عشق پیش از نگاه اول

مدیر شرکتی می‌گفت اگر می‌خواهی یک کارگر یا کارمند را به خاک سیاه بنشانی، چند ماه دو سه برابر عرف معمول بهش حقوق بده و بعد اخراجش کن. کارگر اخراجی برای پیدا کردن کار جدید به هرجایی مراجعه کند با حقوقی پایین‌تر از چیزی که سابقا می‌گرفته مواجه می‌شود و عملا دیگر نمی‌تواند آن شغل را قبول کند و دربه‌در دنبال آن حقوق و درآمد قبلی می‌گردد که هیچ جا پیدا نمی‌کند. و به‌این‌ترتیب بیکار و بدبخت می‌شود.

حدودا یک ماه پیش دوستی بهم زنگ زد. گفت توی یکی از گروه‌های تلگرام با دختری آشنا شده و من را با صفاتی نیکو به آن دختر معرفی کرده. می‌دانید، دوستانم به من لطف دارند و دنبال کیس مناسب برایم هستند و از هر جا و مکانی هم برای جستجو و یافتن آن دریغ نمی‌کنند. هرچند خودم اصلا پی این کارها نیستم و حوصله‌اش را هم ندارم. به‌هرحال آی دی دختر را داد و عکسش را هم فرستاد. قیافه‌ی بدی نداشت ولی آن چیزی نبود که گرفتارم کند و بخواهم به خاطرش منت‌کشی کنم و ناز بخرم.

شب پیام دادم. سلام و احوالپرسی کردیم و گفتم از طرف فلانی هستم. گفت خیلی تعریفم را شنیده. گفتم بچه‌ها به من لطف دارند. داشتم فکر می‌کردم که حالا برای ادامه‌ی گفتگو چه بگویم که یک‌دفعه گفت: «خب حالا چیکار کنیم حامدخان؟» جا خوردم. این حرف را معمولا کسانی می‌زنند که پول گرفته‌اند و برای انجام کارشان عجله دارند. گفتم برای آشنایی بیشتر یعنی؟ گفت آره. سعی کردم مطابق عرف معمول شروع آشنایی‌ها عمل کنم و اطلاعات بگیرم و بدهم. اما یک جای کار ایراد داشت. دخترک صمیمی‌تر از آنچه باید باشد بود. پیش خودم فکر کردم حتما دوستم بهش گفته که من دربه‌در دنبال کیس ازدواجم و با هیچ دختری ارتباط نداشته و ندارم و اولین دختری را که ببینم می‌روم باهاش ازدواج می‌کنم. درنتیجه آن دختر هم من را پیشاپیش همسر آینده‌ی خود می‌پنداشت.

از ظاهر و عکس‌هایم تعریف می‌کرد. می‌گفت آرامش خاصی در صورتم وجود دارد. می‌گفت اگر می‌شود اسمش را بعد از هر جمله‌ام تایپ کنم. مثل خودش: «ریش بلند بهت میاد حامد.» عکس‌هایش را برایم می‌فرستاد و به‌طور غیرمستقیم می‌خواست بگویم خوشگل است. که می‌گفتم. کنتور که نمی‌اندازد. در تمام عکس‌ها هم با پوشش کامل بود و بدون آرایش. و همچنان آن چیزی نبود که هوش و حواسم را ببرد.

نمی‌دانم در من چه دیده بود که برای چت کردن بی‌تابی می‌کرد. بهش می‌گفتم الان می‌خواهم بروم بیرون، شب می‌آیم حرف می‌زنیم. ناراحت می‌شد و می‌گفت باشد. شب باز پیام می‌داد. متاسفانه از بد حادثه، هیچ حرف خاصی هم برای گفتن نداشتیم. نه فیلمی دیده بود و نه کتابی خوانده بود. فقط دائما به من می‌گفت بی انرژی نباشم. لابد منظورش این بوده که ابراز علاقه کنم. تازه شب دوم آشنایی بود و واقعا داشتم حرف کم می‌آوردم که گفت اینستاگرامم را بدهم تا فالو کند. آدرسش را دادم. چند دقیقه گذشت. پیام داد: «اگه نمی خوای همین الان کات کنیم.» گفتم: «چیو نمی خوام؟» گفت: «منو دیگه.» نمی‌دانم چه دیده بود که این‌چنین منقلب شده بود. شاید لایک ها و کامنت های دخترها. جواب دادم: «مگه من چیزی گفتم؟» گفت: «نه ولی آخه یجوری هستی.» دلم می‌خواست هرچه زودتر این ارتباط تمام شود. گفتم: «نمی دونم چطوری هستم. ولی اخلاقم اینه.» دیگر چیزی نگفت.

فردای آن شب، توی اینستاگرام فالو کرد و بعد بلاکم کرد. تلگرامش را هم دیلیت اکانت کرد. بااینکه کلا بلاک شدن، عصبانی‌ام می‌کند ولی احساس خوبی داشتم. دوست نداشتم دلش را می‌شکستم و اعتمادبه‌نفسش را خراب می‌کردم. نمی‌خواستم پیش خودش بگوید این نسناس هم برای ما آدم شده. اینکه خودش خودجوش کنار کشید خوشایندم بود. اما حالا مشکلی پیش آمده. تابه‌حال نشده بود دختری این‌طور ازم تعریف و تمجید کند و درگیرم شود. حس غریبی بود و البته لذت‌بخش. حالا دلم تعریف می‌خواهد. دوست دارم کسی قربان صدقه‌ام برود و از هوش و ظاهرم اسطوره‌سازی کند. اما هیچ‌کس، حتی مادرم دو زار آدم حسابم نمی‌کند و ارزشی برای کسی ندارم. دچار فقر عاطفی شده‌ام. شاید آن دختر آن‌طور که می‌نموده، تعطیل هم نبوده و می‌خواسته با این رفتارش من را نابود کند. مثل آن کارفرمایی که حقوق کارگرش را چند برابر حقش می‌دهد و بعد از مدتی اخراجش می‌کند.

دیدگاهی بنویسید


سرمایه ی جاودانی

«از اینایی که قبل از ازدواج هیچ پس‌اندازی ندارن و بعدش تازه یادشون می‌افته که زندگی هم خرج داره، حالم به هم می‌خوره.» این جمله‌ی قصار را گفت و با سبز شدن چراغ راهنمایی، دستی به فرمان پرایدش کشید و دنده را به زور جا زد و راه افتاد. طعنه‌اش به من بود که بیکار بودم. دوستم که این حرف‌ها را می‌زد، خودش چند سالی می‌شد که در یک شرکت نیمه‌دولتی به‌عنوان کارمند مشغول به کار بود. برای درآمد بیشتر، ساعات اضافه‌کاری‌اش را تا جایی که امکان داشت زیاد کرده بود و حتی از روزهای تعطیل هم نمی‌گذشت. وضعیت طوری بود که خانه برایش حکم خوابگاه را داشت و تفریح و مسافرت، قربانیان کار و پس‌انداز شده بودند.

نمی‌توانستم طعنه‌اش را بی‌پاسخ بگذارم. گفتم: «حالا مثلا تو چند سال کار کردی و موقع عروسیت سی چهل میلیون پس‌انداز داشتی. بعد یه تالار می‌گیری کل پولت رو می‌ریزی تو شیکم مهمونا. من که هیچی ندارم، خانومم بهم میگه فدای سرت عزیزم اشکال نداره عروسی نمی‌گیریم اصلا.» رایحه‌ی خوش جمله‌ی «برای خودت زندگی کن، نه دیگران» در فضای کابین ماشین پخش شده بود. دوستم که احساس کرد در جزئیات کم آورده، بحث را عمومیت بخشید: «وقتی پیر شدی چی؟ نه بیمه‌ای نه سرمایه‌ای. هیچی. باید بری کنار پیاده‌رو آدامس موزی بفروشی.» به‌وضوح قصدش تحقیر کردن بود. پس باید جوابم را مثل گلوله در مغزش می‌نشاندم، طوری که بترکد. گفتم: «کو تا پیری. شاید همین فردا یه تریلی از رو پرایدت رد شه له بشی بمیری. پولت می مونه واسه وارث.» احتمالا به هدف زدم. حالا نوبت تیر خلاص بود: «من که هر وقت پیر شدم یه فکری واسه اون موقع می‌کنم. الان تا جوونم باید عشق‌وحال کنم. موقع پیری که زرتم قمصوره پول می خوام چیکار؟» هوا بوی «چو فردا شود فکر فردا کنیم» گرفته بود. دوستم که آچمز شده بود برای پاتکش فقط تیری هوایی در کرد: «بخوای این‌طوری فکر کنی تا آخر عمرت بدبختی.»

در قفل ترافیک گیر افتاده بودیم. دقایقی می‌شد که حرف نمی‌زدیم و بویی هم متصاعد نمی‌شد. او مدام لب پایینش را می‌جوید و در پی جواب می‌گشت. بالاخره سلول‌های خاکستری‌اش به سوخت‌وساز افتادند و گفت: «همین عشق‌وحال هزینه نداره؟ پول نمی‌خواد؟» حرفش حق بود. اما در کل‌کل هیچ‌وقت نباید کم آورد. با خونسردی لج درآوری گفتم: «خدا بزرگه.» این استدلال و منطق، دیگر جای بحثی باقی نگذاشت و با باز شدن مسیر و نزدیک شدن به مقصد، بوی الرحمن این مباحثه‌ی دل‌نشین نیز به مشام رسید.

یکی دو هفته‌ای از آن روز گذشته بود که تلفنم زنگ خورد. همان دوستم بود. گفت می‌خواهد از شغل فعلی‌اش استعفا دهد و در یک شرکت خصوصی با درآمد و ساعت کاری کمتر شروع به کار کند. بعد از قطع تماس، یک رضایت درونی لذت بخشی در من نمود پیدا کرد. خرسند از جهان‌بینی عمیق و تاثیرگذاری بالایم، درحالی‌که لبخندی بر لب داشتم، نیازمندی‌های همشهری را ورق زدم، گوشی را برداشتم و به nامین آگهی استخدامی که دورش خط کشیده بودم زنگ زدم.

بیکاری و نیازمندی ها

دیدگاهی بنویسید


سیزده را همه عالم به در… اه خفه شو

هیچ وقت علاقه نداشتم سیزده به در از خونه بیرون برم و از سر لج هم که شده تو خونه می موندم. من چون عقده ای هستم همیشه با همه چی مخالفم و اگه همه یه کاری رو انجام بدن، من اون کارو انجام نمیدم چون حال ندارم برعکسشو انجام بدم. البته کسی هم نمی دونه که عقده ای هستم واسه اینکه به هیچ کس نگفتم. به همین دلیل فکر می کنن عقده ای نیستم.

امسال هم مثل هر سال تصمیم به تحصن داشتم که ندایی توی گوشم پیچید که می گفت برو بیرون برو بیرون. اولش با خودم گفتم یعنی صدای کیه؟ که بعدش یادم افتاد اسکیزوفرنی حاد دارم و بخاطر آلزایمرم فراموش کرده بودم که اسکیزوفرنی دارم. لباسای تو خونه ام رو درآوردم و لباسای بیرونم رو پوشیدم و چون به نظرم این کار، صحنه ی اروتیکی رو رقم می زنه، هیچ گاه باشگاه ورزشی نرفتم. به هرحال، زدم از خونه بیرون، به صدهزار بهونه … .

توی پارک نزدیک خونه، همه کنار هم و توی هم بساط کرده بودن و جای سوزن کردن نبود. در حال عبور بودم و مشغول عقده گشایی که یکی صدام کرد: «سلام آقای همسایه حالت چطوره؟» یه آقای میانسال بود با موهای سبوس گندمی که دوتا دخترش هم کنارش بودن. تا حالا ندیده بودمش و مخصوصا دخترهاشو که اصلا. سلام احوالپرسی کردیم و اصرار کرد که باید بیای پیش ما و راه نداره. قبول کردم و یه گوشه ی زیرانداز گیر آوردم و نشستم. دخترها هیچی نمی گفتن و منم که محجوب و جلودار و مطهر، داشتم گل های قالی رو پرپر می کردم. باباشون رفت از تو چادر سیخ های جوجه رو آورد و روی منقلی که بین مرز ما و زیرانداز بغلی بود گذاشت.

زیرانداز بغلی پر از آدم بود که رو هم تو هم نشسته و دراز کشیده بودن. بابای دخترا وقتی جوجه های رو منقل رو با بادبزن باد می زد، همزمان با همون بادبزن داشت دندونای آقای زیرانداز کناری رو هم مسواک می کرد انقدر که جا کم بود. با کثافت کاری هرچه تمام، جوجه های نیم پز رو خوردیم و باباهه از تو چادر یه توپ والیبال درآورد و رو به من گفت: «بیا برو با بچه ها بازی کن». بچه ها؟ دختر کوچیکه بلند شد. یه لحظه احساس کردم دارم هوای بوستون رو تنفس می کنم. اما من بزرگه رو می خواستم و اون نشسته بود و داشت استخون جوجه لیس می زد.

یه منطقه ی عاری از سکنه ی یک در یک متری پیدا کردیم و بازی آغاز شد. هرچی پنجه و ساعد می زدم، اون سرویس می زد و تمام سیستم نقاط حساسمون رو آورد پایین. بعد از یه کم توپ بازی، خسته و مریض و عقیم به کانون گرم خانواده برگشتیم.

یه ربعی می شد که ساکت نشسته بودیم و حرفی واسه گفتن نداشتیم. آقای همسایه گفت: «خب داشتی می گفتی.» درسته که من عقده ایِ اسکیزوفرنیک آلزایمری ام اما سر سفره حلال بزرگ شدم و می دونم این جمله یعنی حرف که نمی زنی، گمشو برو دیگه. گفتم با اجازه من کم کم برم. نیم خیز شده بودم که پیش خودم گفتم یه چیزی هم تو تاریکی ول بدیم.

رو به بابای همسایه گفتم: ببخشید می خواستم دخترتونو بگیرم.

با تعجب گفت: باشه ولی با همین چند دقیقه توپ بازی؟

جواب دادم: نه، من بزرگه رو می خوام.

نگاهی به دخترا انداخت و گفت: ولی بزرگه که دختر من نیست. واسه این بغلیاس. جا نبود اومد پیش ما.

فهمیدم این دختر ِ همون مردیه که دهنش با بادبزن مسواک شد. رومو کردم سمت زیرانداز کناری که دیدم جمع کردن رفتن. برگشتم سمت دختر بزرگه دیدم اونم جمع کرده رفته. خداحافظی تلخی کردم و شکست خورده به سوی خونه به راه افتادم.

از سه کنج پیاده رو لنگ لنگان می رفتم که یه مردی از پشت شمشادا پرید بیرون. لاغراندام بود و صورت آفتاب سوخته ای داشت و سیبیل دیوثی گذاشته بود. ملتمسانه و طوری که آدم دستشوییش می گرفت گفت: آقا تو رو خدا یه پولی بده می خوام برم کرج هیچی پول ندارم حتما پَسِت میدم.

خونسردانه دست کردم توی جیب پیرهنم و یه دویستی درآوردم و گفتم: همینو دارم دیگه. برو سر خیابون یه ایستگاه اتوبوس هست.

همچنان ملتمسانه گفت: نه با اتوبوس نمی تونم. بیشتر نداری؟

گفتم: اگه پول داشتم که پیاده گز نمی کردم. می خوای پیرهنمو درآرم بدم بهت؟

یه کم از حالت ملتمسانه دراومد و به حالت بدبختانه همراه با کمی شیطنت در چشم ها فرو رفت و گفت: موبایل نداری؟

گفتم: نه تو خونه س.

گفت: میشه بری بیاریش؟

فقط همینطوری نگاهش کردم و دویستی رو گذاشتم تو جیبش. از سوراخای دماغش خوندم که می گفت یه مو از گاو کندن هم غنیمته.

به راهم ادامه دادم. در حین اینکه قدم می زدم به این فکر می کردم که یه دروغ سیزده هم واسه خودم دست و پا کنم که یکدفعه از توی ذهنم مشتی بر صورتم فرود آمد و فریادی گفت: خاک تو سرت. سیزده رو که بدر کردی، تیتر هم که سیزده را همه عالم انتخاب کردی، دیگه حالمونو بیشتر از این به هم نزن لطفا. گفتم پس چیکار کنم؟ گفت: خفه شو فقط.

غوطه ور در افکار بودم که دیدم یه فراانسان شیک و پیک خوشرویی از رو به رو داره میاد. درجا پی بردم که فرشته وحیه. به هم رسیدیم و بعد از مصافحه گفت: «تو آدم اولترا خوبی هستی و با کارهای خیری که امروز انجام دادی حجت رو بر همه تموم کردی. حالا هم برو و وحی هایی که تا حالا بهت الهام شده رو علنی کن.» شوکه شدم. گفتم: به خدا نمیدونم الهام بود، الهه بود المیرا بود چی بود، ما فقط یه کم توپ کاری کردیم. بعد من اصلا بزرگه رو می خواستم (مقصود از “بزرگ” در اینجا، جسمی و هیکل است و به نظر نمی رسد شعور نویسنده به تشخیص سن افراد از روی ظاهر برسد – مترجم). لب پایینشو به سمت بالا جمع کرد و سری تکون داد و رفت.

هنگ و گیج بودم که چطوری چیو کجا برم علنی کنم که یه تاکسی زردرنگ کنارم توقف کرد. سه نفر عقب نشسته بودن و جلو خالی بود. راننده پرسید: «ببخشید آقا خیابون طالبی کجاس؟» می دونستم کجاست ولی من یک آلزایمری ام. یه نگاه به سمت راست خیابون انداختم. یه نیسان بود که پشتش گرمک می فروخت. یه نگاه به سمت چپ خیابون انداختم که یه گاری بود چاقاله می فروخت و چندمتر اون طرف تر، فرشته رو دیدم که پیاده می رفت. گفتم: اون بنده خدا رو می بینی اونجا؟ اونم داره میره خیابون طالبی. اگه خواستی سوارش کن آدرسو میگه بهت. تشکر کرد و رفت.

واقعا من چقدر خوب و دست به خیرم. از شدت و فشار خوبی همونجا تگری زدم و یاد مرحوم زردتشت افتادم که چه خوش گفت: رفتار نیک، پندار نیک، کِندار نیک.

دیدگاهی بنویسید


دلا خو کن به تنهایی

توی اتاقم روی صندلی نشستم و به این فکر می کنم که چقدر خوب می شد اگه الان می تونستم با یه نفر حرف بزنم. تلفن هست، اینترنت در دسترسه و حتی می تونم از اتاق برم تو هال و با هرکس که بود صحبت کنم ولی بی خیال حسش نیست. وقتی آدم یه مدت طولانی تنها می مونه دیگه حوصله بقیه رو نداره. اتفاقی که واسه من افتاده و به تنهایی عادت کردم. لکن باید سعی کنم این عادت رو تغییر بدم. پس شروع می کنم.

اولین کار اینه که با دوستام تماس بگیرم و هماهنگ کنم که یه دیداری داشته باشیم. با خوشحالی با نفر اول تماس می گیرم؛ اون: شرمنده فردا عروسی پسرعمومه نمی تونم بیام. -: فردا شهادته که؟ -: دیگه نمی دونم گرفتن دیگه… نفر بعد… اون: داداش سرم خیلی شلوغه خیلی کار دارم اصلا وقت ندارم. -: فردا تعطیله که یعنی دو ساعت هم وقت نداری؟ -: نه به جان تو…. نفرهای بعدی… هواشناسی گفته بارون میاد عینکم خیس میشه – لباس زیرمو شستم رو بنده دیگه لباس زیر ندارم بپوشم – بابام خوابیده در خونه رو باز و بسته کنم بیدار میشه و …

خب حالا چه کنیم؟ اشکال نداره، دوست واقعی نشد میرم سراغ دوست مجازی. حالا دوست نتی که حوصله حرف زدن داشته باشه از کجا بیارم؟ آهان از بیتاک مخصوصا نیربایش و بویژه از جنس مقابل! خب اونی که سه متر فاصله داره رو بی خیال میشیم و یه سیصد متری انتخاب می کنم. بسم الله الرحمن الرحیم، خدایا به امید تو. من: سلام. -: سلام داداش چطور مطوری؟ -: مرسی شما خوبی؟ -: نوکرتم. -: ببخشید فکر کنم شماره رو اشتباه گرفتم، بای.

شاید بهتر باشه فعلا یه کار موقت پیدا کنم تا قبل سربازی سرم گرم شه و از تنهایی دربیام. تو نیازمندی ها، شهرکتاب نزدیک خونه امون یه فروشنده پاره وقت میخواد و منم که عاشق کتابم. من: ببخشید ساعت کاریش چطوریه؟ -: از ساعت ۹ صبح میاین تا ۱۰ شب، یک روز در هفته هم تعطیلین که اون روز جمعه نیست. -: آخه نوشته بودین پاره وقت. -: درست نوشته. هم وقتتون هم خودتون پاره میشین. -: خیلی ممنون، حالا حقوقشو می تونم بپرسم؟ -: شیشصد تومن که تا شیشصد و پنجاه هم ممکنه برسه. -: خیلی ممنونم. -: خب مشخصاتتونو بگید بنویسم. -: خیلی ممنونم.

رو همون صندلی کذا، رو به روی مانیتور نشستم و تن ماهی می خورم و سایت های خبری رو رفرش می کنم. به این فکر می کنم که چقدر به چیزایی که اولشون “ت” داره عادت پیدا کردم: تنهایی، تنبلی، تن ماهی، تابناک … . میگن ترک عادت موجب مرضه. حالا اگه این عادت خودش مرض باشه، میشه مرض در مرض. نخواستیم ترکش کنیم اصلا. همینطوری خیلی هم خوبه. خودم با خودم حال می کنم.

دیدگاهی بنویسید


روش های درمان افسردگی

چند ماهی میشه که به دلیل بیکاری مفرط، تا حدی دچار افسردگی شدم. البته نمی دونم اسمش افسردگی باشه یا نه اما به هرحال خیلی تنبل، بی انگیزه و بی اعصاب و منفی شدم. بخش عمده ی این احوالات به بلاتکلیفی و مبهم بودن آینده ام برمی گرده و بخشی هم به روحیات چرت خودم. از همین روی از تعدادی از آشنایان درخواست کردم راه حل هایی برای برون رفت از این نکبت و کثافتی که درونش گرفتار شدم ارائه بدن.
ورزش کن: ورزش ورزش ورزش، بی تو نمی خندم… دو سال پیش که یه ماه رفتم باشگاه بدنسازی و هارتل پنج کیلویی زدم، به قدری با نگاه از طرف گنده هایی که صد و سی می زدن تحقیر شدم که حالم از مربی خیکیمون که از ده صبح تا ده شب روی صندلی پشت میز دم در باشگاه می نشست و عصرونه یه تن ماهی با یه بربری کامل رو می خورد و کتاب صد و یک راه برای موفقیت رو می خوند، به هم خورد.
با یه دختر دوست شو: می دونم، همه دخترا یه لنگه پا منتظرن مذاکرات هسته ای به نتیجه برسه و من برم با یکیشون دوست شم. در این عمر خویش فقط یه نفر بود که خیلی عاشقم بود، اونم پسرخاله م بود که وقتی در بچگی ازش پرسیدن بزرگ شدی میخوای با کی ازدواج کنی؟ گفت حامد.
کار کن: باتریای قلمی نیم قلمی…جورابای کشی و نخی، بو نمی گیره سوراخ نمیشه… آدامسای فِرش اصل ترکیه، تاریخ انقضا داره در طعم های مختلف…بادکنکای باب اسفنجی، برای بچه ها، بازی شادی سرگرمی…مسواکای سه کاره اورال بی، خمیردندونای کرصت با سه سال تاریخ انقضا.
واسه دو ساعت صد و پنجاه هزار تومن داری؟: شاید بازداشتم کنن ولی من واذکتومی کردم. لوله ها رو دستی دو راه دور گردنش گره زدم. درد داشت ولی ارزششو داشت. بعدش صد و پنجاه داشتم میذاشتم بانک سودشو می گرفتم.
تو جمع باش: امتحان دارم…پایان نامه مونده…سر کارم…اونجا حال نمیده…با دوست دخترم قرار دارم…مهمون دارم…خسته م یه روز دیگه…بارون میاد عینکم خیس میشه…شورتمو دارم می شورم ندارم دیگه
استراحت کن: روزا رو خوابیم و شبا رو پارتی، موزیک باحال و دیوونه بازی… فقط نون از کجا بیارم بخورم؟
گل گاو زبون بخور: -:ببخشید آقا اینا کیلویی چنده؟ -:صد و پنجاه تومن -:صد و پنجاه داشتم که می دادم به اون دو ساعتیه -:جان؟ -:هیچی. یه پَر بردارم چند میشه؟ -:پنج تومن -:چقدر باهاش درست میشه؟ -:ته استکان
به چیزای خوب فکر کن: با یه دوستی هر وقت میریم بیرون دائما میگه اوفففف عجب چیزیه…اووووه عجب چیزی بود… بهش میگم تو که به پیر و جوون و زشت و خوشگل و چاق و لاغر رحم نمی کنی، اصلا ملاکت واسه چیز خوب بودن چیه؟ میگه ببین فقط یه چیز مهمه…
تو خونه نباش برو بیرون: هر وقت میرم بیرون، همه نامزد بازیشون می گیره… کف خیابون، تو پارک، سینما، کافی نت، کله پزی، شورت فروشی… دست در دست، بغل تو بغل، لب به لب، فلان تو بیسار.
برو مشاوره: عزیزم سعی کن افکار منفیتو از خورت دور کنی و به چیزای مثبت فکر کنی. ورزش کن و تغذیه ی مناسب داشته باش. استرسو بذار کنار. بیشتر بخند. از طبیعت لذت ببر. با دوستات باش و با آدما خوش رفتـ… تق… تق…

شلیک به مشاور

دیدگاهی بنویسید


تحویل‌دار واقعی

دیشب بطور اتفاقی شبکه استانی قم رو می دیدم. یه آقای مجری ای بود که داشت با شور و هیجان از مردم پول و جنس و کالا می گرفت برای ایتام و نیازمندان. رفتارش بیشتر شبیه دلال ها بود. وسط این پول گرفتن ها، آیتم هایی هم پخش می شد از مردمی که فقیر بودن و نیازمند کمک و همین آقا که مهدی تحویلدار باشه هم مجری این گزارشات بود. وقتی آیتم تموم می شد دوباره می اومدیم توی محوطه و جایی که تحویلدار مشغول جمع آوری کمک های مردمی برای آدم های توی گزارش بود.

مهدی تحویل دار
مثلا یکی حلقه ی ازدواجشو می داد می گفت برای گزارش چهار. یکی عروسک می داد واسه ریحانه ی گزارش هفت. یکی اسلحه شکاریشو آورده بود که می گفت هشت میلیون می ارزه و تحویلدار گفت بذارین واسه فروش. یه پسری آکواریوم آورده بود. یکی یه انگشتر می داد بهش و می گفت نگینش سنگ حرم امام علی و قیمتش حداقل یک و نیم میلیونه که البته شاید خود انگشتر پنجاه تومن هم نمی ارزید ولی چون طرف گفته بود واسه حرم امامه این قیمت بهش خورده بود. حتی یک نفر تابلوی اتاقشو برداشته بود آورده بود و می گفت این بیست سال تو حرم امام حسین بالای مزار بوده و دیگه حداقل حداقلش شیش میلیون ارزش داره. حجم خیلی زیادی از پول و طلا و انواع کالا جمع می شد و واقعا هم معلوم نبود چطور قراره به دست نیازمند برسه و اگه یک نفر هوس می کرد چند تا النگو بذاره تو جیبش مطمئنا هیچ کس نمی فهمید.

بوسه تحویل دار بر دست استاندار سابق قم

اما تو خود گزارش ها چهره ی همه ی افراد رو واضح نشون می دادن و حتی اگه اون آدم ها براشون مهم نبود که شناخته بشن، سازنده های برنامه نباید این کارو می کردن و غرور یه عده رو خدشه دار می کردن. بعضی ها هم واقعا نیازمند بودن. پدر خانواده فوت کرده بود و مادر باید بچه های کوچیکشو بزرگ می کرد. اما یکی از گزارش ها برام جالب بود که مَرده به بهونه ی اینکه کار نیست تو خونه نشسته بود و دخترش مجبور شده بود بره کار برشکاری کنه و انگشت دستش دچار مشکل بشه. آدم حتی اگه پا هم نداشته باشه می تونه تو خونه و همینطوری نشسته درآمدزایی کنه. مثلا جعبه های کادویی درست کنه یا چه می دونم از این بدلیجات و کلی چیز دیگه. جور تنبلی یه آدمو باید خونواده و بعدش هم مردم بکشن.
متاسفانه مسئله ی دیگه ای هم که هست اینه که هیچ نظارتی روی موسسه های خیریه و کمک های جمع آوری شده وجود نداره و اخبار کلاهبرداری های اینچنینی رو هم زیاد می شنویم. ضمن اینکه پول دستی دادن به نیازمند خیلی دردی رو دوا نمی کنه و دو روز بعد میشه مثل قبل. حتی بعضیا رو میشناسم که لنگ اجاره خونه هستن ولی ماشین ظرفشویی و مایکروفر و اینا دارن. به همین دلایل اگه به موقعیتی برسم که دستم به حلقم برسه، ترجیح میدم جای اینکه به کسی بلاعوض پول بدم، کمکش کنم زندگیش رو روال بیفته. واسه همین شاید مثلا تو خیابون از دستفروش چیزی بخرم ولی عمرا به گدا کمک نمی کنم. هرچند، خودم هم فرقی با گدا ندارم :( .
پی نوشت: تا وقتی آدما رو نشناختیم نمی تونیم درباره شون قضاوت کنیم. شاید تحویلدار آدم خیلی خوب و خالصی هم باشه.

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • <