همونطوری که سه هزار میلیارد بار گفتم همیشه با تعریفی که خارجیا از عشق داشته و دارن مشکل دارم. تعریف شرقی عشق رو بیشتر قبول دارم و اینکه ظهور و شاید افول عشق در طول عمر یکی دو بار اتفاق بیفته منطقی تر به نظر میاد. وانگهی علم و رسانه زندگی رو به سمت و سوی مادی سوق میدن و کلا واژه های غیرمادی هم تعریف قبلی خودشونو از دست میدن.
تعریف فیلم قبل از طلوع رو زیاد شنیده بودم و این روزا نیاز داشتم یه فیلم درام سنگین ببینم و گند بزنم تو حال خودم. تو آرشیوم اون فیلمی که می خواستمو پیدا نکردم و رفتم همین قبل از طلوع رو دانلود کردم. بعد از امتحانا فرصتی پیش اومد و نشستم فیلمو دیدم.
فیلم محصول سال ۱۹۹۵ و با کارگردان و بازیگرای نه چندان معروفه. کلا با فیلمای دهه نود بیشتر از بقیه فیلما حال می کنم اما متاسفانه قبل از طلوع اون فیلمی که می خواستم نبود و به جای رخوت، بیشتر عصبانیم کرد. فیلم کاملا دیالوگ محوره و یک ایده ی خوب رو بدون هیچ پرداختی فقط الکی کش میده. بازیگراش هم اصلا حسو منتقل نمی کنن و شات های هنری کارگردان هم کلیشه ای و نخ نما شده اس.

داستان فیلمو نمیگم اما تعریفی که از عشق ارائه می کنه کاملا غربیه و دوستی های سطحی و هوس های زیرشکمی رو به عشق الصاق می کنه. مثلا طرف با دوس* دخت&ش به هم زده و میاد مخ یکی دیگه رو می زنه و حالشو می کنه و این میشه عشق. البته این درسته که عشق توی فراق و نرسیدنه اما نه اینکه وقتی نرسیدی بزنی تو کار یه باصطلاح عشق دیگه. یعنی من اونقدر ارزش دارم که الان قلبم گرفته. یه عشق می خواستیم اونو نداد به ما.
در آخر دیدن این فیلمو اصلا توصیه نمی کنم و کمک کردن به شستن ظرفا خیلی حس بهتری داره تا اینکه بشینی و زندگی پر از لذت و حال بقیه رو ببینی. یعنی من الان برم بمیرم خیلی بهتره. یعنی یه بار میرم دانشگاه هرکی یه کیو انداخته کنارش یا داره با موبایل زمینه رو آماده می کنه برای سطوح بعدی و ما موندیم و حوضمون.
و بدتر از همیشه … آه …
دیدگاهی بنویسید




