ذهنیت منفی

با اینکه احساس می کنم آدم کولی هستم ولی اصلا دوست ندارم با شخصی مثل خودم مواجهه داشته باشم. چون اصولا خاطرات دیر از حافظه ی من پاک میشن و وقتی یه نفر جلوی من یه اتفاقی واسه اش میفته یا سوتی میده و کار خبطی می کنه دیگه امکان نداره از یاد من بره و وقتی طرفو می بینم یاد اون اتفاق یا کار میفتم.

مثلا طفیلی بیش نبودیم و داییم و زن و پسرش اومده بودن خونه امون. پسرداییم یه سال از من کوچیکتره و از معدود افرادیست که توی فامیل سنش بهم نزدیکه. خلاصه اون روز من و اون پای تلویزیون به پلی استیشن بازی نشستیم و کمی اونطرف تر هم بزرگترا با هم صحبت می کردن. داشتیم درایور بازی می کردیم و دسته ی بازی دست من بود. از ماشین پیاده شدم تا برم یه ماشین دیگه سوار شم اما وقتی از کنار مردم رد می شدم ، ملت می گرخیدن فرار می کردن. این عمل واسه من هیچ مزه ای نداشت ولی پسر داییم – که فکر کنم سیزده چهارده سالش بود – خیلی با این قضیه حال می کرد و از ته معده می خندید. منم ول کن نبودم و میفتادم دنبال مردم و اونام فرار می کردن و پسرداییه می خندید. بزرگترا هم ساکت شده بودن و مارو نگاه می کردن که یه دفعه پسرداییم وسط خندیدن گفت زرررررررررررت… . من که به روی خودم نیاوردم و رفتم سوار ماشین شدم. ولی بزرگترا لبخند می زدن. در همین لحظه پسردایی گو*وم برگشت به باباش گفت : «چی شده بابا؟» مثلا از هیچی خبر نداره.

اجازه بدین در همون دوران بمونیم. یادمه راهنمایی که می رفتم یه پسری تو کلاسمون بود کانهو پنجه ی آفتاب. بهش می گفتن سفیدبرفی بس که خوشگل بود. اصلا نمی دونم چرا خدا پسر آفریده بودتش. خب بالطبع تو اون سن بچه ها در سن بلوغ هستن و دیگه سال سوم نمی تونستن خودشونو نگه دارن. خلاصه بعد از سال ها بی خبری سه سال پیش تو نت پیداش کردم و کمی چت کردیم. ولی دیگه قرار نذاشتم چون همه اش یاد خوشگلیش و کارای دیگه ی بچه ها میفتادم.

تو همون مدرسه بخاطر فضای خاصی که داشت هر پنجشنبه قبل از شروع کلاسا می رفتیم تو نمازخونه زیارت عاشورا می خوندیم و سینه می زدیم. اوایل دانش آموزا کمتر برهنه می شدن ولی خب ، کم کم تحت تاثیر بزرگترا رو آوردن به این کار و اصلا مراعات حال دیگران رو هم نمی کردن. من خیلی دوست داشتم اون پسر خوشگله هم ل*خت شه سی%نه بزنه ولی یه ذره حیا داشت. اما یه پسر خوشگل دیگه ای بود (ای بابا ، یه وقت فکر نکنین اون موقعا من تو کف بودما. دارم واقعیتو تعریف می کنم) که نمی دونم حواسم کجا رفت یهو برگشتم دیدم که بله. بعد کمی که بیشتر دقت کردم این سوال برام پیش اومد که چرا س*نه هاش کمی بیش که چه عرض کنم ، خیلی بیش از حد مجاز متورمه. بعد از دیدن این صحنه هیچ وقت تو مدرسه باهاش حرف نزدم. اصلا معلوم نبود ما مدرسه می رفتیم یا تران*کچوال خونه.

سال دوم دبیرستان یه معلم ادبیات خیلی پیری داشتیم که قرار بود اون سال بازنشست بشه. یه بار اومد سر کلاس و مدتی از شروع درس نگذشته بود که متوجه شدم بچه ها خیلی پچ پچ می کنن. معلمه هم کلا کاری به کسی نداشت و می زدی تو گوشش هم چیزی نمی گفت. کم کم خبر به گوش منم رسید. گویا آقا معلم صبح که می خواسته بیاد قصد داشته پیرهنشو بذاره تو شلوارش ، لکن اشتباها کرده بود تو شو*تش. بعد شو*تش از زیر شلوار زده بود بیرون و سفید بود. حالا اسلیپ یا پاچه دار بودنش رو نمی دونم ولی اصولا پیرمردا از اون مدلایی می پوشن که خشتکش تا زیر زانوئه. بدبختی اون روز از روی درس گیله مرد هم باید می خوندیم و توش هی می گفت: صدای جیغ زنی می آمد … صدای جیغ زنی از وسط جنگل می آمد … . خدا دیگه اون روزو نیاره ، فکر کنم هیچ وقت توی عمرم به اندازه ی اون یک ساعت نخندیده باشم. همگی دلمونو گرفته بودیم و سرمونو گذاشته بودیم رو میز. خوب شد روده پوده هام جر نخورد. اما اثرات این اتفاق وقتی نمایان میشه که من به عکس بزرگ علوی روی جلد کتاب چشمهایش نگاه می کنم. هی فکر می کنم بزرگ علوی پیرهنشو کرده تو شو*تش.

ترم اول دانشگاه و همون هفته های ابتدایی سرجامون نشسته بودیم که ناگهان چشمم افتاد به پاچه ی کوتاه دختر جلویی. یه دختر مسن بود که با زانتیا می اومد دانشگاه و اسمش هم ملیحه بود. البته اصولا پاچه ی بالا رفته منو تحریک نمی کنه اما موضوع این بود که طرف پشم و پیل پاشو نزده بود و نزدیک دو ساعت فقط عق می زدم. حالا یکی نیست بهم بگه تو خودت سه ماه سه ماه ریشتو نمی زنی کسی چیزی میگه؟ به هر روی هر وقت تو این چند سال دیدمش حالم بد شده و یه بار هم که با دوستی که کنارم بود حرف می زد به قدری حالم بد شد که خداحافظی کردم و رفتم لای درخت چمنا نفس عمیق کشیدم.

خلاصه عرض کنم که آره. این زندگی ماست.

4 دیدگاه در “ذهنیت منفی

  1. عاشق اونجایی بودم که باید از رو پل با ماشین می پریدیم …….. خدائیش ما هم جوونی کردیما ۸)

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ شهریور ۳ام, ۱۳۹۰ ۰۲:۵۳:

    من عاشق ماشین شهردار بودم که با کلی مکافات باید پیداش می کردیم. مینی ماینر هم بود!

    [پاسخ]

  2. وای من ازون خاطراتی که با پسرداییت داری دارم! :mrgreen: دختره الان بزرگ شده وقت عروس شدنشه ولی من یادم نمیره! :lol:
    درایور بازی نمیکردم، از شهرش بدم میومد :o

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ شهریور ۴ام, ۱۳۹۰ ۰۲:۴۴:

    خواست عروسی کنه روز عروسیش یادش بنداز. حال میده.

    [پاسخ]

  3. roozi ke ma gile mard ro khondim kollaN kelas roo hava bood. inam ke bozorg alavi ro didani yade oon sahne mifti bahal bood :mrgreen: khodaro shokr belakhare dari roo dor miofti

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ شهریور ۴ام, ۱۳۹۰ ۰۲:۴۴:

    البته اون سال بخاطر استادمون کلا سر هر درسی می خندیدیم. کافی بود توش زن داشته باشه.

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: