سه حکایت (قسمت سیزدهم)

سال ها پیش عصر یک روز دوشنبه ی زمستونی یکی از همکلاسی ها رفت از بوفه یه دونه ساقه طلایی گرفت و چندتایی خورد. ناگهان با کائنات اتصال برقرار کرد و ساقه طلایی رو به همه تعارف کرد و گفت خیرات بابابزرگمه براش فاتحه بفرستین.
رفته بودیم جلوی دکه ی انتشاراتی واسه کپی. دوست عزیزمون هم ول کن معامله نبود و همچنان برای پدربزرگش خیرات پخش می کرد. تا اینکه توی شلوغ پلوغی، یکی از ساقه طلایی ها روی زمین افتاد و کسی لگدش کرد. یکی از بچه ها با خنده گفت: “بابابزرگت له شد! ببین بابابزرگتو!…” و یکی دو نفر دیگه هم دست گرفتن.
خیلی هم طول نکشید که اتصال این دوستمون قطع شد و شروع کرد به فحش دادن به خودش: من به …. ننه م خندیدم، من ننمو ….
—————————————————-
-: تشییع جنازه محسن واشقانی رفتی؟
-: یا خدا محسن واشقانی کیه دیگه؟
-: بابا همین خوانندهه سرطان داشت تازه مرده دیگه. نمیشناسیش؟ خیلی معروفه که….
-: جان؟
—————————————————
-: خب حکم چیه؟
-: آس
-: :-|

دیدگاهی بنویسید


معرفی فیلم Her

خیلی مدت زیادی نیست که اهل فیلم و فیلم دیدن شدم ولی به لطف اینترنت و عدم قانون کپی رایت و تورنت عزیز، تونستم بهترین فیلم های تاریخ سینما رو ببینم. وقتی بیشتر فیلم هایی که اسم و رسمی داشتن و با سلیقه ی من هم جور در می اومدن رو دیدم، دیگه فکر نمی کردم سرلیست های بهترین فیلم هایی که دیدم دچار تغییر بشه اما همونطور که همه می دونن کفش همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه.
فیلم Her رو حتی با اکراه دانلود کردم. با اینکه نامزد بهترین فیلم اسکار بود ولی عکس واکین فینیکس روی کاور که چهره ای کاملا آمریکایی داشت موضعم رو نسبت به فیلم منفی کرده بود. اما مطلبی از فیلم توی یکی از مجلات نوشته شده بود و خب منم تا فیلمی رو نبینم هیچ چیزی درباره ش نمی خونم. لکن شبی از شب ها که از قضا دچار افسردگی هات هم شده بودم نشستم پای فیلم.

Her cover
خب وسط فیلم دلم می خواست یخه جر بدم و بشینم های های زار بزنم. چون چرا؟ برای اینکه تئودور –شخصیت اول فیلم- با کمی سیمولیشن خود خودم بودم. تئودور آدم عزب و تنهاییه که جدا از همسرش زندگی می کنه و در شرف طلاق گرفتن هستن هرچند تئودور قلبا راضی به جدایی نیست اما اتفاقاتی پیش میاد که با اطمینان کامل برگه ی طلاق رو امضا می کنه. خب البته تا اینجاش غیر از تنهاییش خیلی ربطی به من نداشت ولی ترجیح میدم داستان فیلمو لو ندم. اما نکته ای که بود من تا آخر فیلم نفهمیدم صدای سیستم عامل که به شدت اغواکننده و جذاب بود واسه کیه و خب وقتی متوجه شدم صدای اسکارلت جوهانسونه که بعد از فیلم توی اینترنت دیدم. ماشالله ماشالله، صدا خوب ظاهر خوب به به چقدر برازنده!

اسکارلت جوهانسون
باری، شاید فیلم Her برای خیلی از افراد، کند و کسل کننده به نظر بیاد اما کسی که این قضایا رو تجربه کرده باشه از فیلم هم لذت می بره. ضمن اینکه به نظر بازی واکین فینیکس اسکار داشت که خب این اتفاق نیفتاد. در آخر هم نمره ای که به فیلم میدم ۹ از دهه.
پی نوشت: میگن هکری که تصاویر برهنه ی جوهانسون رو منتشر کرده به ده سال زندان محکوم شده. حالا اینکه ایشون تو بعضی فیلماش کامل(!) چیز هستن آیا این عدالته؟

دیدگاهی بنویسید


مرگ هر لحظه در کمین است

شاید در نگاه اول و آخر آدم افسرده و بی انگیزه و نهیلیستی به نظر بیام اما در کنار این ها به شدت از مرگ می ترسم و البته خیلی هم بهش فکر می کنم چون موضوع مهم دیگه ای وجود نداره که بخوام بهش فکر کنم.
اوایل شهریور پارسال خبر عجیبی بهم رسید. خبر این بود که پسرعمه ام که یک سال ازم کوچیکتره رفته از آبسردکن باشگاه آب بخوره که برق گرفتتش و فوت کرده. بعد از این اتفاق و دیدن مراسم خاکسپاری، تا چند وقت ترس شدیدی از برق گرفتگی داشتم و مثلا با ترس و لرز به کیس کامپیوتر دست می زدم و یا قبل از اینکه برای اولین بار دستم به بدنه ی کولر بخوره با فازمتر تست می کردم. غیر از برق گرفتگی هم کلا ترس زیادی از مرگ ناگهانی پیدا کرده بودم و به این فکر می کردم که هر لحظه امکان مردنم هست و به نوعی دچار فوبیای “مقصد نهایی” شده بودم. هرچند بعد از اینکه مشخص شد علت فوت پسرعمه ام موادی بوده که تزریق کرده، تا حدی از ترسم کاسته شد.
چون دانشگاه محل تحصیلم توی یه شهر دیگه بود برای رفت و آمد از اتوبوسای بین شهری که اکثرا اسکانیا و ولوو بودن استفاده می کردم. صبح زود قبل از طلوع می رفتم و اوایل شب بعد از غروب برمی گشتم. خب ترس از تصادف که همیشه بود اما بعد از اتفاق پارسال و سوختن چهل پنجاه نفر از مسافرای اتوبوس ها، این ترس عادی تبدیل به فوبیا شد. دیگه سعی می کردم رو صندلی های سه چهار ردیف جلو نشینم و هر لحظه منتظر برخورد احتمالی با اتوبوسی باشم که قرار بود از رو به رو بیاد. البته بعد از چند سفر ترسم هم کم و کمتر شد.

تصادف اتوبوس
تا همین چند وقت پیش فکر می کردم احتمال مرگ مبتلایان به سرطان حدودا پنجاه درصد باشه. اما بعد از اتفاقات یکی دو هفته ی اخیر، مطالعه ی بیشتری در مورد سرطان داشتم و متوجه شدم که اکثر افرادی که تو ایران سرطانشون تشخیص داده میشه دیر یا زود می میرن و روش های درمانی فقط کمی طول عمرشون رو زیاد می کنه. نکته ی ترسناک سرطان هم اینه که خود بدن خودشو از بین می بره و عامل خارجی فقط زمینه سازه و نکته ی ترسناک تر اینکه وقتی علائم سرطان بروز پیدا می کنه که تقریبا کار از کار گذشته و شاید همین الان تو بدن هر کدوم از ما در حال رشد باشه. حالا علائم سرطان های مختلف چیه؟ دل درد و گلو درد، آبریزش و خونریزی بینی، درد استخوان، خستگی و… . تقریبا بیشتر این علائم رو دارم و در حال حاضر دچار فوبیای سرطانم و تا وقتی سرماخوردگیم خوب نشه همین آشه و همین کاسه.
پی نوشت۱: این ترس ها در مورد عزیزان آدم هم وجود داره.
پی نوشت۲: اگر این مطلب رو نخوندین پیشنهاد می کنم نگاهی بهش بندازین. اگه هم قبلا خوندین حالا کامنت های اخیرش رو مطالعه کنین. احتمالا اغلب کسایی که کامنت گذاشتن تا حالا یا عزیزانشون رو از دست دادن یا خودشون ازبین رفتن.
پی نوشت۳: اگه من مُردم به یاد و خاطره ی من اسم بچه هاتون رو بذارین حامد. اگر هم دختر بود – با اینکه بدآهنگ و باعث سوء تفاهمه- بذارین حامده.

دیدگاهی بنویسید


از باران بنوش

باران ثابت کرد برای خوشگل شدن نیازی به جراحی بینی نیست. با همین ملات و مصالح موجود هم میشه یه جوری جمع و جورش کرد (البته مصالحش باید اورجینال باشه ها نه از این چینی تقلبیا. اگه تقلبی باشه قیافه شبیه شیاطین سرخ میشه. سوراخ سوراخ…).
————————————————————-
پسر عزب شماره ۱: می دونستی باران قبلا تو شهرک ما بوده؟
پسر عزب شماره ۲: عه؟ نه بابا… خاک تو سرت پس چرا مخشو نزدی؟
————————————————————
باران واسه اینکه آهنگش بگیره باید تو کلیپش سیستم میستمو بریزه بیرون. الان تو این کلیپ آخریش سیستمو نریخته بیرون در نتیجه آهنگ نگرفته.
————————————————————
تا قبل از این آهنگ آخر باران، می خواستم اسم بچه امو بذارم باران ولی بعد از این آهنگش پشیمون شدم. اسمشو میذارم کوثر… نه این مشکل مخفف سازی داره میذارم برف… برف جان… برف بابا…. برفی… سفید برفی… هفت کوتوله.. اصلا نخواستیم اسم بذاریم جمعش کنین بریم.

دیدگاهی بنویسید


من که باشم یا نباشم کار دنیا لنگ نیست

در حال مسواک زدن بودم که یه پشه بدون هیچ عمد و نیت قبلی و فقط برای دفاع مشروع قصد مزاحمت داشت. شیر آبو باز کردم و سعی کردم با ضربات دستم پشه رو وارد جریان آب بکنم و بعدش هم راهی فاضلاب. هرچند روش ددمنشانه ای رو برای قتل در پیش گرفته بودم ولی خیلی علاقه ای به کثافت کاری نداشتم. چندبار ضربات مهلکی بهش وارد کردم و دو سه بار هم زیر شیر آب خیس شد ولی با تقلای خیلی زیاد از مهلکه فرار کرد. وانگهی، همیشه موجود ضعیف تر مغلوب خواهد بود و احتمالا هم مرگ دردناکی رو تجربه کرد.
سر کوچه امون پیرمردی پرسه می زنه که از شواهد و قرائن و وسایلی که روی دوش داره به نظر باید پنبه زن یا اصطلاحا لحاف دوز باشه. عجیبه که توی زمان و مکانی که اکثر مردم روی خوشخواب می خوابن و دیگه پنبه ای برای زدن وجود نداره، این شخص همچنان به انجام شغلش اصرار داره در حالی که هیچ سفارشی هم نیست. یک بار هم دیدم که یه پسری از ماشین پیاده شد و یه مقدار پول احتمالا بلاعوض به پیرمرد داد.

پیرمرد لحاف دوز
برای رسیدن به دانشگاه داشتیم با ماشین از خیابونای شهر قزوین می گذشتیم. در لاین مقابل چندتا کارگر مشغول ترمیم آسفالت خیابون بودن و هرکس هم درحال انجام وظیفه ی خودش بود. همینطوری به این فکر کردم که اگه یه ماشین با سرعت زیاد به یکی از این کارگرا بزنه، چند نفر تو دنیا این اتفاق براشون مهمه؟ اصلا کسی در اون لحظه به این فکر می کنه که یه نفر داره یکی از خیابونای قزوین رو آسفالت می کنه؟ غیر از چند نفر خاص هیچ کس حتی روحش هم خبردار نیست.

آسفالت کردن خیابان
عکس تزئینی‌ست

مصطفی مستور توی کی از شماره های همشهری داستان مطلبی درباره ی تفاوت های خودش نوشته بود که پاراگراف زیر بخشی از اون متنه:
“شب ها پیش از خواب به تک تک بچه های کوچه فکر می کردم. دلم می خواست بدانم حالا در خانه هاشان چه می کنند؛ مشق می نویسند، از پدرشان کتک می خورند یا به زخم های دست و پاهاشان – که حاصل توپ بازی های توی کوچه بود و تمامی نداشت – پماد می مالند. هر چیزی ممکن بود و تنها چیزی که می دانستم و در دانستنش تردید نداشتم و همیشه هم از دانستنش «تفاوت» مثل هیولایی باز سر برمی آورد و بیرون می زد و خودش را نشان می داد، این بود که محال است هیچ کدامشان به من یا به هرکس دیگری از بچه های کوچه فکر کند.”
شاید برای هرکسی پیش اومده باشه که به این موضوع بیاندیشه که آیا الان کسی هست که به من فکر کنه یا درباره ی من حرف بزنه؟ مثلا امکان داره آقایی که امروز شاهد زمین خوردنم بوده حالا درحال صحبت کردن با دوستاش درباره ی این اتفاق باشه؟ آیا ممکنه همکلاسی دوران مدرسه ام بطور اتفاقی یاد من افتاده باشه و به این فکر کنه که الان دارم چیکار می کنم؟ و یا اصلا برعکسش. آیا پیرمردی که پارسال توی اتوبوس خوابش برده بود و تفش آویزون شده بود به این فکر می کنه که یک نفر در این لحظه داره اونو با اون اتفاق یادآوری می کنه؟
باید قبول کرد که ما آدمای مهمی نیستیم. از اول خلقت تا الان حدود صد و ده میلیارد نفر روی زمین زندگی کردن و یا همچنان درحال حیاتن. البته اگه بخوایم سایر موجودات رو هم حساب کنیم این عدد ناشمارا میشه. واقعا ما چه فرقی با پشه ای داریم که برای زنده موندن دست و پا می زنه؟ کسی براش مهمه که یه پشه کشته بشه؟ برای شما چقدر پیرمرد لحاف دوز مهمه؟ اصلا اگه من درباره اش نمی نوشتم شما هیچ وقت نمی فهمیدین همچین آدمی هم وجود داره. برای خود پیرمرد چی؟ خودش برای خودش چقدر اهمیت داره؟ کارگری که مشغول آسفالت کردن یه خیابون توی یه شهر کوچیکه چه چیزی رو مهمتر از زندگی و وجود خودش می دونه؟ این موضوع یه کم خوفناک نیست؟ چیزی که برای ما از هر چیز دیگه ای باارزش تر و مهم تره برای دیگران هیچ ارزشی نداره و حتی از وجود این چیز باارزش باخبر نیستن. خانواده؟ از اطرافیانتون کسی هست که ده پونزده سال پیش فوت کرده باشه و الان غیر از خاطراتی محو چیزی ازش یادتون مونده باشه؟ اصلا غیر از این موضوع، ده بیست نفر در مقابل صد و ده میلیارد نفر (غیر از آیندگان) صفر به نظر میاد.

جمعیت زیاد
واقعیت اینه که وجود ما برای کسی اهمیت نداره و زندگی ما تقریبا بی ارزشه. ولی مجبوریم زندگی کنیم و این سرنوشتیه که اساس خلقته و مفری ازش نیست.

دیدگاهی بنویسید


معرفی کتاب بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم

هیچ وقت فیلم های غیرایرانی باعث نشدن خنده ام بگیره. این موضوع تا حد خیلی زیادی در مورد جوک ها هم صادقه. نمی خوام بگم اونا خیلی بی مزه و لوسن- که هستن- اما به هرحال ذائقه اشون با ما فرق می کنه و به یه چیزای دیگه می خندن که ما بهشون نمی خندیم.
دوران دانشگاه یکی از بچه ها وارد جمع شد و گفت آمریکن پای جدیدو دیدین؟ هار هار هار …. و بعد شروع کرد به تعریف کرد جاهای خنده دارش. من که نه تنها خنده ام نگرفت بلکه می خواستم زودتر پا شم برم دستشویی. فیلم های دیگه هم همینطوری هستن و حتی اگه تو ژانر کمدی هم ساخته شده باشن باز آدم خنده اش نمی گیره. از همین روی انتظار داشتم با خوندن کتابی از سداریس، همین حالت بر من مستولی بشه که خب، نشد.
دیوید سداریس نویسنده ی معروف آمریکاییه که کتاباشو پیمان خاکسار ترجمه کرده. توی این کتابی که ازش خوندم، یعنی بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم، خاطرات گذشته اش رو با چاشنی طنز و یه کم تخیل تحریر کرده. حالا نمی دونم بخاطر ترجمه ی خوب بوده – که نبوده- یا خاکی و صمیمی بودن سداریس که باعث شده روایت ها خنده دار به نظر بیان. حتی یکی از داستان هاش باعث خنده ی من هم شد و این برای یک نویسنده موفقیت بزرگی به حساب میاد! (مثل اخبار ورزشی شبکه ۳ که اخبار فوتبال انگلیس رو نمیگه و موجب ورشکست شدن فوتبال جزیره شده).

بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم
غیر از بامزه بودن داستان ها، یکی از نکات مثبت سداریس اینه که از خودش مایه میذاره و تا جایی که می تونه خودشو قهوه ای می کنه. اینطوری مخاطب احساس نمی کنه که نویسنده داره از بالا به همه چیز نگاه می کنه و کلا جوش صمیمی و خاکی و جنوب شهری و ایناس. دست آخر هم هرچند قیمت این کتاب نسبت به حجمش بالاس اما اگه دوستی آشنایی کتابو داره ازش بگیرین و بخونین. راستش به نظرم خیلی ارزش خریدنشو نداره و باید خوره ی کتاب بود تا بشه رمان خرید.

دیدگاهی بنویسید