اگر روزی رسد دستم به دامانت…

سلام خسوفکم!

نمی دونم از پدر و مادرم باید گله کنم یا خودم یا خدا.  نمی دونم دقیقا مقصر کیه که من دچار این وضعیت شدم. وضعیتی که بیسش رو اصل عاشق پیشگی استواره. یاد گرفتم و عادت کردم که همیشه کسی یا چیزی رو دوست داشته باشم و بسته به ارزشش ، میزان درجه ی عشق هم تغییر می کنه.

آره خسوف عزیز! من دوره ی سختی رو گذروندم. البته بسته به اینکه تعریفت از سختی چی باشه. به نظر خودم که سخت گذشته. اذیت شدم. الان هم دارم اذیت میشم. هدف دارم ولی انگیزه ندارم. مغزم مثل ساعت کار می کنه ولی حوصله ندارم. تو این حالت برای اینکه آروم بشم و بهترین روزای عمرمو از دست ندم چیکار باید بکنم؟ معتاد بشم یا دختربازی کنم؟ هان خسوفی؟

راهی که من انتخاب کردم رفتن به سمت معبوده. می دونی ، من از عشق زمینی به عشق خدایی رسیدم. یه روزی اومد که هیچ کس و هیچ چیزی مایه ی تسلام نمی شد. نیمچه اعتقادی به دینم داشتم ولی نه به قدری که طوفان هم نتونه تکونش بده. نماز می خوندم اما یکی درمیون. روزه می گرفتم ولی از حسب وظیفه. اما روزی رسید که تکیه گاهی جز نماز نداشتم. نماز خوندم و گریه کردم و آروم شدم.

خسوف خوبم!

یه زمانی تو نت می گشتم دنبال طریقه ی خوندن نمازای مختلف. من از وقتی که کوله پشتی پخش می شد با شب لیله الرغائب آشنا بودم ولی اعتقادی به این شب ها و دعا و آرزو نداشتم. رفتم نمازشو یاد گرفتم و خوندم. فکر کنم خوندنش حدود یه ساعتی طول کشید و زانوهام بس که ایستاده بودم ناخودآگاه خم می شدن. نماز شب می خوندم و وقت قنوتش اشکی بود که از چشمام سرازیر می شد.

خسوف جونم ، خدمتت عرض کنم که امسال هم میخوام روزه بگیرم. نه بخاطر اینکه خدا رو دوست دارم. نه بدلیل اینکه حاجت دارم و نه از سر تکلیف. روزه می گیرم چون آروم میشم. واسه اینکه اگه نگیرم افسردگی چیره میشه و کم میارم. خسوف نازنین ، تو این روزای بی عشق ، عاشق خدا شدم و اتفاقاتی رخ داده که موجب شده احساس نظرکردگی بکنم. کما اینکه شاید نظرکرده باشم. می دونی ، من هفت سال مرادم و پدر مادرم منو با کلی دعا و نذر و خواب و این مسائل از خدا گرفتن. اما من کمی یاغی شدم و عشق خدا رو پس زدم تا اینکه به این روز افتادم ولی برمی گردم. خسوفم! من عاشق خدام و خدا هم عاشق منه! شاید…

خسوف نامهربونم! باز برات دو بیت شعر گفتم. با اینکه شاید وزن و آهنگ درستی نداشته باشه اما پر از احساساتمه.

از ابتدا تا آخرش ، خسوف داره هر شبم

بالین سرد و یخ زده ام،آتیش می گیره از تبم

بیمارم و دلتنگ ماه ، کارم شده نگاه و آه

با این همه نمیشه ترک،ذکر خداوند از لبم

دیدگاهی بنویسید


هرجا که سفر کردم ، تو همسفرم بودی

این سری پست ها رو صرفا برای تنوع مینویسم و مخاطب خاص نداره. تو یکی دوتا وبلاگ دیگه دیدم نویسنده با یه شخص خیالی حرف می زنه و منم خوشم اومد. همین.

—————————————————————

سلام خسوف من!

حال تو رو نمی دونم چطوره اما حال خودم بد نیست. چند روز پیش از یه سفر چند روزه برگشتم. خیلی وقت بود مسافرت نرفته و لازم السفر بودم. هرچند اصلا بهم خوش نگذشت چون اصلا آدم خوش سفری نیستم. اینطوری نبودم. چندساله که از سفر بیزار شدم. چون وقتی میرم مسافرت فکرم آزاد میشه و مورد هجوم افکار منفی و پوچ قرار می گیره و دچار غلیان احساسات میشم. فکر نمی کنم حالمو بفهمی.

خسوف جونم! جونم برات بگه که اون اوایل که با خانواده و دوستان می رفتم جایی ، هی غر می زدم و رو اعصاب بودم. می دونی چرا؟ چون نباید درباره چیزی که دائم بهش فکر می کنم باهاشون حرف بزنم. بخوام هم این کارو بکنم حوصله اشون سر میره. ترجیح میدم رو اعصاب باشم تا حوصله سربر. البته یه چند وقتیه که بهتر شدم. دیگه حتی حرف هم نمی زنم و صم بکم یه گوشه ی انزوا میشینم. واسه همینه که با دوستام نمی تونم قرار بذارم مگه اینکه سه نفر یا بیشتر باشیم تا اون دوتا با هم حرف بزنن و منم تو افکار خودم غرق بشم.

خسوف نازنینم! من برخلاف بابام که خوش سفر و خوش صحبته ، خیلی یبس و نچسبم. البته بابام بعضی وقتا جوری میشه که با کلی عسل هم نمیشه خوردش. مخصوصا وقتی داره رانندگی می کنه. منم کلا عادت دارم کنار راننده بشینم. خودت که می دونی ، قبلا واسه ات گفته بودم که عاشق صندلی شاگردم. وقتی یه ماشین از ماشین بابام سبقت می گیره ، بابام بهش فحش میده. وقتی یه ماشین می پیچه جلوش یا پشتش نوربالا می زنه یا کلا تو خیابون داره راه خودشو میره باید فحش بخوره. البته خودشون که نمیشنون و فقط من بیچاره ام که درفشانی پدر رو به جان می خرم. بیشترین کلامی که اینجور مواقع بیان می کنه نره خره. بعضی اوقات میگم پدرجان اینکه راننده اش زن بود که. و می فرمایند خب خره.

خسوف خوشگلم! باید چیکار کنم؟ چه کنم که از این تنبلی و نگاتیوی و انزوا دربیام. مدتیست تعداد اس ام اسایی که برام میاد به هفته ای یه دونه تقلیل پیدا کرده. می دونی یعنی چی؟ یعنی طرد شدم. می دونی چرا طرد شدم؟ نه نمی دونی. نمیخوای که بدونی. منم بهت نمیگم. ترجیح میدم تنها باشم. فعلا شاید …

خسوف عزیز! برات دو بیت شعر گفتم که وزن درستی نداره ولی از ته قلبم بهش اعتقاد دارم. خواهشا ذوقمو نزن!

واسه من نحسی نداره ، شبی که نماد بوفه

بند یأس و غم نمیشم ، وقتی ماهم به خسوفه

لحظه ای رو فکر و ذهنم ، داره می کنه مجسم

اون دمی که ماه نازم ، کم کَمک حین کشوفه

دیدگاهی بنویسید


دروغ بگو بازم، من باورم میشه

حقیقت صداقت از بین رفته. راستی مهجور شده. به قول جیمز هتفیلد –شاعر متالیکا- فرشته ی عدالت هتک حرمت شده و حقیقت به قتل رسیده. آدم خوش بینی نیستم و برای خودم این پیش فرضو گذاشتم که همه دروغ میگن. همه دروغ میگن مگه اینکه خلافش ثابت بشه. مثلا یه بار یه دوستی اومد گفت آواتار عجب فروشی داشته تو هفته اول ترکونده. گفتم برو بابا یه فیلم چرتیه الکه فروش کرده وا.

برخلاف آموزه های دینی و فطرت انسانی که دروغگویی مذمومه ، تو جوامع مدنی و حداقلش جامعه ی ما هرکی نتونه دروغ بگه مطرود و شکست خورده اس. همین اطراف خود من. کسایی که از هر سه تا کلمه اشون دوتاش خالی بندیه ، پله های ترقی رو دوتایکی کردن و به توفیق رسیدن. تفکرشون هم اینه که ما دروغ میگیم تا به هدفمون برسیم و اگر هم رسوا شدیم چیزی رو از دست ندادیم. فوقش به مقصود نرسیدیم.

یکی از مشکلات من اینه که توانایی خالی بستنو ندارم. هرچی فکر کردم یه دروغی که گفتمو بیام اینجا بگم چیزی پیدا نکردم. شاید هم گفته باشم. نمی دونم. اما اگر هم باشه معدودن. حتی تو وبلاگم هم خالی نبستم. راستگویی صفت خیلی خوبیه اما خریدار نداره. آدما دوست دارن دروغ بشنون. میری فروشگاه جنس بخری. جنس تقلبی رو میده میگه اصله. خب ما هم همین جمله رو میخوایم بشنویم. اگه بگه جنسم بنجله ناراحت میشیم.

می دونین ، دروغ خیلی هم بد نیست. بالاخره یه روز مشخص میشه که فلان حرف دروغ بوده. دروغ خودش راسته. اما وقتی راست و دروغ تو هم قاطی بشن دیگه نمیشه تشخیص داد. هرچی بیشتر به هم تنیده شده باشن بیشتر گیج میشیم. به انواع و اقسام تناقضات می رسیم که هر اصلی ، اصل دیگه رو نقض می کنه. بسته به اینکه حرف چقدر برات مهم باشه درگیر میشی. شب و روز غرق در فکری. بابات میاد خونه نمی بینیش. طبقه ها رو اشتباه میری. ذهنت خسته میشه. زجر می کشی و آخرش هم عقلت از کار می افته.

به راستی که قربانی صداقتم شدم. هرجا و همه جا. سادگی و راستی حرفم همیشه مایه ی شکستم بوده. شعر زیر رو هم سه سال پیش گفتم که نشون میده هماره یک شکست خورده بودم و دلیلش هم فقط راستی بوده.

صداقتم به کوزه اس ، خاک مماس پوزه اس

پرهیز من از دروغ ، نخوردنم به روزه اس

شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم

من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مهرم

دیدگاهی بنویسید


شکستنت اما، چه بد شکسته شدی

بعضی اعمال هستن که از نظر قانونی جرم به حساب نمیان اما به لحاظ شرعی و عرفی گناه محسوب میشن. چه می دونم مثلا پشت سر کسی بد گفتن. یه سری کارا هم هستن که شرعا و اخلاقا مذموم نیستن اما قانونا جرمن. برفرض همراه نداشتن گواهینامه حین رانندگی. حالا طرف گواهینامه اشو تو خونه جا گذاشته ولی قانون مجازاتش میکنه.

اما بعضی کارا هستن که نه شرع و عرف بهش اشاره ای کردن و نه قانون محدودیت و جریمه ای براش درنظر گرفته. شاید زیرشاخه ای از ظلم باشن. شاید بخشی از عدم انسان دوستی. شاید مدلی از بی رحمی. هرکس میتونه تفاسیر متفاوتی از این تیپ اعمال داشته باشه. همه می دونن که این کارا رذل و خبیثه اما جرم و گناه به حساب نمیان و فکر کنم حتی خدا هم از این اعمال ساده گذر کرده. نمی دونم. شاید.

اکثرا کسی که این کارو انجام میده عمدی نداره ولی گویا خودش متوجه قساوت قلبش نمیشه. نمی فهمه تو دنیای اطرافش چه آشوبی به پا میشه. درک نمی کنه چه زندگی هایی رو به چالش می کشه. شاید هم می فهمه. نمی دونم. من هیچی نمی دونم. درحال حاضر شدم مصداق این شعر که چندسال پیش نمی دونم از کجام گفتم :

نمیشم رها و آزاد ، به برون راهی ندارم

زیر این شکنجه ی سخت ، نشاید دووم بیارم

لحظه های رفته ی من ، همه پوچ و بی ثمر شد

از همه اخبار عالم ، غیر غم دل بی خبر شد

پی نوشت : بابت این پستا معذرت میخوام.

دیدگاهی بنویسید


مست و دیوانه

من مست و تو دیوانه ، ما را که برد خانه

                    صد بار تو را گفتم ، کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را ، هشیار نمی بینم

                   هر یک بتر از دیگر ، شوریده و دیوانه

هر گوشه یکی مستی ، دستی زده بر دستی

                   وان ساقی سرمستی ، با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن ، تو مست تری یا من

                   ای پیش چو تو مستی ، افسون من افسانه

از خانه برون رفتم ، مستیم به پیش آمد

                   در هر نظرش مضمر ، صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر ، کژ میشد و مژ میشد

                   وز حسرت او مرده ، صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن ، با من که منت خویشم

                    گفتا که بنشناسم ، من خویش ز بیگانه

گفتم : ز کجایی تو؟ ، تسخر زد و گفت ای جان

                     نیمیم ز ترکستان ، نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل ، نیمیم ز جان و دل

                     نیمیم لب دریا ، نیمی همه دردانه

من بی دل و دستارم ، در خانه خمارم

                     یک سینه سخن دارم ، هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی ، دخلت می و خرجت می

                     زین وقف به هوشیاران ، مسپار یکی دانه

آهنگ نوشت : آهنگ مست و دیوانه عصار یکی از نوستالژی های دوره کودکی و بلوغمه و یکی از فیوریاتای الانم.

دانلود آهنگ مست و دیوانه از علیرضا عصار حجم ۷ مگابایت

پی نوشت : همینطوری یاد این آهنگ افتادم و هیچ ربطی به هیچی نداره.

دیدگاهی بنویسید


آرزوم مردن محضه

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، به ماشینای تندرو ، یا مردم پیاده

نسیم پوست نوازی ، رو صورتم میشینه ، از بهترین لذتا ، برای من همینه

دلم میخواد لحظه ای ، خواب به چشام بیارم ، دلم میخواد سرم رو ، رو پنجره بذارم

غرقه ی افکارمم ، اندیشه های نافهم ، چیزی نمیشه فهمید ، از این خیال مبهم

آخر خط رسیدم ، به انتها و بن بست ، بریده و منقطع ، از هرچی بوده و هست

نه حس دارم نه حالی ، به بارون بهاری ، از خوشیای دنیا ، بیزارم و فراری

نه اهل فسق و جورم ، نه اهل مهربونی ، نه با کسی رفیقم ، نه اهل همزبونی

نه عشق می دونم چیه ، نه طعم دوست داشتنو ، نه نرمی ِ جسم گرم ، نه سختی ِ آهنو

زندگی من تو این ، دنیای پویا گمه ، وجود من بی تاثیر ، در احوال مردمه

بسته اس چشام هنوزم ، دوست ندارم که وا شن ، می خوام که تا همیشه ، بسته ی بسته باشن

یکی از آرزوهام ، مردن به وقت خوابه ، آرزویی غیر از این ، برای من سرابه

کاش اتوبوس همین وقت ، پرت بشه توی دره ، درجا بمیرم و تن ، تقسیم بشه به ذره

زندگی اما هنوز ، برای من جاریه ، با اینکه روز و شب هام ، پر از غم و زاریه

دلم میخواد بمیرم ، اما خدا نمیخواد ، قدرت مطلقه لیک ، راه با دلم نمیاد

—————————————-

منم یه مرد مظلوم ، که خدا نفرتش از من ، نفرت روح و خیاله ، از به دنیا بودن ِ تن

آرزوم مردن ِ محضه ، حتی تقدیرم نباشه ، بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه

میسپارم روحمو یکبار ، به مشیئت خداوند ، نه گویا اینطور نمیشه ، خوشاینده مرگ بند بند

زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما ، آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا

نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم ، تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام

کم کَمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه ، به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده

خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل ، تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گِل

—————————————-

به نظرم افسرده شدن واسه غربیا و سوسولاس اما احساس می کنم واقعا افسردگی گرفتم. امیدوارم هرچه زودتر درمون بشم.

دیدگاهی بنویسید