گردیدن

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، سواریای تندرو ، به مردم پیاده ، خورشید ناز و خوشگل ، با آفتاب لطیفش ، مذاب نموده مغزم ، تف به دل خبیثش ، پرده نداره اینجا ، بد می سوزونه گرما ، اما ته اتوبوس ، چند تا دافن برنزه ، امید میدن به قلبو ، پوستِ سیامو سبزه ، منم میشم اون رنگی ، داف نمیشم ولیکن ، شاید بشم ویل اسمیت ، یا فیفتی سنت یا جردن !!

یکی از مشکلاتی که بهش گرفتارم تنظیم نبودن خوابمه . شبا ساعت دو سه می خوابم صبح ساعت هشت نه بیدار میشم و تا ظهر کسلم . دوباره ظهر سه چهار ساعت می خوابم و بعدش بازم کسلم . علتش هم اینه که من کلا شبارو بیشتر دوست دارم و از طرف دیگه بیشتر کلاسام ساعت هشت صبح بوده و هست . اینه که به هم می ریزه .

چهارشنبه ی هفته ی پیش اولین روز ترم تابستونی بود . راغب نبودم تابستون کلاس بردارم ولی نمی خواستم تحت فشار باشم . از یه طرف خانواده که هی می گفتن چرا همش تو خونه ای و از طرف دیگه تنهایی و اضمحلال و غم فراق و این شر و ورا . به هر شکل صبح علی الخروس! پا شدم که برم دانشگاه ولی انصافا خیلی زور داشت . تا حدی زور داشت که می خواستم بی خیال شم و بگیرم بخوابم ولی همون فشارایی که خدمتتون عرض کردم نذاشت که نرم.(برای راحتی کار ، بخونین گذاشت که برم!) هلک و ولک با اتوبوس و مترو و تاکسی رسیدم دانشگاه . هوا نسبتا خنک بود . رفتم روی بورد شماره کلاسو دیدم و رفتم سمت کلاس. یه نگاهی تو کلاس انداختم دیدم بَه! تو کلاس پره دختره که ! حقیقت امر اینه که موقع انتخاب واحد جلوی کلاس ما زده بود مختلط ولی چند روز قبل از شروع کلاسا یه دفعه شد برادر . از اینکه دخترا هم تو کلاس هستن خیلی مشعوف شدم . می دونین ، حضورشون یه طراوت و لطافت خاصی به کلاس میده . بعدشم ، اگه اونا نباشن ما کیو مسخره کنیم؟ خب حوصلمون سر میره چهار ساعت پشت سر هم اندیشه اسلامی داشته باشیم .

حدود یه ربع از کلاس گذشته بود که یکی از مسئولای دانشگاه اومد تو کلاس و گفت خانوما کلاسشون عوض شده و برن فلان کلاس . قیافه من اینجوری شد  :(   . کم کم داشت حوصله ام سر می رفت استاد هم نمی اومد. زنگ زدم دوستم گفتم بیا الان استاد میاد . گفت دارم میام . ساعت شد نه ولی استاد نیومد و ما هم دست از پا درازتر می خواستیم برگردیم خونه که چندتا از بچه ها رو دیدیم. کلاس اونا نه و نیم شروع می شد زنهار یه ذره مشغول به گشت و گذار توی دانشگاه شدیم . عکس زیر هم حاصل همین گشت زدناس . حالا اگه طرف نمی نوشت تو انتشارات هستم انگار اتفاق خاصی می افتاد.

تنهایی برگشتم خونه . روزا گذشت تا به شنبه رسید و باز کلاسای دیگه . صبح علی الغروب! رفتم دانشگاه . کلاس باید نه شروع می شد ولی استاد ساعت نه و نیم اومد . کلاسمون آزمایشگاهی بود که البته باید با کامپیوتر کار می کردیم . استاد حدود یه ربع حرف زد و توضیح داد که چیکارا میخواد بکنه و بعدش گفت خب ساکت باشین میخوام برگه تصحیح کنم . برگه ی امتحانایی که دقیقا یه ماه پیش برگزار شده بود . ما هم پا شدیم رفتیم . کلاس عملا باید چهار ساعت تشکیل می شد و خوشبختانه یا بدبختانه ساعت دو بعد از ظهر هم با همین استاد یه کلاس چهار ساعته ی دیگه داشتیم زنهار باید ول می چرخیدیم تا این چند ساعت بگذره . نتیجه ی این ول گشتنا هم شد عکس زیر . بچه های رشته ی کشاورزی قسمتی از زمینای بایر دانشگاه رو برداشتن و توش خیار و دیب دمینی کاشتن . اون دبه های آبی رنگی هم که می بینین برای بار انداختن خیار شور و ترشیه .

ساعت دو شد و رفتیم سر کلاس. استاد با نیم ساعت تاخیر اومد و حدود پنج دقیقه یه سری توضیحاتی راجع به کلاسش ارائه کرد . گفت که ما تئوری این درسو قبلا بهتون یاد دادیم حالا توی آزمایشگاه میخوایم ببینیم چقدر یاد گرفتین . برای همین هرچند نفر با هم یه تحقیق جمع کنن و بیان اینجا ارائه بدن . روزایی هم که ارائه ندارین می تونین نیاین چون من حضور غیاب نمی کنم . خب دیگه کاری باهاتون ندارم خدافس !

از روز یکشنبه حوالی ساعت دوازده یکی یا شماره ی ۹۱۲ زنگ می زد و تا می گفتم بله قطع می کرد. احتمالا شماره امو از روی مشخصات صاحب دامین ( whois ) پیدا کرده بود . تا سه شنبه به همین منوال بود تا اینکه والده ی محترمه گیر دادن که زنگ بزن ببینیم دختره یا پسر . گفتم بی خیال زنگ بزنم راهش باز میشه یه دفعه نصف شب زنگ می زنه . اگه دیگه جوابشو ندم بی خیال میشه . گفت نه الا و بلا میخوام بدونم دختره یا پسر . خلاصه شماره اشو ازم گرفت و گفتم زنگ نزن تا فردا به یکی از بچه ها بگم با شماره ی خودش زنگ بزنه . گفت باشه . بعد شب اومده میگه زنگ زدم . گفتم چرا ؟ گفتی زنگ نمی زنم که؟ گفت با یه خطی که لازم نداشتیم زنگ زدم. گفتم خب کی بود حالا؟ گفت دختر بود . گفت الو قطع کردم . صداش می خورد بالای بیست سالش باشه . می دونین ، اصولا غیر از اتفاقاتی که توی دانشگاه میوفته من چیزی پنهون ندارم . فقط اون قضیه ی اصلی رو به خونه نگفتم .

دوباره چهارشنبه شد و شال و کلاه کردم و رفتم دانشگاه . تا حوالی ساعت نه تو کلاس نشسته بودم که یکی از مسئولای دانشگاه اومد تو کلاس و گفت بازم استاد نمیاد برید . منم زنگ زدم دوستم گفتم نیا که استاد پیچیده . گفت اه من چند دقیقه دیگه می رسم دانشگاه. صبر کردم تا برسه . یه چندتا از بچه های دیگه هم که کلاسشون ساعت نه و نیم بود به جمعمون اضافه شدن و شروع کردیم به چرخیدن . حاصل این چرخشمون هم عکس زیر شد . همونطور که ملاحظه می کنین راننده ی تاکسی یکی از بدترین مکان های موجود برای نشستن رو انتخاب کرده و البته بعد از گرفتن این عکس جمع کثیری از رانندگان به سمت ما حمله ور شدن و بالطبع ما هم در رفتیم .

تو راه برگشت به خونه بودم و توی واگن نسبتا خنک مترو نشسته بودم . (متروی تهران – کرج) یه خانواده ی پرجمعیتی دو سه تا صندلی جلوتر نشسته بودن و البته همشون زن و بچه بودن و به زور خودشونو جا کرده بودن . (افعال بودن رو خودتون به قرینه ی لفظی حذف کنین!) رو به روی من و از جمع این زنان و کودکان یه دختر بلوند و چشم زاغ با پوست روشنی نشسته بود که بهش می خورد حدودا هیجده نوزده سالش باشه . حالا هی من سعی می کنم حیا پیشه کنم ، مأخوذ باشم و نیگا نکنم نمیشه . زیر زیرکی نگاش می کنم. تو نگاه اول خوشگل به نظر می رسید ولی بیشتر که دقیق شدم دیدم نه ، همچین زیاد مالی هم نیست . به قول شاعر ، ملکی ایرلاین تو بهترین مالی . حالا رو این قضیه زیاد سخت نگیرین دیگه ، به هرحال منم پسرم دل دارم خب! و این بود هفته ی کاری ما .

دیدگاهی بنویسید


حامد کوچولوی خنگ

یه لحظه از روی غفلت ، زندگیم زیر و زبر شد ، نه دلخوش به صدایی ، نه عشقی به خدایی ، نه بوسه به لب شد ، نه ختمی به شب شد ، نه نوری نه خورشید ، نه برقی درخشید ، واسه من شعار و حَرفه ، همه ی علوم و درسا ، نه رسیدم به جایی ، نه به نونی نه نوایی ، نمی خوام بمونم ، نمیاد رهایی ، نه میشه خطر کرد ، نه از غم حذر کرد ، نه باید که خوابید ، نه شب رو سحر کرد !

خب داستان تا اونجا پیش رفت که ترم اول تموم شد و می خواستم وارد ترم دوم بشم . اما اجازه بدین چندتا خاطره ی جامونده هم تعریف کنم براتون . به هرحال همین خاطره هاس که می مونه دیگه . البته قبلش یه نکته ای بگم . نمی دونم چرا هرجا رسیدم ، تو قبل از من از اونجا رفته بودی ، تو دوستم داشتی همیشه از دور ، ولی چیزی به من نگفته بودی ! البته اینو من نمیگم ، اون میگه .

اوایل ترم بود و هنوز کاملا با محیط دانشگاه آداپته نشده بودیم که سر یکی از کلاسا دوتا پسر سن بالا اومدن تو و از استاد اجازه گرفتن و شروع کردن به فک زدن . خلاصه ی حرفشون این بود که میخوان کلاسای آموزشی بذارن دور هم خوش باشیم و حال کنیم . آخرش هم یه برگه کاغذ درآوردن و گفتن هرکی میخواد از طریق اس ام اس بهش اطلاع بدیم اسم و شماره اشو رو این برگه بنویسه . خب ، شاید فکرکنین به به ، به به چه جوونای فعال و خوبی ، به فکر توسعه ی علم و دانشن . ولی نه تنها این کلاسا هیچ وقت برگزار نشد بلکه هیچ اس ام اسی هم برای ما ارسال نگشت . به هرحال گیر آوردن شماره ی دویست سیصدتا دختر هیجده نوزده ساله ی دم بخت به این راحتیا نیست که . در تصویر زیر هم چهره ی رئیس این عملیات رو مشاهده می کنین که شاید در نگاه اول بگین این بابا چقدر شبیه مواد فروشاس . اما باید خدمتتون عرض کنم که نخیر ! اتفاقا ایشون یکی از خرخون ترین بچه های کامپیوتر دانشگاه بوده . جان خودم .

ای بابا ، یادش به خیر و نیکی . یه بار یکی از استادا یه جزوه ی درپیتی آورد و گفت یکی بره اینو تکثیر کنه بده به بچه ها . در اینجور مواقع که پسرا گشاد هستن گشادتر میشن بنابراین یکی از دخترا قبول زحمت کرد . کلاس ما پنجشنبه بود و قرار شده بود که هفته ی دیگه جزوات آماده بشه . اما شنبه و سر کلاس فارسی۱ دیدم که چندتا از بچه ها جزوه ها دستشونه . گفتم پس من چی ؟ زنهار رفتم سراغش و گفتم منم میخوام منم میخوام (البته اینقدر لوس نگفتم) . گفت تموم شده و دادم گدا قبلیا و از این حرفا . گفتم من فردا همین جا ساعت ده و نیم کلاس دارم یا میاری یا اگه نمیاری فهمیدی ؟ اونم قبول کرد و قرار شد یکشنبه قبل از کلاس ریاضی۱ جزواتو تحویل بده . اما از شانس بد من یا شایدم دختره ، اون روز امتحان میان ترم داشتیم و بالکل فراموش کردم که قراره جزوه ای هم بگیرم . بعد از امتحان با بچه ها رفتیم سلف و البته اون موقع ها سگدونی بود و خر چندشش می شد بره اونجا غذا بخوره . باز الان بهتر شده . بعد از اینکه کوفت جون کردیم به سمت ساختمون انسانی عزیمت نموده تا بریم بشینیم سر کلاس . در بین راه اون دختره رو دیدم که با دوستش وایستاده نزدیک سلف و وقتی منو دید جزوه رو از تو کیفش درآورد . به هرحال منم اونقدرا خنگ نبودم که نفهمم بخاطر من جزوه رو درآورده ، پس به بچه ها گفتم شما برین تا منم جزوه امو بگیرم . رفتم جلو و خیلی بی حال سلام کردم و بلافاصله پرسیدم : شما کلاس صبحو اومدین ؟ که گفت آره و منم عین گه گفتم خب ببخشید . جزوه رو گرفتم و یه تشکر خشک هم کردم و یه آروغ هم زدم و لیوان یه بار مصرفی که دستم بود رو کردم تو جیب کاپشنم و عین بز سرمو انداختم پایین رفتم .

دوشنبه شب بود که می خواستم کم کم بخوابم . درحال غلت زدن بودم که یه دفعه به خودم گفتم : اِ … پسر ! این چه حرکتی بود زدی ؟ چرا دختر مردمو کاشتی معذرت خواهی هم نکردی ؟ هان ؟ تازه بدتر از اون . چرا پول جزوه اتو حساب نکردی احمق . منم که حساس ، عذاب وجدان گرفتم در حد هافنهایم . استرس در حد مینه سوتا . گفتم حامد دهنتو شوسه . حالا من چطوری برم پولشو بهش بدم ؟ با چه رویی ؟ چی بگم اصلا ؟ روز چهارشنبه و بعد از مشورت با دوستان تصمیم بر این شد که فردا (یعنی پنجشنبه) قبل از شروع کلاس برم پولو که هزار تومنم بیش نبود بدم و عذرخواهی کنم و از زیر این یوغ خارج بشم . پنجشنبه شد و قبل از کلاس مبانی ، آزمایشگاه داشتیم که از قضا اون دختره هم با ما بود . کلی با بچه ها نقشه ریختیم که من چطوری این پولو بدم طوری که جلو دوستاش سکه ی پول نشم . چون می دونین ، اونا که نمی دونستن قضیه رو ، بعد فکر می کردم من دارم شماره میدم هنوز ترم شروع نشده . بالاخره طرح این شد که وقتی استاد میره تو کلاس و همه هم پشت سر استاد به صف میشن ، برم و کارو تموم کنم که همین کارو هم کردم اما چشمتون روز بد نبینه یه دفعه پنجاه شصت تا دختر نمی دونم از کجا اومدن بالا سرمون و عین مادر فولاد زره زل زدن به من . منم جملاتمو خوردم و فقط به ذکر این جمله که « ببخشید جزوه رو گرفتم رفتم » بسنده کردم .

بچه صاف و ساده ای بودم چیزی تو دلم نبود . یه بار استاد کلاس فوق العاده گذاشته بود و کلاسشو مشخص نکرده بود . من تو راهروی ساختمون انسانی وایستاده بودم که یکی از دخترا اومد گفت ببخشید شما می دونین کلاس کجاست ؟ گفتم یکی از کلاسای همین طبقه اس . و با دست به حدود بیست تا کلاس اشاره کردم . ای بابا ، چه روزایی بود . انصافا دغدغه ی خاصی نداشتم فقط می خواستم تو چارچوب از قبل تعیین شده حرکت کنم و مدرکمو بگیرم و وارد بازار کار بشم . هیچ تصور نمی کردم اینطوری بشه . همین خانوم که گفتم استاد فارسیمون بود عاشق صوفیا و درویشا بود . خیلی دوست داشت ما هم صوفی بشیم . یه بار تعریف می کرد که چندتا از بچه ها رفتن پیشش و گفتن میخوان درویش بشن . استاد هم بهشون پیشنهاد داده بی خیالی طی کنن و بیان در جوار استاد صوفی بشن . الانم استادو گاهی اوقات می بینم و بهش سلامم نمی کنم . بزنم به تخته جوون تر شده مثل اینکه صوفی بودن بهش ساخته . آره ، بعضی اوقات می زنه به کله ام که ترم بعد رو مرخصی بگیرم یا مهمونی برم دانشگاه دیگه . شاید یه تنوعی برام ایجاد بشه و از این کسالت دربیام . شایدم حوادث طور دیگه ای پیش بره . نمی دونم . در آخر هم یه جمله ی ادبی میگم و میرم . در این برف زمستانی دلم تنگ است دارم آرزوی گریه ای شیرین ، ولی افسوس … اشکم نیست. آخه اینم جمله بود ؟ کو برف ؟ نه ، آخه تو به من برفو نشون بده. اه ، اگه دیگه کارم ندارین خداحافظ !

دیدگاهی بنویسید


جوجه دانشجو

نمی کنم فراموش ، خاطره هامو هیچ وقت ، یادم نمیره هرگز ، روزای رفته ی سخت ، روزایی که آرزوم ، مردن و مرگ من بود ، فرار روح از زمین ، از جسم و از بدن بود ، از فکر من نمیره ، اون شبایی که تا صبح ، به یاد تو سحر شد ، سنگینیه نگاها ، خمیده کرد قامتم ، شکسته از کمر شد ، کورسوی نور امید ، هنوز برام روشنه ، با اینکه تیرت هنوز ، فرو تو قلب منه !

میخواین یه مسیری رو برای رسیدن به موفقیت طی کنین . همه ی جوانب و ملاحظات هم در نظر می گیرین و از تجربیات بقیه استفاده می کنین . همه چی درست پیش میره اما آخر راه می بینین که به هدفتون نرسیدین . به نظرم دلیلش اینه که توی مسیرتون به آدمایی برخورد کردین که راهتونو کج کردن . حالا چه از عمد چه از سهو . حالا یا باید برگردین و از اول شروع کنین یا بگردین و اونجایی که از مسیر اصلی خارج شدینو پیدا کنین . البته خیلی مواقع این راه ، بازگشتی نداره .

خب قسمت قبل خاطراتمون تا اونجا پیش رفت که بنده کنکور دادم و منتظر نشسته بودم واسه اعلام نتایج . هیچ یادم نمیاد که تابستون اون سالو چطوری گذروندم ولی به یقین فرقی با تابستونای دیگه ام نداشت . به هرحال نتایج اومد یه رتبه ی چهارده هزاری شدیم و از اینکه نسبت به خیلی از بچه های پرمدعا رتبه ی بهتری بدست آورده بودم به خودم می بالیدم و من چقدر می خوشحالیدم . اما با این رتبه هم دهن شیرین نمی شد . نتایج دانشگاه آزادم اومد و باز هم فرای حد تصورم ظاهر شده بودم . اواخر شهریور وقت تصمیم گیری بود و من دودل بودم که با این رتبه و تراز خوب دانشگاه آزاد برم یا بذارم واسه سال بعد . شبی از شب ها در خواب ناز بودم که :

-: حامد … حامد … خوابی یا بیدار ؟ عمو یادگار -: کدوم خریه این وقت شب شعر می خونه ؟ -: خر چیه عزیز من ، جد بزرگوارتم . -: خب هرکی هستی باش . چیه اومدی منو از خواب بیدار کردی ؟ -: اومدم راهو بهت نشون بدم . -: میخوام نشون ندی . مگه تو پیغمبری ؟ -: کفر نگو بچه -: چی؟ -: میگم کفر نگو بچه -: آهان ، فکر  کردم یه چیز دیگه گفتی -: من که مثل تو بی ادب نیستم که -: خیلی خب حالا . حرفتو بزن برو -: آره ، خواستم بشت بگم که درس و کنکورتو نذار واسه سال بعد . همین دانشگاه رو برو . -: حالا یه سال زیاد توفیری نداره . ایشالا سال دیگه یه دانشگاه بهتر . -: گوش کن . همینو برو یه اتفاق خوب واسه ات می افته . باور کن . -: چه اتفاقی ؟ -: دیگه اینو تو قسمتای بعد میگم . -: نمیگی الان ؟ -: نه -: پس ولم کن بذار بخوابم . همون سال بعد دوباره کنکور میدم. -: خیلی خب باشه وقتی به زمین گرم خوردی متوجه میشی . -: آره ، همون که تو میگی. آره تو راست میگی از همه سرتری از منه بی نشون تو خیلی بهتری . -: باشه میل خودته ولی اون چیزی که همیشه آرزوشو داشتی آماده بود . خواستم برات بیارم ولی الان دیگه عمرا . -: من همیشه آرزوی چیو داشتم؟ -: کارت گرافیک ۹۶۰۰ جیفورس. -: چرا چرت میگی ، این مدل واسه دو سال دیگه اس که . -: تو چیکار داری؟ من برات میارم دیگه . -: نمیخوام . کارت گرافیک به چه دردم می خوره ؟ -: اوکی یه لپ تاپ آخرین مدل برات میارم . -: داری بچه گول می زنی؟-: باشه یه پرایدم واسه ات جور می کنم . -: نه عمو  نگه دار واسه خودت . -: سگ خورد یه خونه چهل پنجاه متری هم ردیف می کنم . -: خجالت بکش . سنی ازت گذشته . -: خفه شو . ذهن من که مثل تو منحرف نیست . یه زنم برات می گیرم . خوبه؟ -: خوشگل باشه ها . تو مایه های کتی پری :- حله -: بعد خونه و پراید و لپ تاپ و کارت گرافیکم روش میدی دیگه ؟ -: نه دیگه ، اونا جداس. -: خیلی خب پس بی خیال . من خوابیدم دیگه . -: باشه . اه ، اونام درست می کنم واسه ات .

و روز ثبت نام فرا رسید . به دانشگاه دخول کردم و اولین چیزی که جلب توجه می کرد دخترای هیجده نوزده ساله بودن که ازقضا بسیار هم زیبا جلوه می نمودن .  مراحل اولیه و پشم ثبت نام تموم شد و گفتن واسه انتخاب واحد و ثبت نام نهایی فلان روز بیاین دانشگاه . این چند روز هم گذشت و دوباره رهسپار دانشگاه شدم . برای انتخاب واحد باید از یه اتاق تنگ و تاریک یه سری کاغذ می گرفتیم بعد می اومدیم از رو در و دیوار ، کلاسای دلخواهمونو پیدا و وارد برگه ها می کردیم . حالا من هرچی نیگا می کنم می بینم همه ی کلاسا پره . این دخترام که همش زیر دست و پا بودن . خلاصه اونجا با یکی آشنا شدم و برگه اشو گرفتم و عینا از روش کپی پیست کردم . البته غیر از اون با چند تا از بچه های دیگه هم از قبل آشنایی داشتم ولی اونا زیاد پیش خورده بودن و کلاساشون به من نمی خورد . کار تموم شد و باید هرچه سریعتر برگه ی انتخاب واحدو می رسوندم به مدیرگروه چون هرلحظه این احتمال وجود داشت که کلاسای انتخابیم تکمیل ظرفیت بشن . درحال زور زدن برای رسیدن به میز بودم که متوجه شدم یکی از پشت هی فشار میده . حالا من سعی می کنم بی خیالی طی کنم ولی مثل اینکه اون ول کن نبود . برگشتم که بگم آقا بی خیال ما شو ، که دیدم طرف دختره . زنهار خودم بی خیال شدم ولی دختره بی خیال نشد . گفت : ببخشید اجازه میدین من این برگه رو تحویل بدم ؟ منم گفتم : الان من تحویل میدم میرم بعد شما بیا بده (و از همونجا بود که شعله ی عشق در نی افتاد) . خفه شو ! اصلا این بنده خدا رو سه ترم بود ندیده بودم که تازه این ترم چشمم به جمالش آره .

 

گفتن برای جلسه ی توجیهی فلان روز دوباره گز کنین بیاین که ما هم اومدیم . ما رو بردن تو نمازخونه و رو صندلی نشوندن . بعد دخترا هم رفتن قسمت انتهای نمازخونه و یه پرده هم بینمون بود . یعنی مثلا مدیرگروه که نطق می کرد اونا فقط صداشو میشنیدن و احتمالا موقع بیعت هم دستشونو می کردن تو تشت آب . اما خانوم معاون رگ فمینیستیش زد بالا و پیشنهاد داد که دخترا هم بیان و پشت سرما و دوشادوش همدیگه آماده ی نبرد با استکبار جهانخوار ،مرگ بر منافقین و کفار … اون روز هم گذشت . می دونین . من اومده بودم دانشگاه که درس بخونم . می خواستم یه ذره بیشتر با علم کامپیوتر آشنا بشم . اما بازی روزگار و گردش فلک ، سرنوشت رو طور دیگه ای رقم زد .

ترم اول عین بچه ی آدم می اومدم دانشگاه و بعد از اینکه کلاسام تموم می شد بدون لحظه ای درنگ برمی گشتم خونه . اکثرا هم رفت و آمدم به تنهایی صورت می گرفت . برخلاف خیلی از دوستان ، نظر خاصی نسبت به نسوان نداشتم . همینطوری ترم گذشت تا رسیدیم به امتحانا که مصادف شد با اون برف شدید و تعطیلی ده پونزده روزه ی مملکت . یادش بخیر اون موقع امتحان مبانی داشتم . سر امتحان با اینکه جوابا زیر ماتحتم بود ولی نتونستم تقلب کنم و از اونجایی که هوا خیلی سرد بود و من هم دم در وردودی داشتم سگ لرز می زدم به شدت مثانه ام پر شد اما چون که من مدرسه و دانشگاه دستشویی نمیرم تا خونه نگه داشتم خودمو . خب دیگه پست طولانی شد . ولی منتظر قسمتای بعد باشین . چون سلام نکردم پس خداحافظی هم نمی کنم ولی امیدوارم خدانگهدارم باشه و نگهدارش ! (کی؟ همون فشاریه؟) نه الاغ جان ، میگم اونو شصت ترمه ندیدمش دیگه . سرویس کردین مارو .

دیدگاهی بنویسید