شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

نوشتن بعد از یه مدت نسبتا طولانی خیلی سخته. مخصوصا وقتی حس و انگیزه ای واسه نوشتن وجود نداشته باشه. پس با بی حوصلگی تمام شروع به تحریر این سطور می کنم!

چند شب پیش توی حال و به قول دوستی سالن خونه امون بودم که ناگه از خیابان صدای جیغ زنی میانسال و بعدش یه فحش کش دار بلند شد. جیغ ها ادامه دار بود و صدای گاز پرفشار موتور و فریادهای بگیرینش بگیرینش کاملا مشخص می کرد که یه موتوری کیف یه خانومه رو زده. دیر به صحنه رسیدم و هرچه از پنجره بیرونو نگاه کردم اثری ازشون نبود. بعد نشستم با خودم فکر کردم. اینکه اگه من توی خیابون بودم چه عکس العملی نشون می دادم؟ می پریدم با لگد می زدم به موتوریه یا مبهوت نگاه می کردم؟ اصلا اگه خودم جای زنه بودم چیکار می کردم؟ اصلا روم می شد داد بزنم؟ اون لحظه چه حسی داشتم وقتی اتفاقی افتاده که اصلا انتظارشو نداشتم؟ نمی دونم. از این به بعد سعی می کنم کیفمو محکم تر بچسبم.

دم در ورودی یکی از ایستگاهای مترو یه پیرزنی میشینه و جوراب مردونه میفروشه. همیشه هم اونجا هست. زمان هایی که قوت داشته باشه از همه خواهش می کنه ازش جوراب بخرن. میگه جوون یه جوراب بخر سر ظهره. خدا حاجتتو بده. و همینطور پشت سر هم میگه و میگه و میگه. هفته ی پیش چندتا پله که ازش رد شدم برگشتم. من آدمی نیستم که جلو چشم بقیه به کسی کمک کنم. با اینکه دلم بی نهایت میخواد از بعضی دستفروشا چیزی بخرم یا خودمو با ترازوشون وزن کنم اما جدا روم نمیشه. دیروز بازم تو یکی از ایستگاها زنی رو پله ها نشسته بود و یه ترازو گذاشته بود جلوش. هیچی نمی گفت، فقط رو ترازوش با ماژیک نوشته بود بچه محصل دارم. بیرون از ایستگاه دستفروشا غوغا می کردن و مردم هم ازشون می خریدن. ولی ندیدم کسی اینجا خودشو وزن کنه.

این همون پیرزن نیست ولی چه فرقی می کنه

از پله ها اومدم پایین و گفتم چنده جورابا؟ گفت اینا سه تومنه اینا دو تومن. طوریکه منو ترغیب کنه گفت این سه تومنیا نخ خالصه. گفتم حالا یه تخفیفی بده. گفت باشه دو و پونصد. می دونستم که سه جفت این جورابا این قیمتو داره. یه دونه برداشتم. گفت یه دونه میخوای؟ جدا دلم میخواست یکی دیگه هم بردارم ولی پول از جیب خودم نیست. گفتم آره.

همیشه حس خاصی نسبت به مرگ داشتم. بقیه رو نمی دونم اما من خیلی بهش فکر می کنم. اوقاتی که احساس ضعف وجودمو می گیره دلم میخواد تجربه اش کنم اما شدیدا ازش می ترسم. می ترسم چون تجربه ی جدیدیه و من همیشه با تجربه های جدید مشکل داشتم. به این فکر می کنم اونایی که تو اتوبوسن و یکدفعه دیگه نیستن شده به این فکر کنن که هر آن ممکنه بمیرن؟ اتوبوس رو از این جهت گفتم که این چند ماهه خیلی با اتوبوس سر و کار دارم. هر لحظه امکان داره تصادف بشه و منم بمیرم. اصلا امکان داره همین الان توده های سرطانی توی بدنم مشغول فعالیت باشن و منم بی خبر. واقعا فکر کردن به مرگ تمام انگیزه ها رو از بین می بره.

چند وقت پیش توی اف بی به پیجی برخوردم که صاحبش مُرده بود. حدودا یک سال و نیم پیش. دوستاش اما هنوز براش می نوشتن و روی والش یادگاری میذاشتن. عکس قبرشو گذاشته بودن عکس کاورش. حتی تصویری ساخته بودن که دختره بالای قبرش وایستاده و به دوربین لبخند می زنه. این موضوع واقعا برای من وحشتناک بود. اگه من بمیرم چه اتفاقی می افته؟ کیا ناراحت میشن؟ کِی از یاد همه میرم؟ میشه یکی که هیچ وقت منو ندیده از مرگم ناراحت بشه؟ تکلیف چیزایی که مال من بودن چی میشه؟ و n تا پرسش دیگه.

شاید اگه یاس و آمین می دونستن که با آهنگاشون چه تاثیری روی روحیه ی یه نفر میذارن، ترجیح می دادن آهنگای شیش و هشت بخونن! آهنگ جدیدشونو برای دانلود نمیذارم ولی این روزا زیاد گوش میدمش. خواستین دانلودش کنین. اما می تونین آهنگ مرگ قوی حبیب رو دانلود کنین. وقتی آهنگ شروع میشه و شروع به گیتار زدن می کنه، مو به تن آدم سیخ میشه.

دانلود آهنگ مرگ قو از حبیب

لینک کمکی

آپدیت نوشت: متاسفانه امروز یعنی ۲۱ خرداد ۹۵ حبیب فوت کرد. با حجمی عظیم از خاطرات کودکی و نوجوانی من و خیلی از ماها. فکر نمی کردم یه روز بخاطر مرگ یکی از آدمای معروف انقدر ناراحت و غمگین بشم. نمی دونم چی بگم. شما  اگه دوست داشتین همینجا کامنت بذارین.

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرند

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

۱۱۱ لایک
دیدگاهی بنویسید


دورویی افتخار ماست

اگه الان برید از هرکسی بپرسین آرزوتون چیه؟ واسه کلاس گذاشتن هم که شده میگه عدالت باشه تو دنیا، صلح و آزادی باشه همه جا، کسی تو زندان نباشه، کسی مریض تو بیمارستان نباشه، همه با هم دوست باشیم و از این حرفا. کاری به ریا بودن و نبودن این حرفا ندارم و البته تمامشون هم خیلی آرزوهای خوبی هستن و همه اینا رو میخوان اما چرا کسی نمیگه آرزو دارم مردم دنیا بیشتر خداپرست باشن. دلشون خدایی تر باشه. زندگی همه طوری شده که اولویت وجود خدا تنزل پیدا کرده و دیگه کسی براش مهم نیست که خدا هست یا نه.

طفیل که بودم بابام منو نمی برد هیئت و تا الان هم نشده تو عزاداریا باشم. از سینه و زنجیر زدن بدم نمیاد اما چون کلا با تجربه های جدید مشکل دارم و دچار استرس میشم، فکر نمی کنم یه دفعه متحول بشم و البته تازگیا حس می کنم عزاداری محرم و ایام دیگه با صداقت انجام نمیشه. وقتی مجری مذهبی با نسوان عشق و حال می کنه، وقتی مداح سینه چاک شبی n تومن پول می گیره و میره با دوست دخترش قلیون می کشه، وقتی پسرا یکی دو ساعت مشغول اتو کردن موهاشونن و واسه جلب توجه لباسای عجیب غریب می پوشن و دخترا غرق آرایش میشن و کلی مورد دیگه، واسه شرکت تو عزاداری انگیزه ای بالاتر از اعتقادات میخواد.

البته درسته که خیلیا با صداقت عزاداری نمی کنن اما نفس کار، اینکه مقدسات حفظ بشه خیلی با ارزشه. هستن کسایی که هنوز هم بخاطر عشق و علاقه اشون عزاداری می کنن اما بعضیا تریپ روشنفکری برمی دارن و کل واقعه و مراسم رو زیر سوال می برن و سوژه درست می کنن واسه خندیدن بهش. کسایی که حتی دو خط کتاب درباره عاشورا نخوندن و حتی کتاب معمولی هم نمی خونن یکدفعه عالم دهر میشن و تز دکترا از خودشون ول می کنن. اینکه کسی نسبت به واقعه بی تفاوت باشه خیلی منطقیه و اعتقاد نداره اما کسی که دشمنی می کنه و عقده هاش رو با توهین و تمسخر خالی می کنه واقعا نفرت انگیزه. هیچ دلیلی برای مسخره بودن این قضیه وجود نداره و اکثر حرفا فقط برای اینه که طرف بگه من تافته ای جدا بافته ام.

یکی از کسایی که عکس پروفایلش همیشه پر از شیشه های پر و خالی مارک های مختلف مشروبه و افتخارش اینه که همیشه یکی هست که باهاش رابطه ی جن$ی داشته باشه و ابایی از گذاشتن عکسای پارتی و مهمونیش نداره، یه دفعه میاد عکسشو واسه محرم تغییر میده و یه عکس از خودش درحالیکه سیاه پوش امام حسینه و داره سینه می زنه میذاره. آدما دروغ میگن، تهمت می زنن، حق همدیگه رو می خورن اما هیچ کس علنی نمیگه من دروغگوام و خیلی هم باحالم. ولی نمی دونم چطور شده بعضیا به کثافت کاریاشون افتخار می کنن و بقیه هم بهشون افتخار می کنن. وقتی علنی میگی من عرق خورم دیگه نباید بگی حسینی ام که چهار نفر بعدن نگن دیدین گفتیم همه مذهبیا اینطورین؟ نمی دونم، واقعا الان باید برای کی متاسف باشم؟

تو دنیایی که جای زشتی و زیبایی عوض شده و ریا همه گیر، چطور میشه به مقدسات اعتقاد داشت وقتی می بینی کسایی که معتقد بالفطرن در باطن حالشون از اعتقاداتشون به هم می خوره. پس بهتره همون آرزوی آزادی و عدالت داشته باشیم و خودمون و دیگرانو با شعار خداپرستی انگشت نما نکنیم.

دیدگاهی بنویسید


نرم افزار ساخت درایو مجازی

واقعا من چرا انقد خرم؟ و این پرسشی­ست که هماره از خودم می پرسم. و به جان دادمش آب. به هرحال بدون هیچ مقدمه و فهرستی میرم سر اصل مطلب. خب شاید برای شما و ما و همه پیش اومده باشه که نیاز به یک درایو مجازی پیدا کنن و مثل من که مهندس سافت افزارم ندونن درایو مجازی چی چی هست و چطوری باید پوشیدش اصلا. اما خب، از اونجایی که من مهندسم و مدرکم هم چند ماه دیگه آماده میشه که برم بگیرم و دهنم صاف شده، راه حلی یافتم برای این موضوع که به صمغتون می رسونم.

بعضی بازیا و برنامه ها هستن که فقط با سی دی و دی وی دی دونه ای هزار و صد تومن اجرا میشن و اگه سی دی تو دستگاه نباشه نمیشه. خب آدم ها هم گشادن و ضمنا مگه دی وی دی رام چقدر عمر داره بدبخت؟ الان سی دی رایتر و دی وی دی رایتر من عمرشونو دادن به شما و من دی وی دی ها رو با استفاده از خودم (بدن خودم یعنی) اجرا می کنم و خیلی هم بدبختم در این زمینه. خب حالا اگه یه شخصی نخواد هی سی دی بذاره تو دستگاه باید کیو ببینه؟ یا غیر از این. بعضی سایتای دانلود، نصب بازیاشون نیاز به درایو مجازی داره که اینا خوبه؟

یه نرم افزار درایو مجازی هست به اسم DAEMON Tools که شخصا حالم ازش به هم می خوره و یادآور خاطرات تلخ کودکیمه. اما برنامه ی Virtual CloneDrive که هم با اون گوسفندش حال می کنم هم با محیط کاربریش. بعد از نصب یه درایو مثل دی وی دی درست می کنه و کافیه فایل iso یا zip یا هر کوفت دیگه ای رو با این نرم افزار Mount کنین. روش کار هم به این صورته که روی فایل موردنظر راست کلیک می کنین و Mount رو انتخاب می کنین. نخواستین هم UnMount رو می زنین. حالا من یه ورژن تقریبا جدیدش رو میذارم واسه دانلود ولی اگه جدیدترش رو خواستین برید گوگل.

دانلود نرم افزار Virtual Clone Drive

دیدگاهی بنویسید


ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

موبایل راننده زنگ خورد. گفت بلیتا ردیفه و فقط مونده ویزا اوکی بشه. گفت به لیلا بگه خودش می دونه. گفت باشه. گفت قربانت. قطع کرد و دوباره زنگ خورد. گفت خانوم محمدی من تا آخر هفته بهتون می رسونم. گفت یه کاری برام پیش اومده. گفت خدافظ. دوباره نفر اول زنگ زد. گفت دستت درد نکنه. بعد برگشت به من گفت چند روز با خانواده میخوام برم استانبول دنبال کاراشم. گفتم دولار از کجا میاری؟ گفت با تور میرم … جور میشه.

یه نیگا بش انداختم که خیلی خوشحال بود. یه نیگا به خودم انداختم که ناراحت بودم. واقعا تو این وضع گرونی و قیمت عجیب ارز چه اصراری داری بری مسافرت خارج؟ من می دونم دیگه. زنت گفته چطو شوهر نازی بردتش سن پترزبورگ اونوقت تو منو تا شابدولعظیم هم به زور می بری. بعد انقد پرچ شده که راضی شدی ولی واسه خرج و مخارجش افتادی به پت پت و داری با پرایدت مسافرکشی می کنی. خوشحالم هستی؟ می خندی؟ رسول کربکندی…

حالا این هیچی. اینکه راننده تاکسی میخواد بره استانبول به من چه ربطی داره؟ من یک مسافر دون پایه ام که ماتحت پیاز هم نیستم. بابای من هم چنین اخلاقی داره که اخبار خونه رو رایگان در اختیار خاص و عام میذاره و کلا خانوادتا اینجوری شدیم. برای مثال، من اگه برم بقالی سر کوچه دوتا شور*ت بخرم بیام هنوز تن نزده تلفن زنگ می خوره که اِ حامد ش*رت خریده مبارکه. حالا البت من خودم کم کم آموخته ام که کمتر اسرار زندگیمو به کسی بگم ولی باز میگم دیگه چفت و بست که نداره.

یه عمویی هم دارم که اخلاقش سیصد و شصت درجه با بابام توفیر داره. یعنی یه سال بود بازنشست شده بود هیشکی نمی دونست. یا مثلا چند ماه بود ماشینشو عوض کرده بود و وقتی بقیه متوجه شدن که با ماشینش رفت شهرستان خونه مادربزرگم. خب اینجوری هم خوب نیست. حالا مثلا می خوردیم ماشینشو؟ چشم می زدیم؟ می مردیم؟

دبیرستان که بودیم یه پسری بود کنار من مینشست و اسمش پژمان ک بود. کلا پسر خوبی بود و چهره ای شبیه یوزپلنگ آسیایی داشت. این بچه هنو دو ماه از سال نگذشته بود که به همه گفت میخوام برم آمریکا. می گفت با باباش میخواد بره و هرچی می گفتیم چون چرا؟ می گفت میخوام اونجا درس بخونم. ما هم که خر بهمون گفته بود زرشک باور کردیم و پیش خودمون گفتیم لابد مامانش هم چندوقت دیگه بهشون جوین میشه دیگه. خلاصه این بشر به اندازه چاه فاضلاب دهنمونو سرویس کرد بس که گفت میخوام برم آمریکا. مثلا می گفت مامانم گفته میری اونجا سرت همیشه زیر باشه که اونجاها بده دیگه آره. مام که شناختمون از آمریکا در حد لیلا فروهر بود هی دهنمون آب می افتاد.

به هر روی روزی از روزها دیگه نیومد و من شدم سلطان نیمکت. اما همون روز یکی دیگه از دوستان برای تفنن اومد پیشم نشست و از هر دری زر زدیم تا اینکه گفت پژمان ک بهم گفت مشکل تنفسی داره و فقط آمریکا می تونن عملش کنن. واسه همین خونه اشون رو فروختن رفتن اندیشه (یه شهرکیه اطراف تهران) تا هزینه اش جور بشه. خدا بزنه تو دهنم اگه گفته باشم ولی نمی دونم چرا همه یهویی فهمیدن و سوژه خنده اشون جور شد. مثلا قبل از شروع کلاس یکی کله اش رو از در کرد تو و درحالیکه همه فریاد می زدن برو بیرون برو بیرون گفت سعید محمدی تو این کلاسه؟ بعد چندتا از بچه ها گفتن نه الان پیش پژمان ک عه. هار هار هار … و البته من چقدر از این سعید محمدی خاطره دارما.

خلاصه فرزندان و نوباوگان عزیز من. سعی کنین در پاسداشت اسرار خود و دیگران حد میانه رو رعایت کنین و دروغ نگین و چرت نگین و همه چی رو نگین و هرجا میرین به هم بگین نگین نگین نگین نگین. من در همین لحظه تصمین گرفتم اسم بچه امو بذارم نگین. والسلام. -: آقا مبارکه بچه اتون پسره. -: پسره؟ مشکلی نداره اسمشو میذارم چگین. هه هه هه …

دیدگاهی بنویسید


نئاندرتال ها

یه چند وقت قبل داشتم از کنار دکه ی روزنامه فروشی رد می شدم که چشمم خورد به بسته ای که روش نوشته بود چهارتا مجله هزار و دویست تومن. منم که خوره ی مجله و روزنامه و کاغذم، خریدمش. بعد آوردمش خونه و کلی با خودم حال کردم سر همین موضوع. یکی از مجلات داخلش دانستنیهای شونزده هزار سال پیش بود و خب این تیپ مجلات قدیمی نمیشن.

همینطور که تورق می کردم به مطلبی رسیدم که عکس یه چندتا انسان اولیه داشت. همیشه برای من این سوال بوده که چرا همه انسان های اولیه ای که ما دیدیم مذکر بودن و خیلی دوست دارم بدونم زن های اون موقع چه ریختی بودن و آیا مردهای اون زمان چطو حاضر می شدن با ایشان وصلت کنن. بگذریم. اون تصاویر در اصل عکسای انسان های نئاندرتال بود که درواقع پسرعموهای چوچولوی ما محسوب می شدن و قربونشون برم خیلی فیت و عضله ای و بی اعصاب بودن.

مامانت قربونت برهمامانت قربونت بره

این بندگان از همه جا بی خبر توی اروپا و بخش غربی آسیا زندگی می کردن و دور هم خوش بودن و می گفتن و می خندیدن و یه کم هم با انسان ها شیطونی می کردن و خلاصه اصل حال. این دوستان گرام خیلی هم پیشرفته بودن و مدارکی دال بر اینکه خودشونو آرایش می کردن هم پیدا شده و این موارد نشون میده که هرکی بیشتر آرایش کنه پیشرفته تره و مثلا من که آرایش نمی کنم یک الاغ هستم که پالونی روی دوشمه و هیچی حالیم نیست و سرم تو آخور خودمه و فقط تو خوبی می فهمی.

اینکه این عزیزان چطوری منقرض شدن هنوز دقیق مشخص نیست اما بعضیا میگن تغییرات آب و هوایی بوده و بعضی میگن انسان ها نابودشون کردن. اما عده ای از محققان هم رفتن خیر سرشون تحقیق کردن و به این نتیجه رسیدن که نه که خانومای نئاندرتال خوشگل مشگل بودن و بزک دوزک می کردن، مردای انسان هم ازشون خوششون اومده و اینقدر مخشونو زدن که دیگه نرفتن سمت مردای نئاندرتال و بالطبع اونا هم که حلزون نبودن تنهایی بچه دار بشن لکن منقرض شدن.

به هر روی من مثل این اساتید گشاد، سرنخ رو بهتون دادم و حالا اگه بیشتر علاقمند بودین می تونین برید سرچ کنین و ببینین دنیا دست کی بوده و الان دست کیه و به خانوم ها هم توصیه می کنم کمتر آرایش کنن زیرا که نسلمون منقرض میشه و اون وقت نئاندرتال ها میان می خورنتون.

دیدگاهی بنویسید


کرش کردن فایرفاکس و پردازش Plugin-Container

تو دانشگاه بودیم و یکی از دوستان لپ تاپشو پهن کرده بود و تو اینترنت دنبال موضوعات علمی ملمی می گشت. مرورگرش اینترنت اکسپلورر بود و هی می هنگید و سرعتش کم بود. دوست داغون دیگری پیشنهاد کرد که کروم رو نصب کنه و در این لحظه رگ غیرت من دچار تورم شد و گفتم مگه فایرفاکس چشه؟ کروم چیه هیچی نداره لخ*ته؟ گفت نـــــع خیلیم خوبه و همه چی داره تازه مث فایرفاکس هی کرش نمی کنه. گفتم فایرفاکس کرش می کنه؟ گفت آره. گفتم عمه ات کرش می کنه.

اومدم خونه و یه بوس واسه فایرفاکس فرستادم و بغلش کردم. چندی گذشت و دیدم دهن سی پی یو داره صاف میشه و یه پروسسی داره گه زیادی می خوره. اسم این پروسس Plugin-Container.exe بود و تا مدت های مدید فکر می کردم کار IDM باشه و هی دستی اندش می کردم. خلاصه دیدم اینطوری نمیشه و علاوه بر سی پی یو دهن خودمم داره سرویس میشه بس که سیستم کند شده. خلاصه یه سرچی تو نت زدن و دیدم کار، کار این فایرفاکس مادر مرده اس که پلاگین فلشش مشکل پیدا می کنه و خودش کرش.

از اونجایی که عاشخ فایرفاکس بودم و کلهم زندگیم تو هیستوریش بود گشتم دنبال راه حل و انواع و اقسام عملیات های غیرممکنو انجام دادم و جواب نداد تا بالاخره کلیپی تو یوتیوب پیدا کردم و دیدم و انجام دادم و درست شد.

حالا اگه شما هم فایرفاکس دارین و Plugin container دمار از روزگارتون درآورده این کاری که میگم بکنین:

فایرفاکس رو باز کنید و تو قسمت آدرس بار عبارت about:config رو وارد نمایید.

حالا دکمه ی I’ll be careful, I promise! را با انگشتان مبارک بفشارید.

تو قسمت Search عبارت dom.ipc رو سرچ کنید.

حالا روی dom.ipc.plugins.enabled دو بار کلیک کنید تا false بشه.

حالا فایرفاکسو ببندید و بعد که دوباره وازش کنید می بینید چه سرعتی خفنی پیدا کرده و هم سی پی یو نفس راحتی داره می کشه.

پی نوشت: میخوام زین بعد دو زار مطالب تخصصی و کاربردی هم کار کنم. واس همین یه صفحه جدا درست می کنم و این مطلب همراه مطالب آتی میره تو اون صفحه. به هرحال یه کم باید به فکر آمار بازدید هم باشم دیگه.

دیدگاهی بنویسید