دستم به آبه

پیش نوشت : این مطلبی که می بینین یکی از همون مطالبیه که تو این پست وصفش رو گفتم . البته من توی اون سایت اسامی رو آورده بودم اما اینجا بی خیالش میشم .

سلام سپید جامه ! دستشوییا دستشوییا ، منم میخوام گاله بشم ، میخوام برم توی زمین ، چاله بشم ، چاله بشم ، از پیش من هرکسی ، رد میشه یک لحظه ای ، تیکه ای رو میندازه ، تا من بشم قهوه ای ، نگاه معصوم من ، مملوئه شرم و حیاس ، اما دلم میخواد که ، با لیزرای حساس ، طرف رو داغش کنم ، مغزشو توی یک ظرف ، آبپز کنم بی هیچ حرف ، روده هاشو تو گونی ، خرد کنم و بریزم ، تو سطلای زباله ، من چقده مریضم ، کاشکی خدا یه مدت ، اختیارو می دادش ، به دستامو در ازاش ، ازم جسد می خواستش ، غایت آرزوهام ، کشتن و قتل عامه ، اون موقع هاس که دیگه ، دنیا برام به کامه !!

یکی از نیازهای فطری و ذاتی آدما که هیچ تلاشی برای از بین بردنش نمی کنن نیاز به قضای حاجته . واقعا نمی دونم ، یعنی خدا نمی تونست انسانو طوری خلق کنه که از تمامی مواد غذایی بهره ببره و دیگه پسماند نداشته باشه ؟ یعنی نمی تونست آدمو جوری بوجود بیاره که اصلا لازم نباشه چیزی بخوره تا بخواد اجابت مزاج هم بکنه ؟ اصلا از اینم بالاتر . خدا نمی تونست آدمو خلق نکنه که بعدش لازم باشه غذا بخوره که بعدش هم نره دستشویی ؟ خدا نمی تونست فرشته ها رو خلق نکنه تا براش دعا کنن ؟ خدا نمی تونست منو بکشه ؟ خدا نمی تونست الان هوا یه ذره خنک تر بود بارون میومد ؟ خدا نمی تونست ادیسونو اختراع نمی کرد ؟ خدا نمی تونست … (شرمنده  ، پریزو پیدا نمی کردم)

سیستم دفع تو بدن انسان یکی از پیچیده ترین سیستمای موجود تو عالمه و من به شخصه هنوزم هنگم که چطوری کلیه غذایی که می خوریمو میچلونه و آبشو می ریزه تو مثانه . تازه بعد از اینکه چلوند چطوری تفاله ها رو می ریزه تو روده ، مگه کلیه به روده راه داره ؟ بعدش اینکه استاد کوزه گر سر کلاس تنظیم خانواده افاضات فرمودن و گفتن مثانه تا یک و نیم لیتر جا داره . البته من هنوز صحت و سقم حرف ایشونو بررسی نکردم ولی بعد از اینکه پستو نوشتم میخوام یه بطری یک و نیم لیتری از این نوشابه خانواده ها بردارم برم مستراح ببینم چقدر مثانه امو پر کردم. الان از دیروز تا حالا نرفتم دستشویی بخاطر این تست علمی . البته اینجا مشکلی هست . من اگه بخوام بطری رو پر کنم باید ایستاده بش*اشم که طبق گفته ی پزشکا اینکار خیلی بده و همه شلوارت نجس میشه . حالا اگه مثلا این دوستمون توی دستشویی دانشگاه ایستاده در حال ش*اشـ یدنه علتش اینه که عجله داره و میخواد بره سرکلاسش.

گفتم کلاس یاد دانشگاه افتادم . تو یکی از ساختمونای دانشگاه ما توالت مدرنی ساختن که غیر از مغز متفکر آقای دکتر ]…[ به عقل هیشکی نمی رسید . اینجا بود که یکی از دوستان عازم محل مورد نظر شد و از اونجایی که عکسای این دوستمون همیشه جنجال برانگیز بوده مجبور شدیم چندتا از تصاویرو بی خیال شیم و فرعو ول کنیم اصلو بچسبیم . یکی از سیستم های فوق پیشرفته در این دستشویی ، دم و دستگاهیه که در زیر مشاهده می فرمایین . اون لوله ای که در پایین قرار گرفته طوری طراحی شده که بدون استفاده از آب و همچنین زور ، املاح و مواد معدنی درون روده ی بزرگ شما رو می مکه و حالت مکنده داره. البته ممکنه این سوال براتون پیش بیاد که یه دفعه این لولهه نزنه روده و معده و آپاندیسمونم مک بزنه ؟ خب همون دوستمون در این رابطه تحقیق کرده و نتیجه این شده که در این لوله ها یک سنسور الکترونیکی و حساس تعبیه شده که نگرانی ها رو برطرف کرده.

مکانیسم دیگه ی این توالت اینه که بعد از قضای حاجت ، مواد از طریق یک کانال با عمق نیم متر به محلی خاص منتقل میشن. این حرکت برای اینه که شما با علم فیزیک بیشتر آشنا بشین و کاملا درک کنین که چطور مواد شیمیایی واکنش فیزیکی با هم میدن . در این توالت از آب خبری نیست و از مزایای ساختش هم به شمار میره . واقعا باید به دکتر آفرین گفت ! آفرین ! به قول تماشاچیا ، باریک !

خب ، بعد از اینکه کارتون تموم شد و حرکت املاح معدنی رو هم مشاهده کردین نوبت به تخلیه ی تزئیناتتون می رسه . به همین منظور یک بیل و یک فرغون پشت در انتظار شما رو می کشه . بیل زدن هم که همتون بلدین دیگه ، ماشالله یه پا اوستایین ! اند مکانیزاسیونه .

اما همونطوری که قبلتر هم اشاره کردم یکی از مناطق دانشگاه که هیچ کس جرأت نزدیک شدن و متعاقبا داخل شدن به اونو نداره ، دستشویی خواهرانه . البته در گذشته ای نه چندان دور دخترا می رفتن اونجا و آنجلینا جولی میومد بیرون ولی الان مدتیه که دیگه به خودشون زحمت نمیدن طی طریق کنن و داخل کلاس بساطشونو پهن می کنن و مالیدنو آغاز . چند بار سعی کردم از این سوژه های ناب تصویر تهیه کنم و در اختیار علاقه مندان به این ورزش باستانی بذارم اما هربار به دلیلی نشد . منم برای اینکه کرمم بخوابه ، رفتم از فاصله ی چندمتری از دستشویی دخترا عکس گرفتم تا یه خرده دور هم باشیم . هه هه ، هه هه هه ، هه هه هه هه ، هه هه هه هه … (کوفت! زهرمار!)

ممکنه بعضی از شما بگین من چقدر بی تربیتم که مستقیما از لفظ شـ *اش و ش*اشـ یدن استفاده کردم . من یه حرفی دارم . شما وقتی بچه بودین اگه ش*اشـ تون می گرفت یا می گفتین مامان جیش دارم یا همین ش*اش خودمون . نمی گفتین ادرار دارم که . یا مثلا نمی گفتین شماره دو دارم که اگه اینو می گفتین خیلی سوسول بودین . تازه ، در مورد همین بحث دستشویی رفتن کلی سوژه های غیراخلاقی بود که من هیچ بهشون نپرداختم و به همین علت از همه ی دوستان بددهن و بی تربیت عذرخواهی می کنم .

در آخر ضمن خداحافطی از همه ی شما عزیزان توجهتون رو به یک جمله ی قصار جلب می کنم . هیچوقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو ، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد . با این اوصاف من باید سیاه لشگری سرباز عراقی ای چیزی باشم . بازیگرتیم ! خدانگهدارش !

دیدگاهی بنویسید


گردیدن

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، سواریای تندرو ، به مردم پیاده ، خورشید ناز و خوشگل ، با آفتاب لطیفش ، مذاب نموده مغزم ، تف به دل خبیثش ، پرده نداره اینجا ، بد می سوزونه گرما ، اما ته اتوبوس ، چند تا دافن برنزه ، امید میدن به قلبو ، پوستِ سیامو سبزه ، منم میشم اون رنگی ، داف نمیشم ولیکن ، شاید بشم ویل اسمیت ، یا فیفتی سنت یا جردن !!

یکی از مشکلاتی که بهش گرفتارم تنظیم نبودن خوابمه . شبا ساعت دو سه می خوابم صبح ساعت هشت نه بیدار میشم و تا ظهر کسلم . دوباره ظهر سه چهار ساعت می خوابم و بعدش بازم کسلم . علتش هم اینه که من کلا شبارو بیشتر دوست دارم و از طرف دیگه بیشتر کلاسام ساعت هشت صبح بوده و هست . اینه که به هم می ریزه .

چهارشنبه ی هفته ی پیش اولین روز ترم تابستونی بود . راغب نبودم تابستون کلاس بردارم ولی نمی خواستم تحت فشار باشم . از یه طرف خانواده که هی می گفتن چرا همش تو خونه ای و از طرف دیگه تنهایی و اضمحلال و غم فراق و این شر و ورا . به هر شکل صبح علی الخروس! پا شدم که برم دانشگاه ولی انصافا خیلی زور داشت . تا حدی زور داشت که می خواستم بی خیال شم و بگیرم بخوابم ولی همون فشارایی که خدمتتون عرض کردم نذاشت که نرم.(برای راحتی کار ، بخونین گذاشت که برم!) هلک و ولک با اتوبوس و مترو و تاکسی رسیدم دانشگاه . هوا نسبتا خنک بود . رفتم روی بورد شماره کلاسو دیدم و رفتم سمت کلاس. یه نگاهی تو کلاس انداختم دیدم بَه! تو کلاس پره دختره که ! حقیقت امر اینه که موقع انتخاب واحد جلوی کلاس ما زده بود مختلط ولی چند روز قبل از شروع کلاسا یه دفعه شد برادر . از اینکه دخترا هم تو کلاس هستن خیلی مشعوف شدم . می دونین ، حضورشون یه طراوت و لطافت خاصی به کلاس میده . بعدشم ، اگه اونا نباشن ما کیو مسخره کنیم؟ خب حوصلمون سر میره چهار ساعت پشت سر هم اندیشه اسلامی داشته باشیم .

حدود یه ربع از کلاس گذشته بود که یکی از مسئولای دانشگاه اومد تو کلاس و گفت خانوما کلاسشون عوض شده و برن فلان کلاس . قیافه من اینجوری شد  :(   . کم کم داشت حوصله ام سر می رفت استاد هم نمی اومد. زنگ زدم دوستم گفتم بیا الان استاد میاد . گفت دارم میام . ساعت شد نه ولی استاد نیومد و ما هم دست از پا درازتر می خواستیم برگردیم خونه که چندتا از بچه ها رو دیدیم. کلاس اونا نه و نیم شروع می شد زنهار یه ذره مشغول به گشت و گذار توی دانشگاه شدیم . عکس زیر هم حاصل همین گشت زدناس . حالا اگه طرف نمی نوشت تو انتشارات هستم انگار اتفاق خاصی می افتاد.

تنهایی برگشتم خونه . روزا گذشت تا به شنبه رسید و باز کلاسای دیگه . صبح علی الغروب! رفتم دانشگاه . کلاس باید نه شروع می شد ولی استاد ساعت نه و نیم اومد . کلاسمون آزمایشگاهی بود که البته باید با کامپیوتر کار می کردیم . استاد حدود یه ربع حرف زد و توضیح داد که چیکارا میخواد بکنه و بعدش گفت خب ساکت باشین میخوام برگه تصحیح کنم . برگه ی امتحانایی که دقیقا یه ماه پیش برگزار شده بود . ما هم پا شدیم رفتیم . کلاس عملا باید چهار ساعت تشکیل می شد و خوشبختانه یا بدبختانه ساعت دو بعد از ظهر هم با همین استاد یه کلاس چهار ساعته ی دیگه داشتیم زنهار باید ول می چرخیدیم تا این چند ساعت بگذره . نتیجه ی این ول گشتنا هم شد عکس زیر . بچه های رشته ی کشاورزی قسمتی از زمینای بایر دانشگاه رو برداشتن و توش خیار و دیب دمینی کاشتن . اون دبه های آبی رنگی هم که می بینین برای بار انداختن خیار شور و ترشیه .

ساعت دو شد و رفتیم سر کلاس. استاد با نیم ساعت تاخیر اومد و حدود پنج دقیقه یه سری توضیحاتی راجع به کلاسش ارائه کرد . گفت که ما تئوری این درسو قبلا بهتون یاد دادیم حالا توی آزمایشگاه میخوایم ببینیم چقدر یاد گرفتین . برای همین هرچند نفر با هم یه تحقیق جمع کنن و بیان اینجا ارائه بدن . روزایی هم که ارائه ندارین می تونین نیاین چون من حضور غیاب نمی کنم . خب دیگه کاری باهاتون ندارم خدافس !

از روز یکشنبه حوالی ساعت دوازده یکی یا شماره ی ۹۱۲ زنگ می زد و تا می گفتم بله قطع می کرد. احتمالا شماره امو از روی مشخصات صاحب دامین ( whois ) پیدا کرده بود . تا سه شنبه به همین منوال بود تا اینکه والده ی محترمه گیر دادن که زنگ بزن ببینیم دختره یا پسر . گفتم بی خیال زنگ بزنم راهش باز میشه یه دفعه نصف شب زنگ می زنه . اگه دیگه جوابشو ندم بی خیال میشه . گفت نه الا و بلا میخوام بدونم دختره یا پسر . خلاصه شماره اشو ازم گرفت و گفتم زنگ نزن تا فردا به یکی از بچه ها بگم با شماره ی خودش زنگ بزنه . گفت باشه . بعد شب اومده میگه زنگ زدم . گفتم چرا ؟ گفتی زنگ نمی زنم که؟ گفت با یه خطی که لازم نداشتیم زنگ زدم. گفتم خب کی بود حالا؟ گفت دختر بود . گفت الو قطع کردم . صداش می خورد بالای بیست سالش باشه . می دونین ، اصولا غیر از اتفاقاتی که توی دانشگاه میوفته من چیزی پنهون ندارم . فقط اون قضیه ی اصلی رو به خونه نگفتم .

دوباره چهارشنبه شد و شال و کلاه کردم و رفتم دانشگاه . تا حوالی ساعت نه تو کلاس نشسته بودم که یکی از مسئولای دانشگاه اومد تو کلاس و گفت بازم استاد نمیاد برید . منم زنگ زدم دوستم گفتم نیا که استاد پیچیده . گفت اه من چند دقیقه دیگه می رسم دانشگاه. صبر کردم تا برسه . یه چندتا از بچه های دیگه هم که کلاسشون ساعت نه و نیم بود به جمعمون اضافه شدن و شروع کردیم به چرخیدن . حاصل این چرخشمون هم عکس زیر شد . همونطور که ملاحظه می کنین راننده ی تاکسی یکی از بدترین مکان های موجود برای نشستن رو انتخاب کرده و البته بعد از گرفتن این عکس جمع کثیری از رانندگان به سمت ما حمله ور شدن و بالطبع ما هم در رفتیم .

تو راه برگشت به خونه بودم و توی واگن نسبتا خنک مترو نشسته بودم . (متروی تهران – کرج) یه خانواده ی پرجمعیتی دو سه تا صندلی جلوتر نشسته بودن و البته همشون زن و بچه بودن و به زور خودشونو جا کرده بودن . (افعال بودن رو خودتون به قرینه ی لفظی حذف کنین!) رو به روی من و از جمع این زنان و کودکان یه دختر بلوند و چشم زاغ با پوست روشنی نشسته بود که بهش می خورد حدودا هیجده نوزده سالش باشه . حالا هی من سعی می کنم حیا پیشه کنم ، مأخوذ باشم و نیگا نکنم نمیشه . زیر زیرکی نگاش می کنم. تو نگاه اول خوشگل به نظر می رسید ولی بیشتر که دقیق شدم دیدم نه ، همچین زیاد مالی هم نیست . به قول شاعر ، ملکی ایرلاین تو بهترین مالی . حالا رو این قضیه زیاد سخت نگیرین دیگه ، به هرحال منم پسرم دل دارم خب! و این بود هفته ی کاری ما .

دیدگاهی بنویسید