خجالتم زیاده

راستش من اگه مینویسم صرفا بخاطر علاقه اییه که به نوشتن دارم و از اوان کودکی این علاقه رو هم بروز دادم. من هماره باید بنویسم حالا چه وبلاگ باشه چه توی کاغذ باشه یا چه هرجای دیگه. اما بعضی وقتا – مثل الان –  مسائل خیلی خیلی مهمتری وجود داره که اگه چند وقت هم از علایقم دور بشم باز ازرششو داره.

امروز هم مثل روزای قبل از خواب بیدار شدم و تصمیمم بر این بود که چند ساعتی زودتر برم دانشگاه. حالا شاید این سوال برای شما پیش بیاد که مگه من مریضم یا دیوانه ام یا احمقم که چند ساعت زودتر از خواب ناز بلند شدم. جواب شما هم اینه که دقیقا درست فکر می کنین. به هر روی رفتم سر یکی از کلاسام نشستم. منتهای مراتب من یه ساعت دیگه ی اون درسو برداشته بودم و بالطبع آخر ساعت باید به استاد می گفتم تا حاضری بزنه.

کلاس قانونا کلا چهل و پنج دقیقه بود و یکی از دانشجوها که ته لهجه ای هم داشت اومد که درباره مطالب یه کتاب ارائه بده. این بنده خدا سی و پنج دقیقه حرف زد و هرچی ما دست می زدیم و و سوت می کشیدیم و خسته نباشید می گفتیم کوتاه نمی اومد. حتی استاد هم وقتی دید کلاس ساعت بعدش چند دقیقه اس که شروع شده بهش گفت یه جمع بندی کن اما پسرک شنوا نبود. خلاصه اونقدر ساعت بعدیا ورود و خروج نمودن که صدا به صدا نمی رسید و استاد بهش گفت با یه صلوات تمومش کن.

حالا باید می رفتم که حاضری بزنم اما پسر شهرستانیه باز اومده بود دم گوش استاد و تند تند حرف می زد طوری که نمی فهمیدم چی می گفت. به هر شکل با کلی مکافات کارو به سرانجام رسوندم و سه ساعت بیکاری پیش روم بود. موقع ناهار اکثریت دوستان تصمیم گرفتن برن مرکز شهر و اونجا ناهارشونو بخورن اما یکیشون گفت چون تربیت بدنی داره ناهار نمی خوره و بنابراین اصلا نمیاد. من که کلا افتادم رو دور دیوانگی و پریشان حالی با اینکه کمی احساس گشنگی می کردم و قصد دارم برای کسری وزنم رژیم بگیرم لکن نرفتم و پیش همین دوست چلمن باقی موندم.

ساعتی بعد دوستان بازگشتند و قرار شد یکی که به تازگی لپ تاپ خریده بهمون شیرینی بده. رفتیم بوفه و رانی و بستنی گرفتیم و عینهو الاغا بستنی به دست اومدیم بیرون. کاملا الاغیت رو احساس می کردم. به هر ترتیب من به تنهایی رهسپار کلاس خودم شدم و خیلی دلم می خواست یه سری حرفا رو بزنم که هم جایز نیست و هم اینکه خجالت می کشم.

استادمون یه خانومیه که لره ولی لهجه نداره. چون یه جلسه نیومده بود یه جلسه بعد از همین کلاسش برامون جبرانی گذاشته بود و گفته بود حضور در کلاس دو نمره داره. خسته و وامونده سر کلاس نشسته بودیم که استاد با یه شی میله مانند و چهارتا حلقه وارد کلاس شد و بیان نمود که قصد داره ریسک پذیری رو بهمون درس بده و تک تک ما باید بریم جلوی کلاس و این حلقه ها رو از هر فاصله ای که خواستیم پرت کنیم تا بیوفته تو میله. حالا من در این برهه ی زمانی نه تمرکز درست و حسابی دارم و نه اعصاب و روان آرومی و بدتر از همه در پایین ترین حد از اعتماد به نفس قرار دارم. یعنی تا این حد اعتماد به نفسم پایینه که وقتی تو کوچه خیابون راه میرم از خجالت عرق می کنم. حالا باید بیام جلو تعدادی دختر که چندتاشون هم آشنا می زنن حلقه پرت کنم و اونا هم بهم بخندن.

چندتا از دخترا با وجود اصرار و تهدید استاد راضی به انجام این کار نشدن اما خب من پسرم و واقعا مایه ی وقاحتم بود اگه این دلقک بازی رو انجام نمی دادم. هرچند به مرحله ای از پستی و خواری رسیدم که اگه دویست هزار نفر هم بهم بخندن احساس ذلت نکنم. به هر حال چندتا پرتاب کردم و اتفاقا خوب هم از آب دراومد و کمی اعتماد بنفسم بالا رفت و الان هم اومدم اینجا یه پست نوشتم. چند بیت شعر هم تو راه برگشت و تو اتوبوس از خودم درآوردم که شاید پست بعدی باشه.

دیدگاهی بنویسید


آدما کلا دو دسته‌ن!

زنهار! چند روز پیش صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و با اینکه ترم هشت هستم و نباید هفته ی آخر برم یونی لکن انگیزه های دیگه ای غیر از درس منو به این راه کشوند. اون روز خیلی کسل و استرسی بودم. خب شاید بگین که چی حالا؟ ملت فوج فوج تو ژاپن دارن افقی میشن و تو لیبی جنگ داخلیه و بودجه نود هنوز بسته نشده و چند روز دیگه کنسرت ابیه و اون وقت تو نشستی میگی وقتی که از خواب پا شدم سرد بود؟ منم میگم که چیزی ندارم بگم.

درحالیکه من باید چند ترم پیش درس شیوه ارائه رو برمی داشتم اما به علت تداخل ساعتاش و به هم ریختن برنامه ام برنداشتم و این ترم مجبور شدم هر روز و ساعتی که شده بردارمش. از اسم درس هم مشخصه ، باید بیایم سرکلاس یه مطلبی رو ارائه بدیم. ترمای قبل بچه های خودمون سرکلاس بودن و حالا اکثرا ورودی های جدید هستن و دختراشون هم هیکلشون دو برابر منه. من از ارائه دادن باکی ندارم و قبلا هم سر یه درس دیگه این کارو کرده بودم اما چند روز پیش یکی از بچه ها داوطلبانه ارائه داد و مطلب خیلی قوی و جذابی تو چنته داشت و حدود نیم ساعت هم حرف زد. خب من خیلی دوست داشته و دارم که ارائه ی من آس باشه و حتما خلاقیتی توش وجود داشته باشه اما اولا من تو مباحث تخصصی خیلی سررشته ندارم و ثانیا وقت ارائه من حدود پنج دقیقه اس! اینطور شد که استرسم بیشتر شد.

ساعت بعدش هیچ کدوم از دوستان نزدیکترم نیومده بودن و من عین هویج تنها نشسته بودم یه گوشه. می دونستم آخرین روزیه که می تونم خانومو ببینم اما استادی که ساعت بعد باهاش کلاس داشت نیومده بود و احتمال قوی خودش هم نمی اومد دانشگاه. گفتم گداخورد یکی دو ساعت وایمیستم شاید اومد. بعد از کلاس با دوتا از بچه ها که خیلی باهاشون حال نمی کنم همراه شدم که اگه نمی شدم تنها می موندم. تو چندساعتی که باهاشون بودم متوجه مطالبی شدم. اینکه چقدر طرز فکر من باهاشون فرق می کنه. اصلا دوتا دید متفاوت نسبت به دنیا داریم. اصولا همکلاسیای من دو دسته هستن. یکیشون کسایی که دید مادی نسبت به دنیا دارن و هر کاری می کنن تا از زندگیشون لذت ببرن برخلاف من که اصلا مخالف همچین عقیده ای هستم. یه عده دیگه کلا بی خیال دنیا هستن و هیچ برنامه ای واسه آینده ندارن و پیرو جمله ی هرچه پیش آید خوش آید هستن. حرفای جدی نمی زنن و اگه بخوای جدی باشی سوژه میشی. و باز من با این تفکر مشکل دارم هرچند کمتر از اون یکی.

من خودم بیشتر بُعد معنوی زندگی رو می بینم و از فعالیتایی که جنبه ی روحی داره بیشتر استقبال می کنم. مثلا همین بلاگنویسی که غیر از تخلیه ذهن و هیجان سود دیگه ای نداره. آدمایی که طرز فکر مشابه من دارن تقریبا مخالف مذهب و دینن اما من چون معتقد هستم دچار مشکل و تناقض شدم. کلا خیلیا هستن که مثل من فکر می کنن اما من تو بچه های دانشگاه خودمون پیدا نکردم. دلیلش هم مشخصه دیگه. دانشگاه آزاد ، نزدیک تهران ، تراز پایین ، شهریه بالا. معلومه کیا میان اینجا دیگه. زیاد وارد جزئیات نشم. اما خب با دختراش که حرف نزدم ولی می دونم اونا بدتر از پسرا کاملا تو یه دنیای دیگه هستن. اما چندباری که با خانوم حرف زدم از اینکه هرچی می گفت طوری بود که انگار خودم دارم اون حرفو می زنم واقعا لذت بردم. هرچند نمی دونم اونا حرف خودشه یا کسی بهش گفته اینارو بگو. به هرحال.

تو راه برگشت با همون دو دوست سوار اتوبوس شدیم و دوتا از دخترای ورودی جدیدتر هم اومدن و کنار ما نشستن. یعنی ما سمت راست اتوبوس و اونا سمت چپ. یکیشونو میشناختم. عکساشو تو فیس بوک دیده بودم. قبلا که سایت داشتم هم به لیست دوستان مسنجرم اضافه اش کرده بودم و حتی درباره سایت و دانشگاه هم باهاش چت کرده بودم. خب اینا که چی حالا؟ دختره اسمش گلریزه ولی یحتمل تو خونه بهش میگن گلی! به هرحال دختر قشنگیه و عملا خیلی قشنگه و مهمتر اینکه شباهتی هم با خانوم داره. همینطوری که داشتیم حرف می زدیم یکی از اون دوتا دوست گفت حامد سمت چپیه رو میخوای؟ گفتم نه من راستی رو میخوام!! البته شوخی کردما و دوستان هم فهمیدن و شوخی شوخی ، شوخی کردن. خلاصه یه مقدار تابلو بازی درآوردن و فکر کنم دختره فهمید که بین ما سه تا خبرایی هست ولی زیاد برام مهم نبود و نیست. دیگه از ذغال سیاه تر که نداریم که.

خلاصه اینکه احساس تنهایی می کنم. یه جمله ای هست که فکر کنم از امام علی باشه که میگه ضعیف اونیه که نتونه دوست پیدا کنه و ضعیفتر کسیه که دوستاش رو هم از دست بده. البته من دوست و رفیق دارم ولی با کسی صمیمی نیستم و دلیلش هم آدمایی بودن که سر راهم قرار گرفتن. اما بالاخره بعد از بیست و خورده ای سال بالاخره یکیو پیدا می کنم که طرز فکرش به من نزدیک باشه. حتما… شاید … نمی دونم.

دیدگاهی بنویسید


آدامس با طعم ریش بز

اگه برگردیم به چند روز قبل ، دیگه پست قبلی رو منتشر نمی کنم. اون موقع توی جو بودم و الان آرومترم. اما اگه اتفاق خاصی نیوفته بیشتر پستایی میذارم که مخاطب خاص داره چون توی تعطیلات خیلی اذیت میشم. اما اگه اتفاق خاصی افتاد واسه عید برنامه های جالبی دارم و سوژه هایی که تو این ده ماه خاک خوردنو رو می کنم. پست زیر هم از آرشیو کشیدم بیرون و دقیقا یک سال از تاریخ تولیدش میگذره. توضیح ضروری اینکه اسامی رو ادیت کردم ولی تو پست اصلی اسم استادا رو کامل آورده بودم و به همین خاطر بود که سایتو ترکوندنش.

———————————————————–

منتظر تو بودن ، طعنه هارو شنیدن ، عینهو زهر و سمه ، به روح و کالبد و تن ، تمسخر مردمو ، تحقیر و انگ و تخریب ، نامه ی هر روزمه ، تو این شبای غریب ، آدما عقلشونو ، کردن توی چشمشون ، می ترکن از حسد ، هردقیقه بی امون ، آرامشم متانت ، مایه ی خشمشونه ، خوشبختیمو سعادت ، طالع نحسشونه ، حرفای بی جوابم ، میره به عرش اعلی ، خدای آسمونا ، میشنوه این صداها ، ناله و ضجه هنوز ، برای من باقیه ، نمی تونم تموم کن ، خدا برام کافیه ، منو ببخش که امروز ، برای تو بد شدم ، تو بازیای دنیا ، نبردم و رد شدم ، دوشنبه های تلخم ، انتهایی نداره ، انگار طلسم این روز ، محکم و استواره ، رو تب عشق سواره !!

بعد از بیست و یکی دو سال عمر به این نتیجه رسیدم که به سلایق و علایق بقیه احترام بذارم لکن بقیه نمیذارن . فرض کنین شما یه پیرهن نو خریدین و میاین تو جمع دوست و فامیل و آشنا . بعدش شروع می کنن ، اه اه این چه رنگیه ، چقدر سلیقه ات ضایع اس ، تو کی میخوای مثل آدم لباس بپوشی ؟ ، منم از این پیرهنا داشتم دادم گدا برد و از این جمله ها . در مورد هر چیزی هم صادقه . واقعا این حرفا تاثیر خیلی بدی روی فرد میذاره و صد البته اینم بگم که همه ی این حرفا از رو حسادته .

خب باز رسیدیم آخر هفته و میخوایم مرور کنیم اتفاقات اخیرو . مدتیه که آرش (خواننده ی اونور آبی) یه آهنگی ول داده که میگه : دستا بالا دستا بالا گوگولی ! تا اینجاش که هیچی . ولی وسطای آهنگ صدای یه دختری به گوش می رسه که خیلی آشناس و اون کسی نیست جز آیلار دیانتی ! تشویق ! حالا اگه نمی دونین آیلار دیانتی کیه باید بگم که بهشت بَرین گوارای وجودتون باد !

اما بریم سراغ اتفاقات دانشگاه . به هرحال همین خاطراته که باقی می مونه و چه بهتر که مکتوب بشه . من تو این پست روزانه مرور می کنم. شنبه و یکشنبه که کلاس نداشتم ولی دوشنبه از صبح علی الطلوع کلاس دارم تا شب علی الغروب . اولین کلاسم با یه خانمیه که هنوز کسی نمی دونه اسمش چیه . قرار بوده استاد یه آقای مهربونی باشه ولی مثل اینکه دوست دخترش باهاش به هم زده و استاد هم دپرس شده رفته بیابون دنبال گل شقایق می گرده . خلاصه . من فکر می کنم این استاد خانم حداقل یک ماهی میشه که دستشویی شماره یک نرفتن و یبسه یبس تشریف دارن. (برای اطلاع از وضعیت شماره دستشوییا به این پست مراجعه کنید). ساعت بعدش هم باز با یه خانم کلاس داریم. برخلاف استاد ساعت اول ، این استاد خیلی خوشرو و خوش برخورده . حتی یه بار که من بعد از حضور غیاب رفتم سر کلاس حاضری منو زده بود . هرچند که هیچی از درسش نمی فهمیم.

ساعت سوم هم هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و اما ساعت چهارم . من دیدم که خب اگه بخوام برم خونه باید تنها برم و چه بهتر که دو ساعت صبر کنم و با دوستان به سمت منزل عزیمت نمایم . به پیشنهاد رضا در بدترین جای ممکن نشستیم و صبر کردیم تا استاد بیاد . تو این فاصله ، رضا یه بسته ی آدامس درآورد که شبیه قرص بود. یکی خودش خورد و یکی هم به من داد . می دونین ، مزه ی نفتالین می داد . اسپری سوسک کش . ببخشید مزه ی گ& می داد . به هرحال استاد وارد کلاس شد و درحالیکه بوی گ& ناشی از آدامس رضا فضا رو پر کرده بود شروع به درس دادن کرد . به شدت حوصله ام سر می رفت تا اینکه اون حادثه به وقوع پیوست . استاد می خواست کلاس حل تمرین بذاره که یه پسر ریش بزی هم مسئولش بود. (کلمه ای بهتر از مسئول به مغزم نرسید) آره ، اومدو ساعتای خالیشو روی تخته نوشت و استاد هم شروع کرد به رای گیری. مثلا می گفت کیا با این ساعت مخالفن ؟ بعد سیصدتا دست می رفت بالا بر فرض مثال . انصافا تفریح جالبی بود وقتی چهره ی متعجب و عصبانی دانشجوها رو می دیدی ولی خودت ناخونتم نبود . منم یه بار تیریپ مخالف رفتم و استاد هم نفهمید من مهمونم. البته بنده ید طولایی تو مهمونی رفتن دارم و تقریبا یه مهمون حرفه ای شدم طوری که عمرا استاد بتونه تشخیص بده . حتی نزدیکترین دوستانم هم نمی تونن بفهمن که من واقعا کلاس دارم یا مهمونم .

در راه برگشت و تو ایستگاه مترو یکی از دوستانو دیدیم که روی سکوی مقابل و نشسته بر صندلی به خواب رفته بود . بعدش یه دختر سانتی مانتال خوشگل موشگل پا روی پا هم یه راست اومده پیشش نشسته با اینکه کلی جا خالیه . خدا شانس بده . پیش من که یا پیرمرد میشینه یا کارگر افغانی . حالا نمی دونم تو تصویر مشخصه که این دوستمون کیه یا نه ، چون فاصله نسبتا زیاد بود .

چهارشنبه شد و باز آفتاب نزده راهی دانشگاه شدم . ساعت اول با همون استادی کلاس داشتم که دو روز قبلش مهمونی رفته بودم کلاسش . بازم همون اتفاقات افتاد و پسر ریش بزی و رای گیری و کرکر خنده . جای همتون خالی . ساعت بعدش هم یه کلاسی داریم که هیچ کس هیچی از درس نمی فهمه . اسم درسش هم میگم ، ریزپردازنده . من میرم ته کلاس میشینم و از در و دیوار عکس می گیرم بلکه توش یه سوژه ای واسه سایت پیدا کنم . مثلا چندبار خواستم از اون دختر سیبیلویی که میاد پشت در ادا درمیاره عکس بگیرم یا می خواستم از نمای کلی کلاس تصویر بردارم که نشد . عکس زیر هم واسه همین ساعته که استادو در حال تدریس می بینینو منو هم در حال مطالعه ی نقشه ی تهران .

ساعت بعدش هم که با استاد ع کلاس داشتم و اتفاق خاصی نیوفتاد . البته استاد ع هم مثل استاد م کلی سوژه واسه داستانای کوتاه فراهم می کنه که همینجا ازش تقدیر و تشکر می کنم . پنجشنبه ساعت کله ی سحر باز از خواب تخیلی بیدار شدم و رهسپار دانشگاه گردیدم . این ساعت آزمایشگاه دارم . بازم حادثه ی خاصی تو این ساعت نیوفتاد ولی نکته ای هست که باید بگم . استاد به یکی از پسرا توصیه می کرد که وقتی میره خیابون جمهوری مواظب خودش باشه . وقتی میره تو زیرزمین با چراغ قوه بره چون تاریکه . اگه از یکی خواست سی دی عروسی و پارتی بخره و فروشندهه گفت بیا بریم اون پشت به هیچ وجه نره . می گفت دیگه زنده برنمی گردی و این آخرین باریه که تو رو می بینیم . نکته اینجاست . استاد با این فرض این حرفا رو جلو دخترا می زنه که اونا نمی گیرن استاد چی میگه . ولی استاد نمی دونه که الان عصر ارتباطاته و فناوری اطلاعات . دیگه دخترا هم چشم و گوششون باز شده .

بعد از این کلاس من باید بر می گشتم خونه اما زهی خیال باطل . رفتم سر کلاس شیوه ارائه مطالب فنی . ما وقتی یه نفر داره ارائه میده نمی تونیم هیچ حرفی بزنیم ولی حرفامونو نگه می داریم بعده کلاس و کلی به اونایی که ارائه دادن می خندیم . ولی بعضی دوستان این قاعده رو رعایت نمی کنن . مثلا یه دختری داشت کنفرانس می داد و صداش خیلی زیر و لرزون بود . بعد این دوستان ما اجازه ندادن ارائه ی این بنده خدا تموم شه لااقل . یکی می گفت چه صدایی داره . اون یکی می فرمود بیچاره شوهرش. یکی دیگه عرض می کرد پنبه بدین پنبه بدین پرده ی گوشم پاره شد . یه نفر دیگه هم گفت خفه شید بیشعورا ! من از این خوشم اومده میخوام برم بستونمش! یکی هم فریاد برآورد که خودت خفه شو الاغ ! این دوست دختر منه !  برگشتنی هم که با حسین برگشتم و کلی آهنگ ایکان (akon) گذاشت واسه ام ! و این بود اخبار این هفته ! بدرودش و خداحافظش و خدانگهدارش ! (کی؟)

دیدگاهی بنویسید


بوزینه ی فراخینه

خیلی زشته ، خیلی بده واسه منی که ترم هشتم هفته ی اول ترم برم دانشگاه. البته یکی از مزایای رفتن می تونه این باشه که اگه از استاد خوشت نیومد می تونی درسو حذف کنی ولی با این حال من امروز نرفتم دانشگاه.

میگن شنیدن کی بود مانند دیدن یا میگن آدم تا با چشمای خودش نبینه باور نمی کنه. البته این ضرب المثلا هیچ ربطی نداره اما من وقتی می بینم مردم تو لیبی تیکه پاره شدن و عکس جنازه های آدما رو می بینم که شیکمشون پکیده و پایین تنه ندارن هیچ حس ترحم و ناراحتی در من ایجاد نمیشه اما مادامی که دارم از کنار یه عابر بانک رد میشم و مشاهده می کنم که مردم کشورمون واسه برداشت یارانه هاشون توی صف های چندمتری ایستادن خیلی غمگین میشم. باز این برمی گرده به حال این روزای من که علاوه بر این سنگینی و غمگینی خیلی مهربون و زودرنج هم شدم. شدم یه چیز تو مایه های مریم تو همون برنامه ای که از شنبه تا سه شنبه هرشب پخش میشه. همون مریمه که با منصوره و وین بود و ایضا اون پسر چاقه با زن تپلش و که همیشه موهاشو می ریخت تو چشماش و خیلی هم اعتماد به نفش داشت و عکسای عروسیشونو زده بودن به در و دیوار. مریمه حرف که می زد فکر می کردی الانه که بزنه زیر گریه. ای خاک تو سر زن صفت من کنن. برم زیر ابروهامم بردارم یه دفعه. یا حتی بدتر از اون ، سیبیلامو تیغ بزنم. ای خاک …

حالا ببینین تا چه حد مهربون شدم. روز حذف و اضافه دوستم گفته بود اگه فلان کلاس باز شد براش بردارم. این بنده خدا با کمک مدیرگروه سگمون تونسته بود بیست و سه واحد برداره و وقتی اون درسی که می خواست ظرفیت داده شد یکی از درساشو حذف کردم و خواستم درس دلخواهشو بردارم که با خطای تعداد واحد انتخابی شما بیش از حد مجاز است مواجه شدم. خلاصه هم درسشو حذف کردم و هم نتونستم اون کلاسو براش بردارم. روز بعدش رفت دانشگاه و خواست کلاسشو برداره که مدیرگروهه یبسمون بهش گفته ارور میده و باید شهریه ات رو کامل بریزی. در همین احوالات بود که بهش زنگ زدم ببینم چیکار کرده که جریانو تعریف کرد و من عین گاو عذاب وجدان گرفتم و خواستم همون موقع اینترنتی شهریه اشو بریزم اما این عقل وامونده نذاشت. عقل ناقصم مواقعی که باید نذاره، میذاره و اوقاتی که لازمه بذاره، نمیذاره. خلاصه بذار بذاره.

با این همه هیچ دلم واسه دوستان و دانشگاه تنگ نشده و اصولا آدمی نیستم که دلم تنگ بشه. غیر از خونواده و یک نفر دیگه که به هرحال یه وابستگی عاطفی بهشون دارم اما چون با هیچ کدوم از دوستام صمیمی نیستم متعاقبا دلم واسشون تنگ نمیره. البته بعضیاشونو قبلا دیدم اما اگه مشتاق بودم بازم ببینمشون حتما می رفتم دانشگاه و روزایی هم که کلاس نداشتم می رفتم. ولی الان اصلا رغبتی واسه دانشگاه رفتن ندارم و حالم از دانشگاه و مسیری که باید هر روز طی کنم و همه ی اساتید و اکثریت دانشجوها به هم می خوره. والا به خدا. تو این چهارسال یه نفر نبود باهاش حرفای فلسفی اجتماعی بزنم و یکی نبود بتونم باهاش درباره مسائل روان شناختی و جامعه شناسی صحبت کنم. هرچند یه نفر بود و هست اما خودش دوست نداره با من حرف بزنه. به قولی ، اونی که دوسش داری دوسِت نداره و اونی که دوسِت داره دوسش نداری. عجب بوزینه هایی هستیم ما. ببخشید من. چه بوزینه ای هستم من. چه شامپانزه ام.

غیر از حساسیت به نسوان و مهربونی و زودرنجی دچار گشادی هم شدم. هرچند گشاد بودم لیکن تر شدم. یعنی گشادتر شدم. راستش که شما غریبه نیستین که البته هستین وگرنه بهتون نمی گفتم. من در طول عمر دانشگاهیم تابه حال برای آزمایشگاه ها گزارش کار ننوشتم و همیشه کلاسامو طوری تنظیم می کردم که با بچه های خرخون همگروه بشم و بعد بهشون می گفتم من گزارش مزارش تو کارم نیست و اونا هم برای گرفتن نمره مجبور می شدن گزارش کار بنویسن. تا به حال نه پروژه ای رو خودم آماده کردم و نه برای درسایی که تحقیق لازم داشته رفتم تحقیق کردم. غیر از یه مورد که باید سرکلاس ارائه می دادم و اون هم فقط یه صفحه بود. درس هم که نمی خونم. پس من چیکار می کنم؟ چقدر فراخی آخه؟

به هرحال شما انتظار ندارین که با این همه حساسیت و مهربونی و زودرنجی و عدم دلتنگی و گشادی و لیبی، بیام اینجا مطلب بنویسم و چرت و پرت هم نگم. البته تجربه ثابت کرده همه ی این ها در برابر انگیزه هیچی نیستن و من اگه انگیزه داشته باشم دست و پای هلن کلر رو می بندم بعد تیربارونش می کنم و جنازه اشو میندازم کنار جاده. و در آخر توجه شما رو به این جمله ی قصار جلب می کنم که شاهکار خودمه :

آن کس که نداند و نداند که بداند ، در ظرف مرکب ابدالدهر بماند .

پی نوشت مهم : چند وقتیه ذهنم شدید مشغول شده ، خواهشا اگه می تونین کمک کنین. این تیکه کلام “یه دونه باشی” واسه کدوم بازیگره؟ هرچی فکر می کنم یادم نمیاد ولی احتمالا باید بازیگر تلویزیون باشه و همچنین به اندازه ی دانشگاهمون حالم ازش بهم می خوره.

دیدگاهی بنویسید


کنکور فوق ارشد دکترا

بالاخره کنکور هم گذشت و حذف و اضافه هم تموم شد و یه ذره بار روانی و استرسم کمتر شد. آزمون ما رو به دو پارت تقسیم کرده بودن. علت دقیقش رو نمی دونم ولی احتمالا چون زمان آزمون حدود چهار ساعت بود و ساعت شروعش هم سه بعد از ظهر ، احتمالا نمی خواستن به شب بخوره. پارت اول روز پنجشنبه بود و محل برگزاری آزمون دانشگاه امیرکبیر. اولین بار بود که وارد یه دانشگاه معروف می شدم. خدا وکیلی تفاوت دانشگاه رو با دانشگاهچه ی خودمون فهمیدم.

آزمون قرار بود ساعت دو و نیم شروع بشه و گفته بودن ساعت دو در ورودی رو می بندن. اما عملا ساعت سه شروع کردیم به باز کردن بسته ی سوالات و تا چند دقیقه بعدش هم داوطلبا رو راه می دادن. چهار سال پیش و سر کنکور سراسری هم همچین وضعی داشتیم. من شروع کرده بودم به زدن تستا که یکی اومد نشست سر جلسه. همون روز تلویزیون دخترای کنکوری رو نشون می داد که چند ثانیه دیر رسیده بودن و نگهبانه راهشون نمی داد و گریه می کردن. به هر حال کنکور شروع شد و منم از قبل می دونستم که هویج بهتر از من تست خواهد زد بنابراین به اون شکل استرس نداشتم که دستشوییم بگیره. از مجموع هشتادتا تست ۱۰ تا تست زبان زدم و یه دونه ریاضی و یه دونه تخصصی. خیلی هم از اینکه به این تعداد تست زدم خوشحالم و به خودم می بالم.

ادامه ی آزمون جمعه صبح بود و من با نهایت افتخار و بالندگی تونستم دوتا تست بزنم و بیسکوییت و ساندیسمو بگیرم و بیام بیرون. بعد از کنکور هم با اینکه تا چند ساعت بعدش راهپیمایی شروع می شد ولی یه گشتی همون حوالی دانشگاه زدم و یه مقدار پیاده روی کردم و از مناظر و ساختمونا لذت بردم.

دوشنبه ، یعنی دیروز ساعت شیش بعدازظهر حذف و اضافه شروع می شد. صبحش که چه عرض کنم ، ظهرش غرق خواب بودم که یکی از بچه ها زنگ گفت چه نشسته ای که همه اومدن اینجا و اون کلاسی رو که میخوان و میخوای برداشتن. گفتم الاغ مگه نگفتم وقتی میری یونی به منم بگو بیام؟ گفت نمیشنوم چی میگی اینجا موتور رد میشه صدات نمیاد و بعدش قطع کرد. چون من یه درسی رو می خواستم و ترم آخرم هم هست فی الفور حاضر شدم و رفتم دانشگاه. البته با اینکه خیلی زور زدم زود برسم ولی یک ساعت و نیم تو راه بودم و خب ، از این زودتر هم نمی شد. خوشبختانه مدیرگروه سگ ما هنوز تو اتاقش بود و مشغول پاچه گرفتن. قبلا وصف این استاد گرام رو براتون گفته بودم. بدبختی هشت واحد هم باهاش داشتم و بدترین نمراتم رو هم از این بابا گرفتم.

گفت چیکار داری؟ گفتم فلان درسو میخوام. گفت اون یکی درسو برداشتی؟ گفتم آره. گفت اون یکی رو چی؟ گفتم تداخل داره. گفت ترم آخرته؟ گفتم آره. یه چندتا سوال دیگه هم پرسید که با تسلط خاصی جوابشو دادم و تکشو با پاتک جواب دادم و نتونست مثل بقیه حال منو بگیره. اما من چه ساده بودم و خر. بالاخره بعد از کلی دروغ بافی اون درسی رو که می خواستم برام برداشت. البته من ترم آخرم می تونه باشه ولی برای فرار از سربازی یک سال درسمو کش میدم و چون فقط دوتا خواهر دارم و تک پسرم و بابام دو سال دیگه پنجاه و نه سالش تموم میشه معاف میرم. خوش به حالم.

عصری رسیدم خونه و حذف و اضافه شروع شد. بعد دیدم که بَه! مردک واسه من کلاس ساعت بعدشو برداشته. یعنی من یکی از کلاسام ساعت ۱۲ تموم میشه و تا ساعت ۴ فضای گپ دارم. خلاصه زنگ زدم به داداش همون استادی که باهاش کلاس داشتم و گفتم یه جوری اینو درستش کنه و اونم قبولید. بعدش یه ذره گند زدم به انتخاب واحد دوستام و کلی حال کردم. اونایی هم که پسوردشونو به من ندادن ضرر کردن چون من همیشه بهترین انتخاب واحدو واسه همه انجام میدم و خیلی هم الاغم.

در آخر بگم که راستش تا به حال پیش نیومده که آلبوم خواننده ای رو برم بخرم و همیشه دانلود کردم و خیلی هم غلط کردم و می کنم. اما از اونجایی که به محسن چاوشی ارادت دارم دوتا آلبوم اخیرش رو خریدم. این آلبوم آخری هم مثل کارای قبلی ترانه های فوق العاده قشنگی داره و چون بعضی از شعراش دقیقا وصف حال منه بیشتر باهاش حال می کنم. مخصوصا ترانه ی آهنگ زیبایی. اما متاسفانه به نظرم یه مقدار توی آهنگسازی و تنظیم عجله کرده و واقعا دلیلی نداره که هرسال یه آلبوم ریلیز کنه. خلاصه اینکه به لحاظ آهنگ و تنظیم ضعیف تر از سه تا آلبوم قبلیش بود. درکل همین.

دیدگاهی بنویسید


بی انصاف ، درک کن احساسمو

بعد از حدود ده روز آرامش ، از دیروز روزای پر استرسم شروع شد و یحتمل تا تعطیلات عید ادامه داشته باشه. دیروز ، روز انتخاب واحد بود و من برای اینکه بهترین انتخاب واحدو داشته باشم تمام مدت روی صندلی میشینم و صفحه رفرش می کنم تا بالاخره به کلاسی که میخوام ظرفیت بدن. دیروز هم حدود هشت ساعت این کارو انجام دادم. مشکل دیگه ی من اینه که برای چند نفر همزمان باید انتخاب واحد کنم. البته این ترم دو نفر بودن ولی ترمای قبل غیر از خودم برای پنج شیش نفر باید کلاس برمی داشتم. این کار خیلی به مغزم فشار میاره و مجبورم مغزمو اورکلاک کنم بنابراین بعد از انتخاب واحد حسابی داغ می کنه و دور فنش تند میشه. اینکه بدونی طرف چه کلاسایی میخواد و برنامه اشو تو روزای کم مرتب کنی و کلاساشو با بقیه قاطی نکنی به این وابسته اس که حافظه ی خوبی داشته باشی. خدا رو شکر من هرچی نداشته باشم حداقل یه حافظه ی فوق العاده دارم که غیر از موارد درسی ، همه جا ازش نهایت استفاده رو بردم و البته بیشترش هم سوء استفاده بوده.

حاصل این همه زور زدن های دیروز تقریبا هیچ بود. چون مدیر گروه محترم عقده ای ، کلاسای پرطرفدار رو باز نکرد و نگه داشت واسه دافای دانشگاه و ما جماعت ذکور بوگندوی زشت هم چون ترم آخرمون بود مجبور شدیم با استادایی کلاس برداریم که از همین الان می دونیم درسشونو پاس نمی کنیم. البته بنده با لابی هایی که دارم بالاخره به سرمنزل مقصود می رسم اما این خیلی بی انصافیه که چندتا دختر ترگل ورگل برن پیش مدیر گروه و هرکلاسی دلشون خواست بردارن و وقتی دوست من که شبیه چینیاس از استاد گرام میخواد به کلاسا ظرفیت بده با توهین از اتاق پرتش کنه بیرون.

بی انصافی بدتر اینه که ………….. و ما هم که بخیل نیستیم ولی فقط میگیم که این ته بی انصافیه.

و غایت بی انصافیا اینه که یکی بدقولی کنه و دستتو بذاره تو پوست گردو. چقدر پسندیده اس که وقتی حرفی می زنیم روش وایستیم و حداقل اگه زیر قولمون می زنیم طرف رو هم آگاه کنیم.

“این خیلی بی انصافیه ، خیلی بی انصافیه” این جمله رو یک خانوم خوش اسمی تو یه برنامه ای که هرشب از شنبه تا سه شنبه پخش میشه بیان کرده و دلیل حرفش این بوده که خودش به بقیه امتیازای بالا داده و کسی که برنده شده به همه کم امتیاز داده تا خودش برنده بشه. و در آخر هم یه آهنگ با اسم و مضمون بی انصافی براتون میذارم هرچند که از خواننده و آهنگ و سبک موزیکش خوشم نمیاد.

دانلود آهنگ بی انصاف از سروش


پی نوشت: این هفته کنکور دارم و از الان استرسش شروع شده. با این حال فکر نمی کنم بتونم تستی رو درست بزنم.

دیدگاهی بنویسید