مرگ بِده رنگ تو

اگر خداوند بخواهد، چند روز دیگر انتخابات رو اعصاب و مسخره‌ی آمریکا به سرانجام می‌رسد و از این حجم انبوه اخبار مربوط به آن خلاصی پیدا می‌کنیم. به‌شخصه در حال حاضر نه‌تنها از ترامپ و هیلاری، بلکه از میت رامنی و بوش پسر و پدر و پسر پدر شجاع و ال گور حالم به هم می‌خورد و در این یک سال اخیر به‌قدری درباره آمریکا خبر خوانده و شنیده‌ام، که حاضرم همین الان یک‌تنه بروم و آمریکا را یکجا نابود کنم.

این را گفتم که بدانید هیچ عهد اخوتی با آمریکایی‌ها نبسته‌ام و اصلا گور پدرشان. اما دیروز یکی از مسئولان رده بالای نظامی کشورمان، در یک موضع‌گیری سیاسی که هیچ ربطی هم به مسئولیتش ندارد گفت «اگر آمریکا به تعهداتش عمل نکند، برجام را به موزه می‌فرستیم». وی افزود (!) که «آمریکا دیگر امروز نامبروان جهان نیست». نمی‌دانم چرا همیشه با شنیدن اصطلاح نامبروان، ذهنم به سمت «علی نامبروان» و آن کلیپ مزخرفش که تمثال‌هایی از شبپره و ابی ساخته بود می‌رود. برای اینکه بدانید با چه آهنگ شاهکاری طرف بودم، ترجیع‌بندش را بخوانید: «خیلی دلت بخواد (۲ بار) همه جا به همه بگی دوست‌پسرت من هستم و الخ». ویدئو موزیک مربوطه را هم در ادامه برایتان می‌گذارم تا دوبله سوبله حال کنید. فقط دقت کنید تگری نزنید.

دهانت را سرویس بیل کلینتون، چقدر از موضوع دور شدم. بله، فرمودند که آمریکا دیگر نامبروان نیست. باشد. پس چه کسی نامبروان است؟ ذهنتان را از علی نامبروان تخلیه کنید، منظورم این است که پس چه کشوری نامبروان است؟ اگر بخواهیم به لحاظ آمار و ارقام در نظر بگیریم، آمریکا با فاصله‌ی بسیار زیاد از سایر کشورها، قدرت اول اقتصادی و نظامی است. غیر از روسیه و چین، باقی کشورهای پیشرفته و ذی‌نفوذ دنیا تحت تاثیر سیاست‌های آمریکا هستند و اغلب سازمان‌ها و نهادهای سیاسی مهم در خاک آمریکا واقع شدند یا به نوعی وابسته به این کشورند. فرهنگ آمریکایی به سرعت در حال سرایت به مردم ملل مختلف است و نمونه‌ی تازه‌اش هم همین رسم و رسوم هالووین و مسخره‌بازی‌هایش است که دنیا را با خود درگیر کرده است و این نشان از قدرت برتر رسانه‌ای یانکی‌ها دارد.

البته مردم و نخبگان آمریکایی، حیا را قی کرده‌اند و با تأسی از فروید، از قیود و محدودیت‌های شـ*وانی رها شده‌اند. کیتی پری برای رأی آوردن کلینتون، جلوی دوربین لخت می‌شود و مدونا حرف‌هایی می‌زند که من حتی از اشاره‌ی غیرمستقیم به آن ابا دارم. بیل کلینتون زرت و زاپ با هر که دیده هم‌بستر شده است و هنوز هم حیثیت و آبرو برایش مانده است که تبلیغ زنش را بکند. ترامپ می‌گوید «وقتی ستاره باشی می‌توانی هر کار خواستی با زنان بکنی» و همین زنان می‌روند و به او رأی می‌دهند. صنعت پ*رن در آمریکا به‌گونه‌ای است که عبارت هر آمریکایی یک پ*رن استار را در ذهن تداعی می‌کند. قطعا جامعه‌ای که مهم‌ترین بنیانش یعنی خانواده را از دست بدهد، از درون پوک می‌شود اما برای زوال و اضمحلالش زمان زیادی لازم است. بعید می‌دانم نزول آمریکا از ابرقدرتی به عمر ما کفاف دهد اما به گواه تاریخ، بالاخره این اتفاق خواهد افتاد.

همان‌طور که علی نامبروان همچنان خواننده خواهد ماند، آمریکا هم فارغ از هر نتیجه‌ای در انتخاباتش، قدرت اول باقی می‌ماند. هرچند به نظرم انتخاب کلینتون بسیار محتمل است اما ریاست جمهوری ترامپ، چالش‌هایی را برای آمریکایی‌ها در پی خواهد داشت. چالش‌هایی که البته تاثیر زیادی هم در قدرت و نفوذ آمریکا ندارد.

دانلود ویدیو موزیک دلت بخواد از علی نامبروان و مهران. حجم: ۹ مگابایت

علی نامبر وان - دلت بخواد

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان گاماسیاب ماهی ندارد

رمان «گاماسیاب ماهی ندارد» چهارمین و در حال حاضر آخرین اثر چاپ شده ی حامد اسماعیلیون بعد از آویشن قشنگ نیست، قناری باز و دکتر داتیس است. فضای رمان حول ماه های اول پس از انقلاب تا پایان جنگ و عملیات مرصاد و اتفاقات مربوط به جنگ و گروهک های تروریستی می گذرد و از سه روایت موازی و به هم مرتبط برای بیان داستان بهره می گیرد. این سه بخش مانند سایر داستان هایی با ساختار مشابه، در انتهای رمان به نوعی به یکدیگر متصل می شوند و با یک پایان باز به اتمام می رسند.

روایت اول درباره نوجوانی روستایی است که تحت تاثیر سخنرانی های مبلغان انقلابی با مقوله ی انقلاب آشنا شده است و به عنوان یک دو آتشه وارد این جریان می شود. با شروع جنگ تحمیلی به ارگان های نظامی پیوند می خورد و علاوه بر حضور در جبهه های جنگ، به سرکوب مخالفان مسلح داخلی نیز می پردازد و در فاصله ی زمانی کوتاه به یکی از فرماندهان نظامی تبدیل می شود.

روایت دیگر مربوط به دختر جوانی است که برحسب اتفاق با سازمان مجاهدین آشنا می شود و به دلیل شرایط نامناسب خانوادگی و اختلاف با برادرش، خانه را ترک می کند و وارد سازمان می شود و هرچه زمان بیشتری از همراهی اش با سازمان می گذرد شک و تردیدش نسبت به آرمان ها و ایدئولوژی سازمان بیشتر می شود اما چون راه برگشتی را پیش پای خود نمی بیند همچنان به فعالیت در سازمان ادامه می دهد و به مراتب بالای سازمانی دست می یابد و در عملیات فروغ جاویدان به عنوان یکی از فرماندهان منافقین نقش ایفا می کند.

بخش سوم روایتگر خانواده ی دختر و برخورد و نگرانی های آن ها نسبت به دوری او و حضورش در سازمان است. همچنین به مصائب آن ها در زندگی درون شهر حین جنگ و موشک باران شهرها پرداخته می شود. بیشترین حجم این بخش به خواهر دختر و فرزندان و همسرش اختصاص دارد. خواهری که فارغ از مسائل سیاسی و نظامی است و اصلی ترین دل مشغولی اش حراست از همسر و دو فرزندش و سلامتی خواهرش است.

در فصل های مربوط به خانواده و خواهر دختر، داستان کمی دچار افت می شود. موضوع تکراری گذران زندگی در موشک باران و بیان بیش از حد نگرانی های زن نسبت به خانواده اش و شاید عدم تسلط کافی اسماعیلیون برای بیان احساسات زنانه باعث از ریتم افتادن این بخش شده است اما روایت پرکشش و پرجزئیات تا حدی توانسته این نقایص را به حاشیه براند.

اما در دو فصل دیگر با روایت های کمتر شنیده شده ای مواجه می شویم که به شکلی جذاب، سیر تغییر و تحول فکری و عملی یک پسر روستایی و شکل گیری تفکر و منش انقلابی در او و رسیدن به رده های بالای نظامی، و همچنین در فصلی دیگر مسائل درونی سازمان و فضای حاکم بر آن را بیان می کند.

شاید بتوان کلیت موضوع اصلی رمان را مشابه داستان کوتاه تمبر اثر احمد دهقان دانست. در آن داستان، معشوقه ی شخصیت اصلی داستان در بحبوحه ی حوادث بعد از انقلاب ناگهان ناپدید می شود و در انتها جنازه اش در عملیات مرصاد و در کسوت عضو منافقین توسط برادرش و مردی که عاشقش بود پیدا شده و در همان محل به خاک سپرده می شود.

گاماسیاب ماهی ندارد

گاماسیاب… متن روانی دارد که سبب شده است با رمانی بسیار خوشخوان رو به رو باشیم. دقت ارائه جزئیات به حدی است که گویی نویسنده در محیط های وصف شده حضور داشته است. با توجه به سن حامد اسماعیلیون، ارائه ی این جزئیات دقیق از محیط های مختلف از جمله جبهه های نبرد و یا اتفاقات و روابط اعضای گروهک منافقین، ما را به این نتیجه می رساند که نویسنده برای نگارش داستان دست به تحقیق و مشاهدات کامل و گسترده ای زده است.

نویسنده سعی کرده است نسبت به رویکردهای سیاسی و اعتقادی نگرشی مستقل داشته باشد هرچند بطور غیرمستقیم نقدهایی را بر ایدئولوژی های افراطی و تعصب های بیجا وارد می کند. شاید به علت همین نگرش بی طرفانه و نقادانه است که کتاب برای انتشار و حضور در نمایشگاه های کتاب با مشکلاتی مواجه شده است.

رمان را می توان یک داستان تاریخی، سیاسی و اجتماعی به حساب آورد. دیالوگ ها و منولوگ ها کاملا در خدمت پیشبرد داستان هستند و تقریبا در هیچ قسمتی از رمان اثری از توصیف های ادبی مشاهده نمی شود و شاید این موضوع برای مخاطبینی که به دنبال جملات ناب و تاثیرگذار در داستان ها هستند کمی ناامیدکننده به نظر بیاید.

مطالعه ی این رمان برای کسانی که علاقه مند به روایت های تاریخی مستند و داستانی از تاریح معاصر و مخصوصا دهه ی ابتدایی پس از اتقلاب هستند می تواند رضایتمندی و جذابیت قابل قبولی به همراه داشته باشد.

دیدگاهی بنویسید


دفاع از توالت ایرانی

همونطوری که محققان دانشگاه ایالتی ویالتی ماساچوست گفتن، یک سوم عمر انسان گلاب به روتون تو مستراح میگذره. بنابراین این بخش از محل سکونت، از اهمیت بسیار بالایی برخورداره. مثلا عموی من دوست داره محیط دستشویی بزرگ باشه. دلیل این علاقه ش به وسعت دستشویی هم به این برمی گرده که دستشویی خونه شون نیم متر در نیم متره و وقتی میخوای از بین موانع وارد دستشویی بشی مثل این می مونه که بخوای بدون میله استریپ تیز کنی. بعد وقتی هم میشینی که کارتو بکنی، سر و تهتو با هم قاطی می کنی.

یا میگن دستشویی ایرانی طوریه که وقتی میشینی به تمام اصوات درونی و بیرونی اکو میده. ولی فرنگی اینطوری نیست و صدا رو تو نطفه خفه می کنه. اما واقعا سوالی که از غربی های ریاضتی دارم اینه که وقتی رو کاسه میشینن، غیر از اینکه آیا چندششون نمیشه، آیا اصلا می تونن در همچین پوزیشنی، دستشویی شماره دو (یعنی بزرگ) بفرماین؟

احتمالا دو سه ماه دیگه باید از پایان نامه ام دفاع کنم و یک روز همراه با دوستی که همچین وضعیتی داره، رفتیم دانشگاه تا تجربه کسب کنیم و چندتا جلسه ی دفاع رو ببینیم.دقایقی دیر رسیدیم و دفاع های صبح شروع شده بود. درب دو تا از کلاس ها بسته بود و نمی شد درو باز کنیم و درحالیکه ده جفت چشم و بیست جفت پا دارن با تعجب ما رو نگاه می کنن وارد کلاس بشیم. اما در دو تا از کلاس ها طاق باز واز بود و حالا باید تصمیم می گرفتیم وارد کدوم یکی بشیم. من گفتم کلاس ۳۱۰. دوستم هم گفت کلاس ۳۱۰. و بعد عین بز سرمونو انداختیم و رفتیم تو کلاس ۳۱۱ چون ما خیلی آوانگارد و متفاوتیم ارواح خیکمون.

ارائه ی پسره تموم شد. داور شماره ی یک پرسید: خب برنامه ای نوشتید رو میشه اجرا کنین؟ پسره گفت: نرم افزارش نصب نیست اگه میخواین الان نصب کنم. یکی از استادا گفت: نه بابا نیم ساعت طول می کشه نصبش، خب کدهای برنامه رو نشون بده. پسره گفت: اینجا ندارم اگه میخواین زنگ بزنم خانومم بفرسته. داور شماره ی یک گفت: پس ما هم خودکار نداریم نمره ی شما رو بدیم. در همین کش و قوس بود که داور شماره ی دو، آسشو رو کرد که بعدها فهمیدیم بی بی خشت بود.

داوره گفت: «این پایان نامه ای که دست منه واسه خانوم شهیدیه که من استاد راهنماشم. از روی این می خونم، شما با پایان نامه ی خودت مقایسه کن.» این استاده هرچی می خوند گویا نعل به نعلش توی پایان نامه پسره هم بود. آخرش پسره گفت: «به خدا نمی دونم چرا اینطوری شده، این خانوم هم که شما میگین نمیشناسم، من خودم یه ساله دارم رو پایان نامه م کار می کنم، استاد هم شاهده.» و به استاد راهنماش اشاره کرد. استاد راهنما گفت: نه من هیچ اطلاعی ندارم به من ربطی نداره. در اینجا بود که خانوم شهیدی که بطور نامحسوس در میان حضار استتار کرده بود از جا بلند شد و فریاد برآورد: به خدا نمی دونم این آقا چطوری به پایان نامه من دسترسی پیدا کرده، حتما وقتی پایان نامه ام رو دادم دوستم ویرایش کنه، با این آقا ارتباط داشته داده بهش. استادا هم گفتم برید کمیته انضباطی مشخص میشه.

خلاصه دعوا شد و مایی که دلمونو صابون زده بودیم نوشیدنی های رنگ و وارنگ می خوریم، کرک و پر ریزون از کلاس خارج شدیم و وارد کلاس دیگه ای شدیم که دفاعش تازه داشت شروع می شد. پسره دفاع کرد و تموم شد. حالا داورا شروع کردن به سوال پیچ کردن و قوزفیش کردن طرف و پسره هم زیرش زایید چون کارو خودش انجام نداده بود. استادا هم آخرش گفتن اینو خودت انجام ندادی خدافظ شما. جو خیلی سنگین بود و همه توی خلسه به همدیگه نگاه می کردن و ما هم چون می دونستیم همچین بلایی قراره سر خودمون هم بیاد، نحوه ی قضای حاجت روی توالت فرنگی رو روی صندلی درک کردیم اما از تجربیات گذشته هم درس گرفتیم و کیک و آبمیوه مون رو وسط بهت جمعیت برداشتیم و در رفتیم که عکسش و سندش رو هم ملاحظه می فرمایید.

کیک و آبمیوه بعد از دفاع از پایان نامه

رفتیم دستشویی تا کثافات ساعت قبل رو از خودمون بشوریم. بعد داخل دستشویی روی در چی نوشته باشن خوبه؟ شماره … باید دقت داشت که درسته که دانشگاه پر از کیس هست، ولی این دلیل نمیشه که دستشوییش مختلط باشه. مراسم چیز پراید که نداریم اینجا.

شماره تلفن در دستشویی مردانه

ساعت بعد، یه پسری دفاع داشت که کل خاندان خودش و خانومش رو آورده بود و اگه شئونات اجازه می داد همونجا چند مورد از فامیلاشون رو نقدا خواستگاری می کردیم. بعد از دفاع، مجددا داورا شروع کردن به کشیدن خشتک طرف روی سرش و ما هم دیگه چیزی داخل دستگاه گوارشمون نبود که دوباره تجربه ی توالت فرنگی داشته باشیم. آخر کار هم شیرینی پای آناناس بهمون داد که یکیشو خوردم فاسد و مونده بود و نیاز به توالت ایرانی پیدا کردم و دوستم شیرینی خودشو داد من بخورم باز. خب نمی خوری واسه چی برمی داری آخه؟

خوردم و دوباره رفتم دستشویی و وقتی برای بار هفتم چشمم به شماره افتاد، به خودم گفتم خاک تو سرت که این شماره دختره. این زن زندگیه. در همین افکار خوشحال بودم که صدای انفجار مهیبی از اتاقک کناری بلند شد و ترجیح دادم هرچه سریعتر محل رو ترک کنم.

دیدگاهی بنویسید


عید عاشق هر شبه، تقویم و ساعت نمی‌خواد

دراز کشیدم از قسمت بالای پنجره، آسمون گرگ و میش ابری غروب آخرین روز سال رو با حسرت نگاه می کنم. انتظارم از سالی که گذشت این نبود. سال قبلش خیلی بی بخار گذشت و تصمیم داشتم آخرین سال پیش از سربازی پربارتر باشه اما کم بارتر از سال قبلش تموم شد.
مساله ای که هست اینه که آدما دوست دارن همیشه کسی باشه که براش مهم باشن. تا دوره ی جوونی خانواده و پدر و مادر هستن ولی از یه سنی به بعد نوع نیازها تغییر می کنه. وقتی این نیازها جوابی نداره، ناخودآگاه توقعات از اطرافیان بالا میره و مسلما برآورده هم نمیشه.
سالی که گذشت بواسطه بلاتکلیفی و تنبلی، وقت آزاد زیادی داشتم و تقریبا تمام این زمان با کاغذ و محیط اینترنت سپری شد و شاید نکته ی مثبتش آشنایی با آدمای جدید بود و البته شاید هم نکته ی منفیش. تصور اینکه برای آدمای بیشتری مهم نیستی باعث سرخوردگی بیشتری هم می شد.
برخلاف چیزی که سال ها پیش فکر می کردم، کاملا تابع احساسم هستم و بخاطر تجربه هایی که داشتم این نیاز به مهم بودن برای دیگری یا دیگران کاملا تمام فکرم رو درگیر کرده و تمرکزم رو از بین برده. البته مطمئنا فقط من نیستم که با این چالش مواجهم و اکثر کسایی که وضعیت مشابه دارن درگیر این موضوع هستن و افکارشون دچار اختلاله.
خیلی وقت بود دلم می خواست اینجا غر بزنم ولی از طرفی دوست نداشتم موج منفی درست کنم و می خواستم فضای وبلاگم لبخند و حس خوب باشه ولی این لحظه ی تحویل سال نو بهترین موقع برای غر غر کردنه و خیلی هم آوانگارد و متفاوته.
هرچند خیلی کلیشه اییه و علاقه ای به تبریک عمومی ندارم و دوست داشتم برای هرکسی که اینجا رو خونده یا کامنت گذاشته بطور اختصاصی تبریک بفرستم اما چون دسترسی به همه ندارم همینجا برای همتون آرزوی شادی دارم و البته به حرف من که نیست ولی ایشالا امسال براتون خوب شروع بشه و خوب تر ادامه پیدا کنه و به بهترین نحو تموم بشه.

دیدگاهی بنویسید


زلف بر باد مده

حدودا پونزده سال پیش بود. من بودم و زن دایی و دخترخاله ام که چند سالی ازم کوچیکتره. زن داییم بطور ژنتیکی زال بوده و موهاش هم سفید و البته کلا آدم بی اعصاب و از اونایی که زود همه چیو به خودشون می گیرن و زود بهشون برمی خوره. بعد این دخترخاله ام برگشت بهش گفت: «می خواین بگم موهای شما چه رنگیه؟» زن داییم یه کم شوکه شد و با تردید گفت: آره. دخترخاله گفت: آخه نمی تونم بگم، ناراحت میشین.
با همون عقل کمم می خواستم بحثو عوض کنم. اگه می گفت موهات سفیده اونم فکر می کرد مامانش یا خاله اش بهش یاد دادن و بیا درستش کن. همش چرت و پرت می گفتم ولی زن داییم هی می گفت: «نه بگو ناراحت نمیشم.» خلاصه آخرش دخترخاله ام با لبخند شیطنت آمیزی گفت: قهوه ای عنی
نفس راحتی کشیدم و خدای خودم رو شکر کردم.

دیدگاهی بنویسید


فوبیای مرگ در می زند

با اینکه به امراض جسمی مبتلا نیستم اما درگیر انواع و اقسام مریضی های روحی روانی هستم که یکی از این مرض ها، فوبیا به هر چیز، هرجا و هرکسی است. از فوبیای سرعت و ارتفاع و خروس و تنها شدن با دختر جوان در محیط بسته که بگذریم، می رسیم به فوبیای ترس از مرگ ناگهانی. من هر لحظه در انتظار مرگ هستم و مثلا از این ترس دارم که اگر الان به بدنه ی کیس کامپیوتر دست بزنم در اثر برق گرفتگی جون به جان آفرین میدم و با مرگی دردناک به دیار باقی می شتابم. این فویبا غیر از آقوی همساده، از مرگ ناگهانی پسرعمه ام و همچنین صفحه حوادث روزنامه ها تاثیر گرفته.

حدودا دو ماه پیش در صفحات تو در توی فیص بوک با عکسی مواجه شدم که تصویری از یک قبر سه طبقه رو نشون می داد. پدر، مادر و دختر خانواده با یک تاریخ وفات از دنیا رفته بودن. اولین موردی که از علت مرگشون به ذهن می رسید، تصادف بود. مابین کامنت ها، دختر دیگر خانواده که خارج از ایران زندگی می کرد گفته بود که هنوز هم وقتی لباسای سوخته ی خواهرش رو بو می کنه، عطر خواهرش به مشام می رسه. پس می شد نتیجه گرفت که در یک سانحه ی رانندگی، ماشینشون دچار حریق شده و هر سه توی آتیش سوختن.

اما این برای من کافی نبود. می خواستم خبر دقیقش و همچنین علت تصادف رو بدونم. با جستجو در روزهای قبل و بعد و همچنین روز مرگ توی خبرگزاری ها به نتیجه ای نرسیدم چون حجم اخبار خیلی زیاد بود. جستجوی کلمه ی “سوختن” هم فایده ای نداشت. دست آخر عبارت “آتش سوزی” رو توی گوگل و با محدودیت زمانی سرچ کردم و بالاخره به نتیجه ی مورد نظر رسیدم.

مرگ این سه نفر به این صورت بوده که یک روز زمستانی توی خونه مشغول تماشای تلویزیون و یا خوردن ناهار و یا غرق خواب و هر کار دیگه ای بودن. ناگهان طوفان عظیمی از آتش همراه با موج شدید انفجار وارد خونه میشه و همه چیز و همه کس رو زنده زنده در خودش می سوزونه. گویا همسایه ی طبقه ی اول برای چهارشنبه سوری مقدار زیادی مواد محترقه و منفجره توی پارکینگ انبار کرده بوده و بخاطر جوشکاری ساختمون کناری، جرقه ها به این مواد می رسن و انفجار مهیبی رخ میده. همسایه ی طبقه اول و مقصر ماجرا توی خونه نبوده. همسایه ی طبقه دوم هم به همچنین اما همه ی پرنده هایی که تو خونه اش نگه داشته بوده مرده بودن. طبقه ی سوم هم این خانواده زندگی می کردن. طبقه ی چهارم هم یک دختر کشته شده بود. گویا نامزدش دختره رو آورده خونه اش و بعد خودش رفته سوپرمارکت و وقتی برگشته با این صحنه مواجه شده.

اما این آخرش نبود. چندی پیش کلیپی دیدم که بازم فوبیام رو تشدید کرد. فیلمی بود از یک دوربین مدار بسته توی یک کفش فروشی در ارومیه. چند نفر اومدن تو مغازه و رفتن. دو تا فروشنده تنها توی مغازه بودن که یه پسر گنده ای با شمشیری در دست وارد مغازه میشه و در یک حرکت ناگهانی، نیمی از گردن شاگرد مغازه رو با شمشیر پاره می کنه. تصاویر گویای اینه که در همون ثانیه های اولیه طرف کشته و حجم زیادی از خون اطرافش روی زمین پخش میشه.

خب، حالا با این اوضاع آیا مرگ هر لحظه در کمین نیست؟

دیدگاهی بنویسید