سه حکایت (قسمت پنجم)

دوستی تعریف می کرد تو خواب دیده که یه مردی با لباس سفید که یه عمامه ی سبز داشته و صورتش نورانی بوده میاد بالا سرش. بعد دوستم بهش میگه : قربون دستت برو یه لیوان آب برام بیار خیلی تشنمه ، دمت گرم .

—————————————-

من : خب حکم چیه ؟

اون : آس

—————————————-

من : می دونستی اسم داف علیشمس ، نیلوشمسه؟

رضا : اِ ؟ پس اسم داف منم رضاشمسه

من : ای خاااااک تو سر هم ج*نس%بازت کنن.

دیدگاهی بنویسید


محو تدریجی

ساعت چهار و بیست دقیقه ی بامداد. من خواب آلودم. کمی هم افسرده. از پنجره شهرو نگاه می کنم. چراغا چشمک می زنن و به این فکر می کنم چراغای خونه هاس یا خیابونا و اتوبانا؟ یه دوست چت میخی دارم که فکر می کنه وقتی باد میاد چراغای شهر چشمک می زنن. هرچی توضیحات علمی تخیلی واسش میریم ، بی فایده اس.

مسنجر یاهو رو بالا میارم و لاگین می کنم. میخوام ببینم چند نفر آنلاینن. از وقتی سایتمو بستن کمتر با مسنجر کار دارم. امشب از نظر آنلاین رکورد می زدم اگه این دختره نبود. اولین بار می شد که هیچ کس توی لیست عریض و طویلم چراغش روشن نبود. اما این دختره ی همکلاسیم لامپشو روشن گذاشته. تا حالا باهاش چت نکردم و بخاطر سایت به لیستم اضافه اش کردم. تو دانشگاه هم یکی دوبار بیشتر با هم حرف نزدیم. مثلا یه بار از همه پرسید چند شدی ، از منم پرسید و جواب دادم. دیگه اینقدرام یبس نبودم که جواب ندم. گفت خوش بحالت. اینقدر یبس بودم که هیچ نگفتم.

اما یه خاطره تعریف کنم. دقیقا ترم سوم بود. با یکی از دوستان قرار بود برگردیم خونه. ماشین داشت و منو تا یه جایی می رسوند. در لحظه ی آخر گفت دوتا از دخترای همکلاسی هم میان. گفتم پس من نمیام. اما زبون ریخت و منم که حس با اتوبوس رفتنو نداشتم بنابراین قبول کردم.

من جلو نشسته بودم. دخترا کم کم می اومدن. یکیشون همین دختری بود که الان آنلاینه. اون یکیشون اما این نبود چون دو نفر در آن واحد نمی تونن یک نفر باشن. اون یکی خیلی مورد علاقه ی دوستم بود. می گفت یه بار سوار ماشینش کرده و بوق زده. البته ملتفین که. این بوق با بوق دوچرخه فرق می کنه. اکثر ذکور علاقه به بوق زدن دارن و جالب اینجاست که عده ای از نسوان جوان و و زنان مطلقه! از مردایی خوششون میاد که علاقه به بوق زدن داشته باشن و از این بابت براشون تاسف می خورم. برای این دسته از نسوان.

داشتم می گفتم. عقب نشستن و راه افتادیم. من با دوستم کمی حرف زدم ولی تا آخر مسیر هرگز با اونا همکلام نشدم. همین دختره که الان آنلاینه چندبار تقلا کرد منو وارد بحث کنه و کلامی از زیر زبونم بیرون بکشه ولی موفق نشد. من بدم نمی اومد یه ذره باهاشون حرف بزنم. قطعا از این امر لذت می بردم و نمی خواستم ببرم. چون دلم جای دیگه بود و این یک خیانت محسوب می شد. شوخی نمی کنم. خیلی جدی میگم. با اینکه تو دانشگاه و مخصوصا دانشگاه ما فرصت های لاس زنی فراوانی داشتم و حتی بخاطر سایتم از موقعیت ویژه ای برخوردار بودم اما خیانت نکردم. هرچند … فقط در ذهن خودم خیانت بود و این ناشی از تربیت غلطه که براصل خوب بودن استواره.

دارم اونسنس گوش میدم. بالاخره بعد از پنج سال آلبوم جدید داده. می دونین ، من به عنوان هنرمند از هیچ شخصیت زنی خوشم نمیاد. و این اصل تنها یک مثال نقض داره و اونم امی لی و یا به قولی ایمی لیه. به نظرم حتی بهترین خواننده ی دنیاس. و همچنین آلبوم فالن بهترین آلبوم دنیا. وانگهی هرچقدر زمان گذشته بیشتر به سمت راک و متال کشیده شده که من خوشم نمیاد. اما از صدای جادویی این خانوم نمیشه راحت رد شد. اندازه یه خری نفس داره. مگه نفسش بند میاد اصلا.

آهنگ لیثیوم یکی از بهترین آهنگای خارجیه که گوش کردم. کل آهنگ هم فقط به صدای خواننده استواره. دوست داشتین دانلود کنین.

دانلود آهنگ Lithium از Evanescence

پی نوشت : همچنان از معبود دلخورم. ولی فکر کنم همین روزا از دلم دربیاره!

دیدگاهی بنویسید


سویشرت نارنیا

این پست رو شونزده آبان ۸۸ تو سایت قبلی منتشر کردم. وقتی مطالب قدیمی اون سایتو می خونم واقعا افسوس می خورم که چرا نذاشتن خاطرات سال آخر دانشگاه رو یه جایی ثبت کنیم.

——————————————————————————

خب من باز اومدم با کلی انرژی مثبت ! واقعا چطور میشه دنیا رو دیدو لذت نبرد . چطور بعضیا از دنیا خسته میشن و دائما گله می کنن. فقط کافیه خودتو بزنی به خیالی. بابات میگه برو نون بخر ؟ بگیر بخواب ، بالاخره یکی هست که بره بخره. این هفته امتحان داری ؟ بشین pes 2010 بازی کن ، امتحانا همش خاطره میشه میره و هیچ ارزش دیگه ای نداره. دوست دخترت گذاشته رفته خوابیده تو بغل یکی دیگه ؟ بی خیال ، بگرد یکی دیگه پیدا کن. تو که اینکاره ای !

قرارمون پنجشنبه هاس اما تو این دو روز نتونستم اینجا رو آپدیت کنم. به هرحال. من بعد از مشاهدات و بررسی های مکفی به این نتیجه رسیدم که هیچ کس نمایش بدن هم*جنس خودشو بد نمی دونه حتی اگه تو یه جمع مختلط باشه. یا توی محیط مجازی بعضی از دخترا از عریان ترین تصاویر خانما برای آواتارشون استفاده می کنن و اصلا براشون مهم نیست که بقیه چه فکری می کنن. به بحث روانشناسیش کاری نداریم اما این علاقه میتونه ناشی از انحراف اخلاقی باشه. یعنی بر فرض کسی که به عکسای بره&نه ی مثلا بازیگر هم^جنسش علاقه منده ، فی الواقع دوست داره خودش جای اون باشه. ملتفتین چی میگم ؟

اما یکی از روزا ما نشستیم سر کلاس. همینطوری نشسته بودیم و استاد نیومده بود که بغل دستی من گفت : اونجا رو نیگا ؟ گفتم کجا ؟ گفت اونجا ! بعد از اینکه این صحنه رو دیدم یاد سایت افتادم و رگ خبرنگاریم زد بیرون. گفتم حتما باید عکس بگیرم. اما یه مشکلی پیش اومد و اون این بود که تعدادی از خانما پشت سر ما نشسته بودن و قطعا اگه من گوشیو میاوردم بالا که عکس بگیرم اونا می دیدن و فکر می کردن که دارم از دخترا عکس می گیرم که برم پخش کنم ! اما من نمی تونستم از خیرش بگذرم در نتیجه چندبار تلاش کردم. یه بار عکس تار می شد. یه بار کامل نمی افتاد. یه بار استاد برمی گشت مجبور می شدم از خودم عکس بگیرم. استاده هم به شدت رو موبایل حساس. خلاصه عکسو از فاصله ی حدودا نیم متری گرفتم و البته اینو هم لحاظ کنین که اولا این تصویره پشت سویشرت آنچنان واضح نیست و برای اینکه یکی بفهمه داستانش چیه باید خیلی نزدیک شده باشه. ثانیا اونقدرها هم شنیع نیست. شاید این ذهن منحرف ماست که اینطوری فکر می کنه. ثالثا احتمالا این خانم تصویر پشت سویشرتش براش مهم نبوده که طبیعیه.

من پنجشنبه ها آزمایشگاه مدار الکترونیکی دارم و محل آزمایشگاه دقیقا رو به روی گروه کامپیوتره که همیشه بسته اس. این پنجشنبه هم از جلوی بورد گروه رد می شدیم که دیدیم تو بورد آموزشی زده فروش سریال های جدید. البته ناگفته نمونه که دوستان پیشنهاد دادن در ادامه بنویسیم و فیلم های سوپ* که بنده هم قصد این کارو داشتم اما دیگه استاد اومد و این عملیات متاسفانه ناتموم موند.

 

اما یکشنبه روزی بعد از کلاس ذخیره و بازیابی استاد کی *ن را%د ، چشممون به اتاقی واقع در گوشه ی کلاس افتاد که بعضیا گفتن آشپرخونه اس. برخی ابراز کردن که اتاق خوابه. تعدادی بیان داشتن که ….. بگذریم. ولی ما خودمون برای کشف این پدیده وارد عمل شدیم و دوستی داوطلب شد که درب موجود تو این اتاقو که رو به دیوار بود باز کنه. و این کارو کرد و در کمال خونسردی وارد نارنیا شد و تا الان هم که برنگشته. البته تا اونجایی که ما اطلاع داریم برگشتن از نارنیا مقدور بود اما چرا ایشون برنگشته احتمالات مختلفی میتونه وجود داشته باشه. بعضیا گفتن داره با ملکه هه حال می کنه. برخی بیان کردن که اصلان خوردتش ( و شاید هم برعکس ). یه عده ابراز داشتن که آی کیوها زمان اینجا دیر میگذره. درکل ما دست به دعا منتظر بازگشتش هستیم.

 

بعد از اینکه ساختمون جدید ساخته شد ، مسئولای دانشگاه برای ایجاد تنوع و دهن کجی به آقای ی&اری ( رئیس قبلی دانشگاه ) محل دستشویی های خواهران و برادرانو جابجا کردن. بعد از این تصمیم وقتی آقایون می رفتن تو یکی از دستشوییا خانما جیغ می کشیدن و وقتی مراجعه می کردن به اون یکی دستشویی بازم خانما جیغ می کشیدن. از همین رو مجبور بودن چند دقیقه راهپیمایی کنن که بالاخره تو یکی از ساختمونا کسی تو دستشویی جیغ نزنه . ولی به تازگی به همون حالت سایر ساختمونا با برچسب جنسیت دستشوییا رو مشخص کردن . با اینکه من کلا میونه ای با دستشویی ندارم اما برحسب اتفاق وارد دستشویی آقایون که قبلا در تصرف خانما بود شدم. از نکات جالب این بود که توالت اولی اوپن بود و آخری هم لامپ نداشت. یعنی تو اولی همه می دیدن داری چیکار می کنی و تو آخری خودتم نمی دیدی داری چه غلطی می کنی. حتی ممکن بود چند نفر با هم قضای حاجت کنن و خودشونم نفهمن.

 

خب به پایان اومدیم پست ولی همچنان آپدیت می کنیم. ضمنا اگه عکسی مطلبی چیزی دارین برای ما بفرستین تا روش داستان سازی کنیم. منتظر پستای خفن تر باشین ! قول میدم !

دیدگاهی بنویسید


ذهنیت منفی

با اینکه احساس می کنم آدم کولی هستم ولی اصلا دوست ندارم با شخصی مثل خودم مواجهه داشته باشم. چون اصولا خاطرات دیر از حافظه ی من پاک میشن و وقتی یه نفر جلوی من یه اتفاقی واسه اش میفته یا سوتی میده و کار خبطی می کنه دیگه امکان نداره از یاد من بره و وقتی طرفو می بینم یاد اون اتفاق یا کار میفتم.

مثلا طفیلی بیش نبودیم و داییم و زن و پسرش اومده بودن خونه امون. پسرداییم یه سال از من کوچیکتره و از معدود افرادیست که توی فامیل سنش بهم نزدیکه. خلاصه اون روز من و اون پای تلویزیون به پلی استیشن بازی نشستیم و کمی اونطرف تر هم بزرگترا با هم صحبت می کردن. داشتیم درایور بازی می کردیم و دسته ی بازی دست من بود. از ماشین پیاده شدم تا برم یه ماشین دیگه سوار شم اما وقتی از کنار مردم رد می شدم ، ملت می گرخیدن فرار می کردن. این عمل واسه من هیچ مزه ای نداشت ولی پسر داییم – که فکر کنم سیزده چهارده سالش بود – خیلی با این قضیه حال می کرد و از ته معده می خندید. منم ول کن نبودم و میفتادم دنبال مردم و اونام فرار می کردن و پسرداییه می خندید. بزرگترا هم ساکت شده بودن و مارو نگاه می کردن که یه دفعه پسرداییم وسط خندیدن گفت زرررررررررررت… . من که به روی خودم نیاوردم و رفتم سوار ماشین شدم. ولی بزرگترا لبخند می زدن. در همین لحظه پسردایی گو*وم برگشت به باباش گفت : «چی شده بابا؟» مثلا از هیچی خبر نداره.

اجازه بدین در همون دوران بمونیم. یادمه راهنمایی که می رفتم یه پسری تو کلاسمون بود کانهو پنجه ی آفتاب. بهش می گفتن سفیدبرفی بس که خوشگل بود. اصلا نمی دونم چرا خدا پسر آفریده بودتش. خب بالطبع تو اون سن بچه ها در سن بلوغ هستن و دیگه سال سوم نمی تونستن خودشونو نگه دارن. خلاصه بعد از سال ها بی خبری سه سال پیش تو نت پیداش کردم و کمی چت کردیم. ولی دیگه قرار نذاشتم چون همه اش یاد خوشگلیش و کارای دیگه ی بچه ها میفتادم.

تو همون مدرسه بخاطر فضای خاصی که داشت هر پنجشنبه قبل از شروع کلاسا می رفتیم تو نمازخونه زیارت عاشورا می خوندیم و سینه می زدیم. اوایل دانش آموزا کمتر برهنه می شدن ولی خب ، کم کم تحت تاثیر بزرگترا رو آوردن به این کار و اصلا مراعات حال دیگران رو هم نمی کردن. من خیلی دوست داشتم اون پسر خوشگله هم ل*خت شه سی%نه بزنه ولی یه ذره حیا داشت. اما یه پسر خوشگل دیگه ای بود (ای بابا ، یه وقت فکر نکنین اون موقعا من تو کف بودما. دارم واقعیتو تعریف می کنم) که نمی دونم حواسم کجا رفت یهو برگشتم دیدم که بله. بعد کمی که بیشتر دقت کردم این سوال برام پیش اومد که چرا س*نه هاش کمی بیش که چه عرض کنم ، خیلی بیش از حد مجاز متورمه. بعد از دیدن این صحنه هیچ وقت تو مدرسه باهاش حرف نزدم. اصلا معلوم نبود ما مدرسه می رفتیم یا تران*کچوال خونه.

سال دوم دبیرستان یه معلم ادبیات خیلی پیری داشتیم که قرار بود اون سال بازنشست بشه. یه بار اومد سر کلاس و مدتی از شروع درس نگذشته بود که متوجه شدم بچه ها خیلی پچ پچ می کنن. معلمه هم کلا کاری به کسی نداشت و می زدی تو گوشش هم چیزی نمی گفت. کم کم خبر به گوش منم رسید. گویا آقا معلم صبح که می خواسته بیاد قصد داشته پیرهنشو بذاره تو شلوارش ، لکن اشتباها کرده بود تو شو*تش. بعد شو*تش از زیر شلوار زده بود بیرون و سفید بود. حالا اسلیپ یا پاچه دار بودنش رو نمی دونم ولی اصولا پیرمردا از اون مدلایی می پوشن که خشتکش تا زیر زانوئه. بدبختی اون روز از روی درس گیله مرد هم باید می خوندیم و توش هی می گفت: صدای جیغ زنی می آمد … صدای جیغ زنی از وسط جنگل می آمد … . خدا دیگه اون روزو نیاره ، فکر کنم هیچ وقت توی عمرم به اندازه ی اون یک ساعت نخندیده باشم. همگی دلمونو گرفته بودیم و سرمونو گذاشته بودیم رو میز. خوب شد روده پوده هام جر نخورد. اما اثرات این اتفاق وقتی نمایان میشه که من به عکس بزرگ علوی روی جلد کتاب چشمهایش نگاه می کنم. هی فکر می کنم بزرگ علوی پیرهنشو کرده تو شو*تش.

ترم اول دانشگاه و همون هفته های ابتدایی سرجامون نشسته بودیم که ناگهان چشمم افتاد به پاچه ی کوتاه دختر جلویی. یه دختر مسن بود که با زانتیا می اومد دانشگاه و اسمش هم ملیحه بود. البته اصولا پاچه ی بالا رفته منو تحریک نمی کنه اما موضوع این بود که طرف پشم و پیل پاشو نزده بود و نزدیک دو ساعت فقط عق می زدم. حالا یکی نیست بهم بگه تو خودت سه ماه سه ماه ریشتو نمی زنی کسی چیزی میگه؟ به هر روی هر وقت تو این چند سال دیدمش حالم بد شده و یه بار هم که با دوستی که کنارم بود حرف می زد به قدری حالم بد شد که خداحافظی کردم و رفتم لای درخت چمنا نفس عمیق کشیدم.

خلاصه عرض کنم که آره. این زندگی ماست.

دیدگاهی بنویسید


اندر کفانیم

این پست رو برای وبلاگ یکی از پسرای دانشگاه نوشتم. لازم به ذکره که تو این مطلب مقدار زیادی تخیل و شوخی به کار رفته و صرفا برای جذب مخاطب از خودم مایه گذاشتم.

—————————————————————-

فی الحال من حیث المجموع امیدوارم الان که امتحانات شروع شده درساتونو خوب حاضر کرده باشین و همینطوری خیاری نرید سر جلسه امتحان بشینین و اگه بنابه هر دلیلی نتونستین حاضر بشین هیچ اشکالی نداره ، توصیه ی من به شما جوانان ، حذفه. حذف کنید و به ریش دوستان و رفیقان بخندید.

چندی پیشتر با کراهت از خواب بهاری برخاستم و درحالیکه خیلی گرمم بود عزم سفر کردم. البته ذکر این نکته ضروریه که هوا گرم نبود ولی اینکه چرا گرمم بود خودش سوال خوبیه. فی الواقع نمی دونم گرمایی هستم یا سرمایی اما هر چی که هستم باشم آسمان مال من است. خلاصه شال و کلاه کردم و زدم بیرون و سوار آسانسور شدم و دکمه ی جی اف رو فشار دادم و از اونجایی که در کف هستم ، چند بار دیگه هم این دکمه رو فشار دادم و حتی یه بار اونقدر فشار دادم که چیز شد.

همینطور که کف از درو دهنم پاک می کردم متوجه شدم که رسیده ام ایستگاه مترو صادقیه و یهویی بیرون درب ورودی یه خانوم میانسالی پرسید: “پسرم سیل بند از این طرفه؟” والا من هرچی فکر کردم دیدم دستبند و هدبند و کمربند و …ـه بند و حتی .اش بند شنیدم ولی سیل بند به گوشم نخورده بود. اما نخواستم دلشو بشکونم و گفتم آره از همین طرفه.

رسیدم دانشگاه و کوله بار غربتو که لایق شونه ام نبود روی صندلی گذاشتم و خودم هم کنارش نشستم و از اونجایی که در کف هستم به حاضرین خیره شدم. استاد اومد و قرار بود یکی از مکفوف ها (مکفوف یعنی کسی که بقیه در کفِش هستن. اسم مفعول کفاف. ریشه از کف) بیاد مطلبی رو ارائه بده. صداش خیلی زیر و لرزون بود ، بعد این دوستان ما اجازه ندادن ارائه ی این بنده خدا تموم شه لااقل. یکی می گفت چه صدایی داره . اون یکی می فرمود بیچاره شوهرش. یکی دیگه عرض می کرد پنبه بدین پنبه بدین پرده ی گوشم پاره شد . یه نفر دیگه هم گفت خفه شید بیشعورا ! من از این خوشم اومده میخوام برم بستونمش! یکی هم فریاد برآورد که خودت خفه شو الاغ! این دوست دختر منه. منم زیاد کار به کار کسی نداشتم و درحالیکه انگشتان اشاره رو تو گوشم فرو کرده بودم ، در کف خویش غوطه می خوردم.

بعد از کلاس بود که دیدیم بَه! ببین کی اومده! همون پسره که تو رنگ خدا بازی می کرد. فقط یه ذره خوش تیپ تر شده بود. خلاصه رفتیم باهاش گرم گرفتیم و همینطور کف بود که ازمون می ریخت. گفتیم بیا یه عکس دسته جمعی بگیریم بریم به فامیلامون نشون بدیم کلاس بذاریم. قبول نکرد و گفت فقط تکی و فقط به یه شرط حاضرم دسته جمعی بگیرم. گفتیم چی بگو ما شرطتو داریم. گفت نه ندارین. هی از ما اصرار و از اون انکار. آخرش فهمیدیم رنگ خدا هم تو کفه. یه عکس تکی ازش گرفتیم و بهش قول دادیم به هیشکی نشون ندیم مگه اونایی که شرایطشو داشته باشن.

در راه برگشت سوار مترو شدم و گوشه ای اتراق گزیدم. خسته بودم و کف هام تموم شده بود. دیدم یه بابایی با پسر خردسالش یه جا نشسته و چندتا صندلی اونورتر یه مادری با دختر چهار پنج ساله اش. پسره خیلی نق و نوق می کرد و بالا پایین می پرید تا اینکه چشمش به دختره افتاد. صحنه ی فوق العاده رومنسی بود. یه دفعه ساکت شد و یه ذره خجالت تو چهره اش نمودار گشت. دختره هم با ناز گفت کفشمو نگاه کن و پسرک همچنان خجالت می خورد. باباهه که این صحنه رو می دید رو کرد به فرزند و با هیجان خاصی که فقط از یک پدر میشه دید گفت : بوسش کن بوسش کن.

رسیدیم صادقیه و همه ی کفامو کرده بودم و زار و نحیف و رنجور از واگن مترو خارج شدم. در همین احوال داغون و روحانی بودم که پیرمردی ازم پرسید : ببخشید میخوام برم ایستگاه صادقیه ، کدومو باید سوار شم؟ و من با چشمانی خمار با دست به سمت متروهای شهری اشاره کردم و گفتم : همینو سوار شین. گفت : ممنون. پیر شی جوون. و او نمی دانست که من در جوانی پیر شده بودم بس که کف کرده بودم. وقتی هم رسیدم خونه پدر گرام فریاد برآورد که : اومدی؟ خواستم بگم نه نیومدم ، که یاد پدر پسربچهه افتادم و به این نتیجه رسیدم که همه ی پدران صلاح پسراشونو میخوان و جواب دادم : آره.

در انتها توجه شما رو به جمله ی قصاری از خودم جلب می کنم و امید دارم که تکونتون بده.

آن کس که نداند و نداند که بداند ، تا ابدالدهر در ظرف مرکب بماند.

دیدگاهی بنویسید


طاقت بیار

اگه ارشد قبول نشم ، سه شنبه هفدهم خرداد آخرین روزی بود که سر کلاس درس میشستم. بعد از اینکه اومدم خونه و کمی تنها شدم ، اشکی بود که از چشمام سرازیر می شد. کلا حال درستی نداشتم ولی فکر اینکه درس و دانشگاه تموم شده ، برام اذیت کننده بود. اینکه دیگه همکلاسیامو نمی بینم واقعا عذابم می داد و میده. با پسرای همکلاسی که احتمالا ارتباط داشته باشم اما تعدادیشون رو دیگه نمی بینم و از زندگیم خارج میشن. اما اکثریت قریب به اتفاق دخترای همکلاسی رو دیگه هیچ وقت نخواهم دید. شاید با چندتاشون توی فیص بوک و مسنجر ارتباط داشته باشم و یا از طریق سایت از حالم باخبر باشن اما احتمال خیلی کمی وجود داره که دوباره ببینمشون و از همین الان احساس دلتنگی دارم. چهار سال زمان کمی نیست. عادت کردم. سخته ، مخصوصا برای من که آدم احساساتی و نوستالژیستی هستم.

کرختی بعد از امتحانات و تعطیلی کاملا بر من چیره شده و غیر از خواب علاقه ی دیگه ای ندارم. غمگین نیستم ولی بی انگیزه ام. سعی می کنم با اهداف کوچیک به خودم امیدواری بدم اما تمام برنامه ریزی های کلان چندساله ام بر باد رفته و زمان می بره تا دست بذارم روی زانوم و بلند شم. اما وقتی بلند شم دیگه زمین نمی خورم و میرم بالا. دیگه نمیذارم روزای بی حوصلگی و استرس برگرده. روزایی مثل پاییز ۸۷ و عید ۸۸ و خرداد ۹۰ . پاییز هشتاد و هفت به مرتبه ای از پوچی رسیده بودم که یه تلنگر کافی بود تا کار خودمو یه سره کنم. تعطیلات فروردین هشتاد و هشت روزای پر از گریه و اشک بود. هر فیلمی می دیدم و هر آهنگی میشنیدم می زدم زیر گریه. خرداد امسال هم شدیدا استرس داشتم و گاه و بیگاه شبا گریه می کردم. آینده ی زیبایی که واسه خودم ساخته بودم در معرض فرو ریختن بود و این فشار خیلی زیادی بهم وارد می کرد. حتی موقع کنکور هم تا این حد استرس نداشتم.

این روزا هم بی حوصله ام. گریه نمی کنم فقط حس انجام هیچ کاری رو ندارم. استرس ندارم و بی خیال همه چیز شدم. خسته ام ولی شاعر میگه که « نگو شکستی نگو بریدی» منم میگم نمی تونم نگم ، میگم. بعد اون میگه « طاقت بیار طاقت بیار ، تو این روزای انتظار » و منم جواب میدم اگه نیارم چیکار کنم؟ میگه « روزای خوبو جا نذار ، تو سختیای روزگار ، به خاطر منم شده ، طاقت بیار طاقت بیار » و در پاسخ میگم تو کی هستی که بخاطرت طاقت بیارم. باز اگه دختری ، دافی چیزی بود حرفی.

آهنگ نوشت : دانلود تیزر آلبوم خاطرات گمشده فریدون آسرایی

دیدگاهی بنویسید