روان درمانی اگزیرتانریال

تعدادی از دوستان و آشنایان لطف کردن و با توجه به تجربیاتی که در زمینه خوردن شکست عشقی داشتم درخواست مشاوره هایی درباره امر ازدواج داشتن که در زیر به مشکلاتشون پاسخ گفتم که امیدوارم مورد استفاده ی بقیه هم قرار بگیره.
—————–
-: سلام. دختری هستم ۳۴ ساله که خیلی به ازدواج علاقه دارم اما حوصله شوهرداری ندارم. چند ساله برای فرار از تنهایی یه کاسکو گرفتم که با اون زندگی می کنم.
-: خب من نمی دونم کاسکو کی هست و چیه اما شما نیاز داری که با یک شوهر کاسکول ازدواج کنی. شوهر کاسکول صبح ساعت هفت میره سرکار و ساعت ده شب برمی گرده زود می خوابه که صبح خواب نمونه. اینطوری هم شوهر کردی هم شوهرداری نمی کنی.
-: خب اینطوری که همین کاسکوم هست که
-: واسه همین گفتم شوهر کاسکول دیگه.
—————–
-: آقای دکتر پسری هستم که نامزدی دارم که دماغش شبیه پای اردکه و هرچی بهش میگم حاضر نیست دماغشو عمل کنه و میگه همین دماغم کلی خواستگار داشته و سر همین موضوع همش جنگ دعوا داریم. باید چیکار کنم؟
-: شما جوری با مشت بزن تو صورت نامزدت که دماغش شبیه منقار غاز بشه. بعد اون موقع مجبور میشه بره عمل کنه.
-: اگه عمل کرد و دوباره پای اردک شد چی؟
-: دیگه این هنر شماست که جوری بزنین که غاز و اردکش تلفیق بشه و دیگه سیستم ریستورش از کار بیفته.
-: بعد ببخشید پول دیه ش چی میشه؟
-: بیاه… ببینم راستی واسه دماغ هم خواستگار میاد مگه؟
—————–
-: سلام آقای دکتر. دختری هستم ۲۴ ساله که تک فرزند دختر پدر پیر بالای شصت و پنج سال نیاز به مراقبتی هستم و چون همیشه باید مواظبش باشم تا حالا به همه خواستگارها جواب منفی دادم و نگرانم دیگه نتونم ازدواج کنم.
-: شما برادر هم دارین؟
-: نه چطور؟
-: اگه داشتین از سربازی معاف می شد هار هار هار هار. به نظرم شما هم می تونی معاف از شوهر بشی. حتما اقدام کن.
—————–
-: پسری هستم که چند سال پیش با دختری آشنا شدم و تو این مدت خیلی به هم علاقه پیدا کردیم و قصد داریم ازدواج کنیم. مشکلی که هست اینه که مادرش موقع بارداری ایشون قرص اعصاب مصرف می کردن و حالا ایشون دچار اختلال جنصی شده و حالت ها و رفتارها و کمی هم ظاهر مردونه داره. این مسئله رو که به خانواده م گفتم به شدت برای ازدواج مخالفت کردن و حتی کار به تهدید هم کشید.
-: من فقط به ذکر یه ضرب المثل بسنده می کنم که برادر با برادر باز با باز، کند همجنس با همجنس پرواز. کاری هم که شما می کنی اینه که میری تو گوگل سرچ می کنی اشکین دو صفر نود و هشت یا هیرسا یا اصلا محمد خردادیان. بعد عکسا و کلیپای اینا رو نشون خانواده میدی صد در صد موافقت می کنن.
—————–
-: سلام من عاشق یکی شدم که خیلییی ازم دوره من خییلی دوسش دارم یک جورایی جونمم واسش میدم راستش من عاشق شهرام عبدلی ام. تو رو خدا بگین چیکار کنم فراموشش کنم داره دیوونم میکنه هر شب میاد به خوابم زندگی ندارم از دستش شمارشو دارم پیامم بهش دادم ولی بلاکم کرد.
-:  :-| فکر کنم اگه شهرام عبدلی اینو بشنوه ناشتا تگری بزنه. حالا واسه کامل شدن منوی فرهنگیتون چندتا پیشنهاد دیگه هم دارم که می تونین روشون فکر کنین: مهدی امینی خواه، سید رضا حسینی (همونی که تو سریال ترش و شیرین همش می گفت غلامم)، مجید مشیری (که بیست ساله نقش ها رو از پلیس و قاچاقچی تا پدر پولدار همه رو یه جور بازی می کنه) و سیروس همتی (بازیگر نقش سوم کتک خور سریالای درجه دوی کانال یک).

بازیگران سینما و تلویزیون

دیدگاهی بنویسید


زیباکلام از من خوشش نمیاد

هر آدمی دوست داره که نسبت به هم نوعانش برتری داشته باشه. این حس برتری جویی حد میانگینی داره ولی بعضی ها من جمله خودم شورشو درآوردن دیگه. من که اوباما و مسی و دی کاپریو نشدم و منطقا هیچ وقت هم نخواهم شد و قدر مسلم خدا هم نمی تونم بشم اما بی اندازه دلم می خواد از همه بهتر باشم. وقتی احساس کنم شخصی از لحاظ جایگاه اجتماعی و تحصیلی و هوش و دانش و ظاهر و سلامتی و … از من پایین تره، ناخودآگاه حس فخرفروشی بهم دست میده و از طرف دیگه اگه با یه سلبریتی یا استاد دانشگاه و پزشک معالجی که فوق تخصصشو از آمریکا گرفته یا دخترای زیبا و هرکس که از من موفق تر و رفیع تره مواجه بشم، احساس حقارت و کمبود اعتماد به نفس می کنم.

نمایشگاه کتاب پارسال، حین گذر از راهروها، صادق زیباکلام رو دیدم که تنها داخل غرفه ی روزنه پشت میزی نشسته بود و تک و توک افرادی میومدن تا کتابشونو امضا کنه. منم چون می خواستم ما چگونه ما شدیم رو بگیرم، فرصت رو مغتنم شمردم و با استرس زیاد کتابو دادم برای امضا. یه نگاه بی حوصله ی تحقیرآمیزی بهم انداخت و گفت اسمتون؟ منم که سال قبلش تجربه ی امضاشدگی توسط کامران رسول زاده رو داشتم گفتم حامد. با ناراحتی و کلافگی گفت: فامیلیتون؟ فامیلیمو گفتم. نگو اینایی که برای امضا اسم کوچیک می نویسن آدمای عامه پسند و بی کلاسی هستن و حتما زیباکلام وقتی منو دیده پیش خودش گفته: «اه این جوونای شوت که اسم منو فقط تو بیست و سی شنیدن هم واسه ما آدم شدن اومدن کتابای منو بخرن. این بچه عمرا اگه لای کتابو هم باز کنه. قیافه ش که به بامداد خمار می خوره.»

نمایشگاه امسال هم بواسطه ی بیماری از فاصله ی نیم متر جلوتر به بعد رو وسط مه و دود می دیدم و خوندن اسم غرفه ها و تشخیص جزئیات صورت آدما برام مقدور نبود. از طرفی از دوست عزیزی هم ویروس سرماخوردگی گرفته بودم و بخاطر متاستاز عفونت به گوش هام، صداها رو هم از وسط کائوچو و یونولیت می شنیدم. کم بینایی و بدشنوایی باعث شده بود تعادلم هم حین راه رفتن دچار مشکل بشه و احساس ترس و ناامنی شدید بر من مستولی شده بود. از همه ی آدما می ترسیدم چون اون ها درست می دیدن و می شنیدن و من نمی تونستم. حالا از همه ضعیف تر بودم و همه از من برتر بودن.

قرار بود ساعت سه و نیم زیباکلام بیاد و کتابشو امضا کنه. نیم ساعت قبلش جلوی غرفه خیلی شلوغ بود و همه منتظرش بودن. من اما منتظر نموندم و همون ساعت سه، کتاب جدیدشو گرفتم و رفتم خونه. چند روز بعد عکسی ازش دیدم که سید احمد خمینی رو با ذوق و افتخار خاصی در آغوش گرفته و گویی از اینکه تونسته عکسی در کنار آقای نتیجه بگیره بسیار خوشحاله و احساس غرور می کنه. جا داره بگم که بله آقای زیباکلام، دست بالای دست بسیار است… .

صادق زیباکلام در نمایشگاه کتاب

دیدگاهی بنویسید


جامعه شناسی خودمانی نمایشگاه کتاب

همیشه حسرت می خورم که چرا زودتر با کتاب و کتابخونی درگیر نشدم. من تا قبل از بیست سالگی یه هری پاتر و سنگ جادو رو خونده بودم و سینوهه رو از روی اجبار و کل کل. یه بار که رفته بودم بازی پرو اوولوشن رو از خیابون انقلاب بگیرم، چشمم افتاد به کتاب بوف کور که توی بساط دستفروش بود. خریدم و خوندم و از اون به بعد دیگه افتادم تو خط کتاب و وحشیانه شروع به خرید کتاب کردم و کجا بهتر از نمایشگاه کتاب؟ امسال هم مثل سال های قبل هر دوست دانشجویی رو که داشتم خفت کردم و با سه چهارتا بن، آماده ی نمایشگاه شدم.
قبل از شروع نمایشگاه، تصورم این بود که فقط کسایی که اهل کتاب و مطالعه هستن راهی نمایشگاه میشن و در نتیجه باید با نمایشگاه خلوت تری مواجه بشیم اما روز عید مبعث که رفته بودیم با خیل جمعیتی مواجه شدیم که اکثر قریب به اتفاقشون کتاب نمی خریدن و چیزی دستشون نبود و یا با کیسه های تبلیغاتی قلم چی و ماهان و مدرسان شریف به تفرج می پرداختن. اما روز وسط هفته حتی به نسبت وسط هفته های سال های قبل خلوت تر بود و کسایی که اومده بودن واقعا کتاب می خریدن و لیست به دست دنبال ناشر و کتاب مورد نظرشون می گشتن. نتیجه اینکه پیش بینی من صد و هشتاد درجه غلط از آب دراومد و کسایی که برای تفریح و گذران اوقات فراغت دنبال بهونه و مکان می گشتن، مشتری نمایشگاه بودن و خریدارای کتاب ترجیح می دادن از مغازه ها و فروشگاه های نزدیک تر خرید کنن.
نمایشگاه های کتاب همیشه برای من پر از خاطرات و اتفاقات منتظره و غیرمنتظره بوده اما امسال جز دو بار عاشق شدن و شکست خوردن در لحظه، حادثه ی دیگه ای رخ نداد. فقط از همین تریبون بگم که من عاشق صندوقدار رمان های خارجی نشر چشمه شدم و حتی یه بار هم باهاش حرف زدم. پیمان خاکسار بصورت سرپایی داشت امضا می کرد که تا به من رسید گذاشت رفت. به معشوق گفتم تا نوبت من شد رفت که. گفت ساعت سه میاد. گفتم اوومممم. دختر شاد و شنگولی بود. دماغش رو هم تازه عمل کرده بود. چند روز قبل تر از شروع عشق آتشینم، دوستم به پیشنهاد من کتاب مادربزرگت را از اینجا ببر دیوید سداریس رو خرید. فروشنده کتاب رو پرت کرد. معشوق ما با خنده گفت: «مادربزگتو پرت کردی؟» هییییییییع. کاش روز آخر دوباره می رفتم می دیدمش ولی افسوسک که حال نداشتم دیگه.

دیدگاهی بنویسید


سیزده را همه عالم به در… اه خفه شو

هیچ وقت علاقه نداشتم سیزده به در از خونه بیرون برم و از سر لج هم که شده تو خونه می موندم. من چون عقده ای هستم همیشه با همه چی مخالفم و اگه همه یه کاری رو انجام بدن، من اون کارو انجام نمیدم چون حال ندارم برعکسشو انجام بدم. البته کسی هم نمی دونه که عقده ای هستم واسه اینکه به هیچ کس نگفتم. به همین دلیل فکر می کنن عقده ای نیستم.

امسال هم مثل هر سال تصمیم به تحصن داشتم که ندایی توی گوشم پیچید که می گفت برو بیرون برو بیرون. اولش با خودم گفتم یعنی صدای کیه؟ که بعدش یادم افتاد اسکیزوفرنی حاد دارم و بخاطر آلزایمرم فراموش کرده بودم که اسکیزوفرنی دارم. لباسای تو خونه ام رو درآوردم و لباسای بیرونم رو پوشیدم و چون به نظرم این کار، صحنه ی اروتیکی رو رقم می زنه، هیچ گاه باشگاه ورزشی نرفتم. به هرحال، زدم از خونه بیرون، به صدهزار بهونه … .

توی پارک نزدیک خونه، همه کنار هم و توی هم بساط کرده بودن و جای سوزن کردن نبود. در حال عبور بودم و مشغول عقده گشایی که یکی صدام کرد: «سلام آقای همسایه حالت چطوره؟» یه آقای میانسال بود با موهای سبوس گندمی که دوتا دخترش هم کنارش بودن. تا حالا ندیده بودمش و مخصوصا دخترهاشو که اصلا. سلام احوالپرسی کردیم و اصرار کرد که باید بیای پیش ما و راه نداره. قبول کردم و یه گوشه ی زیرانداز گیر آوردم و نشستم. دخترها هیچی نمی گفتن و منم که محجوب و جلودار و مطهر، داشتم گل های قالی رو پرپر می کردم. باباشون رفت از تو چادر سیخ های جوجه رو آورد و روی منقلی که بین مرز ما و زیرانداز بغلی بود گذاشت.

زیرانداز بغلی پر از آدم بود که رو هم تو هم نشسته و دراز کشیده بودن. بابای دخترا وقتی جوجه های رو منقل رو با بادبزن باد می زد، همزمان با همون بادبزن داشت دندونای آقای زیرانداز کناری رو هم مسواک می کرد انقدر که جا کم بود. با کثافت کاری هرچه تمام، جوجه های نیم پز رو خوردیم و باباهه از تو چادر یه توپ والیبال درآورد و رو به من گفت: «بیا برو با بچه ها بازی کن». بچه ها؟ دختر کوچیکه بلند شد. یه لحظه احساس کردم دارم هوای بوستون رو تنفس می کنم. اما من بزرگه رو می خواستم و اون نشسته بود و داشت استخون جوجه لیس می زد.

یه منطقه ی عاری از سکنه ی یک در یک متری پیدا کردیم و بازی آغاز شد. هرچی پنجه و ساعد می زدم، اون سرویس می زد و تمام سیستم نقاط حساسمون رو آورد پایین. بعد از یه کم توپ بازی، خسته و مریض و عقیم به کانون گرم خانواده برگشتیم.

یه ربعی می شد که ساکت نشسته بودیم و حرفی واسه گفتن نداشتیم. آقای همسایه گفت: «خب داشتی می گفتی.» درسته که من عقده ایِ اسکیزوفرنیک آلزایمری ام اما سر سفره حلال بزرگ شدم و می دونم این جمله یعنی حرف که نمی زنی، گمشو برو دیگه. گفتم با اجازه من کم کم برم. نیم خیز شده بودم که پیش خودم گفتم یه چیزی هم تو تاریکی ول بدیم.

رو به بابای همسایه گفتم: ببخشید می خواستم دخترتونو بگیرم.

با تعجب گفت: باشه ولی با همین چند دقیقه توپ بازی؟

جواب دادم: نه، من بزرگه رو می خوام.

نگاهی به دخترا انداخت و گفت: ولی بزرگه که دختر من نیست. واسه این بغلیاس. جا نبود اومد پیش ما.

فهمیدم این دختر ِ همون مردیه که دهنش با بادبزن مسواک شد. رومو کردم سمت زیرانداز کناری که دیدم جمع کردن رفتن. برگشتم سمت دختر بزرگه دیدم اونم جمع کرده رفته. خداحافظی تلخی کردم و شکست خورده به سوی خونه به راه افتادم.

از سه کنج پیاده رو لنگ لنگان می رفتم که یه مردی از پشت شمشادا پرید بیرون. لاغراندام بود و صورت آفتاب سوخته ای داشت و سیبیل دیوثی گذاشته بود. ملتمسانه و طوری که آدم دستشوییش می گرفت گفت: آقا تو رو خدا یه پولی بده می خوام برم کرج هیچی پول ندارم حتما پَسِت میدم.

خونسردانه دست کردم توی جیب پیرهنم و یه دویستی درآوردم و گفتم: همینو دارم دیگه. برو سر خیابون یه ایستگاه اتوبوس هست.

همچنان ملتمسانه گفت: نه با اتوبوس نمی تونم. بیشتر نداری؟

گفتم: اگه پول داشتم که پیاده گز نمی کردم. می خوای پیرهنمو درآرم بدم بهت؟

یه کم از حالت ملتمسانه دراومد و به حالت بدبختانه همراه با کمی شیطنت در چشم ها فرو رفت و گفت: موبایل نداری؟

گفتم: نه تو خونه س.

گفت: میشه بری بیاریش؟

فقط همینطوری نگاهش کردم و دویستی رو گذاشتم تو جیبش. از سوراخای دماغش خوندم که می گفت یه مو از گاو کندن هم غنیمته.

به راهم ادامه دادم. در حین اینکه قدم می زدم به این فکر می کردم که یه دروغ سیزده هم واسه خودم دست و پا کنم که یکدفعه از توی ذهنم مشتی بر صورتم فرود آمد و فریادی گفت: خاک تو سرت. سیزده رو که بدر کردی، تیتر هم که سیزده را همه عالم انتخاب کردی، دیگه حالمونو بیشتر از این به هم نزن لطفا. گفتم پس چیکار کنم؟ گفت: خفه شو فقط.

غوطه ور در افکار بودم که دیدم یه فراانسان شیک و پیک خوشرویی از رو به رو داره میاد. درجا پی بردم که فرشته وحیه. به هم رسیدیم و بعد از مصافحه گفت: «تو آدم اولترا خوبی هستی و با کارهای خیری که امروز انجام دادی حجت رو بر همه تموم کردی. حالا هم برو و وحی هایی که تا حالا بهت الهام شده رو علنی کن.» شوکه شدم. گفتم: به خدا نمیدونم الهام بود، الهه بود المیرا بود چی بود، ما فقط یه کم توپ کاری کردیم. بعد من اصلا بزرگه رو می خواستم (مقصود از “بزرگ” در اینجا، جسمی و هیکل است و به نظر نمی رسد شعور نویسنده به تشخیص سن افراد از روی ظاهر برسد – مترجم). لب پایینشو به سمت بالا جمع کرد و سری تکون داد و رفت.

هنگ و گیج بودم که چطوری چیو کجا برم علنی کنم که یه تاکسی زردرنگ کنارم توقف کرد. سه نفر عقب نشسته بودن و جلو خالی بود. راننده پرسید: «ببخشید آقا خیابون طالبی کجاس؟» می دونستم کجاست ولی من یک آلزایمری ام. یه نگاه به سمت راست خیابون انداختم. یه نیسان بود که پشتش گرمک می فروخت. یه نگاه به سمت چپ خیابون انداختم که یه گاری بود چاقاله می فروخت و چندمتر اون طرف تر، فرشته رو دیدم که پیاده می رفت. گفتم: اون بنده خدا رو می بینی اونجا؟ اونم داره میره خیابون طالبی. اگه خواستی سوارش کن آدرسو میگه بهت. تشکر کرد و رفت.

واقعا من چقدر خوب و دست به خیرم. از شدت و فشار خوبی همونجا تگری زدم و یاد مرحوم زردتشت افتادم که چه خوش گفت: رفتار نیک، پندار نیک، کِندار نیک.

دیدگاهی بنویسید


معنی کور شدن را گره ها می فهمند

تصور اغلب ما اینه که پدیده هایی مثل مرگ و بیماری برای دیگرانه و برای خودمون اتفاق نمی افته. نوع نگاه دیگه ای هم وجود داره که مسبب وقوع این پدیده ها رو شخص قربانی می دونن و هرچند شاید طرز فکر درستی نباشه اما حداقل خود من همچین نگرشی به این مقوله ها دارم. یعنی مقصر بیماری رو خود بیمار می دونم و مثلا در مورد یه بچه ی اوتیسمی، رو این نظرم که پدر و مادرش باید آزمایش های لازم رو قبل و حین بارداری انجام می دادن که بچه اینطوری نشه. در مورد سرطان و معلولیت و سرماخوردگی و غیره هم به همین منوال. اما حدودا یک ماه پیش اتفاقی واسه ام افتاد که این طرز فکرم رو تعدیل کرد.

از اوایل اسفند موقع کار با کامپیوتر و موبایل و هنگام مطالعه، جرقه هایی رو در گوشه ی چشم راستم می دیدم که اصطلاحا بهش مگس پران میگن و بیشتر در سنین بالا رخ میده و به مرور هم کم میشه و خطرناک نیست. اما اواسط اسفند، یک روز که از خواب بیدار شدم هر دوتا چشمم خیلی شدید درد می کرد و زیر چشمام پف کرده بود، گوشم سوت می کشید و بینایی چشم راستم تا حد زیادی از بین رفته بود و همه چیز رو با اون کج و معوج می دیدم. وقتی هم پلکم رو می بستم، لکه ی سفید بزرگی رو می دیدم و حدسم این بود که شبکیه چشم راستم پاره شده و به شدت وحشت کرده بودم. سعی کردم چند ساعتی بخوابم تا شاید بهتر بشم که بدتر شد و چشم چپم هم کمی از بیناییش رو از دست داد طوری که کلا هیچ متنی رو نمی تونستم بخونم.

صبح روز بعد در حالی که همچنان بینایی هر دوتا چشمم کمتر می شد به متخصص چشم مراجعه کردم که بعد از معاینه گفت شبکیه آسیب ندیده ولی منو به متخصص مربوطه ارجاع داد و یه عکس هم نوشت که از چشمام بگیرم. عکس ها رو به دکتر شبکیه نشون دادم و علائم رو گفتم. گفت برای اطمینان آنژیو هم انجام بدم. با دیدن عکس های جدید، بیماری رو تشخیص داد و برای درمانش کورتون با دز بالا تجویز کرد. یه هفته بعد از مصرف دارو، دید چشم چپم تقریبا بطور کامل برگشت و بعد از یه ماه چشم راستم هم حدود نود درصد بهبود پیدا کرده و البته تعداد قابل مشاهده ای از موهای سرم هم به خاطر این بیماری (سندروم VKH) سفید شدن.

VKH یه بیماری خودایمنیه که چشم و رنگدانه های پوست و مو رو درگیر می کنه و درمان قطعی نداره و تا آخر عمر با من هست و فقط باید امیدوار باشم که دوباره حمله نکنه چون مصرف این داروها باعث شده فعالیتم خیلی کم بشه و همیشه احساس ضعف و خسنگی و بی خوابی داشته باشم. نکته ی خیلی مثبت بیماری اینه که احتمالش هست که از خدمت سربازی که قراره چند ماه دیگه شروع بشه معاف بشم و الان در تناقض احساسی ام که باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

پی نوشت: یه کتاب هم در این باره معرفی کنم. کتاب بیماری اثر هوی کرل یه توصیف فلسفی از دوران سخت بیماری لاعلاج ارائه کرده که خود نویسنده درگیرش بوده. تازه شروع به خوندنش کردم و به نظر کتاب خوبی میاد. کلا کتاب های “تجربه و هنر زندگی” نشر گمان کتاب های خوبی هستن و برای کسایی که به فلسفه با زبان ساده علاقه دارن می تونه جالب باشه.

بیماری - هوی کرل

آپدیت نوشت: اواسط اردیبهشت بیماری مجددا عود کرد منتها این بار توی بخش دیگه ای از چشم که باید قطره ی کورتون بریزم (اسم این عارضه یووئیت قدامی هستش. عارضه ی قبلی هم یووئیت خلفی یا کوروئیدیت). البته در حال حاضر تا حد زیادی بهبود پیدا کرده و تاری دید و قرمزی چشمم کمتر شده.

دیدگاهی بنویسید


بیشعوری‌های فضای مجازی

خیلی زمان زیادی از شیوع گروه های پیامرسان ها نمی گذره اما در همین مدت، خیلی ها و حتی خود من و شما رفتاری توی گروه ها داریم که رو اعصاب دیگرانه و به نوعی بیشعوری به حساب میاد. البته بخاطر کتاب معروف بیشعوری از این تعبیر استفاده کردم و اصطلاح درست تر شاید “رفتار غلط” باشه.
۱- برادر من! اخوی! وقتی وارد یه گروه میشی، یه سلامی علیکی. بعضی از همجنسان عزیزم هنوز وارد گروه نشده میرن سراغ لیست اعضا و از بالا تا پایین به همه دخترای گروه پیام میدن. داداش عجله داری؟ خب این راهش نیست. بهت پیشنهاد می کنم یه سر چهارراه سجادیه قم بزنی کارت زودتر راه میفته.
۲- این مورد هم بیشتر در مورد پسرا صدق می کنه. وقتی تازه به یه گروه دعوت شدین، اول خودتونو معرفی کنین و یه کم لال باشین تا با جو گروه آشنا شین بعد تراکتورو روشن کنین. ممکنه اعضای گروه از اعداد مورد علاقه شما خوششون نیاد و حتی برای اولین بار در زندگی پاستوریزه شون باشه که همچین چیزایی می شنون و ممکنه چشم و گوش و دهن و غیره شون باز شه.
۳- زاکربرگ هم انقدر تیریپ مدیریتی نداره به جان یه دونه بچه م و جفت نوه هام. مدیررررر گروه از حرف طرف خوشش نمیاد ریمو می کنه. طرف حرف نمی زنه، ریمو. شوخی می کنه، جدیه، لوسه، عکس پروفایلش زاقارته، از دم ریمو. بابا عمه منم بلده گروه درست کنه مدیر شه خب. یه کم بیا پایین مایین پیش ما فقیر فقرا، گدا گودولا. یه مدیر گروه جوک بود می گفت هرکی فعال نباشه ریمو می کنم. کلا چهل نفر بودیم. من هم ریمو کرد و نفهمیدم عاقبت کار گروه چی شد. فکر کنم آخرش خودش واسه خودش جوک می ذاشت می خندید.
۴- “دوستان عزیز! توی این مدت که کنار شما بودم خیلی بهم خوش گذشت. خوبی بدی دیدین حلال کنین. من میرم لطفا دیگه کسی منو نیاره تو گروه.” هرکس تو گروه این حرفا رو زد، بلادرنگ بهش بگین هری به سلامت. خوش اومدی. شَرت کم.
۵- بیست نفر دارن با هم حرف می زنن، بعد یه گوجه سبزی که دو ساله هیچ پیامی نداده یه دفعه میاد میگه “ما رفتیم، شب بخیر همگی.” تو که تا حالا نبودی، از الان به بعد هم نباش. شب بخیر هم به مامی جون بگو که دوزار آدم حسابت کنه.
۶- طرف دو ساعت تند تند یه ریز پیام میده اونم فینگلیش، بعد نوبت به بقیه می رسه که یه کم نفس بکشن و با هم حرف بزنن، یهو لفت میده. بعد که دوباره حرفش میاد جوین میده و به همین ترتیب. یعنی دوست دخترم هم این کارو بکنه بلافاصله باهاش کات می کنم. یه فحش چارواداری هم قبل از بلاک کردنش واسه ش پیام میذارم.
۷- بعضیا تو هشتاد و خرده ای گروه عضون، اعضای هر هشتادتاش مثل هم. حالا مثلا توی یه گروه اکبر نیست، یه گروه کوکب نیست و … . یه کم با هم بسازین خب. لب و روی همدیگه رو ببوسین و با هم خوب باشین. راحت میشین به خدا. این گروه ها هم یه کاسه میشه. شکنجه میدین چرا خودتونو.

۸- هفتاد نفر دارن درباره اتوریته کلیسا در قرون وسطی بحث می کنن، بعد یه خیارشوری میاد یه جوک دویست خطی وسط حرفاشون میذاره. من فاز این آدما رو بفهمم حتما بعدش خودمو دار می زنم بس که زندگی واسه م پوچ میشه بعدش.
۹- حتما با این عبارت برخورد کردین: “بیا پی وی”. نه عزیزم برای چی پی وی آخه؟ بیا برو تو یه جای دیگه که هم گرمه و هم البته تاریک. وقتی به یکی خصوصی پیام بدی، دویست جا نوتیفیکیشن میاد واسه طرف، دیگه تو گروه گفتنت چیه؟ عقده پی وی داری؟ عقده حقارت داری؟ عقده ی ادیپ؟
۱۰- دو هزار تا پیام واسه دو نفره که دارن با هم حرف می زنن و بقیه اندازه پهن گاو از چیزایی که اینا ترشح می کنن سر در نمیارن ولی یه نفر حتی پا نمیشه بهشون بگه خفه شید تو رو خدا.
۱۱- بعضیا یه دفعه بی هیچ حرفی یهو از گروه لفت میدن. این حرکت مثل این می مونه که طرف شلوارشو وسط جمع بکشه پایین و روی بقیه اعضای گروه، قضای حاجت شماره دو کنه. گفتن یه خداحافظی خیلی هم سخت نیست. می تونی بگی: “بچه ها خیلی معذرت می خوام، من دستم تا آرنج تو چرخ گوشت گیر کرده و فعلا نمی تونم کنارتون باشم. اگه قابل دونستین که بعدا به حضورتون شرفیاب میشم، اگه هم نه که خاک تو سرم”.
۱۲- طرف میاد پست های یه کانال رو رگباری فوروارد می کنه. احساس کول بودن می کنی؟ احساس نکن عزیزم، انگشتت خسته میشه. ما خودمون میریم تو کانالش می بینیم، شما زحمتت میشه دهن ما رو سرویس کنی آخه. آفرین. یه دونه بذار. کمتر هم فحش می خوری.
۱۳- دوستانی هستن که مثل خیار درختی می مونن. تو گروهِ چت که همه فقط چت می کنن، میان فقط صفر می کنن و میرن. سه سال می گذره و هنوز چیزی نگفته و از قضا داداشش تازگی رفته ترکیه لباس زیر وارد کرده. یه دفعه میاد دویست تا پست تبلیغ لباس زیرهای داداششو میذاره. خب اون لباس زیرا تو حلقت.
۱۴- سی ثانیه میری دستشویی قضای حاجت شماره یک کنی و خشک و خالی می کشی بالا و دست نشور تیز میای پای تلگرام. یهو چیزی می بینی که درجا حاجت یک و دو رو با هم می زنی؛ بیست هزارتا پیام تو سی ثانیه. بعد نگاه می کنی می بینی یه نفر نوزده هزارتا پیام رو بصورت تک کلمه فرستاده. هیچ کس هم بی جواب نذاشته و اگه جواب یکی رو نده فکر می کنن نقش خیار درختی رو تو گروه داره. کاش تو آپدیت های بعدی قابلیت محدودیت پیام تو گروها اضافه بشه که مثلا هرکس توی ۲۴ ساعت بیشتر ۱۰۰ تا پیام نتونه بده. به امید آن روز.

دیدگاهی بنویسید