فرویدیسم و یا همچین چیزی

اگه از یه آدم عادی مثل من بپرسن که تاثیرگذارترین شخصیت قرن گذشته چه کسی بوده ، اسامی ای مثل هیتلر و لنین و انیشتین و اینا به ذهن میاد. اما یه شخصیت دیگه هم هست که به نظرم تاثیرگذارترین انسان قرن بیستم بوده و اثرات تفکراتش هنوز هم رو به گسترشه. زیگموند فروید پدر علم روانشناسی همون شخصیته.

فروید معتقد بود که مشکلات روحی روانی آدما نشئت گرفته از سرکوب امیال جن*سی که وارد ضمیر ناخودآگاه شدن هستن. البته فروید علاقه ی پسر به مادر و دختر به پدر رو هم جزو این میل درنظر گرفته و علت گرایش پسرا به مادر و دخترا به پدرشون رو هم جزئی از نظریه اش دونسته. برطبق این تفکر برای جلوگیری از مشکلات روانی و رفتاری باید این میل رو رها کرد و الان هم بیشتر کشورای دنیا بر همین اساس اداره میشن. اروپا و آمریکا پیشرو هستن و کشورای دیگه هم یا همراه میشن یا همراهشون می کنن.

اگه نظر منو بخواین ، دقیقا نمی تونم بگم که موافق فروید هستم یا نه اما نظریه اش که فعلا جواب داده و اگه دقت کرده باشین آدمای متاهل موفق تر از عذب ها و ترشیده ها هستن. هرچند با آزادی مطلق در این زمینه چندان موافق نیستم.

من یکی از کسایی هستم که کمترین میزان ارتباط با جنس مقابلم رو دارم و با اینکه رغبت و موقعیتش هست اما بیشتر میلم به سرکوب میره و دلیلش هم نوع تربیت و مشکلاتیه که در ارتباط با زن ها دارم. با این قضیه میشه کنار اومد اما وقتی با احساس در هم آمیخته بشه دیگه شخص فروید هم نمی تونه کاری بکنه. مثل حالتی که من الان دارم و گرایش به جنس مقابلم با احساس همراه شده. صریح بگم ، من دختر میخوام!

میخوام این غلیان رو با ابراز احساس خاموش کنم اما نمی تونم چون اینطوری تربیت نشدم. وقتی از کسی خوشم میاد و با گارد بسته اش مواجه میشم نمی تونم شبیه سازی کنم و برم یکی دیگه رو پیدا کنم و به خودم بگم اینم همونه دیگه. یا نمی تونم دچار بی قیدی بشم و از هر موقعیتی برای لاس زدن استفاده کنم.

بله جناب فروید! من با شما موافقم ، ولی با احساسم چیکار کنم؟

دیدگاهی بنویسید


یه لنگه کفش پاره

این مطلب رو دقیقا اواسط فروردین سال هشتاد و نه یعنی حدودا یک سال و نیم پیش توی سایت قبلی منتشر کردم. اون موقع دورانی داشتیما … خدا رو هم بنده نبودیم.

——————————————-

سلام کمربند ! این سجعای پیاپی ، شعرای عاشقونه ، برای کوزه خوبه ، روی درش بذاری ، تا آب خنک بمونه ، باهاش چمن بکاری ، که خر آواز بخونه ، برای ذهن خسته ام ، برای تشویش قلب ، اینا نشد تسلی (تسلا) ، با شعر و با ترانه ، نمی رسم به … ، اما نمیشه انگار ، اشباع شدم از کلام ، با اینکه می نویسم ، از بدرود و از سلام ، اون مهره های رنگی ، که حلقه ان به دستت ، شدن توی خیالم ، قشنگترینه جسما ، زیباترین تو عالم ، نگاه بکن به چشمام ، بدجوری به زوالم ، نگاه من ننگ توئه ، نگاه تو قاتل من ، از توی دریای چشام ، رد میشی و ، نمیشینی ، یه ذره هم ، تو پلکای ساحل من !!

به به ! واقعا لذت می برم وقتی متوجه میشم که هوا رو به گرماس ! مشعوف میشم وقتی شکوفه ها رو می بینم و چاقاله فروشایی که رو میوه ها آب می ریزن ! به به ! غرق حظ میشم از اینکه می بینم حساسیتا به بهار باعث سرفه و عطسه ی مردم میشه و باید همیشه قرض ضد حساسیت همراهشون باشه ! دیگه می چسبم به سقف از این همه پشه ! انصافا خرکیف میشم وقتی دندون عقلم لپمو سوراخ کرده و می ترسم برم دکتر !

 زنهار ! خب تعطیلات تموم شد و دوباره پویایی و جنب و جوش به همه جا برگشت . کلا این تعطیلات طولانی برای مایی که همیشه مشغول استراحتیم هیچ سودی نداره و بنده همون به که ز تقصیر خویش روی به درگاه خدا آورد ! راستی من یادم رفت سال جدیدو تبریک بگم که خب الان گفتم و امیدوارم این سال هممون به موفقیت نایل بشیم هرچند که این حرفا همش صرفا شعاره و حتی ممکنه امسال بریم زیر تریلی له بشیم و در حالیکه هنوز زنده ایم و هوشیار از زیر چرخا بکشنمون بیرون و از لگن به پایینمونو قطع کنن . ممکنم هست زلزله بیاد و آوار بریزه رو کیس کامپیوتر و هاردم و تمام دار و زندگیم از بین و بود بره. همه اینا ممکنه اتفاق بیوفته به هرشکل .

من وقتی میرم میشینم سر کلاس دو حالت بهم دست میده . یا خوابم میاد و خسته و کسلم و از درس هیچی نمی فهمم یا اینکه دیفالت از درس هیچی نمی فهمم . بنابراین مجبورم با بغل دستیام ور برم و اگه نتونم مجبور میشم با خودم ور برم . مثلا یه دفعه خودکارمو میندازم بالا می خوره به سقف یا یه سکه درمیارم شیر یا خط بازی می کنم. بعضی مواقع هم به فکر فرو میرم . چند ماه قبل و ترم پاییز سر یکی از کلاسا بودم و دیگه چیزی باقی نمونده بود که باهاش ور برم . به ناچار دنبال سوژه گشتم برای سایت که ماحصلش شد این پست.

اصولا شخصیت آدما رو میشه از ظاهرشون حدس زد . مثلا یکی کفش اسپرت می پوشه یکی دیگه از این کفشا که شکل کشتیه . یه نفر عشق آل استاره و یکی صندل و دمپایی و ناخن شست پا . یا یکی علاقه به کیفای سامسونت داره اون یکی کیفای پارچه ای و برزنتی . یه نفر ارادت خاصی به کیف کوله ای داره و یه نفر به این کیف دستیای زنونه . تمام مثالایی که بالا زدم نشون میده که صاحبای کیف و کفش چه جور آدمایی هستن و برای اینکه بیشتر روشن بشین به تفصیل توضیح میدم.

کسایی که کفش کتونی می پوشن فعال و پر جنب و جوشن . از دیوار راست میرن بالا . دوران بچگیشونو دوست دارن چون بچه ها تو اون سن بیشتر کتونی پاشون می کنن و حتی این تیپ آدما اونقدر به کفشای اسپرت علاقه مندن که با همین کفشا میرن عروسی و می رقصن . خلاصه آدمای بی مغز و کله خرابی هستن که زیاد هم عرق می کنن و همیشه بوی مشمئز عرق میدن . کسایی هم که کفشای کتونی نمی پوشن ویژگیای اونارو ندارن و هرچی که الان گفتم برعکسش کنین.

یه لنگه کفش پاره ، بی کس و بی ستاره!

کیف سامسونتیا و چرمیا آدمای جدی و متفکری هستن . دستشونم زیاد می کنن تو دماغشون . فکر می کنن مدیر و رئیسن ولی ناخن منم نیستن . کیف برزنتیا رو اعصابن . من همیشه از بچگی ازشون تنفر داشتم . هروقت این کیفا رو دست یکی می بینم یاد دوران جاهلیت و دبیرستان و اینا میوفتم . کیف کوله ای ها هنوز بچه ان . تفکراتشون هنوز تو دوران طفولیت گیر کرده و معلوم نیست کی میخوان بزرگ بشن . کم مونده یه پس&تونکم بذارن دهنشونو هر خانمی که دیدن مامان مامان کنن. آفرادی که کیف زنونه و دخترونه دارن منحصرا باید مونث باشن . نمی دونم اولین بار کی این کیف رو ابداع کرد ولی هرکی بوده مطمئنا یک آدم دزد بی خوار مادر بیش نبوده.

در همین باب صحبتی داشتیم با رئیس هیئت مدیره ی فروشگاه های زنجیره ای کیف و کفش هاپ هاپ استار.

خبرنگار : ضمن سلام و تبریک سال نو اگه ممکنه خودتون و فروشگاهتونو بیشتر برای ما معرفی کنین.

علی : منم سلام دارم خدمت تک تک بینندگان و این سال نو رو خدمت تمامی مسلمین جهان تبریک عرض می کنم. من رئیس هیئت مدیره هستم .

خبرنگار : بله . آقای رئیس هیئت مدیره می خواستم بپرسم که آیا وضعیت فروش محصولات شما مناسب هست یعنی فروش معقول و مناسبی دارین ؟

علی : والا تا چند وقت پیش خیلی خوب میفروختیم ولی تازگیا با ورود جنسای هندی بازار ما هم کساد شده .

خبرنگار : ولی ببخشید شما که فروشنده اید ؟! بعدش همه میگن جنسای بنجل و ارزون چینی بازارو خراب کرده نه هندی .

علی : توی صنف ما هندیا همه رو سرویس کردن . اگه نمی دونین برید چهارتا روزنامه ی اص*لاح طل&ب بخونین.

خبرنگار : بله . لطفا اگه میشه برای ما بگین که کدوم محصولتون فروش بهتری داره و مردم بیشتر می خرن .

علی : خدا رو شکر مردم به همه ی اجناس نظر دارن و ما هم هدفمون جز خدمت نیست و فقط میخوایم یه تیکه نون حلال ببریم سر سفره با زن و بچه امون بخوریم . به خدا اگه همه به فکر این مردم باشن ما اینقدر زیر خط فقر نداریم . الان شما همین سریال کانال پنجو ببینین . مردم ما نون ندارن بخورن ولی وزن همشون بالای صد کیلوئه . خب اینا مصیبته . (وقتی این جمله ها رو می گفت اشک تو چشاش جمع شده بود.)

خبرنگار : بله . در آخر اگه میشه از برنامه هاتون برای ادامه ی کار بگین .

علی : خب همونطور که مطلعید امسال سال کار مضاعف و همت مضاعفه که البته به نظر من کلمه ی مضاعف حشوه و استفاده از عبارتِ کار و همت مضاعف بهتره .

خبرنگار : نه اینارو ولش کنین ، بگین که برنامه اتون برای توسعه و پیشرفت این صنعت چیه ؟

علی : نه دیگه ، برنامه ی خاصی ندارم و همتونو به خدای مندان می سپارم .

اما از اونجایی که تخلفات گسترده ای در بازار کیف و کفش صورت گرفته صحبتی داشتیم با دبیر اجرایی ستاد مبارزه با تخلفات اصناف.

خبرنگار : سلام علیکم و عیدتونم مبارک .

حسام : سلام . شما ؟

خبرنگار : جان ؟ ما که با هم هماهنگ کرده بودیم .

حسام : ببخشید هندزفری تو گوشم بود شماره اتونو ندیدم . امرتون ؟

خبرنگار : می خواستم بپرسم که شما از وضعیت تاسف بار بازار کیف و کفش اطلاع دارین و آیا برای مقابله با این پدیده ی شوم تمهیداتی اندیشیدید یا خیر ؟

حسام : نخیر من تکذیب می کنم . هیچ مشکلی تو این بازار وجود نداره و مردم می تونن با خیال آسوده به خریدشون بپردازن.

خبرنگار : ولی شواهد حرف دیگه ای می زنه .

حسام : چه حرفی می زنه ؟

خبرنگار : مثلا فروش کیف همراه با جاسوئیچی های مستهجن و مبتذل . مثلا جاسوئیچی مرد عرب .

حسام : به هرحال بازرسین ما همواره درحال گشت زنی و … چرخ زدن هستن و قطعا اگه تخلفی ببینن حتما فرد متخلف رو جریمه می کنن. با این حال اگه مردم شریف و همیشه در صحنه ی ما که آتش این فتنه ی خانمان سوز رو خاموش کردن تخلفی مشاهده کردن می تونن با این شماره تماس بگیرن و مژدگانی دریافت کنن . ضمنا فروشنده ی خاطی هم به اشد مجازات اع*دام خواهد شد .

خبرنگار : به هرحال خیلی ممنون از وقتی که در اختیار ما گذاشتین .

حسام : باشه .

خبرنگار : اِ … خب میشه اون شماره تلفنم بگین ؟

حسام : بیاه !

دوستان من ! بیاین به سلایق و علایق همدیگه احترام بذاریم و اینقدر پاتونو روی کفش من نذارین . چقدر برم واکس بخرم آخه؟ در آخر هم این پست رو با یک جمله ی قصار به پایان می برم . عشق یکطرفه مثل چاه گرفته ی مستراح می مونه . باید هر چه سریعتر ازش خارج بشی . توالتتیم !! خداحافظش !

دیدگاهی بنویسید


کارت هیزیت

میخوام از این کارتا بزنم برم یه جای شلوغ هرکی رد شد یه دونه بهش بدم. البته هرکی که نه ، فقط دخترای بلوند و برنزه ، لب قلوه ای و شاسی بلند ، نیم متر پاشنه داشته باشه و دبه ی سرکه.

خیلی جدی گفتم. شعرش هم مینویسم “آهای تو که عشق منی ، به فکر من باش یه کمی” بعد میدم دو هزارتا چاپ کنن. خلاصه هرکی خواست با من دوست بشه بیاد با من دوست شه. بوس بوس بوس [گل]

دیدگاهی بنویسید


دانشمندان امروز ایران

والا

تازه وارد مقطع راهنمایی شده بودم و دهنم بوی شیر که چه عرض کنم بوی گه می داد. مدرسه ی ما طوری بود که باید بعد از اتمام کلاسا می رفتیم نمازخونه و نماز ظهر و عصرو می خوندیم. اواسط سال تحصیلی بود و تو نمازخونه بودیم که اسم یکی از بچه های سوم رو پشت بلندگو خوندن و گفتن از جاش بلند شه همه ببیننش. حالا ما موندیم این بنده خدا چیکار کرده ز*ا کرده لوا* کرده چه گناهی مرتکب شده که وسط جمعیت بلندش کردن. اما برخلاف همه باورها ناظممون گفت بچه ها این پسره بخاطر تحقیق علمیش بدون کنکور میره دانشگاه و سربازی هم معافه. حالا همگی یه جیغ و یه هوراااااااااااااااااااااا … و اینم فک ما بود:

ما پیش خودمون گفتیم یعنی چه تحقیقی می تونسته کرده باشه که تا این حد بهش پاداش میدادن. البته پسره رو هم تا حدی میشناختیم. یه فرد دیلاق قوزی و کمی تا قسمتی هم شوت. رفتیم پرس و جو کردیم و پی به موضوع تحقیقش بردیم. بله ، تحقیقش درباره این بوده که اگه محیط خونه سبز رنگ باشه به آرامش ساکنین کمک می کنه.

همین چند سال پیش بود که تلویزیون با یه دختری مصاحبه کرد که گویا تونسته بوده مسئله ی مدال های اتمی انیشتین رو حل کنه و تا اون موقع هم هرکی زور زده بوده که حلش کنه فقط ری… بوده. دختره حدودا بیست اینا سنش بود و از بیست و سی گرفته تا اخبار جوانه ها ، مصاحبه اش رو پخش کردن. بعد از مدتی گند کار دراومد و فیزیکدانا گفتن که اصلا همچین مسئله ای وجود نداشته که کسی بخواد حلش هم بکنه. و در اینجا ما موندیم و یه دختر الکی معروف و غرور ملی‌مون.

از این دست اتفاقات زیاد پیش بیاد. میگن ایران بیشترین رشد رو در تعداد مقاله های علمی داشته و همه امون می دونیم که اکثر این مقالات کپی شده و یا به دردنخور هستن. نمی دونم تا حالا دقت کردین که جوانان این مرز و بوم یه ماده ای رو اختراع می کنن که مثلا در صنعت موزامبیک سازی کاربرد داره و دانش تولیدش فقط در دست چند کشور از جمله آمریکاس. خب مایی که سررشته داریم نمی فهمیم اما قطعا این علم به هیچ دردی نمی خورده که کشورای دیگه دنبالش نرفتن. یا مثلا انبوهی از اختراعات هست که فقط ثبت میشن و به تولید انبوه نمی رسن چون کاربرد ندارن.

همین یکی دو هفته پیش باز تلویزیون شاهکار دیگری رو کرد و با دختر بیست ساله ای مصاحبه کرد که تونسته بود در چهارده سالگی و تو پارکینگ خونه اشون از پلاستیک بطری آب معدنی ، بنزین بگیره. جالب این بود که با دختره تو نمایشگاه نمی دونم نفت یا صنعت یا هرچی ، مصاحبه کرده بودن. خبرنگاره می گفت این دستاورد یک انقلاب عظیم به راه میندازه و بهتره که مسئولان از این پژوهشگر مخبه حمایت کنن. حالا نمی دونم دختره باباش فر… بوده ، وزیر بوده ، مدیر مدیره بوده چی بوده اما واقعا این رسمش نیست که ما رو الاغ فرض کنن و بخاطر مشهور شدن همچین دروغ هایی رو سرهم ببافن. پیشنهاد می کنم برن بازیگر سینما شن و در این فا… خونه هم نقشی ایفا نمایند.

به امید آن روز … (کدوم روز؟)

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت ششم)

در اتوبوس …

یکی از مسافرا : نمی دونم تو این چند ساله چرا همه با هم دشمن شدیم. قبلا یکی غذا درست می کرد می رفت به همه همسایه هاش کاسه کاسه غذا می داد. ولی الان … ببخشید ولی خاک تو سرمون. هممون بی غیرتیم. هممون بی ناموسیم. پو….یم هممون. حرومزاده ایم. و مف….

————————————————————

قبل از شروع کلاس – سر و صدای بسیار زیاد

دانشجوی حدودا سی ساله : این جزوه رو شما از کجا گرفتی ؟

من : بله ؟

دانشجو : از انتشارات ؟

من : کی ؟

دانشجو : همونی که زیر آلاچیقه دیگه

من : نمیشنوم

دانشجو : الان بازه برم بگیرم ؟

من : چی ؟

دانشجو : قیمتش چنده ؟

من : جان ؟

دانشجو : چقدر طول می کشه آماده اش کنه؟

من : هان؟

دانشجو : آقا دستت درد نکنه لطف کردی.

من : خواهش می کنم.

————————————————————

در رستوران …

یکی از دوستان: ما تعریف شما رو خیلی شنیدیم ، کلی هم گشتیم تا اینجا رو پیدا کردیم. از هرکی می پرسیدیم کدوم رستوران خوبه شما رو معرفی می کردن. دویست کیلومتر راه اومدیم غذای شما رو بخوریم.

گارسون : خیلی خب حالا از اینجا پاشین … میز رزو شده.

دیدگاهی بنویسید


زوج در پاگشا

من باید بخوابم

نمی دونم چرا وقتی عبارت زوج جوون رو میشنوم جای اینکه یاد مسائل دیگری بیفتم ، یاد گازگرفتگی و خفه شدن میفتم. یعنی تصور من از زوج جوون بودن اینه که شب بخوابن گاز بگیرتشون. مبرهنه که زن جوون هم با روسری و مانتو می خوابه و شوهرش هم در اتاق مجاور می آرمه. بله ، این تصور من از زوج جوونه.

هماره نگران این هستم که اگه احیانا خودم هم زوج جوون شدم ، چطوری باید با فامیل همسرم ارتباط برقرار کنم و تصورم اینه که میرم خونه اشون و اونا هم منو دست میندازن و می گیرنم دستگاه. یا فوقش حرفای پیرمردونه و قیمت گوشت و برنج و کرایه تاکسی می زنن که منم وسطش خوابم می گیره. راستی من چقدر خوابم میاد.

یه بار دخترخاله ام که به تازگی عروسی کرده بود قرار بود با شوهرش واسه نمی دونم پاگشا ، پاتختی ، پاگیر یا هرچی بیان خونه امون. اون موقع ماه رمضون بود و یکی دو ساعت قبل از اذان وارد منزل شدن و وقتی ازشون پرسیدن که آیا روزه هستن یا خیر؟ دوماد جواب داد که آره و با ندای قبول باشه مواجه گشت. دخترخاله ام هم زیر لب گفت آره چقدر هم روزه اس که این جمله رو فقط من و دوماد شنیدیم چون بقیه تو آشپزخونه بودن.

خوابم میاد. می فهمی؟

بعد از غذا من و دوماد و دخترخاله رو کاناپه نشسته بودیم و سایرین مشغول تمیزکاری بودن. زوج جوون در ضلع شرقی و من در ضلع شمالی سکنی گوزیده بودیم و بقیه تو آشپزخونه بودن که یه دفعه دیدم دوماد دستشو برد بالا و شتلق! کوبید روی رون دخترخاله. خب من صحنه را دیدم و شوربختانه نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم و سعی کردم به در و دیوار نگاه کنم. واقعا دلیل این عملیات رو متوجه نشدم و آیا واقعا چه لزومی داشت که یکدفعه روی رون همسر بکوبه. شاید واسه هضم غذا مفید باشه.

اصولا به دلیل چهره ی مثبتی که دارم از سه هزار میلیارد کیلومتری داد می زنم که اهل خلاف و کارای بد بد نیستم. از همین روی هرگاه تو متروی تهران کرج تنها یه گوشه میشینم یه دختر پسری هم میان کنار من و لاو می ترکونن. یادمه یه بار پسره جلوی من نشسته بود و دستاش وضعیت وحشتناکی داشت طوری که کاملا مشخص بود کارگره. دختره هم تیپ دانشجویی داشت و کنارش نشسته بود. اصلا گویی من با مقدار متنباهی ریش و پشم وجود داخلی و خارجی ندارم و غیر از بوس هرکاری می شد به انجام رسوندن. بعد دختره گوشیشو درآورد و عکسای بی ناموسی خودشو و دوستاشو به پسره نشون داد که متاسفانه جاگیریشون طوری بود که من نتونستم این تصاویر قبیح رو از نظر بگذرونم.

عین سیبی که از وسط نصفش کرده باشن خوابم میاد

یه بار هم یه دختره با بوت و شلوار و تی شرت کنار دوست پسرش که رو به روی من قرار داشت نشسته بود و هی سعی می کرد منو تحریک کنه و هی این پا رو اون پا و از این کارا. بعد که دید از من آبی سرد نمیشه ، افتاد به جون پسره و هرچی جوش و کبره و عن دماغ بود از صورتش پاک کرد. فکر کنم می خواستن برن پاگشا. وانگهی ، اول ازدواج می کنن بعد میرن پاگشا ، در نتیجه داشتن می رفتن پارتی.

دو مورد هم پیش اومد که به حدی منو منقلب کرد که نزدیک بود همونجا از جام بلند شم و یقه امو جر بدم. یه بار پسره زل زده بود تو صورت دختره و به مدت حدودا نیم ساعت بدون وقفه این کارو ول نمی کرد. جالب هم اینجا بود که دختره رو به روی من نشسته بود و پسره کنارش. یک بار هم دختره زل زده بود تو صورت پسره که بسیار هم داغون و چارچشمکی بود. و دراینجا شاعر می فرمایند که هر گاگولی که دیدیم یه دوست دختر/پسر داره ، ما بدبختا نداریم ، خیلی هستیم بیچاره.

دیگه خواب بر من مستول گشته و یک شاعر گرانقدر دیگه می فرمان : روزا رو خوابیم و ، شبا رو پارتی ، موزیک باحال و ، دیوونه بازی. و سوالی که مطرح است این است که پس گلم شما نون از کجا میاری بخوری؟

و آه آه آه آه آه آه آه آه … (خب بابا ، رفتم دستشویی)

دیدگاهی بنویسید