفورس. -: چرا چرت میگی ، این مدل واسه دو سال دیگه اس که . -: تو چیکار داری؟ من برات میارم دیگه . -: نمیخوام . کارت گرافیک به چه دردم می خوره ؟ -: اوکی یه لپ تاپ آخرین مدل برات میارم . -: داری بچه گول می زنی؟-: باشه یه پرایدم واسه ات جور می کنم . -: نه عمو  نگه دار واسه خودت . -: سگ خورد یه خونه چهل پنجاه متری هم ردیف می کنم . -: خجالت بکش . سنی ازت گذشته . -: خفه شو . ذهن من که مثل تو منحرف نیست . یه زنم برات می گیرم . خوبه؟ -: خوشگل باشه ها . تو مایه های کتی پری :- حله -: بعد خونه و پراید و لپ تاپ و کارت گرافیکم روش میدی دیگه ؟ -: نه دیگه ، اونا جداس. -: خیلی خب پس بی خیال . من خوابیدم دیگه . -: باشه . اه ، اونام درست می کنم واسه ات .

و روز ثبت نام فرا رسید . به دانشگاه دخول کردم و اولین چیزی که جلب توجه می کرد دخترای هیجده نوزده ساله بودن که ازقضا بسیار هم زیبا جلوه می نمودن .  مراحل اولیه و پشم ثبت نام تموم شد و گفتن واسه انتخاب واحد و ثبت نام نهایی فلان روز بیاین دانشگاه . این چند روز هم گذشت و دوباره رهسپار دانشگاه شدم . برای انتخاب واحد باید از یه اتاق تنگ و تاریک یه سری کاغذ می گرفتیم بعد می اومدیم از رو در و دیوار ، کلاسای دلخواهمونو پیدا و وارد برگه ها می کردیم . حالا من هرچی نیگا می کنم می بینم همه ی کلاسا پره . این دخترام که همش زیر دست و پا بودن . خلاصه اونجا با یکی آشنا شدم و برگه اشو گرفتم و عینا از روش کپی پیست کردم . البته غیر از اون با چند تا از بچه های دیگه هم از قبل آشنایی داشتم ولی اونا زیاد پیش خورده بودن و کلاساشون به من نمی خورد . کار تموم شد و باید هرچه سریعتر برگه ی انتخاب واحدو می رسوندم به مدیرگروه چون هرلحظه این احتمال وجود داشت که کلاسای انتخابیم تکمیل ظرفیت بشن . درحال زور زدن برای رسیدن به میز بودم که متوجه شدم یکی از پشت هی فشار میده . حالا من سعی می کنم بی خیالی طی کنم ولی مثل اینکه اون ول کن نبود . برگشتم که بگم آقا بی خیال ما شو ، که دیدم طرف دختره . زنهار خودم بی خیال شدم ولی دختره بی خیال نشد . گفت : ببخشید اجازه میدین من این برگه رو تحویل بدم ؟ منم گفتم : الان من تحویل میدم میرم بعد شما بیا بده (و از همونجا بود که شعله ی عشق در نی افتاد) . خفه شو ! اصلا این بنده خدا رو سه ترم بود ندیده بودم که تازه این ترم چشمم به جمالش آره .

 

گفتن برای جلسه ی توجیهی فلان روز دوباره گز کنین بیاین که ما هم اومدیم . ما رو بردن تو نمازخونه و رو صندلی نشوندن . بعد دخترا هم رفتن قسمت انتهای نمازخونه و یه پرده هم بینمون بود . یعنی مثلا مدیرگروه که نطق می کرد اونا فقط صداشو میشنیدن و احتمالا موقع بیعت هم دستشونو می کردن تو تشت آب . اما خانوم معاون رگ فمینیستیش زد بالا و پیشنهاد داد که دخترا هم بیان و پشت سرما و دوشادوش همدیگه آماده ی نبرد با استکبار جهانخوار ،مرگ بر منافقین و کفار … اون روز هم گذشت . می دونین . من اومده بودم دانشگاه که درس بخونم . می خواستم یه ذره بیشتر با علم کامپیوتر آشنا بشم . اما بازی روزگار و گردش فلک ، سرنوشت رو طور دیگه ای رقم زد .

ترم اول عین بچه ی آدم می اومدم دانشگاه و بعد از اینکه کلاسام تموم می شد بدون لحظه ای درنگ برمی گشتم خونه . اکثرا هم رفت و آمدم به تنهایی صورت می گرفت . برخلاف خیلی از دوستان ، نظر خاصی نسبت به نسوان نداشتم . همینطوری ترم گذشت تا رسیدیم به امتحانا که مصادف شد با اون برف شدید و تعطیلی ده پونزده روزه ی مملکت . یادش بخیر اون موقع امتحان مبانی داشتم . سر امتحان با اینکه جوابا زیر ماتحتم بود ولی نتونستم تقلب کنم و از اونجایی که هوا خیلی سرد بود و من هم دم در وردودی داشتم سگ لرز می زدم به شدت مثانه ام پر شد اما چون که من مدرسه و دانشگاه دستشویی نمیرم تا خونه نگه داشتم خودمو . خب دیگه پست طولانی شد . ولی منتظر قسمتای بعد باشین . چون سلام نکردم پس خداحافظی هم نمی کنم ولی امیدوارم خدانگهدارم باشه و نگهدارش ! (کی؟ همون فشاریه؟) نه الاغ جان ، میگم اونو شصت ترمه ندیدمش دیگه . سرویس کردین مارو .

دیدگاهی بنویسید