عاشقی نکشیدی!

زنهار! زنهار! زنهار! این ترم هروقت سه شنبه ها رفتم دانشگاه ، اتفاقات طوری رقم خورد که حال و روانم تا چند روز به هم ریخت. حالا امروز به خودم استراحت دادم و شاید این استراحت همیشگی هم باشه و کلا روزای دیگه هم نرم!

می دونین ، همیشه تو زندگیمون چهره هایی هستن که همیشه هستن ولی تاثیرشون حس نمیشه. وقتی نیستن حس میشه. برخی هم هستن که تاثیر مقطعی دارن و ممکنه فکرمون رو ذره ای مشغول کنن. مثلا شخصیتایی که تو این یکی دو هفته روی افکار من تاثیر گذاشتن اینایی هستن که در زیر خدمتتون عرض می کنم اما قطعا تا چند وقت دیگه تقریبا از ذهنم فراموش میشن. یعنی به این صورتی که الان تاثیر دارن ، دیگه ندارن. گرفتین که چی میگم؟

قطعا مسئله ای که ذهن همه رو معطوف به خودش کرده بود ، اعدام شهلا بود. من زیاد رغبتی به تکرار حرفای کلیشه ای ندارم و سعی می کنم از یه بُعد دیگه به قضیه نگاه کنم. پس به اینکه شهلا قاتل بوده یا نه ، همدست داشته یا نداشته ، تو فلانجای مقتول فلان چیز بوده یا نبوده ، اصلا اعدام کار درستیه یا نیست ندارم. به نظر من شهلا به نظر آدم جذابی می نمود که شاید اگر من هم جای ناصر محمدخانی بودم و می دیدم یکی اینقدر منو دوست داره ، دست دست نمی کردم و می رفتم حالشو می بردم! (این جملات اخیر رو صرفا جهت جذابیت مطلب گفتم وگرنه من و این حرفا؟ این کارا؟) از طرفی هم بر این عقیده ام که شهلا نمونه ای برای تعریف عشق بود. مثل اینکه طبق قراری که با محمدخانی گذاشته بودن ، اعتراف کرده که قاتله و با اینکه احتمالا قتل نکرده اما بخاطر علاقه ای که به محمدخانی داشته زیر حرفش نزده و مثلا همدستش رو معرفی نکرده. حتی تا لحظه ی آخر و با اینکه می دونسته که شوهرش موافق قصاصشه اما از عشقش کوتاه نیومده. ای بسوزه بابای عاشقی که هنوز گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره. حالا هم نگاه عاشقانه ی شهلا رو به ناصر محمدخانی ببینین و این رو هم بدونین که دیگه همچین صحنه ای دیگه به هیچ وجه تکرار نمیشه.

نمی خواستم اینو بگم چون شاید به هیتلر شدن سایت کمک کنه اما نفر بعدی سعید ***. به نظر میاد منش خاصی داره و اصولا علاقه ای به جزئی گویی نداره و فقط تو کار کلیاته. اگه من جای اشتون بودم خودمو همون شب جر می دادم بس که سعیدجان رو اعصابه. البته من نمی تونم خودمو جر بدم ولی کاترین اشتون می تونه! دیروز که نه ، دیشب داشتم یه مسیری رو پیاده می رفتم و خیابون هم شلوغ بود. دوتا دختر از کنارم رد می شدن که یکیشون به اون یکی گفت اگه مهسا بفهمه جِرم میده! و اینجا بود که یاد فیلم در امتداد شب و سعید کنگرانی افتادم!

حالا که داریم حرفای بی تربیتی می زنیم چقدر خوبه که یادی کنیم از استاد اندیشه که قطعا یکی از اساتیدیه که تا همیشه در یادم می مونه. نمی دونم بحث چی بود که گفت خیلی ببخشید این مثالو می زنم ، شاید بد باشه ولی به هرحال چیزیه که هست. گفت بعضیا هستن که است*** می کنن. در این لحظه درحالیکه من و دوتا دیگه از پسرا لبخندی بر لب داشتیم سکوتی کلاسو فرا گرفت. دختری که کنار من نشسته بود به دوستش گفت یعنی چی؟ که استاد در ادامه فرمودن: یعنی خودار****. و برای اینکه ذهن ما بیشتر روشن بشه گفت : که این عمل بیشتر در آقایون وجود داره. بعضیا وقتی تو خونه تنها میشن به این کار رو میارن و عوارضی داره مثل سیاه شدن زیر چشم و زرد شدن صورت و عدم تمرکز. به خدا که همه ی این حرفا رو استاد زد. دخترا هم تعجب می کردن ولی منو اون دوتا پسر به زور خودمونو نگه داشته بودیم. تازه وقتی به صورت استاد دقت کردم دیدم زیر چشماش سیاهه.

حدود دو هفته پیش یه آلبومی منتشر شده که به نظر حسابی گرفته و تبلیغاتش در هر مغازه ای دیده میشه. علیرضا پسر سیاوش قمیشی یه آلبوم داده که فقط هفت تا ترک داره و گویا چند سالی هم منتظر مجوز بوده. آهنگا خیلی تاپ نیستن ولی قابل قبولن و کلا همین که پسر سیاوش قمیشیه خودش برای قشنگ بودن کاراش کفایت می کنه. واقعا نمی دونم اگه سیاوش قمیشی نبود ما باید چیکار می کردیم؟! حالا قبل از اینکه به روزای عزاداری برسیم ، میخوام یه آهنگ براتون بذارم. شیش هفت سال پیش افتاده بودم تو خط خرید کاست و با پسرعمه ام یه کاستی که توش دوتا از آلبومای قدیمی قمیشی بود خریدم. فکر کنم آلبومای گل و تگرگ و قصه ی امیر بود. من فوق العاده با آهنگای این کاست نوستالژی دارم و از حق هم نگذریم جزو بهترین آهنگای پاپ ایرانی هم هستن. یکی از قشنگترین این آهنگا ، آهنگ سرابه که هرچقدر هم بهش گوش فرا بدم خسته نمیشم.

دانلود آهنگ سراب از سیاوش قمیشی.

پی نوشت۱ : میخوام تو سبک نوشته ها تغییر ایجاد کنم. یعنی صبر نکنم تا سوژه ها روی هم جمع بشه و بعد یه پست کامل بدم بلکه هر لحظه که مطلبی به ذهنم رسید بیام بنویسم. حالا یه مدت امتحان می کنیم اگه جواب داد ادامه میدیم.

پی نوشت۲ : چند هفته اس که سه شنبه ها حالم گرفته اس و اگه به پستای قبلی هم نگاه کنین متوجه میشین. استثنائا این هفته اینطور نیست هرچند که دیشب خواب سنگینی دیدم که البته فعلا تعریف کردنش جایز نیست.

دیدگاهی بنویسید


یک روز کاری

چندتا موضوع واسه نوشتن دارم اما الان خیلی خوابم میاد. این مطلبی که می بینین شیشم آذر پارسال نوشتم و توی سایت قبلیم منتشرش کردم. حالا هم بدون کم و کاست دوباره اینجا میذارمش.

—————————————–

سلام علیکم ! روی سکو وایستادم ، که مشرفه به جاده ، آب میاد از آسمون ، از هر سه نوع ماده ، سرمای دلپذیری ، تو گوشت و استخونم ، رخنه نموده و من ، بند اومده زبونم ، سرفه ای نابهنجار ، عطسه ای نابهنگام ، لرزشای دو فکم ، سرّیِ دست و پاهام ، اینا نشد دلیلی ، برای رفتن من ، منتظر تو هستم ، تو که میایی حتما ! عمرا !!

گویا اتفاقات و داستانای زندگی تمومی نداره و هر روز باید منتظر یه داستان جدید بود. اما بعضی اتفاقا و کارا هستن که هر روز یا هرچند روز یه بار تکرار میشن. مثلا اتفاقایی که تو مسیر رفت و برگشت به سرکار یا محل تحصیل میوفته.

صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار و آماده میشم واسه هجرت به دانشگاه. میرم توی ایستگاه اتوبوس میشینم (تازگیا وایمیستم چون اگه بشینم می چسبم به صندلی) تا اتوبوس بیاد. سوار اتوبوس میشم و یه جای خالی پیدا می کنم. کلی ذوق می کنم و واسه خودم تی تاب باز می کنم. اتوبوس دیگه کم کم داره حرکت می کنه یه دفعه راننده می زنه رو ترمز و یه پیرمرد با عصا از پله ها میاد بالا و دقیقا کنار من وایمیسته. این کار یعنی اینکه من باید پاشم و اون پیرمرده که معلوم نیست تا چند سال دیگه زنده باشه بشینه. اتوبوس حرکت می کنه و تو ایستگاه بعدی شصت هفتادتا بچه مدرسه ای میان بالا. بوی عرق و تعفن پر میشه و این راننده هم از ترمز زدن و دستی کشیدن دریغ نمی کنه. به هرحال می رسم مترو.

تا میخوام از در ورودی ایستگاه وارد بشم یه پیرمردی پیرزنی چیزی میوفته جلوم و نه میشه از راست سبقت گرفت نه از چپ. خلاصه به هر زحمتی ردش می کنم بعد یهویی نمی دونم از کجا یه جمعیت میلیونی از رو­ به رو به سمتم حمله می کنن. یه لحظه به این فکر می کنم که صد و هشتاد درجه بچرخم و دوتا پا دیگه قرض کنم و بزنم به چاک ولی اینجا منطق میگه که دیرت میشه. از پله ها میرم بالا و چند دقیقه ای صبر می کنم تا قطار بیاد. بعد که از دور می بینمش پا میشم و میرم اونجایی وایمیستم که همه ملت وایستادن. آخه گویا در واگن اونجا باز میشه. حالا خوبه تو قطار جا واسه همه هست اینقدر تقلا می کنن و هل میدن اگه نبود که همونجا شلوارتم درمیاوردن. به هرترتیب میرم تو واگن و یه جا می گیرم میشینم. بقیه میرن طبقه ی بالا که من نمی دونم اونجا چی داره احتمالا دافا میرن اونجا. یه پسر جوونی میاد پیش من میشینه و گوشی اچ تی سیشو درمیاره و هندزفریشو می کنه تو گوشش. صدای دیس دیس آهنگ به گوش من می رسه و من خیلی رو این صدا حساسم. رشته های عصبیم با این صدا منقبض میشن. یه چند دقیقه میگذره. یه صدای تپ تپی میاد. سرمو برمی گردونم می بینم پسره داره پای راستشو با ریتم آهنگ می کوبه زمین. رشته های عصبیم دیگه جر خوردن. بعد از این پاره شدن رشته ها ، از چندتا صندلی اونورتر صدای آهنگ ترنس میاد که یکی داره روش کردی میخونه. به جون خودم اگه اسپیکر ۶۰۰ واتم به گوشی وصل کنی همچین صدایی نمیده. مترو می رسه اولین ایستگاه و پیرمردا به سمت قطار هجوم میارن. یکیشون که احتمالا از بقیه زپرتی تره میاد پیش ما میشینه. دست می کنه تو جیبش و یه نخودچی درمیاره و میندازه بالا. آخه پدرجان ، پیر شدی ، آلزایمر داری ، دندون نداری ، شعور که داری ؟ صدای ملچ ملوچ جویدنش کاملا تو مغزم فرو میره و نمی دونم یه نخودچی چقدر نیاز به جویدن داره.

از خدا می خواستم که هرچه سریعتر این آهنگی که داره پسره گوش میده عوض بشه و دیگه صدای تپ تپش نیاد. این اتفاق میوفته اما پسر شروع می کنه به سه ضرب زدن. انگشتای پاشو تا ساق پاش بالا میاره و با تموم قدرت اونو می کوبه زمین. پیرمرده یه نخودچی دیگه میندازه بالا. شایدم پسته. مترو می رسه ایستگاه. یه مردی میاد جلوی من میشینه. البته قبل از نشستن پای منم لگد می کنه و یه ببخشیدی هم تحویل میده. آهنگ کردی میره تراک بعدی. رو آهنگ هوی متال یارو کردی خونده. این مرده که تازه به جمع گرم و صمیمی ما اضافه شده انگار غم دنیا زیادی رو دوشش سنگینی می کنه چون هر چند دقیقه یه نفس عمیق می کشه. پسره با جفت پاها به زمین می کوبه. پیرمرده نارنگی از تو جیبش درمیاره. مرده نفسای عمیقشو با سوز بیشتری می کشه. بلندگوی مترو هم بالای سر ما چهارتاست. فی الواقع من طنین ملودی زیر رو با گوش جان میشونم :

دیس دیس … تپ تپ …. ملچ ملچ …. چیکی چیکی (صدای مترو) ….. تپ تپ … هیییییییی هییییییییی ….. ایستگاه بعد ایر ….. چیکی چیکی ….. وه کو روژانی …. وه کو روژانی ….. ملچ ملچ …. شترق شترق(پاشو محکم می کوبه)…… هییییییی هیییییییییی … دیس دیس

رسیدم به مقصد. تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم. حالا باید خودمو به سرعت به اتوبوسا برسونم. اگه دیر برسم رو پای راننده هم جا نیست بشینم. با تمام توان می دوم و همه ی مسافرا رو جا میذارم. دیگه از این سریعتر نمیشه ، هوا رو مه می گیره و شب میشه. قانون نسبیتو به عینه تجربه می کنم. اینقدر سریع دویدم که چندساعت برگشتم به عقب. اتوبوسو می بینم که یه مرد چاقی که یه شال گردن سفید و مشکی گردنشه کنارش وایستاده. رسیدم به اتوبوس. اما زهی خیال باطل. همه دخترا نشستن رو صندلیا و جالب اینجاست که همشون با قطاری که من اومدم اومدن. به هرشکل می چپم تو اتوبوسو و اون مرد چاقه هی از پایین هل میده. من کنسرو کم می خورم ولی زیاد کنسرو شدم. حالا این وسط یه پیرزنه اشتباه سوار شده و میخواد پیاده بشه…..

رسیدم دانشگاه و رفتم سرکلاس. همیشه تو این کلاس یه پسری میاد پیش من میشینه که تا شب اعصاب و روان منو به یه چیزی میده. احتمالا باید بچه کرمان باشه و هرچند که من به بچه های کرمان و اطراف!  ارادت ویژه ای دارم اما به خودم بیشتر اردات دارم. میرم یه جایی میشینم که نه میتونه سمت چپم بشینه نه راست. پسره میاد تو کلاسو و وقتی منو می بینه قیافه اش یه جوری میشه. میره تو هم . منم زیر لب یه لبخند ملیح و پیروزمندانه ای می زنم. میاد پشت من میشینه. یه چند دقیقه ای نمیگذره که وسط درس استاد لرزه میوفته به صندلیم. میخوام برم زیر میز پناه بگیرم یه وقت آوار نریزه رو سرم ، میز پیدا نمی کنم. اون موقع که تو مدرسه به ما می گفتن برید زیر میز ، حالیشون نبوده که تو دانشگاه میز از کجا بیاریم حالا. به هرحال. ولی می بینم بقیه عادی نشستن و هیچ به ناخن مبارک هم نمیارن. دوباره یه پس­لرزه شدید میاد. اینجاست که من می فهمم یکی از پشت داره پاشو می کوبه به صندلیم. پسره خیلی قشنگ پاشو انداخته رو پاشو داره تکون تکون میده و اصلا ملتفت نیست که این تکون دادنا منجر به اصابت پاش با صندلی من میشه. بعد از چند دقیقه صدای خِر خِر میاد. نگو کف کفششو می کشه به میله ی پشت صندلی من. البته اینو بهتون نگفتم که بر طبق عادت همیشه ، درسو با خودش زمزمه می کنه. کلاس قرآنه و استاد از همه میخواد که روخونی کنن و این بنده خدا هم از اول کلاس تا آخرش تو گوش بنده آیات قرآنو با صوتی دلنشین تلاوت می کنه. بعد هر کلمه رو که نمیتونه تلفظ کنه از من می پرسه که با سردی جوابشو میدم. باز می بینم داره اشتباه می خونه.

دیگه از ذکر جزئیات بگذریم. حالا انصافا به نظر شما من عصبی ام ؟ من کمرو ام ؟ یا بقیه مشکل دارن ؟ به هرحال امیدوارم هرکی این وسط مورد داره خدا بزنه تو کمرش نصف بشه ، زیر تریلی له بشه ، به معشوقش هم نرسه ! الفاتحمه الصلوات.

دیدگاهی بنویسید


آنتی گرل

اصولا همه ی اتفاقاتی که توی اینترنت می افته چندان تو واقعیت تاثیر نمیذاره و خب منم فکر می کردم این قضیه در مورد خودم هم صدق می کنه و حتی وقتی درباره دانشگاه می نوشتم فکر نمی کردم یه وبلاگ با مطالبی که هیچ حالت جدی نداره اینقدر روی دنیای حقیقیم اثر بذاره. خلاصه این وبلاگنویسی پدر منو درآورده.

کلا با اینکه آدم فراخی هستم و مخصوصا از سال دوم دانشگاه چه جسمی چه مغزی به غایت گشادیسم رسیدم و درحال ترویج این مکتب می باشم اما اگه کسی ازم سوالی بپرسه یا چیزی – مثلا جزوه – بخواد دریغ نمی کنم. جنس طرف هم زیاد برام فرقی نمی کنه ولی یه دوستی دارم که واقعا آنتی دختره و یکی از فعالیتاش اینه که ته کلاس پیش من بشینه و دونه دونه دخترا رو مسخره کنه و روشون اسم بذاره و حتی بعضا پیش میاد که ما اسم واقعی طرف رو نمی دونیم و همگی به لقب میشناسیمش. البته منم کمکش می کنم اما اون دیگه آخرشه. یه کلاس آزمایشگاهی داریم که باید با کامپیوتر و فلش و نرم افزار و این چیزا کار کنیم. مکانسیمش اینطوریه که با یه نرم افزار کار می کنیم و حاصل کار رو توی فلش مموری ذخیره می کنیم. حالا توی ساعتی که ما هستیم فقط من و این بنده خدا پسریم و ازقضا استاد هم زنه. حالا چون مغز ما پونصد گرم سنگین تره و ضریب هوشی بالاتره و حافظه هم که زیاده تو یه ربع اول کارمون تموم میشه و دخترا هنوز نتونستن فایلی که قبلا سیو کردنو بالا بیارن.

یکی از جلسات یه دختری با ما از کلاس اومد بیرون و فلش مارو گرفت که بریزه تو فلش خودش. وقتی رفت تو کلاس من به دوستم گفتم : نزنه فایلامونه دیلیت کنه یه دفعه؟ وقتی دختره اومد فلشو داد دوستم بهش گفت : کاتش کردی؟ دختره با تعجب گفت آره دیگه ! جلسه ی بعد اومد فلش بگیره دوستم گفت نمیدم! جلسه ی بعدش یه دختری سوال پرسید خواستم جواب بدم یه دفعه دوستم گفت نمیگم! اتفاقا دخترای خوش برو رویی هم بودن! بهش گفتم از جلسه ی بعد من میرم با اون دختره همگروه میشم ، شبیه خدابیامرز همسر سابقمه! از این تیپ دوستا بازم دارم منتها همیشه در روی پاشنه نمی چرخه (؟!) و بالاخره مچ یکیشونو گرفتم. تو تصویر زیر یکی از دوستان رو ملاحظه می کنید که با اینکه ادعای ضد دختری داره اما حدود چند دقیقه با چندتا دختر بزک بوزوکی درحال مذاکره اس.

کلا کسی از ما جرات نداره جلوی جمع با دختری حرف بزنه چون کارش با کرام الکاتبینه. حتی به یکی از بچه ها اونقدر تیکه انداختیم که دیگه واحداشو با ما برنمی داره و درسشو یه ترم زودتر داره تموم می کنه. البته بعضی اساتید هم مرامشون مثل ماست. مثلا میگن یه دختری به کلاس دیر رسیده و استاد راهش نداده. بعد اونم تا آخر کلاس صبر کرده و بعد از کلاس رفته به استاد گفته که چرا هفته ی پیش یه پسره نیم ساعت دیر اومد ولی گذاشتین بیاد سر کلاس ولی من فقط پنج دقیقه دیر کردم که استاد هم در جواب گفته من به هرکی که دلم بخواد میگم بیاد و هرکی هم که نخوام نمیذارم. بگذریم. یکی دو هفته پیش همینطوری وارد یکی از کلاسا شدیم و دیدیم زنهار! یکی از صندلیا خونیه نافرم. اینجا بود که هرکی یه ایده ای داد که نمی تونم بگم اما آخرش به این نتیجه رسیدیم که یه دختر چاقی ساعت قبل روی صندلی نشسته بوده.

سر یکی از کلاسا درحالیکه استاد داشت درس می داد یه دختری که صندلیش کنار پنجره بود از جاش بلند شد کنار پنجره وایستاد. چون قبلا هم از این دست اتفاقات افتاده بود و یه دختری وسط کلاس پا می شد وایمیستاد ، دوستان شروع به ایده پردازی کردن. اولین ایده چیزی بود که نمی تونم بگم. یکی دیگه گفت شاید بواسیر حاد داره. اون یکی گفت نه بابا اگه اونطوری بود که اصلا نمی تونست بشینه. منم اظهار فضل کردم که خب شاید حاد نباشه معمولی باشه. یکی دیگه گفت حامله اس. یکی فرمود آره من دیدم حلقه دستشه. دیگری گفت چه ربطی به حلقه داره ، یعنی حلقه نداشته باشه نمی تونه حامله بشه؟ گفتم شاید بنده خدا عرق سوز شده باشه. گفتن بابا تو این سرما که ما با کاپشن نشستیم تو کلاس چطوری عرق سوز شده آخه؟ تو راه برگشت هم این بحث ادامه پیدا کرد و البته به نتیجه ی قطعی نرسیدیم و قرار شد روز آخر دانشگاه بریم از خودش بپرسیم. البته تصویر زیر هیچ ربطی به دختره نداره و فقط یکی از دوستان مسن رو نشون میده که وسط درس استاد و در پیشگاه وی ، پاهارو داده هوا.

یه مدیر گروهی داریم که علاوه بر قهوه ای کردن دانشجو ، علاقه ی وافری به استفاده از کلمات انگلیسی داره. مثلا یه بار موقع انتخاب واحد یه دختری رفته بوده پیشش و بهش گفته که بین کلاسام خیلی ساعت خالی دارم و استاد در جوابش فرموده که خانوم آخه من فضای گپ شما رو چطوری پر کنم؟ حالا من که اون موقع معنی گپ رو نمی دونستم تا اینکه سر کلاس اندیشه اسلامی ، استاد حرفای خوبی زد. بحث رسیده بوده به انحرافات اخلاقی کشیشا و کودک آزاری و بعضی بازیاشون که کم کم رسیدیم به بحث پوشاک خارجی و یه دفعه استاد گفت اصلا شما می دونین این مارک گپ یعنی چی؟ بعضی پسرا گفتن استاد می دونیم ولی نمیگیم. خود استاد با هیجان خاصی فریاد برآورد یعنی شکاف ، یعنی سوراخ. اینارو روی لباسای زیر زنونه مینویسن بعد مثلا این خانوم (اشاره به یکی از دخترا) می پوشه معنیش هم نمی دونه. کلا بحثای جالبی می کنه که اونقدر جالبه که من نمی تونم همه چیزشو اینجا بگم.

آخرش اینکه خیلی دوست دارم پنجشنبه تعطیل بشه چون بیشترین کلاسام تو همین روزه. یکی از بچه ها هم می گفت دوست استادمون تو شورای شهر …. (همون شهرستانی که توش درس می خونیم) به استاد زنگ زد گفت پنجشنبه تعطیله. حالا شایدم طرف آدم با نفوذی باشه ولی شهری که ما توش درس می خونیم حتی تو نقشه هم نیست و اسم دانشگاهمون هم توی لیست دانشگاها برای کنکور ارشد نبود. پس چی؟ زنهار !

دیدگاهی بنویسید


اتوبوس شب

خلاصه از اینکه هوا یه مقدار خنک شده خیلی خوشحالم و الان که بیشتر فکر می کنم ، فکر می کنم که چقدر روزای گرم امسال زیاد بود و منم خیلی گرمایی و الان دوست دارم با یه تا پیرهن راه بیوفتم تو خیابون از سرما سگ لرز بزنم و بخندم.

یه حرفی مونده تو گلوم که حتما باید بگمش. می خواستم تشکر کنم از همه ، که وقتی سوار اتوبوسای دانشگاه میشیم می بینیم خواهران نه تنها ته ، بلکه سر و وسط اتوبوس رو هم گرفتن و وقتی معترض میشیم که چرا؟ میگن حتی اگه ما وایستاده هم بودیم شما باید پا می شدین ما میشستیم و در همین راستا تشکر می کنم از برو بچ طالبون که وقتی سوار اتوبوسای بین شهری میشیم یه تعداد افغانی که بوی گند و کثافتشون کل فضا رو دربر گرفته روی صندلی ها چمپاتمه زدن و منه ایرانی غیور دست به میله و وقتی اعتراض می کنیم میگن چکار کنیم ما مهمانیم در مملکت شما . و باز هم تشکر ویژه ای دارم از مردم فهیم اون شهری که دانشگاه ما توش قرار داره. به این دلیل که توی ایستگاه مترو سه تا اتوبوس تقریبا هم مسیر وجود داره که یکیش برای دانشجوهاس. اتوبوس این دانشجوها شبیه قابلمه ی ماکارونیه و اون دوتای دیگه خالی از مسافر. عقل حکم می کنه که مردم اون شهر سوار اون دوتا اتوبوس بشن ولی انگار جذابیتی توی این اتوبوس هست که هیچ جای دنیا نمی تونن پیداش کنن.

بحث اتوبوس شد. چند روز پیش توی یکی از اتوبوسایی که ذکرش بالاتر رفت ، دست به میله ایستاده بودیم که یه پسری برگشت و از دخترایی که صندلی عقبش نشسته بودن خواست دو تومنیشو خرد کنن چون راننده پول خرد نداره. حالا اینکه چطور توی اون شلوغی و فاصله از راننده متوجه این قضیه شده بود به ما هیچ ربطی نداره. یکی از دخترای ترگل ورگل سه تا پونصدی داد به طرف. بعد از چند ثانیه پسره دوباره برگشت و خردتر خواست. دخترک چهارتا صدی داد به طرف و یه پونصدی گرفت. پسره که شبیه شیخنا ک*ر&وبی هم بود گفت اینطوری نمیشه که ، من به شما یه صدی بدهکار میشم. حالا شما رشته اتون چیه؟ دختره: بله؟ -: چه رشته ای می خونین؟ -: حالا چه فرقی میکنه. -: به هرحال من روزای دوشنبه چهارشنبه توی سایتم بیاین بقیه پولتونو بگیرین. بعد از اینکه به مقصد رسیدیم و ملت داشتن پیاده می شدن دیدیم پسره دم در اتوبوس وایستاده و یحتمل کار به شماره و ادامه ی ماجرا کشیده شده.

همین دیروز داشتیم با بچه ها درباره مدلای لپ تاپ حرف می زدیم و منم چون داشتم فیلم Inception رو دانلود می کردم به مدل اینسپایرون دل می گفتم اینسپشن و اونام متوجه نمی شدن. حالا این ماجرا چقدر مهم بوده که اومدم اینجا نوشتمش ، خودمم نمی دونم. فقط خواستم یه ذره کلاس بذارم.

اگه یادتون باشه قبلا یه مطلبی درباره کشت خیار و بار گذاشتن خیارشور توی دانشگاه مطلبی نوشته بودم. حالا الان با فرا رسیدن فصل سرما ، وقت کشت به پایان رسیده و الان نوبت کاشته. البته توی تصویر زیر خیلی واضح نیست اما دانشجوهای کشاورزی توی یک قسمت بایر دانشگاه مشغول بیل زدن هستن و جالبترش اینه که اکثرشون دخترن. خب این خیلی خوبه. احتمالا چند وقت دیگه هم رشته ی عمران برای دخترا آزاد میشه و می تونن آجر هم پرت کنن بالا. یا مکانیک و تعمیر ماشین و آپارات و عیب یابی کامپیوتری خودرو. البته الان هم رشته ها و مشاغل خوبی براشون هست. مثلا پزشکی می خونن و به اونجایی که میخواد سوزن فرو بره توش ، الکل می مالن. یا ادبیات می خونن و شاعر میشن. یه دختره هم هست توی دانشگاه ما یه کتاب شعر از خودش ول داده که در اولین فرصت یه عکس از خودشو کتابش می گیرم. شعراش هم که معلومه چیه دیگه.

این پست خیلی لوس بود. البته به دلیل هیتلر شدن سایت قبلیم و استقبال نکردن از اون سایتی که می خواستم درباره دانشگاه بنویسم توش فعلا بی خیال بقیه میشم و همینجا ادامه میدم اگه بذارن. من باید بنویسم اگه ننویسم می میرم!

آهنگ نوشت : همینطوری نشسته بودم که یاد آهنگ پاییز شادمهر افتادم. یادم نیست چند ساله ام بود ولی خیلی بچه بودم. روز مادر بود رفتیم بقالی گفتم یه نوار بده واسه روز مادر. اون یارو فروشنده هم کاست دهاتی رو داد. شما یادتون نمیاد! اون موقع ها قیمت این کاستا شیشصد تومن بود و آخراش که دیگه کم کم سی دی داشت جاشو می گرفت شد شیشصد و پنجاه. این آهنگ پاییز هم فکر می کنم یکی از کارای خیلی قدیمی سیاوش قمیشی باشه که شادمهر به نوعی دزدیدتش!

دانلود آهنگ پاییز از شادمهر عقیلی حجم ۵.۵

دیدگاهی بنویسید


سوتی های شلواری

شروع ترم تحصیلی جدید انگیزه های منو واسه نوشتن از بین برده. قطعا یکی از دلایل وبلاگنویسی فرار از تنهاییه و خب منم الان تنها نیستم و روزانه کلی آدم می بینم و باهاشون مراوده دارم. اما همیشه ماه پشت ابر نمی مونه (و یا همچین ضرب المثلی)

برخلاف برخی ، با خرید کردن مشکل دارم و کلا دوست ندارم چیزی بخرم. مثلا همین خرید البسه که همیشه با کلی مکافات همراهه و دیگه باید چی بشه که برم لباس بخرم. تازگیام خیلی سخت گیر شدم و مثلا برای خرید شلوار چند بار مدلای مختلفو پرو می کنم و دهن فروشنده رو سرویس نیز. اوایل هفته هم برای خرید رفته بودم و هر شلواری که پرو می کردم فروشندهه می گفت عالیه خیلی خوش تیپ شدی. بعد منم می گفتم نه از این خوشم نیومد. اصولا فکر می کنم هرچی فروشنده ها بگن عکسش درسته. خلاصه اون آقاهه (کاش خانوم بود!) یه ببخشیدی گفت و دستشو از بالا کرد تو شلوار که مثلا بگه کمرش اندازه اس. گفتم فاقش کوتاهه و اونم دریغ نکرد و دستشو گذاشت زیر خشتک شلوار. کم مونده بود که دیگه آره … . پسر خوشگل بوری هم بود.

دوشنبه یه کلاس داشتم و استاد گفت برای یه پروژه ای باید گروه بندی کنین. دوتا از دوستان نزدیکم با شدت و حدت از من خواستن باهاشون همگروه نشم و به زعم خودشون من هیچ کاری انجام نمیدم. منم زیاد علاقه مند نبودم خودمو تحمیل کنم. بنابراین با یکی از دوستان که ترم قبل این درسو پاس کرده بود تماس گرفتم و اونم قبول کرد که پروژه اشو در اختیارم بذاره. و باز هم اون دو دوست منو توی گروهشون نپذیرفتن و اظهار داشتن که اون پروژه ی ترم قبل هیچ ربطی به این ترم و این استادش فرق می کنه و اون ریش نداره و این داره و … و بعد از اینکه گروه بندی تموم شد و موضوعات مشخص ، استاد همون مراحلی رو گفت که ترم قبل یه استاد دیگه گفته بود. و اون دو دوست بی معرفت باقی موندن و من و خدا و جای حق و این صوبتا. (اسمایلی مستاجری که صاب خونه جوابش کرده)

بعضی وقتا بعضی بچه ها حرفای خوب و ماندگاری می زنن که تا عمر داریم فراموش نمی کنیم. مثلا یه بار صحبت از این شد که سیاوش قمیشی مُرده یا نه. از یکی از بچه ها پرسیدیم که خبر داری سیاوش قمیشی مرده؟ اونم بلادرنگ جواب داد من از این فیلما زیاد نگاه نمی کنم. یا همین دیروز یکی داشت با یکی دیگه حرف می زد. منم میشنیدم چی می گفت. با جدیت و اعتماد به نفس خاصی می فرمود : من برای اینکه زبانمو تقویت کنم فیلمای ایرانیو با زیرنویس انگلیسی نگاه می کنم. واقعا خدا این دوستانو از ما نگیره.

دیگه به اون صورت حرف خاصی ندارم اما سعی می کنم با انگیزه تر بنویسم. و بدرود بغداد .

پی نوشت: اولین آهنگ آلبوم جدید امیر کریمی اسمش شکاره و اگه آهنگای قدیمی ابی رو گوش داده باشین باید عرض کنم که درست حدس زنین. دقیقا بازخونی همون آهنگه فقط نمی دونم چطوری به این آهنگش مجوز دادن. یعنی ارشادیا ابی گوش نمیدن ؟

دیدگاهی بنویسید


اونا هم آدمن مگه؟ نمی دونستم

دوست دارم وقتی یه مطلبی مینویسم جامع و مانع (؟) باشه. میخوام رو هر پست یه ذره فکر کنم تا بعدا نگم اه کاش فلان چیز رو هم می نوشتم. واسه همین فاصله ی بین آپدیتام زیاد میشه وگرنه من اونقدر وقت فیری دارم که حتی الان می تونم رمان بیست و یک سال تنهایی رو بنویسم.

چند سال پیش وقتی بچه سال بودیم و بی خیال آینده خیلی هم خر بودیم. انده انده آرزوهام اومدن فیفای جدید بود. یا فوقش تعطیل شدن مدرسه بخاطر آلودگی هوا و برف و بارون و تازگیام گرما. با پسرعمه ام روابط حسنه ای داشتم ولی چون اون شهرستان بود کم می دیدمش. الان یه دو سالی میشه که برحسب اتفاقاتی میونه امون شکراب شده و فقط دورادور خبراش بهم می رسه که زن گرفته و میخواد بره بلاد خارجه.

داشتم می گفتم. تابستون چند سال پیش اومده بود خونمون. رو به روی خونه ی ما یه آپارتمان ده طبقه بود و هم اهالی اون ساختمون به ما اشراف داشتن و هم ما به اونا. این پسرعمه ام توی طبقه ی هفتم این ساختمون یه دختری رو کشف کرده بود که همیشه دم پنجره اتراق می کرد و دور از جون شما زیاد هم خوشگل نبود. زشت هم بود حتی. پسرعمه ام هر روز می رفت دم پنجره و نگاش می کرد. شاید یه دستی هم واسه اش تکون می داد. چون چند سال از من بزرگتر بود به نصایحم گوش فرا نمی داد و کار روزانه اش شده بود. احتمالا اگه ادامه می داد کار به جاهای تنگ تر و باریک تر هم می کشید.

عکس تزئینیه !

یادتونه تو یکی از پستا گفتم یکی از پسرا به اسم پیروز … نه؟ حس توضیح دوباره ندارم ولی گفته بودم که کلا پسر راحتیه و مثلا وقتی دم در واگن مترو وایستادیم تا پیاده شیم تا در باز میشه یه دفعه داد می زنه حملهههههههه ! امروز کلاس نداشتم . یه کار اداری هم داشتم که فرصت خوبی برای انجامش بود.  تو راه برگشت با پیروز و یه تعداد از دوستان هم مسیر شده بودیم. می خواستیم سوار اتوبوس بشیم که دیدیم کلهم اجمعین اتوبوسو دخترا قُرق کردن و یالا یالا گویان وارد اتوبوس شدیم. خود دخترا هم از اینکه کل اتوبوسو اشغال کرده بودن خنده اشون گرفته بود. اتوبوس راه افتاد و اواسط مسیر چندتا از خواهران لواشک درآوردن و مشغول تناول شدن که من به پیروز گفتم من لواشک میخوام! اونم اونقدر زبون ریخت و لودگی کرد تا صاب لواشکه یه تیکه داد بهمون و خیلی با شعف ابراز داشت که خودش لواشکو درست کرده و طوری خوشحال شده بود که تو گویی به خر تی تاب داده باشه. (یعنی دختره به خر تی تاب داده باشه)

ترم اول بود و آزمایشگاه کامپیوتر داشتیم. یکی از جلسات جاهامونو عوض کردیم و یکی از دخترا رفته بود جای گروه ما نشسته بود. منم با سیستم کناریش ور می رفتم. دختره دنبال برنامه ای که ما هفته ی پیش نوشته بودیم می گشت و از من پرسید که کجا سیوش کردیم. منم با بی تفاوتی گفتم نمی دونم و اونم رفت از دوستام پرسید. ترم سوم بود. توی سایت کامپیوتر بودیم. صندلی من یه مشکلی پیدا کرد و پا شدم که برم یه صندلی بیارم. از چندتا دختر دم بخت! گذشتم و یه صندلی خالیو بلند کردم و قصد رجعت داشتم. بالطبع نمی تونستم که صندلی بالای سرم ببرم چون نه زورم می رسید و نه عقلانی بود. در حال مانور ولایت ۶ بودم که چرخای صندلی گرفت به پای یکی از داف ها و من درحالیکه به رو به رو نگاه می کردم فشار به جلو رو مضاعف نمودم تا اینکه به هر ترتیب صندلی رد شد و یک صدای آی و بلکمم آه و آخی به هوا برخاست و من همچنان از مسیرم منحرف نشدم. چند سانتی متری بیش دورتر نشده بودم که یه صدایی گفت پای دوستم درد گرفت و من بازم به رو به رو نگاه می کردم.

چند سال پیش دختر عمه ام اومده بود توی اتاقم و رفت سراغ دفتر شعر و چرک نویسایی که برای سایت توش مینویسم. من متوجه نشده بودم تا اینکه گفت این شعرا رو خودت گفتی؟ که گفتم آره و سریع دفترو از دستش قاپیدم. اونم ناراحت شد رفت. دوتا از دخترا توی دانشگاه هستن که هر وقت منو می بینن سلام می کنن. یکی دوبار سوال درسی پرسیده بودن. اما وقتی من می بینمشون سلام نمی کنم. حالا اینکه چطور میشه که وقتی اونا منو می بینن سلام می کنن ولی وقتی من اونا رو می بینم سلام نمی کنن جای بحث و سواله!(متوجه شدین که چی میگم؟) یه دختر همکلاسی توی محیط چت گفت وقتی منو تو یونی می بینی سلام کن. گفتم من الانم که دارم با تو چت می کنم رو این حسابه که فکر می کنم پسری. یعنی طوری به خودم القا کردم که دارم با یه پسر چت می کنم چون نمی تونم با دخترا ارتباط برقرار کنم. حالا چرا نمی تونم؟ یعنی از بچگی اینطوری بودم؟ قطعا نبودم. این برمی گرده به یه مسئله ی خیلی مهم که فعلا رغبتی به بیانش ندارم.

نتیجه گیری غیراخلاقی: من تو ارتباط با جنس غیر همجن*سم به شدت دچار مشکلم و همیشه یه حس ترس همراه با نفرت نسبت بهشون دارم. پیر و جوون هم نداره. اما اونا هم مثل منن و مثل من فکر می کنن و مثل من زندگی می کنن. اما اگه من بگم چه مشکلی دارم حتما حق رو به گردن من میندازین. ولی نمیگم!

موزیک نوشت: همینطوری هوس کردم آخر پست یه آهنگ بذارم. یه آهنگ از آلبوم آخر مایلی سایرس میذارم که کم کم داره میره قاطی پو** استارا ! ماشالا بچه ام داره رشد می کنه. فقط نمی دونم چه نسبتی با کوروش کبیر داره!

دانلود آهنگ Scars از Miley Cyrus

دیدگاهی بنویسید