نمی دونی دل آدم رو چه می‌شکونی

در عوالم بچگی نمی دونم رو چه حساب یهو تصمیم گرفتم برای روز مادر یه هدیه ای تهیه کنم و خودی نشون بدم و خودمو تکون بدم. فرهنگسرایی نزدیک خونه مون بود که یه فروشگاه فرهنگی داشت و جنقل منقل می فروخت. رفتم گفتم ببخشید جناب یه هدیه مناسب برای روز مادر می خواستم (اون موقع احتمالا اینطوری حرف نمی زدم. مثلا شاید گفتم: آقا اجازه، واسه مامانمون یه کادو می خواستیم). فروشنده هم آلبوم دهاتی شادمهر رو پیشنهاد کرد. چون چرا؟ به این دلیل که اون زمان آلبومش تو بورس بود و فروشنده هم اعصاب و روان نداشت و می خواست هر چه سریعتر بچه رو از خودش دفع کنه. این شد که با آلبوم اومدیم خونه.

خب اون موقع که هنوز اختراع سی دی به ذهن مخترعش نرسیده بود و با نوار کاست، موسیقی گوش می کردیم و چندتا هم بیشتر نداشتیم که اکثرا واسه زمان شاه بزمک بود و بابام از رادیوی قبل از انقلاب ضبط کرده بود. به ناچار با آلبوم دهاتی زندگی کردیم و هنوز هم بعد از گذشت سال ها، اکثر ترانه ها و ملودی های آلبوم رو حفظم.

چند سال بعد از این ماجرا، سفری رفته بودیم به خونه خاله م که توی کرمان بود. پسرخاله م تازه کامپیوتر خریده بود و چندتا موزیک ویدئو و آهنگ روی هاردش ذخیره شده بود. من غیر از اینکه عاشق شهرزاد سپانلو شده بودم، از کیفیت آهنگ های قدیمی تر و آلبوم مسافر شادمهر شوکه و ذوق مرگ شده بودم. تکنولوژی موجود در اون زمان، در حد خرکیف شدن از داشتن آی دی کالر روی تلفن بود و لاجرم به پسرخاله م پیشنهاد دادم که کمکم کنه و هروقت گفتم استپ، روی دکمه پاوس نرم افزار کلیک کنه تا من بتونم به مرور متن ترانه ی آهنگ ها رو روی کاغذ بنویسم و موقع برگشت توی قطار از روشون بخونم و از حد لذت به خلسه برم. اما متاسفانه ضریب هوشی پسرخاله م این اجازه رو به اعصاب داغون من نداد که غیر از آهنگ هزار و یک شب، بتونم آهنگ های دیگه رو هم مکتوب کنم و با همین هزار و یک شب حظ بردم.

ترجیح میدم برای دانلود، فقط یک آهنگ انتخاب کنم و بنابراین آهنگ پاییز از ساخته های سیاوش قمیشی با صدای شادمهر عقیلی رو از آلبوم دهاتی برای دانلود میذارم. انجوی ایت.

دانلود آهنگ پاییز از شادمهر عقیلی

دیدگاهی بنویسید


هنر شفاف خوابیدن

وقتی دیدم دیجی کالا کتاب جدید فردوسی پور، “هنر شفاف اندیشیدن” رو با امضای خودش تخفیف گذاشته، اونو به همراه یه کتاب دیگه سفارش دادم تا ببینم امضای فردوسی پور چه طوره. وقتی هم رسید، آقای پیک یطوری کم محلی کرد که یعنی بخاطر دوزار خریدی که کردی این همه کوبیدم اومدم. صفحه اول کتاب هم امضای فردوسی پور بود و انتظار داشتم با عبارت “تقدیم به حامد از عزیرتر از جانم” مواجه بشم که نشدم.

هنر شفاف اندیشیدن

کتاب ۹۹ فصل داره که بخش اول کتاب رو خوندم. یه قسمتی از این فصل بصورت زیره:

“در زندگی روزمره، چون موفقیت بیش از ناکامی به چشم می آید، دائما شانس موفقیت خود را بیش از اندازه تخمین می زنی. تو هم به عنوان کسی که هنوز وارد ماجرا نشده، تسلیم یک توهم هستی و نمی دانی شانس موفقیت چه قدر پایین است.”

منظور آقای رولف دوبلی در اینجا اینه که الکی خودتو گول نزن که کاری که شروع کردی حتما موفقیت آمیزه. حالا این کار می تونه خوانندگی باشه یا یه کسب و کار. اگه به کارهایی که دیگران انجام دادن نیک بنگری، می بینی که قریب به اتفاق پروژه ها شکست خوردن و به احتمال زیاد تو هم شکست خواهی خورد. پس بشین نون و ماستتو بخور و حرف نزن.

دمت گرم رولف جان. من که تا الان هیچ کاری نکردم و با این حرفت مطمئن شدم که از این به بعد هم نباید هیچ کاری بکنم. الانم فکر کنم خوابم گرفته. برم بخوابم که شاعر میگه بخواب تا کامروا شوی.

دیدگاهی بنویسید


دلا خو کن به تنهایی

توی اتاقم روی صندلی نشستم و به این فکر می کنم که چقدر خوب می شد اگه الان می تونستم با یه نفر حرف بزنم. تلفن هست، اینترنت در دسترسه و حتی می تونم از اتاق برم تو هال و با هرکس که بود صحبت کنم ولی بی خیال حسش نیست. وقتی آدم یه مدت طولانی تنها می مونه دیگه حوصله بقیه رو نداره. اتفاقی که واسه من افتاده و به تنهایی عادت کردم. لکن باید سعی کنم این عادت رو تغییر بدم. پس شروع می کنم.

اولین کار اینه که با دوستام تماس بگیرم و هماهنگ کنم که یه دیداری داشته باشیم. با خوشحالی با نفر اول تماس می گیرم؛ اون: شرمنده فردا عروسی پسرعمومه نمی تونم بیام. -: فردا شهادته که؟ -: دیگه نمی دونم گرفتن دیگه… نفر بعد… اون: داداش سرم خیلی شلوغه خیلی کار دارم اصلا وقت ندارم. -: فردا تعطیله که یعنی دو ساعت هم وقت نداری؟ -: نه به جان تو…. نفرهای بعدی… هواشناسی گفته بارون میاد عینکم خیس میشه – لباس زیرمو شستم رو بنده دیگه لباس زیر ندارم بپوشم – بابام خوابیده در خونه رو باز و بسته کنم بیدار میشه و …

خب حالا چه کنیم؟ اشکال نداره، دوست واقعی نشد میرم سراغ دوست مجازی. حالا دوست نتی که حوصله حرف زدن داشته باشه از کجا بیارم؟ آهان از بیتاک مخصوصا نیربایش و بویژه از جنس مقابل! خب اونی که سه متر فاصله داره رو بی خیال میشیم و یه سیصد متری انتخاب می کنم. بسم الله الرحمن الرحیم، خدایا به امید تو. من: سلام. -: سلام داداش چطور مطوری؟ -: مرسی شما خوبی؟ -: نوکرتم. -: ببخشید فکر کنم شماره رو اشتباه گرفتم، بای.

شاید بهتر باشه فعلا یه کار موقت پیدا کنم تا قبل سربازی سرم گرم شه و از تنهایی دربیام. تو نیازمندی ها، شهرکتاب نزدیک خونه امون یه فروشنده پاره وقت میخواد و منم که عاشق کتابم. من: ببخشید ساعت کاریش چطوریه؟ -: از ساعت ۹ صبح میاین تا ۱۰ شب، یک روز در هفته هم تعطیلین که اون روز جمعه نیست. -: آخه نوشته بودین پاره وقت. -: درست نوشته. هم وقتتون هم خودتون پاره میشین. -: خیلی ممنون، حالا حقوقشو می تونم بپرسم؟ -: شیشصد تومن که تا شیشصد و پنجاه هم ممکنه برسه. -: خیلی ممنونم. -: خب مشخصاتتونو بگید بنویسم. -: خیلی ممنونم.

رو همون صندلی کذا، رو به روی مانیتور نشستم و تن ماهی می خورم و سایت های خبری رو رفرش می کنم. به این فکر می کنم که چقدر به چیزایی که اولشون “ت” داره عادت پیدا کردم: تنهایی، تنبلی، تن ماهی، تابناک … . میگن ترک عادت موجب مرضه. حالا اگه این عادت خودش مرض باشه، میشه مرض در مرض. نخواستیم ترکش کنیم اصلا. همینطوری خیلی هم خوبه. خودم با خودم حال می کنم.

دیدگاهی بنویسید


دوستی های کاذب

همیشه داستان در مورد تکنولوژی اینطور بوده که باید به حال گذشتگان محروم افسوس بخوریم. مثلا زمانی که تازه تلفن ثابت مرسوم شده بود، همه می گفتن اون بدبختایی که قبل از ما زندگی می کردن، بدون تلفن چه فلاکتی داشتن. وقتی موبایل فراگیر شد همه گفتن ملت بدون موبایل چقدر بیچاره بودن. اما وقتی به یاد گذشته ی خودمون می افتیم، می بینیم همچین هم با بیچارگی و دریوزگی زندگی نمی کردیم. البته این قضیه همچنان ادامه داره و احتمالا در آینده به حال بدبختی امروزمون خواهیم گریست.

اوایل همه گیری اینترنت، همه حتما برای شروع کار یه یاهو مسنجر روی سیستمشون نصب می کردن و اغلب وارد روم ها می شدن و چرت و پرت می گفتن و عکس و وب می گرفتن و جذابیت از سروکول همه می بارید. اون موقع فکر می کردیم به ته سرعت در ارتباطات رسیدیم اما بخاطر فضای نرم افزار، تقریبا همه کاربرا اسامی مستعار داشتن و بعضی ها هم که آیدیشون اسمشون بود انگ امل بودن می خوردن درحالی که بعدها با فیصبوک و انصار و اعوانش همه چی واقعی تر شد و روابط از حد عکس و وب گذشت و وارد فاز دوستی شد.

حالا با وجود پیام رسان ها، آشنایی با آدمای جدید فقط چند ثانیه طول می کشه اما سوالی که هست اینه که دوستی های نتی چقدر مشابه دوستی های معمول هستن؟ میشه فضای جمع ها و گروه های اینترنتی رو با این مثال ها نشون داد: «بچه ها من دارم میرم بیرون» خب چیکارت کنیم؟ میخوای اسفند دود کنیم بچرخونیم دور گوشی؟ «دوستان عزیز، در کنار شما خیلی خوش گذشت. من لفت میدم لطفا دیگه منو هیچ وقت نیارین» به سلامت. نباشی یکی دیگه میاد جات. «متاسفم برات. بلاک شدی» بلاک بک. دلت هم بخواد، الان دویست نفر منتظرن من بهشون پیام بدم تا از خوشحالی خودشونو خیس کنن.

گروه ها پرن از حرفای بی ارزش و آدمایی که هیچ ارزشی واسه همدیگه ندارن. شاید دوستی هایی هم شکل بگیره اما این دوستی ها فقط برای رهایی از تنهایی و برای گذران وقته. با آدمایی به اصطلاح دوستیم که هیچ وقت نمی بینمشون یا حداکثر سالی دو سالی یکبار دیداری به بهونه های خارجی باشه که البته بود و نبودشون هم خیلی تاثیری توی زندگیمون نداره. این دوستی ها واقعی نیستن و چیزی هم که واقعی نباشه، لکن کاذبه. مثل بتونه کردن ترک های دیوار می مونه و بالاخره این ترک تنهایی یه روزی باعث فرو ریختن و افسردگی میشه. میگن نه، ما که افسرده نیستیم، ما کلی دوست داریم هرچند هیچ کدومشونو ندیدیم. دوست هایی که به وقت مشکل و گرفتاری کاری از دستشون برنمیاد و فقط همزبونی می کنن و گفتن ِ عزیزم غصه نخور درست میشه. چند لحظه بعد هم توی گروها جوک ۱۸+ میذارن و مشکلات ما می مونه واسه خودمون. این یه هشداره واسه ما که تمام وقتمون رو با دوستای کاذبمون سر می کنیم و هیچ دوست واقعی نداریم. این یه هشداره… هشدار برای کبرا یازده

دیدگاهی بنویسید


بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا

خردسال که بودم نه کلاس سه تار و موسیقی می رفتم، نه کلاس زبان آلمانی و نه استعدادم توی مدارس فوتبالی که نرفتم شکوفا شد. فقط هرجا تیکه کاغذ پاره ای پیدا می کردم مشغول نوشتن می شدم. این برگه ها رو همیشه دستم می گرفتم و می دادم بقیه بخونن ولی چون کسی نمی خوند، لاجرم خودم به زور واسشون می خوندم و احساس کول بودن می کردم.

این روند ادامه داشت تا اینکه بزرگتر شدم و یه روز پسرعمم غیر از جیگر، وبلاگی رو معرفی کرد که خودش صاحبش بود و جملات پائولو کوئیو و مارکز رو توش میذاشت. خب کور از خدا چی میخواد؟ منم یه وبلاگ تو میهن بلاگ ساختم و شروع کردم به نوشتن و همچنان توی وبلاگایی که دارم مینویسم و خوشحالم.

اگر به زندگینامه نویسنده ها دقت کنیم، می بینیم که هرکدوم برای نوشتن آداب خاصی داشتن. مثلا همینگوی صبح زود بیدار می شده و تا ظهر می نوشته و بعدش بیکار تا شب با در و دیوار ور می رفته. یا تولستوی فقط با خودنویس می نوشته و اگه کسی بهش مداد تعارف می زده، با مشت می کوبیده تو صورتش. خب منم مثل بقیه رسم خودمو دارم. حالا اینکه خودمو انداختم وسط این دوستان به این خاطر نیست که آدم شاخی باشم و اگه هم قرار بود پخی بشم تو این سن و سال باید می شدم. مثل ورونیکا راف که تو بیست و دو سالگی دایورجنت رو نوشت و بعد حتی از روی رمانش فیلم هم ساختن و عشقم شیلین وودلی هم توش بازی کرد.

قبل از نوشتن هر مطلب، چند روز فکر می کنم چی بنویسم که خدا رو خوش بیاد. بعد توی یه سررسید با خودکار شروع به نوشتن می کنم. نوشته ها رو توی ورد تایپ و بعد توی پنل کپی می کنم و روی انتشار کلیک می کنم. حالا حتما این سوال پیش میاد که چه آدم بیکاری هستم و خب این حرف درسته چون آدم بیکار و الواتی هستم و حتی نبودنم باعث راحتی بعضیا میشه و اگه یکی بیاد بزنه تو گوشم اگه چیزی بهش گفتم؟ اتفاقا میگم خیلی ممنون و خداحافظ.

دیدگاهی بنویسید


کیپ کالم

با اینکه سیل همه جا رو گرفته و بارون هر روز و شب مثل دوش حموم در حال باریدنه و همه سدها لبریز شدن و نود درصد آب توی کشاورزی مصرف میشه، اما باید این نکته رو در نظر داشت که هنوز هم با بحران کم آبی مواجهیم و باید در مصرف آب صرفه جویی کنیم.
———————————————————————————
کارمندای دانشگاه ما طوری موقع راه رفتن توی راهروها سرشونو بالا می گیرن و سینه رو میدن جلو و با لیوان چایی در دست با چنان تکبری به بقیه نگاه می کنن که انگار پروفسور دانشگاه آکسفوردن. برگه اتو کپی کن بابا
———————————————————————————
امان از پیرمردا. پدرجان شما دیگه سنی ازت گذشته بهتره تو خونه بمونی استراحت کنی یا حداقل با ماشین خودت یا تاکسی رفت و آمد کنی. میای سوار بی آر تی میشی و جا نیست بشینی و اونوقت من که میخوام پیاده شم، نشیمنگاه مبارک رو عقب جلو نمی کنی و مجبورم حرکات موزون برم و جیبم می خوره به این دستگاه پای خر که وصل کردن به میله وسط اتوبوس و یه بار دیگه پونصد تومن از کارتم کم میشه. تکون بده خب.

دیدگاهی بنویسید