سه حکایت (قسمت دهم)

توی سلف دانشگاه با تنی چند از دوستان نشستیم که دوست شماره ۱ بسته ی ماست منو برمی داره.

دوست شماره ۲: بازش کن

دوست شماره ۳: باز کن بخورش

دوست شماره ۴: یه تیکه همشو برو بالا

دوست شماره ۵: بخور هیچی نمیگه

دوست شماره ۱ درحالیکه بسته ی ماست رو به سمت من برمی گردونه، با لهجه ی ترکی ابراز می داره:

نه … اوندفعه آبشو خوردم ناراحت شد …

و بیگ بنگ جمعیت

————————————————————-

سر کلاس، دوستی فلشش رو میده به من…

من: چیکارش کنم؟

اون: بریز توش، بریز توش

در این لحظه دخترها درحالیکه لب هاشون رو می گزیدن از کلاس خارج شدن.

————————————————————-

استاد مدار الکترونیکی در حال توضیح یک مدار:

«وقتی که سرهای مخالف دو تا دیود روبه روی هم قرار بگیرن ، ولتاژ مدار صفر میشه. بذارین براتون مثال بزنم تا بهتر متوجه بشین.

من یادم میاد وقتی کوچیک تر بودم ، یه عمه ای داشتم که وقتی می رفتیم خونش ، اونم حتما باید پا می شد می اومد خونمون. حالا خونشون که می رفتی موقع ناهار ، برنجو توی این قابلمه های کوچیک درست می کرد ، بعد اول واسه بچه های خودش می کشید و به ما هم یه دو سه تا دونه برنج می رسید.»

ما همچنان در حال تحقیق و آزمایش برای پی بردن به ربط موضوع درس با این روایت هستیم.

11 دیدگاه در “سه حکایت (قسمت دهم)

  1. اون که توش خوردن داشت خیلی خوب بود..یعنی خیلی :mrgreen:

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ تیر ۳ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۳۵:

    واسه ما که می خندیم آره خوب بود. واسه اون بیچاره چی که ضایع شد؟

    [پاسخ]

  2. یبار یکی از دخترا با ماژیک رو تخته نوشته بود بعد ماژیک تخته نبود پاک نمیشد. بنده خدا هرکار کرد دید پاک نمیشه یهو من دادم زدم تف بزن تف بزن! دیدم همه نیششون واز شد دارن منو نیگا میکنن!
    منظوری نداشتم اما خب…
    دیگه از کلاس رفتم بیرون :mrgreen:

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ تیر ۳ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۳۵:

    به این اتفاق نمیشه گفت سوتی. جزو اشتباهات مرگبار بود.

    [پاسخ]

  3. سلام
    ممنونم بهم سر زدین
    اما یه چیزیو دقت نکردین که من هیچکدوم از پستام رمزی نیست- به جز دو سه تا پست که مال چند ماهه پیشه-
    یه کلیلک میکردین خب :mrgreen:

    [پاسخ]

  4. khhkhkhkhkhkhkhk
    bbin khahi nakhahi tamame jaryanhaye donya az bastane madar begir ta ko*one moorche be ameha rabt peyda mimkonan

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ تیر ۳ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۳۶:

    حالا باز بستن مدار یه چیزی، اونجای مورچه دیگه چه ربطی به عمه داره؟

    [پاسخ]

  5. خدا رو شکر من از این سوتی ها ندارم به اشتراک بذارم ولی به سوتی های شما خیلی خندیدم . اول صبحی کمی حال و هوام عوض شد . ممنون دوستم.

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ تیر ۴ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۴۷:

    شما که خودت نمی فهمی سوتی دادی. بقیه باید بگن.

    [پاسخ]

  6. + ماست خور زیاد شده حواست باشه
    + بریز توش از جمله های غلط اندازه :lol: ای بابا
    +بیخور نیس اسم عمه ها بد درفته :P

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ تیر ۴ام, ۱۳۹۲ ۲۳:۴۷:

    ماست خور حرف بدیه؟

    [پاسخ]

    sannaz پاسخ در تاريخ تیر ۵ام, ۱۳۹۲ ۲۲:۰۲:

    نمیدونم حرف بدیه؟؟؟؟؟ ۸O

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ تیر ۸ام, ۱۳۹۲ ۰۲:۲۸:

    منم پرسیدم نمی دونم.

  7. عجب وبلاگ بامزه ای داری….
    خوب شاید کلمه ی خووندنی مناسب تر باشه…
    میدونی چند دقیقه است اینجام و دارم میخوونم؟!!!نمی دونی که! منم نمیگی تا به معلوماتت اضافه نشه… خخخخخخخخخخ!

    من بروم سحری نوش کنم! شاید باز هم امدم همی! :-)

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ مرداد ۵ام, ۱۳۹۲ ۰۳:۲۳:

    لطف دارین به من

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: