کسی که شاکر را دوست دارد

«یه چیزی بهت بگم قول میدی به کسی نگی؟»

«آره جون تو نمیگم.»

«من عاشق شدم.»

«چی؟ عاشق شدی؟ کِی؟»

«از یه سال پیش. تو مغازه نشسته بودم که یه دختری اومد تو. مغازه ی ما خیلی زن نمیاد. از وقتی که من کار می‌کردم شاید این دومیش بود. همون اول که دیدمش دلم ریخت. خوب که نگاه کردم دیدن الناز شاکردوسته.»

«نه بابا.»

«باور کن. خیلی خوشگل بود. اصلا از نزدیک با فیلمش خیلی فرق می‌کنه. خیلی بهتره. همه چیو ست کرده بود. جلوی پالتوش با رژ و لاکش زرشکی بود.»

«چه بدسلیقه.»

«نه بابا خوب بود. تو که ندیدی. اومد گفت: «ببخشید جناب، دنده برنجی مگان دارین؟» لعنتی ما فقط پژو و پرایدیم. گفتم: «نه نداریم. پژو داریم.» گفت: «مرسی خدافظ.» بعد رفت.»

«نرفتی دنبالش؟»

«نه بابا قفل شدم اصلا. فکر نمی‌کردم بعدش اینطوری درگیرش شم. از همون روز رفتم همه فیلماشو خریدم. پوسترهاشو هر جا می‌دیدم می‌گرفتم می‌زدم به دیوار اتاقم. ذبیح بین خودمون باشه‌ها، تا حالا چند بار خوابشو دیدم. توی بیشترشون هم لباس عروس تنش بود. توری روی صورتشو می‌زدم بالا برمی‌گشت بهم نگاه می‌کرد می‌خندید. اون روزی که شب قبلش این خوابو دیدم تو حال خودم نبودم. جنس دویست تومنی رو پنجاه فاکتور می‌کردم. اکبرآقا اومد بالا سرم گفت: «چته بچه؟ شیش می‌زنی تازگی؟» خواستم بهش بگم عاشق شدم دست خودم نیست. همه‌ش دوست داشتم به یکی بگم. می‌خواستم جنبه اکبرآقا رو بفهمم. بهش گفتم: «اکبرآقا نمیشه رنو هم بیاریم؟ بازارش خوبه‌ها.» گفت: «تو چی حالیت میشه جوجه شاگرد؟ فعلا این گند صد و پنجاهی رو می‌زنم به حسابت تا حواست بیاد سر جاش.» دیگه دیدم اینطوریه اصلا هیچی بهش نگفتم.»

«خب آخرش چی شد؟ نرفتی پی‌ش؟»

«چرا. رفتم پیجشو فالو کردم. هردفعه عکس می‌ذاشت، زیرش نظر می‌دادم. چندبار هم گفتم «شما خیلی خوشگلید. من عاشق شمام خانوم شاکردوست. می‌خواستم اگه بشه باهاتون حرف بزنم.» لامصب مردم بیکارن هی نظر می‌ذاشتن، نظر من می‌رفت زیر دیده نمی‌شد. نمی‌دونم شاید هم خونده ولی چون غرور داره جواب نداده. یه بار نوشت که فلان روز میاد سینما آزادی. منم رفتم. وقتی رسیدم اومده بود. دورشو کلی از این بچه مچه‌ها گرفته بودن. داد زدم الـنناااااااز… الــناااااز…انقدر سروصدا بود که نشنید. فقط چندتا از این جقله‌های نزدیک برگشتن نگام کردن.»

«بابا شاید شوهرش دوست پسرش اونجا بود خفتت می‌کرد اسمشو داد زدی.»

«می‌دونم. خودم هم سر این ترسیدم بی خیال شدم. شبش رفتم توی گوگل دیدم. مجرده. فقط چند سال پیش دروازه بان پرسپولیس، النازو سوار ماشینش کرده بعد همه گفتن زن و شوهرن. اون پسره‌ی قرتی مال این حرفا نیست. حتما به زور اصرار کرده که سوار شده وگرنه الناز خیلی دختر نجیبیه. اصلا وقتی دیدمش، موقع راه رفتن موقع حرف زدن، خانومی ازش می‌بارید. به جون خودم به هم نمی‌خوردن اصلا. باور کن تا صبح نشستم گریه کردم. بعد یه کم عکساشو تو گوشیم بوس کردم آروم شدم. خیلی روش غیرت دارم آخه.»

«ای بابا. چه فایده که قَدرت رو نمی‌دونه.»

«شاید خبر نداره. من مطمئنم اگه پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه بتونم باهاش حرف بزنم دلشو نرم می‌کنم. اونم آدمه دیگه، عشق واقعی رو می‌فهمه.»

«حالا که فعلا نمی‌تونی باهاش حرف بزنی.»

«چرا می‌تونم.»

«چطوری ناکس؟»

«چندروز پیش یه بابایی زیر صفحه الناز نظر گذاشته بود هرکی آدرس خونه شاکردوست رو می‌خواد پیام بده. منم بهش پیام دادم. گفت پنجاه تومن کارت به کارت کن تا بدم. منم پولو واسه‌ش فرستادم. آدرسو داد.»

«شاید کلاهبردار بوده یارو.»

«نه. خودم رفتم آدرسی که داده بود. شمال شهر بود. ساختمونش خیلی شیک بود. رنگ نماش هم زرشکی بود. یه کم منتظر موندم الناز بیاد ولی دیدم خیلی استرسی شدم دیگه برگشتم.»

«استرس نداره. دلش هم بخواد. الان کجا دیگه جوون صاف و ساده پیدا میشه؟ اصلا می‌خوای همین فردا با موتور بریم دم خونه‌شون کشیک بکشیم؟»

«دمت گرم ذبیح. خیلی مردی. ولی بذار واسه پس فردا. فردا برم از حجت کت و شلوارشو بگیرم، شیک و پیک کنم که اگه خواستم برم جلو خوش تیپ باشم.»

«حالا چی می‌خوای بهش بگی؟»

«خیلی حرف آماده کردم. می‌خوام بگم الناز خانوم من همونی‌ام که یه سال پیش دنده برنجی نداشت. از همون اول که شما رو دیدم عاشقتون شدم. هر روز بهتون فکر کردم. چندبار شبا خوابتونو دیدم. من مثل بقیه نیستم که فقط دنبال ظاهر و قیافه باشن. من با قلبم، با همه وجودم شما رو دوست دارم. اگه منو به غلامی قبول کنین هیچ چیزی کم نمی‌ذارم. هرکاری می‌کنم که زندگی خوبی داشته باشیم. شده حتی سه شیفت کار می‌کنم. دیگه همین چیزا رو می‌خوام بگم. خوبه؟»

«عالی. صد در صد ازت خوشش میاد. من اگه دختر بودم بهت اوکی می‌دادم. اصلا اگه ده تا دختر داشتم همه رو بهت می‌دادم.»

«مسخره می‌کنی؟»

«نه بابا اعتمادبه‌نفس داشته باش.»

«میگم من پول عروسی ندارم. اگه بهش بگم پولشو بدیم ایتام بد نیست؟»

«نه تازه کلی هم با این حرف عاشقت میشه.»

«پس خوبه. همینو میگم. فردا هماهنگ می‌کنیم بریم.»

«پایه‌تم.»

الناز شاکردوست

دیدگاهی بنویسید


عشق پیش از نگاه اول

مدیر شرکتی می‌گفت اگر می‌خواهی یک کارگر یا کارمند را به خاک سیاه بنشانی، چند ماه دو سه برابر عرف معمول بهش حقوق بده و بعد اخراجش کن. کارگر اخراجی برای پیدا کردن کار جدید به هرجایی مراجعه کند با حقوقی پایین‌تر از چیزی که سابقا می‌گرفته مواجه می‌شود و عملا دیگر نمی‌تواند آن شغل را قبول کند و دربه‌در دنبال آن حقوق و درآمد قبلی می‌گردد که هیچ جا پیدا نمی‌کند. و به‌این‌ترتیب بیکار و بدبخت می‌شود.

حدودا یک ماه پیش دوستی بهم زنگ زد. گفت توی یکی از گروه‌های تلگرام با دختری آشنا شده و من را با صفاتی نیکو به آن دختر معرفی کرده. می‌دانید، دوستانم به من لطف دارند و دنبال کیس مناسب برایم هستند و از هر جا و مکانی هم برای جستجو و یافتن آن دریغ نمی‌کنند. هرچند خودم اصلا پی این کارها نیستم و حوصله‌اش را هم ندارم. به‌هرحال آی دی دختر را داد و عکسش را هم فرستاد. قیافه‌ی بدی نداشت ولی آن چیزی نبود که گرفتارم کند و بخواهم به خاطرش منت‌کشی کنم و ناز بخرم.

شب پیام دادم. سلام و احوالپرسی کردیم و گفتم از طرف فلانی هستم. گفت خیلی تعریفم را شنیده. گفتم بچه‌ها به من لطف دارند. داشتم فکر می‌کردم که حالا برای ادامه‌ی گفتگو چه بگویم که یک‌دفعه گفت: «خب حالا چیکار کنیم حامدخان؟» جا خوردم. این حرف را معمولا کسانی می‌زنند که پول گرفته‌اند و برای انجام کارشان عجله دارند. گفتم برای آشنایی بیشتر یعنی؟ گفت آره. سعی کردم مطابق عرف معمول شروع آشنایی‌ها عمل کنم و اطلاعات بگیرم و بدهم. اما یک جای کار ایراد داشت. دخترک صمیمی‌تر از آنچه باید باشد بود. پیش خودم فکر کردم حتما دوستم بهش گفته که من دربه‌در دنبال کیس ازدواجم و با هیچ دختری ارتباط نداشته و ندارم و اولین دختری را که ببینم می‌روم باهاش ازدواج می‌کنم. درنتیجه آن دختر هم من را پیشاپیش همسر آینده‌ی خود می‌پنداشت.

از ظاهر و عکس‌هایم تعریف می‌کرد. می‌گفت آرامش خاصی در صورتم وجود دارد. می‌گفت اگر می‌شود اسمش را بعد از هر جمله‌ام تایپ کنم. مثل خودش: «ریش بلند بهت میاد حامد.» عکس‌هایش را برایم می‌فرستاد و به‌طور غیرمستقیم می‌خواست بگویم خوشگل است. که می‌گفتم. کنتور که نمی‌اندازد. در تمام عکس‌ها هم با پوشش کامل بود و بدون آرایش. و همچنان آن چیزی نبود که هوش و حواسم را ببرد.

نمی‌دانم در من چه دیده بود که برای چت کردن بی‌تابی می‌کرد. بهش می‌گفتم الان می‌خواهم بروم بیرون، شب می‌آیم حرف می‌زنیم. ناراحت می‌شد و می‌گفت باشد. شب باز پیام می‌داد. متاسفانه از بد حادثه، هیچ حرف خاصی هم برای گفتن نداشتیم. نه فیلمی دیده بود و نه کتابی خوانده بود. فقط دائما به من می‌گفت بی انرژی نباشم. لابد منظورش این بوده که ابراز علاقه کنم. تازه شب دوم آشنایی بود و واقعا داشتم حرف کم می‌آوردم که گفت اینستاگرامم را بدهم تا فالو کند. آدرسش را دادم. چند دقیقه گذشت. پیام داد: «اگه نمی خوای همین الان کات کنیم.» گفتم: «چیو نمی خوام؟» گفت: «منو دیگه.» نمی‌دانم چه دیده بود که این‌چنین منقلب شده بود. شاید لایک ها و کامنت های دخترها. جواب دادم: «مگه من چیزی گفتم؟» گفت: «نه ولی آخه یجوری هستی.» دلم می‌خواست هرچه زودتر این ارتباط تمام شود. گفتم: «نمی دونم چطوری هستم. ولی اخلاقم اینه.» دیگر چیزی نگفت.

فردای آن شب، توی اینستاگرام فالو کرد و بعد بلاکم کرد. تلگرامش را هم دیلیت اکانت کرد. بااینکه کلا بلاک شدن، عصبانی‌ام می‌کند ولی احساس خوبی داشتم. دوست نداشتم دلش را می‌شکستم و اعتمادبه‌نفسش را خراب می‌کردم. نمی‌خواستم پیش خودش بگوید این نسناس هم برای ما آدم شده. اینکه خودش خودجوش کنار کشید خوشایندم بود. اما حالا مشکلی پیش آمده. تابه‌حال نشده بود دختری این‌طور ازم تعریف و تمجید کند و درگیرم شود. حس غریبی بود و البته لذت‌بخش. حالا دلم تعریف می‌خواهد. دوست دارم کسی قربان صدقه‌ام برود و از هوش و ظاهرم اسطوره‌سازی کند. اما هیچ‌کس، حتی مادرم دو زار آدم حسابم نمی‌کند و ارزشی برای کسی ندارم. دچار فقر عاطفی شده‌ام. شاید آن دختر آن‌طور که می‌نموده، تعطیل هم نبوده و می‌خواسته با این رفتارش من را نابود کند. مثل آن کارفرمایی که حقوق کارگرش را چند برابر حقش می‌دهد و بعد از مدتی اخراجش می‌کند.

دیدگاهی بنویسید


روان درمانی اگزیرتانریال

تعدادی از دوستان و آشنایان لطف کردن و با توجه به تجربیاتی که در زمینه خوردن شکست عشقی داشتم درخواست مشاوره هایی درباره امر ازدواج داشتن که در زیر به مشکلاتشون پاسخ گفتم که امیدوارم مورد استفاده ی بقیه هم قرار بگیره.
—————–
-: سلام. دختری هستم ۳۴ ساله که خیلی به ازدواج علاقه دارم اما حوصله شوهرداری ندارم. چند ساله برای فرار از تنهایی یه کاسکو گرفتم که با اون زندگی می کنم.
-: خب من نمی دونم کاسکو کی هست و چیه اما شما نیاز داری که با یک شوهر کاسکول ازدواج کنی. شوهر کاسکول صبح ساعت هفت میره سرکار و ساعت ده شب برمی گرده زود می خوابه که صبح خواب نمونه. اینطوری هم شوهر کردی هم شوهرداری نمی کنی.
-: خب اینطوری که همین کاسکوم هست که
-: واسه همین گفتم شوهر کاسکول دیگه.
—————–
-: آقای دکتر پسری هستم که نامزدی دارم که دماغش شبیه پای اردکه و هرچی بهش میگم حاضر نیست دماغشو عمل کنه و میگه همین دماغم کلی خواستگار داشته و سر همین موضوع همش جنگ دعوا داریم. باید چیکار کنم؟
-: شما جوری با مشت بزن تو صورت نامزدت که دماغش شبیه منقار غاز بشه. بعد اون موقع مجبور میشه بره عمل کنه.
-: اگه عمل کرد و دوباره پای اردک شد چی؟
-: دیگه این هنر شماست که جوری بزنین که غاز و اردکش تلفیق بشه و دیگه سیستم ریستورش از کار بیفته.
-: بعد ببخشید پول دیه ش چی میشه؟
-: بیاه… ببینم راستی واسه دماغ هم خواستگار میاد مگه؟
—————–
-: سلام آقای دکتر. دختری هستم ۲۴ ساله که تک فرزند دختر پدر پیر بالای شصت و پنج سال نیاز به مراقبتی هستم و چون همیشه باید مواظبش باشم تا حالا به همه خواستگارها جواب منفی دادم و نگرانم دیگه نتونم ازدواج کنم.
-: شما برادر هم دارین؟
-: نه چطور؟
-: اگه داشتین از سربازی معاف می شد هار هار هار هار. به نظرم شما هم می تونی معاف از شوهر بشی. حتما اقدام کن.
—————–
-: پسری هستم که چند سال پیش با دختری آشنا شدم و تو این مدت خیلی به هم علاقه پیدا کردیم و قصد داریم ازدواج کنیم. مشکلی که هست اینه که مادرش موقع بارداری ایشون قرص اعصاب مصرف می کردن و حالا ایشون دچار اختلال جنصی شده و حالت ها و رفتارها و کمی هم ظاهر مردونه داره. این مسئله رو که به خانواده م گفتم به شدت برای ازدواج مخالفت کردن و حتی کار به تهدید هم کشید.
-: من فقط به ذکر یه ضرب المثل بسنده می کنم که برادر با برادر باز با باز، کند همجنس با همجنس پرواز. کاری هم که شما می کنی اینه که میری تو گوگل سرچ می کنی اشکین دو صفر نود و هشت یا هیرسا یا اصلا محمد خردادیان. بعد عکسا و کلیپای اینا رو نشون خانواده میدی صد در صد موافقت می کنن.
—————–
-: سلام من عاشق یکی شدم که خیلییی ازم دوره من خییلی دوسش دارم یک جورایی جونمم واسش میدم راستش من عاشق شهرام عبدلی ام. تو رو خدا بگین چیکار کنم فراموشش کنم داره دیوونم میکنه هر شب میاد به خوابم زندگی ندارم از دستش شمارشو دارم پیامم بهش دادم ولی بلاکم کرد.
-:  :-| فکر کنم اگه شهرام عبدلی اینو بشنوه ناشتا تگری بزنه. حالا واسه کامل شدن منوی فرهنگیتون چندتا پیشنهاد دیگه هم دارم که می تونین روشون فکر کنین: مهدی امینی خواه، سید رضا حسینی (همونی که تو سریال ترش و شیرین همش می گفت غلامم)، مجید مشیری (که بیست ساله نقش ها رو از پلیس و قاچاقچی تا پدر پولدار همه رو یه جور بازی می کنه) و سیروس همتی (بازیگر نقش سوم کتک خور سریالای درجه دوی کانال یک).

بازیگران سینما و تلویزیون

دیدگاهی بنویسید


جامعه شناسی خودمانی نمایشگاه کتاب

همیشه حسرت می خورم که چرا زودتر با کتاب و کتابخونی درگیر نشدم. من تا قبل از بیست سالگی یه هری پاتر و سنگ جادو رو خونده بودم و سینوهه رو از روی اجبار و کل کل. یه بار که رفته بودم بازی پرو اوولوشن رو از خیابون انقلاب بگیرم، چشمم افتاد به کتاب بوف کور که توی بساط دستفروش بود. خریدم و خوندم و از اون به بعد دیگه افتادم تو خط کتاب و وحشیانه شروع به خرید کتاب کردم و کجا بهتر از نمایشگاه کتاب؟ امسال هم مثل سال های قبل هر دوست دانشجویی رو که داشتم خفت کردم و با سه چهارتا بن، آماده ی نمایشگاه شدم.
قبل از شروع نمایشگاه، تصورم این بود که فقط کسایی که اهل کتاب و مطالعه هستن راهی نمایشگاه میشن و در نتیجه باید با نمایشگاه خلوت تری مواجه بشیم اما روز عید مبعث که رفته بودیم با خیل جمعیتی مواجه شدیم که اکثر قریب به اتفاقشون کتاب نمی خریدن و چیزی دستشون نبود و یا با کیسه های تبلیغاتی قلم چی و ماهان و مدرسان شریف به تفرج می پرداختن. اما روز وسط هفته حتی به نسبت وسط هفته های سال های قبل خلوت تر بود و کسایی که اومده بودن واقعا کتاب می خریدن و لیست به دست دنبال ناشر و کتاب مورد نظرشون می گشتن. نتیجه اینکه پیش بینی من صد و هشتاد درجه غلط از آب دراومد و کسایی که برای تفریح و گذران اوقات فراغت دنبال بهونه و مکان می گشتن، مشتری نمایشگاه بودن و خریدارای کتاب ترجیح می دادن از مغازه ها و فروشگاه های نزدیک تر خرید کنن.
نمایشگاه های کتاب همیشه برای من پر از خاطرات و اتفاقات منتظره و غیرمنتظره بوده اما امسال جز دو بار عاشق شدن و شکست خوردن در لحظه، حادثه ی دیگه ای رخ نداد. فقط از همین تریبون بگم که من عاشق صندوقدار رمان های خارجی نشر چشمه شدم و حتی یه بار هم باهاش حرف زدم. پیمان خاکسار بصورت سرپایی داشت امضا می کرد که تا به من رسید گذاشت رفت. به معشوق گفتم تا نوبت من شد رفت که. گفت ساعت سه میاد. گفتم اوومممم. دختر شاد و شنگولی بود. دماغش رو هم تازه عمل کرده بود. چند روز قبل تر از شروع عشق آتشینم، دوستم به پیشنهاد من کتاب مادربزرگت را از اینجا ببر دیوید سداریس رو خرید. فروشنده کتاب رو پرت کرد. معشوق ما با خنده گفت: «مادربزگتو پرت کردی؟» هییییییییع. کاش روز آخر دوباره می رفتم می دیدمش ولی افسوسک که حال نداشتم دیگه.

دیدگاهی بنویسید


پیشگیری های مرد شاپرکی

سال ها پیش همسایه ی محترمی داشتیم که مایحتاج زندگیشونو از ما تقبل می کردن. سیب زمینی، تخم مرغ، پیاز، نون، قیف، پیچ گوشتی و… . پسر بزرگشون گوجه فرنگی خیلی دوست داشت و همیشه یه گوجه تو یه دستش بود و داشت گاز می زد و یه دستش هم تو شلوارش. یه دوره ای گوجه به طرز غریبی گرون شد. یه روز صبح پسر کوچیکه ی همسایمون که به تخم مرغ علاقه مند بود در خونه امون رو کوفت و درخواست چند تا گوجه کرد. از قضا عصر همون روز مامانم خانوم همسایه رو می بینه و ازش می پرسه که خب بقالی پایین ساختمونه و میوه فروشی هم که کنارشه، شما جا اینکه زحمت بکشین تا اینجا بیاین چرا نمیرین از مغازه بگیرین؟ خانوم همسایه خنده هیستریکی می زنه و میگه: «هه هه هه هه آخه گوجه گرون شده بود گفتم دیگه نخریم فعلا تا ارزون شه.» شنیده شده پاسخ ایشون در معتبرترین دانشگاه های نظامی و دفاعی دنیا داره تدریس میشه.

گاز زدن گوجه فرنگی
این نه، پسر همسایه

—————————————————————————–

بیست و شیش سال از تولدم میگذره و در این عمر گه‌ر بارم نشده یه بار محض رضای شیطون یه دختر کنارم بشینه جز یه بار. اولین بار بود که می خواستم برم دانشگاه جدید و باید سوار اتوبوسای بین شهری می شدم. کنار پنجره نشسته بودم که یه دختر مسن اومد کنار صندلی و ازم پرسید: ببخشید جائه؟ و به صندلی کناریم اشاره کرد. بابام بهم گفته بچه نباید به بزرگترش دروغ بگه وگرنه هیچ علاقه ای نداشتم رکورد بیست و سه ساله م شکسته بشه. گفتم نه و نشست.

از همون ابتدای امر هم بر من متشبه شده بود که با وجود این همه جای خالی حتما باید برای این انتخاب دلیل قانع کننده ای وجود داشته باشه و اون دلیل چیزی نبود جز همسر خوب و پاک شلوار. استریپ تیزوار شروع به باز کردن بحث کرد. سرویس دانشگاه نمی دونین کجا وامیسته؟ نه. همیشه با این اتوبوسا میاین؟ نه. زود پر میشه حالا؟ نه. چقدر طول می کشه برسیم؟ کم. بعد اونجا رسیدیم ترمینال نگه می داره یا کجا؟ نم (مخفف نمی دونم). ببخشید شما اصلا واسه این دانشگاه هستین؟ آرم.

لحظاتی با تعجب بهم نگاه می کرد. شاید سوالاتش ته کشیده بود و انتظار داشت در جواب سوال آخرش بگم چطور؟ که همینم ازش دریغ کردم. به قول شاعر گفتنی: گر مرد رهی میان خون باید رفت، از پای فتاده سرنگون باید رفت، تو پای به راه در نه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت…

—————————————————————————–

تو سن بلوغ بودم و بطور ارگانیک هورمون های بدنم بالا پایین می شد. اون زمان تازه آلبوم های گروه آریان دراومده بود و دو تا نوارشو هم ما داشتیم. خب آدم تو اون سن عاشق میو میوی گربه های ماده هم میشه دیگه چه برسه به چیزای دیگه. من بیچاره هم عاشق همخون های گروه شده بودم. اما از اونجایی که علاقه ی من بواسطه ی صوت بود و تصویری وجود نداشت، لکن نمی دونستم این صدایی که عاشقش شدم واسه کدوم یکی از اون سه تا همخوناس.

شراره فرنژاد، سحر کاشمری، ساناز کاشمری
دمپایی آخه؟ میگن از رو صدا نباید قضاوت کردها

دو ماه پیش آخرین آلبوم آریان هم منتشر شد و من به یاد ایام شباب دوباره عاشق صدای یکی از همخون ها شدم و متعاقبا نمی دونم صدای کدومشونه. اونی که یه کم سن بالا می زنه که از حیز انتفاع ساقطه چون من جوون دوست دارم. بچه سال. می مونه اون دوتا خواهرا. حالا شما بگین … شما بگین … بین این خواستگارای کی میشه عروس ایشالا؟… کلیپ زیر رو هم ببینین در همین راستا.

حالا که بحث آریان و نوجوانی شد بذارید بگم که اون زمانی که آلبوم تا بی نهایت اومد، من می خواستم دوم دبیرستان رو شروع کنم و همون روزای اول حالت تهوع شدیدی گرفتم که مقاوم به درمان بود هرچند کاری هم واسه درمانش نکردم. توی یه سایتی آلبوم آریان رو گذاشته بود برای گوش دادن. منم الله بختکی رو یکی از آهنگا کلیک کردم که آهنگ شاپرک بود و اون زمان خیلی خوشم اومد و جزو آهنگای درخواستیم بود. اگه دوست داشتین دانلودش کنین و به یاد دوران متهوع من دست بزنین (به چی؟).

دانلود آهنگ شاپرک از گروه آریان

دیدگاهی بنویسید


یه حسایی داریم نگفتنیه

آدمه دیگه. بعضی اوقات دچار امراضی میشه که پزشکان ازش قطع امید می کنن و فقط باید براش دعا کرد.
اوایل شروع برنامه خندوانه، وقتی برحسب تصادف قسمتی از برنامه رو می دیدم و با خنده های زورکی حضار مواجه می شدم، با این عبارات احساسات خودمو بروز می دادم: ای درد، ای کوفت، مرگ … . اما از اونجا که دنیا همیشه روی یک پاشنه نمی چرخه، به ناگاه یکی از بینندگان پروپا قرص برنامه شدم.
اسمش نازی خوش اخـ..قه (اسمو سانسور کردم یه وقت خودش سرچ نکنه برسه اینجا). نمی دونم چرا همیشه جزو مهمونا هست؟ شاید تورلیدرشون باشه چون هروقت قراره چند ثانیه بخندن، وسط خنده همش به بغل دستیاش نگاه می کنه. یا وقتی هم که دارن “دست دست دست پا پا پا”(!) رو می خونن چنان عربده می زنه که صداشو منم میشنوم. البته ناگفته نمونه که به آهنگ دووَ دووَ (!) علاقه ی خاصی داره و طوری این آهنگو می خونه که انگار داره سمفونی چهارم موتزارتو با دهن می زنه.

خندوانه
مانتوهایی که قبلا می پوشید یکی سورمه ای گل منگلی بود، یکی زرد و یکی هم سبز و همیشه هم یه شال مینداخت رو شونه اش که یا قرمز بود یا مشکی یا زرد. ولی الان اونقدر متنوع شده که از دستم در رفته. از مسخره بازیای نیما شعبان نژاد خوشش نمیاد و وقتی نیما میاد خیلی جدی همش به بقیه خانوما نگاه می کنه که ببینه آیا اونا هم مثل خودش خنده اشون نگرفته؟ (به مردا نگاه نمی کنه. فمینیسته)
سنش زیاده و شاید نزدیک سی سال رو پر کرده باشه. کفش آل استار دوست داره (مخصوصا قرمزشو) و چندوقت پیش با تعدادی از دوستاش اعم از دختر و پسر که تو همین برنامه با هم آشنا شدن رفتن یه تئاتر ارزون قیمت. کاش به منم می گفت می اومدم. هم فال بود هم تماشا. ضمن اینکه پینت بال هم رفته و نامرد منو با خودش نبرده.
حالا شاید بگین خاک تو سرت با این سلیقه ات و اینکه شبیه خاله قورباغه اس. ولی به هرحال وقتی سرنتی پیتی نباشه خاله قورباغه پری دریاییه. ضمن اینکه آیا به عشق در نگاه آخر اعتقاد ندارین؟ اصلا تا حالا دقت کردین چه با عشوه و ناز دست می زنه؟ البته راستش دقت نکردم که حلقه داره یا نه. اگه داشته باشه برای خودم متاسفم که روزی یک ساعت از وقت گرانبهامو پاش گذاشتم و اگه هم با کسی نیست برای خودش متاسفم که ترشیده.

خاله قورباغه
پی نوشت۱: این حرف ها نشانه ی سودا نیست، من حدس می زنم که جنون دارم

پی نوشت۲: چقدر خوبه که بابام اینجا رو نمی خونه.

دیدگاهی بنویسید