بعضی وقتا برای انجام کارای کوچیک هم نیاز به داشتن اعتماد به نفس دارم. مثلا برای نوشتن و کامنت گذاشتن اصلا اعتماد به نفسی در من وجود نداره و حس می کنم اگه چیزی بنویسم مایه ی سرافکندگیم میشه. یعنی تا این حد اعتماد بنفس ندارم.
چند وقتیه خوابای سنگین زیاد می بینم. چند شب پیش خواب یکی از دانشجوهای همکلاسی رو دیدم. یه پسری که کلا شاید نیم ساعت با هم حرف زده باشیم. البته شخصیت اول خوابم نبود و نقش واسط رو داشت اما به هرحال باید از اینکه یه نفر بی هیچ دلیل خاصی یهویی خوابشو دیده خوشحال باشه. من که یادم نمیاد کسی بهم گفته باشه خوابتو دیدم. به نظرم حس جالبیه. حسی که شاید برای بعضیا مهم نباشه و حتی از اینکه کسی خوابشونو ببینه متنفر باشن.
نسبت به ترانه ی آهنگا حساس شدم. با خودم قرار گذاشته بودم که فقط آلبومای چاوشی رو بخرم مگه اینکه خواننده ای یه آلبوم فوق العاده منتشر کنه. آلبوم سیروان رو دانلود کردم و از ترانه ی چندتا از آهنگاش خوشم اومد و رفتم خریدمش. آهنگای قدیمی رو هم وقتی گوش میدم بیشتر از هر چیزی به ترانه هاشون توجه می کنم. بعضی وقتا احساس می کنم شاعر این شعرو برای وصف حال من گفته. اصلا دیگه نمی تونم از موسیقی لذت ببرم.
دوباره افتادم رو دور شعر گفتن. اسمشو شعر نمیذارم. ولی حرفایی هست که با وزن و قافیه گفتنشون لذت بیشتری داره. شعرایی که تو زمانای مختلف گفته بودمو رفتم خوندم. هر کدوم برای یه برهه ی خاص از زندگیم بودن و کاملا تاثیر حال و روحیه ام توشون مشهود بود. مثلا فلان شعرو وقتی گفتم که فلان اتفاق برام افتاده بود. حالا یه چندتا بیت از یه شعرو که توصیف این روزای منه رو اینجا میذارم و بازم تکرار می کنم که اینا فقط برای خودم قابل احترامن و ادعایی هم ندارم.
توی دریای طوفانی، روی قایقم نشستم، واسه ی یاری رسوندن، دل به هیچ کسی نبستم
با تمام حس و جونم، می کنم دائم تقلا، اما از تلاش بی سود، ساکت و مغموم و خسته ام
قایقم اسیر موجاس، انگاری آخر دنیاس، مونده از هرچی که داشتم، یه تبر کنار دستم
میگه هر نفس تو سینه ام، که هنوزم زنده هستم، اما مأیوسم و چشمو، رو به هرچی نوره بستم
دسته ی تبر تو مشتم، توی قلبم حسرت و یأس، با تمام زور دستم، قایقو زدم شکستم
یکشنبه ی هفته ی پیش بخش اول امتحان تربیت بدنی رو ازمون گرفتن و درحالیکه شب قبلش تا ساعت سه نخوابیده بودیم و تو خواب هم خواب دروگبا و پیتر چک رو می دیدیم که کلاه مسخره اش رو بعد از بیست سال برداشته. بعد تصمیم گرفتیم (در اصل گرفتم، ولی چون از اول پاراگراف ضمیر جمع به کار بردم دیگه *دم توش) که بریم سینما فیلم چک رو ببینیم، لکن این دسته از فیلما رو برای زوجین می سازن و هیچ الاغی – و به تعبیر یکی از دوستان هیچ دیوانه ای – تنها پا نمیشه بره از این فیلما ببینه.
البته تعریف تنهایی در جوامع مختلف فرق می کنه. مثلا منظور ما از تنهایی اینه که هیچ کس دور و اطرافمون نباشه و به قولی در داخل مکان باشیم. اما در جوامع غربی تنهایی یعنی با جنس مقابلت اینجوری نباشی و کسی از اونا نباشه که باهاش اینجوری باشی.(دو انگشت اشاره رو به هم گره بزنید.) همه ی این تعاریف جای خود، ولی به این تعریفی که من میگم هم توجه مرقوم فرمویید.
سه هفته پیش که می شد هفته ی قبل از کنکور کذایی به بعضی از دوستان به نسبت نزدیکتر پیشنُهاد کردم که بریم نمایشگاه کتاب. می دونین که من خوره ی کتاب گرفتم. خلاصه گفتم و یکی گفت معده اش اسپاسم گرفته، دیگری بیان نمود که با سایرین قرار داره و اون یکی فرمود کتاب چیه؟ دست آخر یه نفر باقی موند که قبول کرد با من بیاد اما ساعاتی قبل از اعزام اطلاع داد که روده اش اسپایر شده و اگر هم نمی شد اصلا حوصله ی اومدن نداشت.
همچون الاغی که کیف دستش باشه به تنهایی راهی نمایشگاه شدم و بسان وزغ شروع به خریدن کتاب کردم که اگه همراه داشتم دائما غر می زد که بریم، بسه، خسته شدم، خوابم میاد، گشنمه … . و در اونجا مردمانی رو دیدم که فوج فوج با همدیگه اومده بودن و عده ای با دوست دخ&رهاشون (یعنی یه پسر با چندتا دختر) و عده ای شماره به دست و تعدادی شماره بگیر و بعضی مشغول شخم زدن مخ، و تنها چیزی که مهم نبود کتاب بود.
نگاهی به چهره ها که می نگریستم جز داغونی و شوتی نیافتم و بعد به خود نگریستم و یافتم که چقدر خرم آخه. ملت کیلو کیلو دختر از تو کوچه خیابون جمع می کنن که بعد از نمایشگاه وزن کنن اما برای من یه پسر هم نبود. من ِ عاشق، من خوب، منی که غایت بچه مثبتم. منی که برای کتاب اومدم نه لاس و مخ و … زدن. و در همونجا بود که شعری از خودم تراوش کردم که اگه مورد وزن و معنی داره، گیر ندین دیگه.
روی پله ها نشستم، رو به روم سالن زرده، توی دستم کتاب و کاغذ، توی سینه ام پر ِ درده
مردمی رو می بینم که، دستشون تو دست یاره، اما هرکی با من سفر کرد، رفته و برنمی گرده
می زنم با دست رو شونه ام، به خودم میگم بلندشو، حال و روزی که تو داری، ته تنهایی مَرده
میگم و بلند نمیشم، توی فکرم باد و بارون، می بینم که از غم دل، آسمون هم گریه کرده
حالا از این همه آدم، فقط یه خدا برام هست، اما اینو هم می دونم ، که اونم به فکر طرده
همونطور که پارسال هم نوشتم، یه فروشنده ی خانمی بود که بهش گفته بودم سلاخ دارین؟ و یحتمل فکر کرده بود که میگم بیل&اخ دارین؟ همون. گفتم برم پیشش خاطره ای تازه کنم اما به یاد آوردم که ناشرش ترکیده. همینطور خیاری مشغول خرید بودم و جلو یکی از غرفه ها وایستاده بودم که یه پسری اومد و با ته لهجه به دختر فروشنده گفت یه کتاب بده که داستانش عمیق باشه. دختره گفت من چه می دونم چی میخوای آخه. بعد پسره نگاهی به کتابا انداخت و گفت الیور تویستو بده. واقعا کل هیکلم تو عمق الیور تویست.
در غرفه ای دیگر دیدم یه مرد سیبیل کچلی نشسته و داره یه کتابو امضا می کنه. به خودم گفتم اگه این بابا نویسنده اس پس چرا هیشکی پشمم حسابش نمی کنه؟ رفتم نزدیکتر و از روی کتابی که داشت امضا می کرد فهمیدم اسدالله امرایی مترجمه که قیافه اش رو تو جراید دیده بودم. یه کتاب برداشتم و دادم امضا کرد. یه کتاب دیگه هم پیشنهاد داد و گفت اینم کلی جایزه برده. نگاهی به درون کتاب انداختم و با شست به وی اشاره نمودم.
در پایان لازم به ضروریه که بگم اصولا و منطقا آدم تنهایی نیستم و همچنین لنگ و دنبال دوست از جنس دیگر هم نیستم و با خودم خیلی حال می کنم هرچند که خودم با خودش حال نمی کنه. همونطور که شاعر خوش الحان می فرمان : حالا من موندم و سایه ام، که از تنهایی بق کرده، من و این نقطه ی پایان، که دنیامو قرق کرده … .
پی نوشت: تریپ تنهایی برداشتن خعلی کلاس داره. آخر پز روشنفکریه …
حدود یه هفته پیش، در نیمه های شب، هرچی زور می زدم و یه قل دو قل می کردم خواب به چشمونم نمی اومد و وقتی دچار بی خوابی میشم ذوق و قریحه و از این چیزا در من غلیان می کنه و شروع می کنم به سرودن شعرای چرت و پرت. این شبه شعر هم حاصل آخرین بی خوابیمه و البته وزن و قافیه بعضی جاها مورد داره ولی معنا و عمق بدی هم نداره زیاد. هان؟
——————————————————————————–
از پنجره غصه رفت، بدبختی از در اومد – دیروز تلخم گذشت، فردای تلخ تر اومد
بهار رسید و نشست، روی لبم یه لبخند – سرما زد و خوشی ها، از عمر من سراومد
تو فال روزانه ام، خنده و خوشحالیه – اما همیشه شانسم، بدتر از بدتر اومد
در اوان کودکی و زمانی که طفیلی خرد و کودن بیش نبوده و نیستیم، از طریق کانالای تلویزیون با عید مسیحیا آشنا شدم و هرچی زور زدم غیر از تنها در خانه مورد دیگه ای یادم نیومد.هان چرا، هدیه سال نو هم بود که اون موقع خیلی برام ترسناک می نمود اما الان به صحنه مثله شدن واقعی هم وقعی نمی نهم.
داشتم زر زر می کردم. از همون دوران بود که علاقه ای به کریسمس در من جرقه زد و کلا با کریسمس خیلی حال می کردم و حتی در نظرم از نوروز ما هم باحالتر می بود. البته من در بین وضعیت های آب و هوایی به هوای برفی بیشتر راغبم و ماه مورد علاقه ام هم دی ماه هست که همیشه ی خدا امتحان داشتم و امسال اولین باریست که امتحان ندارم، وانگهی کنکور که دارم.
جذابیت بابانوئل های مونث بر شوقم می افزود اما امسال نمی دونم چرا اینطور شده و باز هم عده ای جوگیر *یده اند در این آیین و جای پاشون هم مونده. من نمی فهمم افراد معلوم الحالی که تا همین دقایقی پیش فلان جای فروهر رو پاره کرده بودن و ادعای ناسیونالیستیشون چرخ و فلک کرده بود و اعیاد اسلامی رو قبول نداشتن و مهرگان و مردادگان می کردن حالا برای کریسمس و پاپانوئل جر خوردن و تازه میگن کریسمس عید ایرانیا بوده در سه هزار میلیارد سال پیش. والا. انتظار دارین با این وضعیت بازم با کریسمس و بابانوئل های مونث حال کنم؟ می دونین چیه، من کلا با هر مسئله ای که رو*پی بشه مخالفم و به ضدیت با اون برمی خیزم.
ای وای! نظرم عوض شد!
بگذریم. عرضم به حضور انوریتون که بعضی بازیکنای فوتبال هستن که باصطلاح بهشون میگم فوتبالیست کثیف. برای مثال داخلی مثلا شیث و جاسم کرار و نمونه خارجیش هم کریسمس رونالدو و کارلوس توز مثلا. همونطوری هم که قبلتر گفتم بخاطر هم فامیلی بودن با ناصر حجازی طرفدار استقلال بوده و هستم اما به هیچ عنوان از فرهاد مجیدی خوشم نیومده و نمیاد. به نظرم مجیدی رگه هایی از کثافت رو داره و همین هفته ی پیش هم یکی از این کثیف کاریاشو رو کرد. دخترش اماراته و از امارات پیشنهاد داره بعد میره قطر و عین خر پول می گیره مث گاو میشمره. اگر هم خاطرتون باشه اون موقع که تو لیگ امارات بازی می کرد وقتی گل می زد پیرهنشو می داد بالا و رو زیرپیرهنش عکس پرینت شده ی شیخ اماراتی مالک باشگاه نمایون می شد.
در انتها شما رو با یه جمله ی قصار به پایان می رسونم و گودنایت می گمتون.
“تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند
چشم ها را بستند و چه با دل کردند
سهراب کجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند
تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند، همه جا سایه ی دیوار زدند”
البته کلشو نمی دونم ولی زخم که به دل عاشق زدن و باور نداری بیا نگاه کن.
این مطلب رو دقیقا اواسط فروردین سال هشتاد و نه یعنی حدودا یک سال و نیم پیش توی سایت قبلی منتشر کردم. اون موقع دورانی داشتیما … خدا رو هم بنده نبودیم.
——————————————-
سلام کمربند ! این سجعای پیاپی ، شعرای عاشقونه ، برای کوزه خوبه ، روی درش بذاری ، تا آب خنک بمونه ، باهاش چمن بکاری ، که خر آواز بخونه ، برای ذهن خسته ام ، برای تشویش قلب ، اینا نشد تسلی (تسلا) ، با شعر و با ترانه ، نمی رسم به … ، اما نمیشه انگار ، اشباع شدم از کلام ، با اینکه می نویسم ، از بدرود و از سلام ، اون مهره های رنگی ، که حلقه ان به دستت ، شدن توی خیالم ، قشنگترینه جسما ، زیباترین تو عالم ، نگاه بکن به چشمام ، بدجوری به زوالم ، نگاه من ننگ توئه ، نگاه تو قاتل من ، از توی دریای چشام ، رد میشی و ، نمیشینی ، یه ذره هم ، تو پلکای ساحل من !!
به به ! واقعا لذت می برم وقتی متوجه میشم که هوا رو به گرماس ! مشعوف میشم وقتی شکوفه ها رو می بینم و چاقاله فروشایی که رو میوه ها آب می ریزن ! به به ! غرق حظ میشم از اینکه می بینم حساسیتا به بهار باعث سرفه و عطسه ی مردم میشه و باید همیشه قرض ضد حساسیت همراهشون باشه ! دیگه می چسبم به سقف از این همه پشه ! انصافا خرکیف میشم وقتی دندون عقلم لپمو سوراخ کرده و می ترسم برم دکتر !
زنهار ! خب تعطیلات تموم شد و دوباره پویایی و جنب و جوش به همه جا برگشت . کلا این تعطیلات طولانی برای مایی که همیشه مشغول استراحتیم هیچ سودی نداره و بنده همون به که ز تقصیر خویش روی به درگاه خدا آورد ! راستی من یادم رفت سال جدیدو تبریک بگم که خب الان گفتم و امیدوارم این سال هممون به موفقیت نایل بشیم هرچند که این حرفا همش صرفا شعاره و حتی ممکنه امسال بریم زیر تریلی له بشیم و در حالیکه هنوز زنده ایم و هوشیار از زیر چرخا بکشنمون بیرون و از لگن به پایینمونو قطع کنن . ممکنم هست زلزله بیاد و آوار بریزه رو کیس کامپیوتر و هاردم و تمام دار و زندگیم از بین و بود بره. همه اینا ممکنه اتفاق بیوفته به هرشکل .
من وقتی میرم میشینم سر کلاس دو حالت بهم دست میده . یا خوابم میاد و خسته و کسلم و از درس هیچی نمی فهمم یا اینکه دیفالت از درس هیچی نمی فهمم . بنابراین مجبورم با بغل دستیام ور برم و اگه نتونم مجبور میشم با خودم ور برم . مثلا یه دفعه خودکارمو میندازم بالا می خوره به سقف یا یه سکه درمیارم شیر یا خط بازی می کنم. بعضی مواقع هم به فکر فرو میرم . چند ماه قبل و ترم پاییز سر یکی از کلاسا بودم و دیگه چیزی باقی نمونده بود که باهاش ور برم . به ناچار دنبال سوژه گشتم برای سایت که ماحصلش شد این پست.
اصولا شخصیت آدما رو میشه از ظاهرشون حدس زد . مثلا یکی کفش اسپرت می پوشه یکی دیگه از این کفشا که شکل کشتیه . یه نفر عشق آل استاره و یکی صندل و دمپایی و ناخن شست پا . یا یکی علاقه به کیفای سامسونت داره اون یکی کیفای پارچه ای و برزنتی . یه نفر ارادت خاصی به کیف کوله ای داره و یه نفر به این کیف دستیای زنونه . تمام مثالایی که بالا زدم نشون میده که صاحبای کیف و کفش چه جور آدمایی هستن و برای اینکه بیشتر روشن بشین به تفصیل توضیح میدم.
کسایی که کفش کتونی می پوشن فعال و پر جنب و جوشن . از دیوار راست میرن بالا . دوران بچگیشونو دوست دارن چون بچه ها تو اون سن بیشتر کتونی پاشون می کنن و حتی این تیپ آدما اونقدر به کفشای اسپرت علاقه مندن که با همین کفشا میرن عروسی و می رقصن . خلاصه آدمای بی مغز و کله خرابی هستن که زیاد هم عرق می کنن و همیشه بوی مشمئز عرق میدن . کسایی هم که کفشای کتونی نمی پوشن ویژگیای اونارو ندارن و هرچی که الان گفتم برعکسش کنین.
یه لنگه کفش پاره ، بی کس و بی ستاره!
کیف سامسونتیا و چرمیا آدمای جدی و متفکری هستن . دستشونم زیاد می کنن تو دماغشون . فکر می کنن مدیر و رئیسن ولی ناخن منم نیستن . کیف برزنتیا رو اعصابن . من همیشه از بچگی ازشون تنفر داشتم . هروقت این کیفا رو دست یکی می بینم یاد دوران جاهلیت و دبیرستان و اینا میوفتم . کیف کوله ای ها هنوز بچه ان . تفکراتشون هنوز تو دوران طفولیت گیر کرده و معلوم نیست کی میخوان بزرگ بشن . کم مونده یه پس&تونکم بذارن دهنشونو هر خانمی که دیدن مامان مامان کنن. آفرادی که کیف زنونه و دخترونه دارن منحصرا باید مونث باشن . نمی دونم اولین بار کی این کیف رو ابداع کرد ولی هرکی بوده مطمئنا یک آدم دزد بی خوار مادر بیش نبوده.
در همین باب صحبتی داشتیم با رئیس هیئت مدیره ی فروشگاه های زنجیره ای کیف و کفش هاپ هاپ استار.
خبرنگار : ضمن سلام و تبریک سال نو اگه ممکنه خودتون و فروشگاهتونو بیشتر برای ما معرفی کنین.
علی : منم سلام دارم خدمت تک تک بینندگان و این سال نو رو خدمت تمامی مسلمین جهان تبریک عرض می کنم. من رئیس هیئت مدیره هستم .
خبرنگار : بله . آقای رئیس هیئت مدیره می خواستم بپرسم که آیا وضعیت فروش محصولات شما مناسب هست یعنی فروش معقول و مناسبی دارین ؟
علی : والا تا چند وقت پیش خیلی خوب میفروختیم ولی تازگیا با ورود جنسای هندی بازار ما هم کساد شده .
خبرنگار : ولی ببخشید شما که فروشنده اید ؟! بعدش همه میگن جنسای بنجل و ارزون چینی بازارو خراب کرده نه هندی .
علی : توی صنف ما هندیا همه رو سرویس کردن . اگه نمی دونین برید چهارتا روزنامه ی اص*لاح طل&ب بخونین.
خبرنگار : بله . لطفا اگه میشه برای ما بگین که کدوم محصولتون فروش بهتری داره و مردم بیشتر می خرن .
علی : خدا رو شکر مردم به همه ی اجناس نظر دارن و ما هم هدفمون جز خدمت نیست و فقط میخوایم یه تیکه نون حلال ببریم سر سفره با زن و بچه امون بخوریم . به خدا اگه همه به فکر این مردم باشن ما اینقدر زیر خط فقر نداریم . الان شما همین سریال کانال پنجو ببینین . مردم ما نون ندارن بخورن ولی وزن همشون بالای صد کیلوئه . خب اینا مصیبته . (وقتی این جمله ها رو می گفت اشک تو چشاش جمع شده بود.)
خبرنگار : بله . در آخر اگه میشه از برنامه هاتون برای ادامه ی کار بگین .
علی : خب همونطور که مطلعید امسال سال کار مضاعف و همت مضاعفه که البته به نظر من کلمه ی مضاعف حشوه و استفاده از عبارتِ کار و همت مضاعف بهتره .
خبرنگار : نه اینارو ولش کنین ، بگین که برنامه اتون برای توسعه و پیشرفت این صنعت چیه ؟
علی : نه دیگه ، برنامه ی خاصی ندارم و همتونو به خدای مندان می سپارم .
اما از اونجایی که تخلفات گسترده ای در بازار کیف و کفش صورت گرفته صحبتی داشتیم با دبیر اجرایی ستاد مبارزه با تخلفات اصناف.
خبرنگار : سلام علیکم و عیدتونم مبارک .
حسام : سلام . شما ؟
خبرنگار : جان ؟ ما که با هم هماهنگ کرده بودیم .
حسام : ببخشید هندزفری تو گوشم بود شماره اتونو ندیدم . امرتون ؟
خبرنگار : می خواستم بپرسم که شما از وضعیت تاسف بار بازار کیف و کفش اطلاع دارین و آیا برای مقابله با این پدیده ی شوم تمهیداتی اندیشیدید یا خیر ؟
حسام : نخیر من تکذیب می کنم . هیچ مشکلی تو این بازار وجود نداره و مردم می تونن با خیال آسوده به خریدشون بپردازن.
خبرنگار : ولی شواهد حرف دیگه ای می زنه .
حسام : چه حرفی می زنه ؟
خبرنگار : مثلا فروش کیف همراه با جاسوئیچی های مستهجن و مبتذل . مثلا جاسوئیچی مرد عرب .
حسام : به هرحال بازرسین ما همواره درحال گشت زنی و … چرخ زدن هستن و قطعا اگه تخلفی ببینن حتما فرد متخلف رو جریمه می کنن. با این حال اگه مردم شریف و همیشه در صحنه ی ما که آتش این فتنه ی خانمان سوز رو خاموش کردن تخلفی مشاهده کردن می تونن با این شماره تماس بگیرن و مژدگانی دریافت کنن . ضمنا فروشنده ی خاطی هم به اشد مجازات اع*دام خواهد شد .
خبرنگار : به هرحال خیلی ممنون از وقتی که در اختیار ما گذاشتین .
حسام : باشه .
خبرنگار : اِ … خب میشه اون شماره تلفنم بگین ؟
حسام : بیاه !
دوستان من ! بیاین به سلایق و علایق همدیگه احترام بذاریم و اینقدر پاتونو روی کفش من نذارین . چقدر برم واکس بخرم آخه؟ در آخر هم این پست رو با یک جمله ی قصار به پایان می برم . عشق یکطرفه مثل چاه گرفته ی مستراح می مونه . باید هر چه سریعتر ازش خارج بشی . توالتتیم !! خداحافظش !
از همون اوان کودکی و زمانی که یاد گرفتم بنویسم ژاله و اکرم به نوشتن علاقه داشتم. شعر هم می گفتم و کم کم با ممارست تونستم به تکنیک شعر گفتن دست پیدا کنم و کمی استعداد هم داشتم اما شوربختانه قریحه ی شاعری نداشته و ندارم. مثلا بیت زیر از حافظ گویی از زبان من خارج میشه ولی حتی اگه من دو هزار سال هم تلاش می کردم نمی تونستم همچین بیتی بسرایم:
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟
اواخر دوره ی دبیرستان و پیش دانشگاهی دوره ی فراز شعری من بود و ابیات شاهکاری از خودم ول می دادم که وقتی الان می خونمشون متعجب میشم از اینکه چطور تونستم همچین شعری بگم.
دوره ی راهنمایی برای من دوره خاطره انگیزی بود. بعد از اینکه تموم شد دیگه ارتباطی با بچه ها نداشتم و خب اون موقع هم موبایل فراگیر نشده بود و من خوشم نمی اومد زنگ بزنم خونه طرف بعد مامانش گوشیو برداره و بگم ببخشید … علی آقا هستن … . چهارسال گذشته بود و رفته بودم دانشگاه امیرکبیر تا کارت کنکورمو بگیرم. تو صف وایستاده بودم که دیدم یکی از بچه های همون دوره ، کارتشو گرفته و داره میره. فامیلیش سرخوش بود و اندازه یه خرسی لپ داشت. یاد دوران بلوغم افتادم و می خواستم برم باهاش احوالپرسی کنم که نرفتم و اونم از انظار دور شد. بعدش خیلی ناراحت بودم و در راه برگشت تو اتوبوس چند بیت زیرو گفتم :
سرخوشم!
همیشه یادت با من بود، خودت اما پیشم نبودی
تو رو دیدمت به یکبار ، نه تو التفات نمودی
خاطراتم جلو چشمام ، رژه رفت و تو ندیدی
گفتمت با بی صدایی، چیزی هرگز نشِنیدی
رفتی و چشمای کم سوم، در پیت بی نفع و بی سود
پیاپی با زدن پلک ، رج زدن خط های مقصود
اما قلبم از تو دور و ، وجودت در حال رفتن
بلورای رنگی مهر ، بی صدا با من شکستن
روند رو به رشد و تکامل شعریم ادامه داشت تا اینکه اتفاقی افتاد و مسیر عوض شد و الان چند ساله که نتونستم مثل سابق شعر بگم. الان حجم عظیمی از ابیات رو دارم که یا وصف حال خودمه یا توصیف شخصیتی خاص. اوایل کار صرفا توصیف بود :
تو برترین خلایقی ، واسه غریقا قایقی
برای من که عاشقم، مثل گل شقایقی
بعد کار به پرستش رسید:
اون برام مثل یه بت بود، آره من یه بت پرستم
خدا رو نمی شِناسم ، من همینم که هستم
وقتی دیدم آدم ضعیفی هستم و رسیدن به اهداف برام ناممکنه به مرگ رو آوردم و تو یک دوره ی چندماهه خیلی به مردن علاقه داشتم و این علاقه رو هم بروز می دادم که اعصاب همه رو به هم می ریخت.
آرزوم مردنِ محضه ، حتی تقدیرم نباشه
بوسه بر فرشتهی مرگ، اگه غرق خون لباشه
از همه چیز و همه کس مایوس شده بودم. دوره منفی بافی و تلخی شروع شد. زمستون:
قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی
شوقی نداد به چشمام، روی لبام نیاورد، نه خنده ای نه حرفی
و بهار:
حس غریب شب ها ، گرمای نوبرانه ، عطر هوای بدبو
توی تنم نشستن، درون من گذاشتن، حجم عظیم اندوه
و در آخر وقتی حکایت به پایان رسید و دفتر بسته شد:
طلایه دار قلبم ، رفته که برنگرده ، روزای من مثل شب ، تاریک و خیلی سرده
حتی خدا نگاهی، به حال من نکرده ، سینه ی من پر از غم، پر از عذاب و درده
راستش اکثر شعرامو با ریتم و ملودی میگم و بعضیاشون رو هم خوندم و صدامو ضبط کردم اما روم نشد بذارم واسه دانلود. خلاصه این بود ماجرا.