معرفی رمان خداحافظ گاری کوپر

به یاد ندارم که هیچ تابستونی هوا یکدفعه اینقدر خنک شده باشه که مجبور بشم زیر پتو بخوابم. خیلی با این وضعیت حال می کنم. شاید بزرگتر که شدم برم اتریش. اما این تغییر آب و هوایی یه پیام هم داره که اگه خدایی وجود داشته باشه هنوز میشه بهش امیدوار بود. کسی که هوای تابستونی رو زمستونی می کنه حتما کارای کوچیکتر هم می تونه انجام بده.

بعضی وقتا شروع به خوندن یه رمان می کنم و اواسط کار خسته میشم. مثلا رمان تهوع رو دوست داشتم هرچه زودتر تموم کنم و واقعا حوصله سربر بود. رمان گور به گور ویلیام فاکنر هم به همچنین. توضیحات اضافه و روند کند داستان خیلی اذیتم می کنه و از اون بدتر شرح و بسط روابط پسر دختری. مثلا رمان یوسف آباد خیابان سی و سوم که واقعا رو اعصابم بود.

تعریف رمان خداحافظ گاری کوپر رو زیاد شنیده بودم. تعریف نویسنده اش ، رومن گاری رو هم. اما این رمان تعریفی رو یه ماهه تموم کردم و این زمان برای یه داستان سیصد صفحه ای خیلی زیاده. دلیلش اینه که به زور می خوندم. هفتاد صفحه نخست و فصل اولش تقریبا عالی بود. اما بقیه اش افتضاح. ورود عشقای آبکی و زیرشکمی گند زد به همه چی. ریتم داستانی رمان خیلی خیلی کنده و کلشو می شد تو چند صفحه هم درآورد. نمی دونم شاید کسایی باشن که از رمان خوششون اومده باشه ولی من نه تنها خوشم نیومد بلکه بدم هم اومد!

نکته ی مهم تر اینه که نویسنده اصرار داره نقش ابزاری بودن زن رو توی چشم خواننده کنه. اصرار به روابط زیرشکمی و استفاده از الفاظ رکیک خیلی توی ذوق می زنه. می دونین ، جدا از همه ی اهدافی که نویسنده دنبال می کرده ، گویا یکی از اهدافش این بوده که عشق و علاقه بدون س*س ممکن نیست. این مسئله واقعا عذابم می داد ، علی الخصوص به این دلیل که از این مورد خاطره ی بدی داشتم.

یه مقایسه کلی بین لنی – شخصیت اصلی رمان خداحافظ گاری کوپر – و هولدن کالفیلد – شخصیت اول رمان ناطور دشت – منو به این نتیجه رسوند که باید از لنی متنفر باشم در حالیکه طرز فکر هر دو شخصیت تقریبا مشابه همدیگه اس. لنی بی خیال دنیا شده اما س*س رو کنار نمیذاره و همیشه بساطش به راهه. واقعا اگه قراره دنیا رو به اهلش بسپاریم پس این کارای دنیوی چیه دیگه. اما هولدن اینطوری نیست. حتی وقتی برای اجاره ی فاحشه پول پرداخت می کنه بهش میگه که بیا یه کم با هم حرف بزنیم. بعدش لنی خیلی پسر خوشگل و جذابیه و از این جذابیتش هم سوء استفاده می کنه برای زدن مخ دخترا. بعد که به راحتی مخشونو زد میره رو کار. اما هولدن دوست داره این کارو بکنه اما کسی بهش پا نمیده و اصلا این کارو بلد نیست. بخاطر همین دلایل پیش پا افتاده هولدن رو دوست دارم و از لنی بدم میاد.

در کل اگه دوست دارین یکی از رمان های قشنگ قرن گذشته رو بخونین ، به هیچ عنوان خداحافظ گری کوپر رو پیشنهاد نمی کنم. داستان پر از توصیفات زشت و الفاظ رکیکه و به حدی هم تکرار می کنه که روح و روان آدمی رو جر میده. هیچ نکته ی عمیقی هم نداره و منظور کلیش اینه که بی خیال دنیا باش و سعی نکن تغییرش بدی چون نمی تونی. همین.

دیدگاهی بنویسید


بیا کز غیر تو بیزار گشتم

سلام خسوفم!

خدمتت عرض کنم که چند روز پیش و دقیقا شبی که بارش ها شروع شد بیرون بودم و با ماشین بابام داشتیم به سمت خونه برمی گشتیم. در حال حرکت بودیم که از محلی گذشتیم که حس عجیبی نسبت به اون مکان داشتم. تا حالا توی شب از اونجا رد نشده بودم. یک دفعه حالم دگرگون شد. منقلب شدم و به تحول رسیدم. تحولی که شب قدر هم نتونسته بود در من ایجاد کنه.

خسوف خوبم! این وقتا خیلی تاثیرپذیر شدم. از جملات و رفتارها و اتفاقات ، تحت تاثیر قرار می گیرم. دلیلش اینه که گیر کردم. نمی تونم هدف اصلی زندگی رو مشخص کنم و برای روش زندگی ، بین ایدئولوژی های مختلف واموندم. هر زمان که طرز فکرم رو عوض کردم به تضاد رسیدم. برگشتم به عقب.

خسوفکم! من هیچ مشکلی ندارم. یعنی هیچ مشکل لاینحل و لاعلاجی ندارم. اما توانایی حل مسائل ساده هم از من سلب شده و تنهایی نمی تونم از پسشون بربیام. و من تنهام چون خودم خواستم که باشم. می دونی ، از آدما متنفر شدم. اولش شدید نبود. کم کم رسید به خوش نیومدن و الان هم تنفر. حتی از دوستام هم بدم میاد. شاید در ظاهر اینطور نشون نده اما اگه اختیار داشتم ، انسانی رو زنده رو زمین نمیذاشتم. دارم به این نتیجه می رسم که اینجا ته خطه. تغییر ممکن نیست و حداقلش من نمی تونم.

خسوف عزیزم! همیشه دوست داشته شدن خیلی سخت تر از دوست داشتنه. آدم می تونه هرکسی رو دوست داشته باشه ولی نمی تونه هرکسی رو که خواست دوستدارش کنه. اما واسه من اینطور نیست. نمی دونم کسی منو دوست داره یا نه و اصلا برام مهم هم نیست. اما من نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم. از هیچ کس خوشم نمیاد. از همه نفرت دارم. چه اونایی که دوستم دارن چه کسایی که حتی منو ندیدن و نمیشناسن.

خسوف نازنینم! من مامانمو خیلی دوست دارم ولی این دوست داشتن فطریه نه اکتسابی. وقتی دستشو می گیرم و  پشتشو روی گونه ام میذارم بخاطر دوست داشتنش نیست بخاطر حس خوبیه که بهم منتقل میشه. خجالت می کشم دستشو بوس کنم. یکی از آرزوهام اینه که کسی باشه که از روی دوست داشتن دستشو بگیرم و ببوسم. دوست دارم کسی وجود داشته باشه که فداییش باشم. کسی که لاوصف دوسش داشته باشم و برای اینکه اونم منو دوست داشته باشه به در و دیوار بزنم. جنس طرف اهمیتی نداره. چهره اش مهم نیست. حتی خلق و خوش هم. فقط ذاتش طوری باشه که بشه دوستش داشت. باید کسی باشه که اجازه بده تا از فرط دوستی براش بمیری. لکن برای من کسی نیست و اگه امید به فرداها نبود زندگیمو به گند و کثافت می کشیدم.

خسوف جونم! بازم برات شعر گفتم. فقط واسه خودت! فرق این دو بیت با چهار بیت قبلی اینه که خیلی زور نزدم و فکر نکردم و به قولی یکباره بهم الهام شده. هرچند خیلی تاپ نیست ولی مملو از احساساتمه.

مدتیه که شب ها ، خسوف گرفته ماهم

برای دیدن اون ، همیشه چشم به راهم

وقت غروب دَمی که ، به شب میشینه روزم

میره برای رؤیت ، تا آسمون نگاهم

دیدگاهی بنویسید


روش های معافیت سربازی

«گفتم نکن کردی. گفتم بکن نکردی.حالا این خوبته؟ زور بزن حالا … دیگه. الان هیچ کاری از دستت برنمیاد منم که شخصا کلا هیچ غلطی نمی تونم بخورم در این زمینه. می خواستی حرف گوش کنی.»

این ها جملاتیست که این روزها یکی از دوستان همکلاسیم میشنوه.خرداد پارسال بهش می گفتیم عزیزجان بیا بی خیال شو و یه ترم درستو کش بده. چه عجله ای داری؟ بشین واسه ارشد بخون اگه قبول هم نشدی که نشدی. قبول نکرد و درسشو هفت ترمه و در بهمن پارسال به اتمام رسوند. اسفند دفترچه خدمتشو پست کرد و اول تیر اعزام شد. افتاده بود ارتش و دو ماه آموزشیش تهران بود. هر دو هفته یکبار اجازه داشت پنجشنبه شب بیاد خونه و جمعه ظهر برگرده پادگان. ساعت ده شب باید می خوابیدن و چهار صبح موقع اذان بیدار می شدن و تا شب یه کله سر کلاسای تئوری و عملی جون می دادن. می گفت انقدر زیر آفتاب موندم رنگ پس دادم.

القصه دو ماه گذشت و روز تقسیم فرا رسید. این بنده خدا چون داداشش هم خدمت رفته و تهران افتاده بود گمان می کرد خودش هم چنین وضعیتی داشته باشه اما روز تقسیم بهش گفتن که افتاده اهواز. از بین صد و پونزده نفر پنج نفر شهرستان افتادن و یکیش هم ایشون بوده. یه بچه آبادانی هم افتاده بوده تهران. بهش گفته بیا عوض کنیم گفته نخیرمم. به هرحال اگه از هوای تهران بگذریم از داف هاش که نمیشه گذشت. در هر صورت دوستم به قولی پاره اس و باید تو گرمای پنجاه درجه و رطوبت نود درصد بره واسه خودش عشق و حال کنه.

فردا یا شایدم پس فردا میخوام برم دانشگاه تا مقدمات مرخصی گرفتنم رو آماده کنم. کلا پنج واحد برام باقی مونده که قصد دارم ترم بهمن بردارم. دلیل این کار هم دوتاس. یکی اینکه فرصت کافی داشته باشم تا برای کنکور ارشد درس بخونم و ثانیا بتونم از خدمت معاف بشم. داستان اینه که بابام اول سال نود و دو ، وارد شصت سال میشه و منم تک پسر خونواده ام. البته با شانسی که من دارم این احتمال هست یه دفعه قانون عوض شه و مثلا بشه شصت و یک سال. اون وقت خودمم پاره خواهم شد.

واسه رفتن به دانشگاه گشادیم میاد. من دو ساعت تو راهم تا برسم اونجا و بالطبع دو ساعت هم برگشت. بعدش نمی دونم پیش کی باید برم کجا باید بگم هل من ناصر ینصرنی؟ تازه اصلا معلوم نیست اون اشخاصی که کارمو راه میندازن حضور داشته باشن یا نه. کلا خیلی گشادم. خیلی …

دیدگاهی بنویسید


پایستگی جرم

بالاخره بعد از سه سال نوع سرویس اینترنتم رو عوض کردم و از نامحدود رو آوردم به حجمی. کلا آدم خوره ای هستم و دوست دارم هرچی تو اینترنته دانلود کنم اما سرویس نامحدود طوری بود که سرعت کمی ارائه می داد و من غیر از نت گردی ، فقط ماهی بیست گیگ می تونستم دانلود کنم. اما الان چون شبانه ی رایگان دارم ظرف شیش ساعت سه گیگ دانلود می کنم که در طول ماه میشه هشتاد نود گیگ. الان هم هارد پونصدم پر شده اما حافظه ی لپ تاپ تا حد زیادی خالیه و از بابت هارد مشکلی نیست. حالا هم بچه خیلی خرکیف شده و نمی دونه چی دانلود کنه. اگه فیلم بگیرم که نگاه نمی کنم. یه آرشیو عظیم فیلم دارم بسمه. اگه بازی دانلود کنم که بازی نمی کنم. با نرم افزار هم که کار نمی کنم کلا. خلاصه اگه پیشنهادی تو این زمینه دارین بگین فقط خواهشا پیشنهادتون فیلم س*پر نباشه. آبرو داریم.

اما این یه طرف قصه اس. از طرف دیگه من هر صفحه ای رو که باز می کنم از حجمم کم می کنه. یعنی من گوگلو لود می کنم حجمم میاد پایین. آب می خورم حتی. باور کنین میرم دستشویی علاوه بر جرم از حجمم هم کم میشه. خلاصه که نمی دونم چیکار کنم. صبح تا شب با خودم ور میرم ، شب هم که میذارم واسه خودش دانلود شه و بازم با خودم ور میرم تا صبح شه.

گفتم جرم و حجم یاد خودم افتادم. راستش من کمی لاغرم و تا وزن ایده آل پونزده کیلو و تا وزن نرمال ده کیلو فاصله دارم. چند ماه پیش وزنم بیشتر بود ولی اخیرا چند کیلو کم کردم. الان هم که ماه رمضونه و شدم عین سومالیایلاییا. البته این لاغری چند تا مزیت داره و یک عیب. یکی از مزایاش اینه که خیلی دیر خسته میشم. دوم اینکه کم می خورم و متعاقبا کم هم پس میدم و این اعمال پست حیوانی رو کمتر انجام میدم. ثالثا هرچی دلم بخواد می خورم. (اینو به یکی از دوستام گفتم و برخلاف انتظارم یه حرف زشتی زد که اینجا نمی تونم بگم. لکن جمله ام رو اصلاح می کنم: هر غذایی دلم بخواد می خورم) رابعا خیلی تر و فرزم و برخلاف چاق ها ، کم عرق می کنم و عرقم هم چندان بوی بدی نداره. در کل از لاغر بودنم راضی ام.

وانگهی یه عیب داره که به همه ی مزایاش می چربه. مشکل اینه که آدمای لاغر خیلی خوش تیپ و خوش لباس نیستن. من صورت نسبتا خوشی دارم اما بخاطر وزن کم در کل خیلی نمی تونم بگم آدم جذابی هستم. البته لاغری من یه ذره اش ارثیه ولی نسبت به سایر فرزندان خانواده خیلی لاغرترم. برای اضافه کردن وزن هم دو راه دارم که با هم مرور می کنیم.

یکی اینکه برم پیش دکتر تغذیه و رژیم بگیرم و به زور بچپونم تو معده ام و برم مکمل غذایی پیدا کنم و بخرم و بخورم و برم باشگاه ، بدنسازی کار کنم و عین سگ ورزش کنم. چند ساله تصمیم دارم این کارا رو بکنم ولی خیلی آدم فراخی هستم.

دقیقا دلیل اینکه مردا بعد از ازدواج چاق میشن رو نمی دونم. شاید دلایل فیزیولوژیکی داره ، شاید بیشتر کار می کنن بیشتر گشنه اشون میشه. نمی دونم. اما راه حل دوم اینه که ازدواج کنم و بخورم و شیکم بیارم و وقتی پنجاه ساله شدم با خودم فکر کنم که : هیییییی … ای بابا … دیدی روزگار؟ … الان بیست ساله اونجامو ندیدم.

پی نوشت: روزایی که حس نوشتن ندارم از مطالب سایت قبلی استفاده می کنم. بدون هیچ ادیتی.

دیدگاهی بنویسید


برگرد به من دوباره

گفتم همینطوری دور همی چند بیت شبه شعری رو که گفتم بذارم اینجا. سخت نگیرین حالا.

——————————————————————–

نمی کنم فراموش ، خاطره هامو هیچ وقت ، یادم نمیره هرگز ، روزای رفته ی سخت

از یاد من نمیره ، دلم که مثله می شد ، پرچم یأس و غم ها ، فاتح قله می شد

با این همه تجربه ، خام و نپخته ام هنوز ، پس ای دل شکسته ، برای عشقت بسوز

——————————————————————–

تو اتوبوس نشستم ، زار و ضعیف و بیمار ، پیچیده تو مشامم ، بوی عرق با سیگار

فکر می کنم که امروز ، تو گرمترین روزم ، اما برام مهم نیست ، من از درون می سوزم

میرم توی گذشته ، غمگین و ناامیدم ، از حال و از آینده ، عمریه دل بریدم

دلتنگی و تنهایی ، روح منو برگرفت ، تو قفسش اسیرم ، محکومه به سرنوشت

حرفی به جز صداقت ، حسی به جز رفاقت ، نمیگم و ندارم ، دشمنی و حسادت

مونده فقط دعا و ، برای من یه حاجت ، خدا بکن معجزه ، بذار شه خرق عادت

هرچند که بد شکسته ام ، با اینکه سخت مریضم ، اما بده اجازه ، بهت بگم عزیزم

 همیشه و هنوزم ، منتظرت می مونم ، یاد توئه می بره ، هر نفسو تو خونم

منتظر و خسته ام ، دلم میخواد تو باشی ، اصوات عشقو با من ، همخون و همصدا شی

نذار که این آدم ها ، با حیله و رذالت ، قلبتو چنگ بندازن

بخاطر سادگیت ، از تو برای هوس ، یه بازیچه بسازن

برگرد و شک نکن که ، من می تونم قلبتو ، صیقل و نرمش کنم

به حال من شک نکن ، من می تونم دلت رو ، روشن و گرمش کنم

برگرد تا دنیا رو من ، فدای چشمات کنم ، تا گریه و خنده امو ، برای حرفات کنم

برگرد تا مثل قصه ، خوبی بشه برنده ، از جانب شر بکن ، بیا به خیر با خنده

آزاد و وارسته شو ، تا من برات بمیرم ، هر آرزویی داشتی ، با عشق برات بگیرم

چشم دلت رو وا کن ، به حال من نگاه کن ، یه بار فقط خدایی ، اسم منو صدا کن

برگرد و از خواب من ، کابوسا رو جدا کن ، برای حفظ شادیم ، از ته دل دعا کن

قلبتو از شر بگیر ، رها سوی خدا کن

برگرد به عشق پاکم ، ببین که من هلاکم ، نگاه بکن هنوزم ، عاشق سینه چاکم

برگرد و پیشم بمون ، تا لحظه لحظه ها رو ، با خنده بگذرونیم

برگرد و از یاد ببر ، خاطره های قبل و ، بیا با هم بمونیم

برگرد و باز برنگرد ، به دخمه های شیطان ، قسم میدم جونت رو ، به مادرت به قرآن

برگرد به من دوباره ، بنداز بازم شراره ، برگرد که این قلب من ، بدجوری بی قراره

برگرد نذار دلخوشیم ، حالت شک بگیره ، عشق سفید و پاکم ، سیاه شه لک بگیره

برگرد که این صلاحه ، نیومدن گناهه ، برای من یک سقوط ، با سر درون چاهه

برای برگشتنت ، منتظرم ولیکن ، فقط خدا رو دارم

اگه یه روز یه جایی ، حاجتمو برآورد ، سنگ تموم میذارم

از خدای تعالی ، غیر تو هیچ نمیخوام ، آروزیی ندارم ، با دنیا راه نمیام

از خدای مهربون ، میخوام فقط یه کمی ، منو نگاهم کنه

این دل کوچیکم رو ، تا همیشه تا ابد ، خالی از آهم کنه

دیدگاهی بنویسید


ذهنیت منفی

با اینکه احساس می کنم آدم کولی هستم ولی اصلا دوست ندارم با شخصی مثل خودم مواجهه داشته باشم. چون اصولا خاطرات دیر از حافظه ی من پاک میشن و وقتی یه نفر جلوی من یه اتفاقی واسه اش میفته یا سوتی میده و کار خبطی می کنه دیگه امکان نداره از یاد من بره و وقتی طرفو می بینم یاد اون اتفاق یا کار میفتم.

مثلا طفیلی بیش نبودیم و داییم و زن و پسرش اومده بودن خونه امون. پسرداییم یه سال از من کوچیکتره و از معدود افرادیست که توی فامیل سنش بهم نزدیکه. خلاصه اون روز من و اون پای تلویزیون به پلی استیشن بازی نشستیم و کمی اونطرف تر هم بزرگترا با هم صحبت می کردن. داشتیم درایور بازی می کردیم و دسته ی بازی دست من بود. از ماشین پیاده شدم تا برم یه ماشین دیگه سوار شم اما وقتی از کنار مردم رد می شدم ، ملت می گرخیدن فرار می کردن. این عمل واسه من هیچ مزه ای نداشت ولی پسر داییم – که فکر کنم سیزده چهارده سالش بود – خیلی با این قضیه حال می کرد و از ته معده می خندید. منم ول کن نبودم و میفتادم دنبال مردم و اونام فرار می کردن و پسرداییه می خندید. بزرگترا هم ساکت شده بودن و مارو نگاه می کردن که یه دفعه پسرداییم وسط خندیدن گفت زرررررررررررت… . من که به روی خودم نیاوردم و رفتم سوار ماشین شدم. ولی بزرگترا لبخند می زدن. در همین لحظه پسردایی گو*وم برگشت به باباش گفت : «چی شده بابا؟» مثلا از هیچی خبر نداره.

اجازه بدین در همون دوران بمونیم. یادمه راهنمایی که می رفتم یه پسری تو کلاسمون بود کانهو پنجه ی آفتاب. بهش می گفتن سفیدبرفی بس که خوشگل بود. اصلا نمی دونم چرا خدا پسر آفریده بودتش. خب بالطبع تو اون سن بچه ها در سن بلوغ هستن و دیگه سال سوم نمی تونستن خودشونو نگه دارن. خلاصه بعد از سال ها بی خبری سه سال پیش تو نت پیداش کردم و کمی چت کردیم. ولی دیگه قرار نذاشتم چون همه اش یاد خوشگلیش و کارای دیگه ی بچه ها میفتادم.

تو همون مدرسه بخاطر فضای خاصی که داشت هر پنجشنبه قبل از شروع کلاسا می رفتیم تو نمازخونه زیارت عاشورا می خوندیم و سینه می زدیم. اوایل دانش آموزا کمتر برهنه می شدن ولی خب ، کم کم تحت تاثیر بزرگترا رو آوردن به این کار و اصلا مراعات حال دیگران رو هم نمی کردن. من خیلی دوست داشتم اون پسر خوشگله هم ل*خت شه سی%نه بزنه ولی یه ذره حیا داشت. اما یه پسر خوشگل دیگه ای بود (ای بابا ، یه وقت فکر نکنین اون موقعا من تو کف بودما. دارم واقعیتو تعریف می کنم) که نمی دونم حواسم کجا رفت یهو برگشتم دیدم که بله. بعد کمی که بیشتر دقت کردم این سوال برام پیش اومد که چرا س*نه هاش کمی بیش که چه عرض کنم ، خیلی بیش از حد مجاز متورمه. بعد از دیدن این صحنه هیچ وقت تو مدرسه باهاش حرف نزدم. اصلا معلوم نبود ما مدرسه می رفتیم یا تران*کچوال خونه.

سال دوم دبیرستان یه معلم ادبیات خیلی پیری داشتیم که قرار بود اون سال بازنشست بشه. یه بار اومد سر کلاس و مدتی از شروع درس نگذشته بود که متوجه شدم بچه ها خیلی پچ پچ می کنن. معلمه هم کلا کاری به کسی نداشت و می زدی تو گوشش هم چیزی نمی گفت. کم کم خبر به گوش منم رسید. گویا آقا معلم صبح که می خواسته بیاد قصد داشته پیرهنشو بذاره تو شلوارش ، لکن اشتباها کرده بود تو شو*تش. بعد شو*تش از زیر شلوار زده بود بیرون و سفید بود. حالا اسلیپ یا پاچه دار بودنش رو نمی دونم ولی اصولا پیرمردا از اون مدلایی می پوشن که خشتکش تا زیر زانوئه. بدبختی اون روز از روی درس گیله مرد هم باید می خوندیم و توش هی می گفت: صدای جیغ زنی می آمد … صدای جیغ زنی از وسط جنگل می آمد … . خدا دیگه اون روزو نیاره ، فکر کنم هیچ وقت توی عمرم به اندازه ی اون یک ساعت نخندیده باشم. همگی دلمونو گرفته بودیم و سرمونو گذاشته بودیم رو میز. خوب شد روده پوده هام جر نخورد. اما اثرات این اتفاق وقتی نمایان میشه که من به عکس بزرگ علوی روی جلد کتاب چشمهایش نگاه می کنم. هی فکر می کنم بزرگ علوی پیرهنشو کرده تو شو*تش.

ترم اول دانشگاه و همون هفته های ابتدایی سرجامون نشسته بودیم که ناگهان چشمم افتاد به پاچه ی کوتاه دختر جلویی. یه دختر مسن بود که با زانتیا می اومد دانشگاه و اسمش هم ملیحه بود. البته اصولا پاچه ی بالا رفته منو تحریک نمی کنه اما موضوع این بود که طرف پشم و پیل پاشو نزده بود و نزدیک دو ساعت فقط عق می زدم. حالا یکی نیست بهم بگه تو خودت سه ماه سه ماه ریشتو نمی زنی کسی چیزی میگه؟ به هر روی هر وقت تو این چند سال دیدمش حالم بد شده و یه بار هم که با دوستی که کنارم بود حرف می زد به قدری حالم بد شد که خداحافظی کردم و رفتم لای درخت چمنا نفس عمیق کشیدم.

خلاصه عرض کنم که آره. این زندگی ماست.

دیدگاهی بنویسید